تبلیغات
عرفانی ، اسلامی - احتجاجات امام محمد باقر علیه السلام
شنبه 22 آبان 1389

احتجاجات امام محمد باقر علیه السلام

   نوشته شده توسط: دل نوشته    نوع مطلب :دانستنیها ،اهل بیت(ع) ،

احتجاج آن حضرت با محمد بن منكدر از زاهدان و عابدان بلند آوازه عصر خویش

شیخ مفید در ارشاد، نویسد: شریف ابو محمد حسن بن محمد از جدم، از یعقوب بن یزید از محمد بن ابى عمیر، از عبد الرحمن بن حجاج، از ابو عبد الله امام صادق (ع) نقل كرده است كه فرمود: محمد بن منكدر مى‏گفت: گمان نمى‏كردم كسى مانند على بن حسین، خلفى از خود باقى گذارد كه فضل او را داشته باشد، تا اینكه پسرش محمد بن على را دیدم.

مى‏خواستم او را اندرزى گفته باشم اما او به من پند داد. ماجرا چنین بود كه من به اطراف مدینه رفته بودم ساعت‏بسیار گرم مى‏بود. در آن هنگام با محمد بن على مواجه شدم. او هیكل‏مند بود و به دو نفر از غلامانش تكیه داده بود. من با خودم گفتم: یكى از شیوخ قریش در این گرما و با این حال در طلب دنیا كوشش مى‏كند. به خدا او را اندرز خواهم گفت. پس نزدیك او شدم و سلامش دادم او نیز در حالى كه عرق مى‏ریخت‏با گشاده‏رویى جوابم گفت. به وى عرض كردم: خداوند كار ترا اصلاح كناد!یكى از شیوخ قریش در این ساعت و با این حال براى دنیا كوشش مى‏كند!به راستى اگر مرگ فرا رسد و تو در این حال باشى چه مى‏كنى؟او دستان خود را از غلامانش برگرفت و به خود تكیه كرد و گفت: به خدا سوگند اگر مرگ من در این حالت فرا رسد مرگم فرا رسیده در حالى كه من به طاعتى از طاعات الهى مشغولم. در حقیقت من با این طاعت مى‏خواهم خود را از تو و از دیگران بى‏نیاز كنم. بلكه من هنگامى از مرگ باك دارم كه از راه برسد در حالى كه من مشغول به یكى از معاصى الهى باشم.

محمد بن مكندر گوید: گفتم: «خدا ترا رحمت كند!مى‏خواستم اندرزت گفته باشم اما تو به من اندرز دادى‏».

كلینى در كافى، مانند همین روایت را از على بن ابراهیم، از پدرش و محمد بن اسماعیل، از فضل بن شاذان و هم او، از ابن ابى عمیر، از عبد الرحمن بن حجاج، از امام صادق (ع) نقل كرده‏اند.

نگارنده: معناى سخن محمد بن منكدر كه گفته بود: «مى‏خواستم اندرزت گفته باشم ولى تو به من اندرز دادى‏»این است كه وى همچون طاووس یمانى و ابراهیم ادهم و. . . از متصوفه بود و اوقات خود را به عبادت سپرى مى‏كرد و دست از كسب و كار شسته بود و بدین سبب خود را سربار مردم كرده بود. و بار زندگى خود را بر دوش مردم نهاده بود او مى‏خواست امام باقر (ع) را نصیحت كند كه مثلا شایسته نیست آن حضرت در آن گرماى روز به طلب دنیا برود. امام (ع) نیز بدو پاسخ مى‏دهد كه: بیرون آمدن وى براى یافتن رزق و روزى است تا احتیاج خود را از مردمان ببرد كه این خود از برترین عبادات است. اندرزى كه این سخن براى ابن منكدر داشت این بود كه وى در ترك كسب و كار و انداختن بار زندگیش بر دوش مردم و اشتغالش به عبادت راهى خطا در پیش گرفته است. به همین جهت‏بود كه ابن منكدر گفت: «مى‏خواستم اندرزت گفته باشم. . . »

بنابر همین اصل است كه از صادقین (ع) دستور اشتغال به كسب و كار و نهى از افكندن بار زندگى بر دوش دیگران صادر شده است. از آنان همچنین روایت‏شده است كه اگر كسى به عبادت خداى پردازد و شخص دیگرى در پى كسب و كار روانه شود، عبادت این شخص اخیر بالاتر و برتر از آن دیگرى است. امام صادق (ع) از پیامبر (ص) نقل كرده است كه فرمود: «ملعون است ملعون است كسى كه خود را سربار مردمان قرار دهد».

احتجاج آن حضرت با نافع بن ازرق یكى از سران خوارج

این نافع كسى بود كه فرقه ازارقه خوارج بدو منتسب مى‏شد. شیخ مفید در ارشاد مى‏نویسد: در اخبار و روایات آمده است كه نافع بن ازرق به محضر محمد بن على حضور یافت و در برابر آن حضرت نشست و از وى درباره مسائل حلال و حرام پرسش كرد. آن حضرت در ضمن پاسخهایى كه به سؤالات نافع مى‏داد، فرمود: به خوارج بگو براى چه جدایى از امیر مؤمنان (ع) را روا (حلال) شمردید در حالى كه خود فراروى آن حضرت و در راه اطاعتش خونهایتان را ریختید و با مدد دادن به او به خداوند نزدیك گشتید؟آنان پاسخ مى‏دهند: او در دین خدا حكم بود. پس به آنان جواب ده كه خداوند در شریعت پیامبرش (ص) دو حكم تعیین كرده و فرموده است: «فابعثوا حكما من اهله و حكما من اهلها ان یریدا اصلاحا یوفق الله بینهما (1) » و نیز رسول خدا (ص) سعد بن معاذ را در میان یهود بنى قریظه حكمیت داد، خداوند نیز داورى سعد را تایید كرده، آیا نمى‏دانستید امیر مؤمنان (ع) به حكمین دستور داد تا مطابق قرآن حكم دهند و از آن تجاوز نكنند و بر رد حكمى كه مخالف احكام قرآن بود شرط كرد. و هنگامى كه خوارج بدو گفتند كسى را حكم خود قرار دادى كه علیه تو حكم مى‏كند پاسخ داد: «من هیچ مخلوقى را حكم نگرفته‏ام بلكه كتاب خدا را به حكمیت‏برگزیده‏ام‏». با این حساب اگر خوارج در این بدعت‏خود قصد بهتان نداشتند براى گمراه دانستن كسى كه قرآن را به حكمیت گرفته و احكام مخالف با آن را مردود دانسته است چه دلیل مى‏یابند؟!نافع بن ازرق گفت: به خدا سوگند این سخنى بود كه هرگز نشنیده بودم و به اندیشه‏ام راه نیافته بود و سخن حق همین است.

احتجاج آن حضرت با عبد الله بن نافع بن ازرق یكى دیگر از خوارج

كلینى در كافى نقل مى‏كند كه: عبد الله بن ازرق مى‏گفت اگر من واقعا مى‏دانستم در روى زمین كسى هست كه مركبها مرا بدو رساند و او با استدلال به من ثابت كند كه على نهروانیان را كشته و در این باب در حق آنها ستم نكرده است، هر آینه به نزد او مى‏شتافتم. به او گفته شد: اگر كسى از فرزندان او پاسخگوى این پرسش باشد به نزد او مى‏روى؟نافع سؤال كرد: مگر در میان فرزندان او دانشمندى هست؟گفتند: همین پرسش اولین نشانه نادانى تو است. آیا مى‏شود در میان آنان دانشمندى نباشد؟!پس عبد الله با عده‏اى از پیروان بزرگ خویش عزم حركت كرد و به مدینه آمد و از امام باقر (ع) اجازه ورود خواست. به آن حضرت گفتند: عبد الله نافع است. فرمود: او با من چه كار دارد؟در حالى كه هر صبح و شب از من و پدرم بیزارى مى‏جوید؟ابو بصیر پاسخ داد: فدایت‏ شوم این مرد مى‏گوید اگر بدانم در روى زمین كسى هست كه مركبها مرا به سوى او ببرند (امكان دسترس به او باشد) و با دلیل به او ثابت كند كه على نهروانیان را كشته و در این باره مرتكب ظلم و ستم نشده، هر آینه به نزد او خواهد شتافت. امام (ع) پرسید: آیا به نظر تو این مرد به قصد مناظره آمده است؟ابو بصیر گفت: آرى. حضرت به غلام خود فرمود: اى غلام بیرون شو و بار او را بگشا و بگو فردا بدین‏جا بیا. چون صبح فرا رسید، عبد الله همراه با بزرگان اصحاب خود در آنجا حاضر شد. امام باقر (ع) نیز به دنبال همه فرزندان مهاجران و انصار فرستاد و آنان را جمع كرد و به سوى مردم آمد و به آنان روى كرد، گویى پاره‏ اى از ماه بود، آنگاه به سخنرانى ایستاد و خداى را حمد و ثنا گفت و بر پیامبرش (ص) درود فرستاد و سپس فرمود: ستایش خداوندى راست كه ما را به نبوت خویش جامه كرامت ارزانى كرد و به ولایت‏خویش مخصوصمان داشت. اى فرزندان مهاجران و انصار! هر كس از شما كه منقبت و فضیلتى از على بن ابى طالب به یاد دارد برخیزد و آن را بیان كند. پس هر یك از حاضران برخاسته فضیلتى درباره آن حضرت بیان كردند.

عبد الله بن نافع گفت: من این مناقب را بهتر از ایشان مى‏دانم اما على پس از پذیرش حكمیت، كافر شد. نقل مناقب تا آنجا ادامه یافت كه به حدیث‏ خیبر رسیدند كه رسول خدا (ص) در آن فرموده بود: «فردا پرچم را به دست مردى خواهم سپرد كه خدا و رسول را دوست مى‏دارد و خدا و رسول نیز او را دوست مى‏دارند او هجوم آورنده ‏اى است كه هیچ ‏گاه نمى‏گریزد و از میدان عقب نمى‏نشیند مگر آنكه خداوند به دست او پیروزى را نصیب ما كند».

امام باقر (ع) از عبد الله بن نافع پرسید: درباره این حدیث چه مى‏گویى؟پاسخ داد: این حدیث درست است و در آن تردیدى نیست اما على پس از این به كفر گرایید. امام (ع) فرمود: مادرت به عزایت نشیند به من بگو آیا خداوند عزوجل در روزى كه على را دوست مى‏داشت مى‏دانست كه او نهروانیان را مى‏كشد یا نه؟عبد الله گفت: اگر بگویم نه، كافر شده‏ام، پس پاسخ داد: آرى مى‏دانسته است. امام (ع) فرمود: آیا خداوند على را بدان خاطر كه اطاعتش را مى‏كرده دوست داشته است ‏یا به خاطر نافرمانیش؟عبد الله بن نافع گفت: به خاطر فرمانبرداریش. پس امام باقر (ع) به او فرمود: پس برخیز كه شكست‏ خوردى. عبد الله برخاست در حالى كه این آیه را تلاوت مى‏كرد: تا وقتى كه رشته سپید از رشته سیاه، شب از صبح براى شما نمایان گردد (2) . به درستى خداوند مى‏داند كه رسالتش را در كجا قرار دهد.

احتجاج امام باقر (ع) با قتادة بن دعامه بصرى

ابن حجر در كتاب تهذیب التهذیب از قتاده نام برده و در حفظ و فقاهت و. . . از او تمجید كرده است. شیخ كلینى در كافى به نقل از ابو حمزه ثمالى روایت كرده است كه: در مسجد رسول خدا (ص) نشسته بودم كه مردى به سویم آمد و سلام داد و پرسید اى بنده خدا كیستى؟گفتم: از اهالى كوفه هستم، با من چكار دارى؟پرسید: آیا محمد بن على (امام باقر (ع) ) را مى‏شناسى؟گفتم: آرى، اگر حق و باطل را مى‏دانى با او چكار دارى؟گفت: اى كوفیان شما طاقت ندارید، اگر ابو جعفر را دیدى به من خبر ده. هنوز كلامش تمام نشده بود كه ابو جعفر آمد. عده‏اى از مردم خراسان و نیز گروهى دیگر اطراف آن حضرت را گرفته بودند و درباره مناسك حج از وى سؤال مى‏كردند. امام (ع) آمد و در جایگاه خود نشست. آن مرد نیز در نزدیك آن حضرت جاى گرفت. من در جایى نشستم كه سخنان آنان را بشنوم. اطراف امام عده‏اى نشسته بودند. وقتى هر یك كار خود را انجام دادند و رفتند، امام رو به آن مرد كرد و پرسید: تو كیستى؟پاسخ داد: من قتادة بن دعامه بصرى هستم. امام پرسید: تو فقیه بصریان هستى؟گفت: آرى. امام گفت: واى بر تو اى قتاده!خداوند مردمى را آفرید و براى آنان حجتهایى قرار داد. آنان ستونهایى در زمینش هستند و به اجراى فرمانهاى خداوند قائمند. آنان در علم خداوند برگزیدگانند. پیش از خلقت آنان را برگزید و ایشان از جانب راست عرش او سایه‏بانند. قتاده دیرى خاموش ماند. سپس گفت: خداوند ترا نیكو گرداند!به خدا سوگند من رویاروى فقها و ابن عباس نشستم اما قلبم در برابر هیچ یك از آنان چنان كه در برابر تو به اضطراب افتاده است، به ناآرامى و اضطراب دچار نگشته بود.

امام (ع) به او گفت: مگر نمى‏دانى كجایى؟تو اینك در برابر خانه‏هایى هستى كه خداوند اجازه داده در آنها نام مقدسش بلندى گیرد و یاد شود، در این خانه‏ها مردانى شامگاهان و صبحگاهان او را تسبیح مى‏كنند. كسانى كه هیچ سوداگرى و داد و ستدى آنان را از یاد خدا و اقامه نماز و دادن زكات غافل نمى‏سازد. تو چنینى و ما همان كسانیم كه خداوند چنین توصیفشان كرده است.

قتاده بر آن حضرت گفت: به خدا راست گفتى. خدا مرا قربانت كند آن خانه‏ها سنگى و گلین نیستند. سپس گفت: درباره حكم‏«پنیر»مرا آگاه كن. امام تبسمى كرد و فرمود: آیا پرسشهایت درباره این مسائل است؟قتاده پاسخ داد: حكم آن را فراموش كرده‏ام. امام پاسخ داد: اشكالى در آن نیست. قتاده گفت: اگر از آن بوى مرده احساس شده باشد؟امام گفت: اشكالى در آن نیست. زیرا هیچ رگ و استخوانى ندارد و خونى در آن نیست. بلكه از میان سرگین و خون بیرون مى‏آید. سپس فرمود: بو و نسیم به منزله مرغى مرده است كه از آن تخمى بیرون آمده باشد، آیا آن تخم را مى‏خورى؟قتاده گفت: نه مى‏خورم و نه به كسى مى‏گویم بخورد. امام (ع) پرسید: چرا؟گفت: چون این تخم از جوجه مرده‏اى به دست آمده است. امام (ع) گفت: اگر این تخم را مراقبت كنى و از آن جوجه‏اى به دست آید آیا آن جوجه را مى‏خورى؟گفت: آرى. امام پرسید: پس چه چیز آن تخم را بر تو حرام كرده بود و این جوجه را حلال؟سپس فرمود: بوى مرده هم مانند تخم است، پنیر را از بازار مسلمانان و از نمازگزاران بخر و درباره آن تحقیق مكن، مگر آن كه كسى درباره آن چیزى به تو بگوید.

احتجاج آن حضرت با عبد الله بن معمر لیثى درباره متعه

در كتاب كشف الغمة به نقل از كتاب نثر الدرر نوشته آبى آمده است: روایت‏شده كه عبد الله بن معمر لیثى به امام باقر (ع) گفت: به من خبر رسیده كه شما به (جواز) متعه فتوا داده‏اید؟امام فرمود: خداوند در قرآن آن را روا شمرده و پیامبر (ص) نیز آن را سنت گزارده است و یارانش هم بدان عمل كرده‏اند. عبد الله گفت: عمر از متعه نهى كرده بود. امام فرمود: تو بر سخن دوستت (عمر) باش و من هم بر سخن رسول خدا (ص) مى‏مانم. عبد الله گفت: آیا تو خوشحال مى‏شوى از این كه زنانت چنین كارى كنند؟ امام (ع) فرمود: اى احمق زنان را یاد نكرده است. كسى كه در قرآن متعه را حلال كرده و آن را مجاز دانسته است از تو و از كسى كه خود را به زحمت انداخت و آن را نهى كرد غیرتمندتر است. بلكه آیا تو خوشحال مى‏شوى كه یكى از محارم تو در عقد نكاح مردمانى بیكاره و نادان از اهالى مدینه درآیند؟گفت: خیر. فرمود: پس چرا حلال خدا را حرام مى‏شمرى؟عبد الله گفت: حرام نمى‏شمرم، اما چنین كسى در خور و در شان من نیست. امام فرمود: خداوند كردار او را پسندیده مى‏داند و بدو تمایل مى‏كند و حورى را به همسرى او در مى‏آورد آیا تو از كسى كه خداوند به او رغبت دارد تنفر دارى و از روى تكبر از كسى كه همتا و هم شان حور بهشتى است استنكاف مى‏ورزى؟ آنگاه عبد الله خندید و گفت: گمان نمى‏كنم سینه‏هاى شما جز رستنگاه درختان علم جایگاه دیگرى باشد. میوه‏هاى این درختان از آن شما و برگهایشان از آن مردمان است.

دوم، حلم: در كتاب مناقب آمده است: مردى از اهل كتاب به آن حضرت گفت: تو بقر (گاو) هستى؟امام گفت: خیر من باقر هستم. گفت: تو فرزند زنى آشپز هستى. امام گفت: آشپزى حرفه او بوده است. مرد گفت: تو فرزند زنى سیاه چرده زنگى و بدكارى هستى. امام پاسخ داد: اگر چنین كه تو مى‏گویى بوده، خداوند او را بیامرزد اگر تو دروغ مى‏گویى خداوند ترا بیامرزد.

سوم، تسلیم امر خدا بودن: ابو نعیم در كتاب حلیة الاولیاء نقل كرده است: «محمد بن على (امام باقر) (ع) مى‏گفت: از خداوند آنچه را كه دوست داریم درخواست مى‏كنیم پس هنگامى كه چیزى را كه نمى‏پسندیم حادث مى‏شود با خداوند عزوجل در آنچه كه او دوست داشته است مخالفت نمى‏كنیم‏».

چهارم، جود و بخشش: شیخ مفید در ارشاد مى‏نویسد: آن حضرت با آن ویژگیهاى علمى و بزرگى و ریاست و اقامت كه توصیف كردیم به جود در میان خاصه و عامه مشهور بود و با وجود كثرت عیال و وضعیت متوسط مالیش در كرم و بزرگوارى و احسان به همگان معروف بود. شریف ابو محمد حسن بن محمد از جدم، از ابو نصر از محمد بن حسین، از اسود بن عامر، از حنان بن على از حسن بن كثیر روایت كرده است كه گفت: از نیازمندى خود و بى‏وفایى دوستانم در نزد آن حضرت گلایه كردم، امام (ع) فرمود: چه بد برادرى است كسى كه در هنگام توانگرى تو را در نظر دارد و به هنگام تنگدستى رابطه‏اش را با تو قطع مى‏كند. آنگاه به غلامش فرمود: كیسه‏اى بیاور. در آن كیسه هفتصد درهم بود و فرمود: این را خرج كن و چون تمام شد مرا آگاه كن.

شیخ مفید همچنین مى‏نویسد: محمد بن حسین از عبد الله بن زبیر از عمرو بن دینار و عبد الله بن عمیر روایت كرده است كه آن دو گفتند: ما هیچ گاه به دیدار محمد بن على نرفتیم جز آنكه نفقه و صله و پوشش ما را مى‏داد و مى‏گفت: این را پیش از آنكه به ملاقات من آیید براى شما آماده كرده بودم.

شیخ مفید مى‏گوید: ابو نعیم نخعى از معاویه بن هشام، از سلیمان بن دمدم روایت كرده است كه گفت: ابو جعفر محمد بن على، پانصد تا ششصد و تا هزار درهم به ما مى‏داد و هیچ گاه از دادن صله به برادران و امیدواران و كسانى كه به نزدش مى‏آمدند، خسته نمى‏شد.

در كتاب مطالب السؤول به نقل از حافظ عبد العزیز بن اخضر جنابذى در كتاب معالم العترة آمده است: سلمى كنیز امام باقر (ع) روایت كرده است كه برادران و دوستان امام باقر (ع) وقتى به نزد آن حضرت مى‏آمدند از پیش وى خارج نمى‏شدند مگر آنكه به آنان غذایى گوارا مى‏خوراند و لباسى نیكو بدیشان مى‏پوشانید و پولى به آنان مى‏بخشید. من درباره برخى از این كارها به او تذكر مى‏دادم اما آن حضرت مى‏فرمود: اى سلمى!بعد از انجام خوبى‏ها و وجود دوستان، در دنیا امیدى نیست. در روایت مطالب السؤول چنین آمده است: من به آن حضرت سخنانى مى‏گفتم تا از این رفتارش بكاهد اما ایشان مى‏فرمود: اى سلمى!دنیا جز به دیدار برادران و بخشش به آنها و انجام خوبیها، نیكو و خوشایند نیست.

پنجم، كثرت صدقات: صدوق در كتاب ثواب الاعمال از امام صادق (ع) روایت كرده است: پدرم از دیگر افراد خانواده‏اش مال كمتر و در مقابل، مخارج بیشترى داشت. او در هر جمعه یك دینار صدقه مى‏داد و مى‏گفت: صدقه در روز جمعه دو چندان مى‏شود همان گونه كه خود روز جمعه بر روزهاى دیگر فضیلت‏بیشترى دارد.

ششم، شكوه و هیبت در دلها: در مناقب از ابو حمزه ثمالى نقل شده است: «چون سالى كه ابو جعفر محمد بن على (ع) در آن حج كرد، فرا رسید. هشام بن عبد الملك او را دید كه مردم به سویش مى‏شتافتند. عكرمه پرسید: این مرد كیست؟بر چهره‏اش نشان درخشان علم و دانش نقش بسته است. باید او را امتحان كنم. اما وقتى رو به روى امام قرار گرفت از ترس به لرزه افتاد و از عمل خود پشیمان شد و گفت: اى فرزند رسول خدا (ص) من در مجالس بسیارى، رویاروى كسانى مانند ابن عباس و غیر او نشسته‏ام، اما هیچ گاه حالتى كه اكنون مرا فرا گرفته است، درنیافته بود. امام باقر (ع) به او فرمود: واى بر تو اى بنده شامیان!تو پیشاروى خانه‏هایى هستى كه خداوند اجازه داده در آنها نام پاكش بلندى گیرد و یاد شود.

پى‏نوشت‏ها:

1 - نساء / 35: . . . از طرف كسان مرد و كسان زن داورى برگزینید كه اگر خواستار اصلاح باشند خدا ایشان را بر آن موفقیت‏بخشد.

2 - بقره / 187: حتى یتبین لكم الخیط الابیض من الخیط الاسود من الفجر.

كتاب: سیره معصومان، ج 5، ص 19

نویسنده: سید محسن امین

ترجمه: على حجتى كرمانى