تبلیغات
عرفانی ، اسلامی - تفصیل واقعه تاریخى مباهله
دوشنبه 8 آذر 1389

تفصیل واقعه تاریخى مباهله

   نوشته شده توسط: دل نوشته    نوع مطلب :دانستنیها ،

زمینه‏ساز واقعه مباهله نامه رسول‏خدا (ص) به مسیحیان نجران و دعوت آنها به اسلام بود و حاملین این نامه عتبةبن غزوان و عبدالله‏بن ابى‏امیة و الهدیربن عبدالله و صهیب‏بن سنان شمرده شده‏اند (24) و متن آن را ابن‏كثیر در البدایة و النهایة چنین ذكر كرده است:

«باسم اله ابراهیم و اسحاق و یعقوب من محمد النبى رسول‏الله الى اسقف نجران اسلم انتم فانى احمد الیكم اله ابراهیم و اسحاق و یعقوب. اما بعد فانى ادعوكم الى عبادةالله من عبادة العباد و ادعوكم الى ولایةالله من ولایة العباد و ان ابیتم فالجزیة فان ابیتم آذنتكم بحرب و السلام.»

ولى یعقوبى صدرنامه را با اندكى تفاوت این چنین نقل كرده است:

«بسم‏الله من محمد رسول‏الله الى اسقفة نجران، بسم‏الله فانى احمد الیكم اله ابراهیم و اسماعیل و اسحاق و یعقوب... .»

سید ابن‏طاووس در اقبال فرموده است كه رسول‏خدا(ص) در این نامه آیه شریفه

«قل یا اهل الكتاب تعالوا الى كلمة سواء بیننا و بینكم ان لا نعبد الا الله و لا نشرك به شیئا و لا یتخذ بعضنا بعضا اربابا من دون الله فان تولوا فقولوا اشهدوا بانا مسلمون» (آل عمران / 64)

را درج نمود. (25)

در هر صورت پیام اصلى این نامه اعلام رسالت رسول‏خدا و دعوت از اسقف یا اسقف‏هاى نجران و مردم مسیحى آن منطقه به آیین اسلام بود. اما در صورتى از پذیرش اسلام امتناع ورزند یا باید مقررات ویژه پرداخت جزیه به حكومت اسلامى را بپذیرند و یا آماده جنگ شوند.

در میان مورخین شكى نیست كه هیئت اعزامى مسیحیان نجران در سال دهم هجرى به حضور رسول‏خدا در مدینه رسیدند و صلحنامه را امضاء كردند و تاریخ نگارش این نامه نباید به فاصله زیادى از تاریخ نگارش صلحنامه باشد. ابن‏اثیر كتابت هر دو را در سال دهم هجرى ذكر كرده است . سیدابن‏طاووس در اقبال فرموده است كه این نامه بعد از نامه‏هایى بود كه رسول‏خدا به كسرى و قیصر نوشت یعنى حدود سال نهم هجرى و بعد از نزول آیه جزیه. به هر جهت مى‏توان یقین پیدا كرد كه این نامه مربوط به اواخر دوران مدینه است و قرائن داخلى موجود در متن نامه یعنى اعلام جنگ به مخاطبین و الزام آنها به جزیه، خود بهترین دلیل بر زمان نگارش نامه است (26) پس اگر نگارش این نامه را به دوران مكه مربوط بدانیم خطایى فاحش است. (27) مخاطب مستقیم این نامه اسقف یا اسقف‏هاى نجران بودند و این لفظ از آن رو بر آنها اطلاق مى‏شد كه سمت پیشواى دینى بودن مردم را بر عهده داشتند و اسم خاص براى شخص یا اشخاصى به شمار نمى‏آمد. در منتهى‏الارب ذیل لغت «اسقف» آمده است: اسقف صاحب منصبى از مناصب دینى نصارى است كه او برتر از «قسیس» و فروتر از «مطران» باشد. مهتر ترسایان در بلاد اسلام اول «بطریق» است و پس از آن «جاثلیق» و پس از آن «مطران» و پس از آن اسقف و پس از آن «قسیس» و پس از آن «شماس».

اما سابقه مسیحیت در نجران بنابر آنچه در برخى منابع آمده است به ورود مردى صالح به نام «فیمیون» بدین منطقه بازمى‏گردد. پیش از او مردم این منطقه بر دین عرب بودند و درخت نخل بزرگى داشتند كه او را مى‏پرستیدند به پاى او به عبادت مى‏پرداختند. فیمیون از عباد و زهاد و از موحدین در دین مسیحیت بود و مستجاب الدعوة شده بود. او از شهرى به شهرى مى‏رفت و به كار بنایى مى‏پرداخت و از دسترنج خود مى‏خورد و دین مسیحیت را تبلیغ مى‏كرد تا عبور او به یكى از آبادیهاى شام افتاد و مردى از اهالى آنجا به شأن و منزلت او واقف گشت و پیرو او شد چون از شام بیرون آمدند كاروانى از اعراب آن دو را به بندگى گرفتند و به اهالى نجران فروختند. مردى از اشراف نجران كه فیمیون را خریده بود از او كراماتى دید فیمیون بدو گفت از پرستش درختى كه نه نفع مى‏رساند و نه ضررى دست بردارید و من‏اگر خدایم را بخوانم او را نابود خواهد كرد. پس تطهیر كرد و دو ركعت نماز خواند و دعا كرد و خدا بادى فرستاد و آن درخت را از جاى بركند و از اینجا اهل نجران به مسیحیت روى آوردند . (28)

و به نقلى دیگر فیمیون به نزدیكى نجران آمد و فرزندى از اهالى آنجا به نام عبدالله‏بن ثامر به نزد او رفت و آمد مى‏كرد و مطالبى از او آموخت و بدان مرتبه رسید كه از او عجایبى صادر شد و برخى اهالى نجران چون كرامات او را دیدند به دین او داخل شدند و این خبر چون به پادشاه آن منطقه رسید آن پسر را كشت و آتشى برافروخت و هر كس را كه از دین اجدادى خود دست كشیده بود بدان آتش مى‏انداخت و از اینجا داستان اصحاب اخدود شكل گرفت.

و برخى در تأیید این حكایت آورده‏اند كه پیامبر اسلام فرمود:

چهار آبادى محفوظ هستند مكه و مدینه و ایلیا و نجران و هیچ شبى نیست جز آن كه بر نجران هفتاد هزار فرشته نازل مى‏شود و بر اصحاب اخدود سلام مى‏كنند. (29)

بدین ترتیب مسیحیت در نجران استقرار یافت و به مرور زمان ریشه‏دار شد از جمله آثار حضور مسیحیت در این منطقه كه توجه دیگران را به‏خود معطوف داشته بود كعبه نجران بود؛ عبادتگاهى كه به شكل كعبه مسلمانان ساخته شده بود و بنیان آن را عبدالمدان‏بن الدیان حارثى گذاشته بود. نصاراى نجران بدین معبد اهتمام زیادى داشتند و جمعى از اسقف‏ها در آن مقیم بودند . «اعشى» شاعر عرب در شأن كعبه نجران سروده بود:

و كعبة نجران حتم علی

ك حتى تناخى بابوابها

نزور یزید و عبدالمسیح

و قیسا هم خیر اربابها (30)

اما از نظر جغرافیاى نجران نقطه‏اى واقع میان حجاز و یمن و طول آن به اندازه یك روز راه براى راكب سریع بود و در آن 73 آبادى وجود داشت كه تنها 120 هزار مردى جنگى در آن ساكن بودند. (31) ولى بعدها منطقه میان كوفه و واسط كه تا خود كوفه دو روز راه داشت نیز نجران نام گرفت . نصاراى نجران چون از نقطه اول توسط عمربن الخطاب در دوران زمامدارى‏اش رانده شدند به نقطه دوم آمدند و این سرزمین موسوم به اسم سرزمین اصلى آنان شد. (32) وقتى حكومت اسلامى در مدینه شكل گرفت هنوز یمن تحت نفوذ ایرانیان و زیرمجموعه حكومت فارس بود. بعد از هلاك كسرى رسول‏خدا حاكم وقت یمن را كه «باذان» نام داشت و اسلام اختیار كرده بود در حكمرانى خود ابقا كرد. پس از وفات باذان قلمرو حكمرانى او میان چند نفر تقسیم شد و براى هریك از صنعاء، حمدان، مآرب، الجند و منطقه میان نجران و رمع و زبید عاملى قرار داده شد و عمروبن حزم بر نجران منصوب شد. (33)

ظاهر آن است كه در زمان كتابت نامه رسول‏خدا به اسقف نجران، مردم این منطقه دو دسته بودند مسیحیانى كه پیامبر نمایندگان خود را به همراه نامه‏اى به سوى آنان فرستاد و مشركانى كه خالدبن ولید از جانب پیامبر به سوى آنها آمد و این گروه از ساكنین نجران سرانجام مسلمان شدند و به حضور رسول‏خدا نیز رسیدند. (34)

به هر صورت حیات مسیحیت در نجران تا زمان رسول‏خدا تداوم یافت و بعد از آن تا زمان عمربن الخطاب نیز ادامه داشت. تا آن كه خلیفه دوم آنها را از حجاز بیرون كرد و بدین حدیث از رسول‏خدا متمسك شد كه «لاخرجن الیهود و النصارى عن جزیرة العرب حتى لا ادع فیها الامسلما» با آن كه اهالى نجران با پیامبر صلح كرده بودند و برخى نیز در توجیه كار خلیفه دوم به روایت ابوعبیدةبن جراح از پیامبر استناد كردند كه آن حضرت فرمود «اخرجوا الیهود من الحجاز و اخرجوا اهل نجران من جزیرة العرب» در زمان خلافت ظاهرى امیرالمؤمنین اهالى نجران به نزد آن حضرت آمدند و صلحنامه خود را آوردند و گفتند كه این خط شما است ولى عمر ما را از سرزمین خودمان بیرون كرده است، پس آن حضرت فرمود اگر عمر كه داناى به كار بود چنین كرده است من آن را تغییر نمى‏دهم. (35)

از نظر ما آنچه در این ماجرا بیشتر قابل اعتماد است اصل مسأله برخورد عمر با مسیحیان نجران و كوچ اجبارى آنهاست اما این كار چه توجیهى داشته است، بخوبى معلوم نیست و سؤالات دیگرى كه پیرامون این صلحنامه و نقض آن از سوى عمر یا عدم الزام اهل نجران به شروط مقرر در آن وجود دارد، همه در جاى خود باید بحث شود (36) و هدف ما از بیان این تفصیلات در ذیل نامه رسول‏خدا (ص) آن بود كه معلوم شود چگونه نجران با آن سابقه دراز در مسیحیت و آثار تاریخى همواره مورد توجه بوده و طبعا نحوه برخورد پیامبر اسلام با مسیحیان آنجا به جهت موقعیت ویژه‏اى كه دارا بودند و خصوصا به جهت ارتباط مستقیم و نزدیك آنها با پادشاه روم مى‏توانست انعكاس وسیعى در داخل و خارج جزیرةالعرب پیدا كند و نقطه عطفى در تاریخ معادلات مسلمانان با مسیحیان به شمار آید.

مجلس مشورتى بزرگان نجران

اسقف نجران در پى دریافت نامه رسول‏خداصلى الله علیه وآله وسلم مجلس مشورتى مهمى در كلیساى بزرگ نجران تشكیل داد. در این مجلس مباحثات و مناظرات بسیارى میان بزرگان و دانشمندان مسیحى نجران در خصوص نحوه برخورد با دعوت رسول‏خدا مطرح شد كه مشروح آن را تنها سیدابن‏طاووس در «اقبال الاعمال» نقل كرده‏اند و دیگران در بیان متن عربى یا ترجمه فارسى به نقل او اعتماد كرده‏اند. (37) ایشان در آغاز تصریح مى‏كند كه از طرق صحیح و سندهاى معتبر بدین گزارش واقف شده است و از كتاب مباهله ابوالمفضل محمدبن عبدالمطلب شیبانى و كتاب حسن‏بن اسماعیل‏بن اشناس كه در مورد عمل ماه ذى‏حجة است به عنوان منابع نقل خود نام مى‏برد و مى‏فرماید ما سندهاى صحیح به هر دو كتاب داریم (38) . حقایق بسیارى كه در این گزارش تاریخى وجود دارد و جلالت خاصى كه بزرگان شیعه براى ناقل آن یعنى سیدبن طاووس قائلند، ما را وادار مى‏سازد كه لااقل اجمالى از آن تفصیل را در اینجا منعكس سازیم و به آسانى از آن نگذریم.

چون نامه رسول‏خدا بر بزرگان نجران خوانده شد براى تصمیم‏گیرى نهایى همگى اجتماع كردند .

شیخ ایشان ابوحامد [ابوحارثه‏] حصین‏بن علقمه كه یكصد و بیست سال عمر داشت و علامه آنها به شمار مى‏آمد. چون دید جملگى اتفاق كرده‏اند كه به قصد جنگ با پیغمبر به مدینه بروند آنها را نصیحت كرد و به تأمل بیشتر در اطراف این كار فراخواند. او از جمله موحدان بود كه در پنهان به رسول‏خدا ایمان آورده بود. پس از او كرزبن سبره حارثى كه پیشواى بنى‏حارث‏بن كعب و از اشراف و فرماندهان سپاه بود سخن گفت و از نصائح ابوحامد برآشفت و عافیت‏طلبى او را مذمت كرد. سپس عاقب كه اسم او عبدالمسیح‏بن شرحبیل بود و بزرگ قوم و صاحب نظر ایشان بود سخن كرز را تأیید كرد. آنگاه سید كه اسم او اهتم‏بن نعمان بود و دانشمند نجران و همپایه عاقب به شمار مى‏آمد، سخن گفت و از آنان خواست كه بیشتر تأمل كنند و به رأى واحدى برسند. گفتگو میان آنها و تنى چند از اهل مجلس ادامه پیدا كرد تا سرانجام بدین نتیجه رسیدند كه براى پادشاه روم نامه‏اى بفرستند و براى جنگ با محمدصلى الله علیه وآله وسلم لشكرى به عنوان كمك طلب كنند ولى تا رسیدن آن لشكر با محمدصلى الله علیه وآله وسلم از در مسالمت درآیند. در لحظات آخر كه بر این نظر متفق شدند و مى‏خواستند كه متفرق شوند شخصى به نام حارثةبن اثال به‏پا خواست و آنان را به یاد قسمتهایى از كتاب مقدس انداخت كه مشتمل بر وصایاى عیسى‏علیه السلام بود آنجا كه عیسى‏علیه السلام خبر مى‏دهد از آمدن پیغمبر خاتم كه نام او فارقلیطا است و محل ولادت او كوه فاران در مكه معظمه است. سید و عاقب از سخنان حارثه مكدر شدند چرا كه آن دو در میان مسیحیان نجران موقعیت خاصى پیدا كرده بودند و از سوى پادشاه روم براى آنها هدایا و اموالى فرستاده مى‏شد و اكنون مى‏ترسیدند كه مردم نجران مسلمان شوند دیگران اطاعت آنها نكنند.

بحث میان حارثه از یك سو و عاقب و سید از سوى دیگر در مورد پیغمبر خاتم و نام و نشانه‏هاى او به درازا كشید. حارثه مى‏گفت احمد و محمد دو نام براى یك نفر است، همان شخصى كه موسى و عیسى و ابراهیم به آمدن او بشارت داده‏اند. پس سید به سراغ صحیفه شمعون‏بن حمون الصفا وصى حضرت عیسى رفت كه به اهل نجران دست به دست رسیده بود و در آنجا عیسى‏علیه السلام از آمدن فارقلیطا خبر مى‏دهد و چون از او مى‏پرسند فارقلیطا كیست، نشانه‏هاى پیغمبر خاتم را مى‏گوید و از جمله آن كه به وسیله فرزند او در آخرالزمان بعد از پاره شدن رشته‏هاى دین و خاموش شدن چراغ هدایت پیامبران بار دیگر دین برپا شود. سید بدین جا كه رسید گفت فارقلیطا محمدصلى الله علیه وآله وسلم نیست چون او فرزند پسر ندارد. در پاسخ او حارثه رو كرد به شیخ ایشان یعنى ابوحارثه و از او خواست كه كتاب جامعه را حاضر كنند و قسمتهایى از آن را بخوانند. روز بعد همه جمع شدند تا نتیجه مناظره را ببینند و سید و عاقب از این كه كار بدینجا رسیده بود ناراحت بودند. چون مى‏دانستند حق با حارثه است. در این روز عاقب مدعى شد كه محمدصلى الله علیه وآله وسلم پیغمبر است ولى فرستاده بر قوم خود است نه بر همه عرب و عجم. حارثه او را مجاب كرد كه اگر او را پیغمبر و صادق مى‏دانى پس چه مى‏گویى ادعاى او را كه خود را مبعوث بر همگان مى‏داند. بحث و مجادله همچنان جریان یافت تا مردم همه فریاد زدند الجامعه و از ابوحارثه خواستند كه جامعه را برایشان بخواند . چون كتاب جامعه را آوردند و سید و عاقب نزدیك بود كه از غصه هلاك شوند. در اینجا حارثه شخصى را فرستاد كه اصحاب رسول‏خدا نیز در مجلس حاضر شوند. پس جامعه را گشودند و صحیفه آدم را قرائت كردند دیدند كه در آنجا از آمدن پیامبران از آدم تا خاتم سخن مى‏گوید و خداوند براى پیغمبر خاتم كه احمد است اوصافى ذكر مى‏كند. در آنجا آمده بود كه خداوند به آدم پیامبران و ذریه ایشان را معرفى كرد. چون آدم همه را دید متوجه نورى شد كه همه جا را گرفت و در اطراف او چهار نور دیگر بود. آدم از آنان پرسید و خداوند آنان را معرفى كرد كه او احمد است و آن چهار نور دیگر وصى‏اش و دخترش و دو فرزندزاده او هستند. سپس ابوحارثه اهل مجلس را متوجه صحیفه شیث كه به ادریس رسیده بود و به خط سریانى قدیم بود كرد. در آنجا سخن آدم آمده بود كه دیدم در عرش الهى نوشته بود لا اله الاالله و محمد رسول‏الله و در همین صحیفه از دوازده كس كه از فرزندان محمد هستند سخن به میان آمده بود و باز نگاه كردند در سخنان حضرت ابراهیم كه خداوند با او از محمد و على و فاطمه و حسن و حسین علیهم السلام و صاحب الامر سخن گفته بود تا آنجا كه ابراهیم ایشان را شناخت و گفت رب صل على محمد و آل محمد اصحاب رسول‏خدا كه در مجلس حاضر بودند چون این نشانه‏ها را در كتاب جامعه دیدند بسیار خوشحال شدند و یقین و ایمان آنها بیشتر شد. سپس سفر دوم تورات را گشودند و در آنجا دیدند كه خداوند به موسى خمسه طیبه و دوازده امام را معرفى كرده بود و بعد از آن انجیل را گشودند، آنجا كه خداوند به عیسى خبر مى‏دهد از آمدن پیغمبرى بعد از همه پیغمبران كه از فرزندان یعقوب است. عیسى گفت خدایا او چه نام دارد و علامت او چیست و ملك او چقدر خواهد بود و آیا براى او ذریه‏اى خواهد بود؟ خطاب رسید كه یا عیسى نام او احمد است كه از ذریه ابراهیم و اسماعیل است. روى او مانند قمر و جبین او منور است بر شتر سوار مى‏شود و مبعوث مى‏گردانم او را در امت امى كه از علوم بهره‏اى نداشته باشند و ملك او تا قیام قیامت خواهد بود و ولادت او در شهر پدر او اسماعیل است كه شهر مكه باشد و زنان او بسیار بوده باشد و اولاد او كم و نسل او از دختر با بركت معصومه او خواهد بود و از آن دختر دو بزرگوار بهم رسند كه شهید شوند و نسل او از ایشان بوده است پس طوبى براى آن دو پسر و دوستداران و یارى‏كنندگان ایشان خواهد بود.

سرانجام حارثه بر سید و عاقب در این مناظره فائق آمد و راه تأویلات آن دو را بست و ناچار شدند كه در مقابل او دست از نزاع بكشند. نصارى بر گرد سید و عاقب جمع شدند و گفتند در نهایت رأى شما چیست؟ ایشان گفتند ما از دین خود برنگشتیم و شما نیز بر دین خود باشید ما اكنون به سوى پیغمبر قریش روانه مى‏شویم تا ببینیم چه آورده است و ما را به چه چیز مى‏خواند.

این خلاصه‏اى بود از گزارش سیدبن طاووس كه در ترجمه علامه مجلسى بالغ بر سى و دو صفحه است. (39)

حوادث بین راه

سید و عاقب به همراه چهارده سوار از نصاراى نجران كه از بزرگان ایشان بودند و هفتاد تن از بنى حارث‏بن كعب به سوى مدینه روانه شدند. و از سوى دیگر چون رسول‏خدا دید مدتى از رفتن اصحاب ایشان به سوى نجران گذشته و خبرى نیامده است خالدبن ولید را با لشكرى به جانب آنان فرستاد كه در راه با هیئت نجران برخورد كردند و همه به سوى مدینه متوجه شدند. قبل از رسیدن به شهر سید و عاقب به همراهان خود گفتند كه سر و روى خود نظیف و جامه‏ها را عوض كنند پس از مركبها به زیر آمدند و جامه‏هاى نفیس یمنى پوشیدند و خود را به مشك معطر ساختند و بر اسب‏هاى خود سوار شدند و نیزه‏ها به دست گرفتند و به ترتیبى حركت مى‏كردند كه در تمام عرب از همه خوشروتر و تنومندتر به نظر مى‏آمدند. (40) سید ابن‏طاووس در كتاب «سعد السعود» از كتاب ابوعبدالله محمدبن العباس‏بن على‏بن مروان معروف به حجام (41) موسوم به «ما انزل من القرآن فى النبى‏صلى الله علیه وآله وسلم [و اهل بیته‏]» واقعه مباهله را نقل مى‏كند و مى‏فرماید كه محمدبن العباس در كتاب خود حدیث مباهله را به پنجاه و یك سند مختلف نقل كرده است (42) و من یكى از آنها را نقل مى‏كنم كه جامعتر است.

منكدربن عبدالله گوید كه چون سید و عاقب دو بزرگ نصاراى نجران با هفتاد سوار از بزرگان و اشراف به سوى رسول‏خدا متوجه شدند من با ایشان همراه شدم پس روزى «كرز» كه خرج ایشان با او بود استرش سرنگون شد بر زمین خورد و كرز گفت هلاك شود آن كه ما به نزد او مى‏رویم (مراد او حضرت رسول اكرم‏صلى الله علیه وآله وسلم بود) عاقب گفت بلكه تو هلاك و سرنگون شوى. كرز گفت چرا؟ عاقب گفت براى آن كه نفرین كردى احمد را كه پیغمبر امى است. كرز گفت چه مى‏دانى كه او پیغمبر است؟ عاقب گفت مگر نخوانده‏اى مصباح چهارم انجیل را كه حق تعالى وحى نمود به سوى مسیح كه بگو بنى‏اسرائیل را كه چه بسیار جاهل و نادان هستید خود را در دنیا خوشبو مى‏كنید تا نزد اهل دنیا و اهل خود خوشبو باشید ولى درونهاى شما نزد من همچون مردار گندیده است. اى بنى‏اسرائیل ایمان آورید به رسول من آن پیغمبر امى كه در آخرالزمان خواهد آمد صاحب روى انور و شتر احمر و جبین ازهر و صاحب خلق حسن و جامه‏هاى خشن و نزد من بهترین گذشتگان و گرامى‏ترین آیندگان است. او به سنتهاى من عمل مى‏كند و از براى خوشنودى من در سختیها صبر مى‏نماید و به خاطر من با دست خود با مشركان جهاد مى‏كند. پس بنى‏اسرائیل را به آمدن او بشارت بده و ایشان را امر كن كه او را بزرگ شمارند و یارى نمایند.

آنگاه عیسى گفت اى مقدس و اى منزه. این بنده شایسته كه دل من دوستار او شد پیش از آن كه او را ببینم چه كسى است؟

حق تعالى فرمود: اى عیسى او از توست و تو از اویى. و مادر تو در بهشت همسر او خواهد بود. او فرزند كم و زنان بسیار خواهد داشت و مسكن او مكه خواهد بود كه پایه خانه‏اى كه ابراهیم بنا كرده است در آن محل است و نسل او از زن بابركتى خواهد بود. دیده‏اش به خواب مى‏رود و دلش به خواب نمى‏رود، هدیه را مى‏خورد و صدقه را نمى‏خورد. گفتار او موافق كردار اوست و پنهان او مطابق آشكار اوست پس خوشا به حال او و خوشا به حال كسانى از امت او كه بر سنت او بمیرند و از اهل بیت او جدا نشوند.

عیسى گفت: خداوندا نام او را براى من بیان كن.

حق تعالى فرمود یك نام او احمد است و یك نام او محمد است و او فرستاده و رسول من است به سوى جمیع مخلوقات من و از همه خلق منزلت او به من نزدیكتر است و شفاعت او نزد من از همه كس مقبول‏تر است. مردم را جز به آنچه من دوست دارم امر نمى‏كند و ایشان را جز از آنچه من ناپسند دارم نهى نمى‏كند.

چون عاقب از این سخنان فارغ شد كرز به او گفت هرگاه این مرد چنین كه مى‏گویى هست پس چرا ما را براى معارضه به سوى او مى‏برى؟ عاقب گفت به سوى او مى‏رویم كه سخنان او را بشنویم و اطوار و احوال او را مشاهده نماییم پس اگر همان باشد كه وصفش را خوانده‏ایم با او صلح مى‏كنیم كه دست از اهل دین ما بردارد به گونه‏اى كه نداند ما او را شناخته‏ایم و اگر دروغ گوید كفایت شر او بكنیم.

كرز گفت اگر مى‏دانى كه او بر حق است چرا ایمان بدو نمى‏آورى و پیروى او نمى‏كنى و با او صلح خواهى كرد.

عاقب گفت مگر ندیده‏اى كه این گروه نصارى با ما چه كرده‏اند. ما را گرامى داشتند و مالدار گردانیدند و كلیساهاى رفیع براى ما بنا كردند و نام ما را پرآوازه ساختند پس چگونه نفس ما راضى مى‏شود كه در دینى داخل شویم كه وضیع و شریف در آن مساوى هستند. (43)