تبلیغات
عرفانی ، اسلامی - جریان مباهله
دوشنبه 8 آذر 1389

جریان مباهله

   نوشته شده توسط: دل نوشته    نوع مطلب :اسلامی ،حکیمانه ،دانستنیها ،

دیدار در مدینه

هیئت نصاراى نجران متشكل از چهل یا شصت یا هفتاد نفر به مدینه رسیدند (44) ولى قبل از ورود به شهر آن چنان خود را آراسته بودند كه توده مسلمان فریفته ظاهر آنان شدند. (45) آنان بدین وسیله مى‏خواستند عظمت و شكوه مسیحیت را به رخ مسلمانان بكشند و بر آنها فخر كنند.

بزرگان این هیئت را چنین نام برده‏اند ابوحارثةبن علقمة كه اسقف اعظم اهالى نجران بود و عاقب كه اسم او عبدالمسیح بود و سید كه اسم او ایهم بود. (46)

به نقلى در بدو ورود یهودیان مدینه با آنها به سخن نشستند و هر كدام از دو گروه دیگرى را نفى مى‏كرد و آیه شریفه

«و قالت الیهود لیست النصارى على شى‏ء و قالت النصارى لیست الیهود على شى‏ء» (بقره/ 113)

در شأن آنان نازل شد. (47)

پیامبر خدا از نماز عصر فارع شده بود كه به مسجد آن حضرت وارد شدند و براى آن حضرت هدایایى نیز آورده بودند كه برخى را پذیرفت و برخى را رد كرد. (48) همین زمان وقت نماز آنان فرا رسیده بود پس ناقوس نواختند (49) و رو به سوى مشرق در مسجد پیامبر عبادت خویش را به جاى آوردند و رسول‏خدا اجازه نداد كسى مزاحم آنان شود. (50) به نقلى پیغمبر سه روز آنان را به حال خود گذاشت تا رفتار او بخوبى ببینند و با نشانه‏هایى كه در كتب مقدس به آنان رسیده بود تطبیق دهند. (51) و به نقلى دیگر چون به مسجد رسول‏خدا آمدند و به آن حضرت سلام كردند. از آنان روى گردانید و سخنى نگفت. پس به سراغ عثمان و عبدالرحمن‏بن عوف كه از سابق با آنها آشنا بودند رفتند و چاره‏جویى كردند و آن دو مسیحیان را به خدمت على‏علیه السلام آوردند چون مى‏دانستند كه تنها على است كه مى‏داند كه چرا پیامبر پاسخ آنها را نمى‏دهد. على‏علیه السلام به آنها گفت این انگشترهاى طلا و این جامه‏هاى حریر را از تن بدر آورید تا رسول‏خدا شما را بپذیرد. چون توصیه على‏علیه السلام را عمل كردند و خدمت آن حضرت آمدند جواب سلام آنها را داد و فرمود قسم به آن خدایى كه مرا به راستى فرستاده است در مرتبه اول كه نزد من آمدید شیطان با شما همراه بود و من بدین خاطر پاسخ شما را ندادم (52) در این مرتبه مسیحیان نجران با آن حضرت به بحث و مناظره نشستند و مسائلى چند از آن حضرت پرسیدند و ظاهر این است كه تنها ابوحارثه و سید و عاقب طرف سخن آن حضرت بودند. (53) از آن حضرت پرسیدند نظر شما درباره بزرگ ما حضرت مسیح چیست. پیغمبر فرمود او بنده خدا بود كه او را برگزید و به‏خود مخصوص گردانید. پرسیدند آیا براى او پدرى سراغ دارى كه از او به وجود آمده باشد؟ حضرت فرمود وجود او به سبب زناشویى نبوده تا پدرى داشته باشد . پرسیدند پس چگونه مى‏گویى كه او بنده آفریده شده خدا بود با این كه تو تاكنون بنده آفریده شده‏اى ندیده‏اى جز این كه از راه زناشوئى به وجود آمده و داراى پدر مى‏باشد . اینجا بود كه خداوند پاسخ آنها را داد و آیاتى از سوره آل‏عمران بر پیغمبر نازل شد كه «ان مثل عیسى عندالله كمثل آدم خلقه من تراب ثم قال له كن فیكون * الحق من ربك فلا تكن من الممترین * فمن حاجك... على الكاذبین» پس پیغمبر خدا آنان را به مباهله دعوت كرد و فرمود كه خداوند به من خبر داد كه پس از مباهله هر كسى كه بر باطل است عذاب بر او نازل خواهد شد و بدین وسیله حق از باطل جدا خواهد شد. (54)

برخى منابع نوشته‏اند كه قبل از هر چیز رسول‏خدا آنها را به پذیرش اسلام دعوت كرد. (55) گفتند ما پیش از تو مسلمان بودیم. آن حضرت فرمود دروغ گفتید بلكه سه چیز شما را از اسلام آوردن باز داشته است. پرستش صلیب، خوردن گوشت خوك و اعتقاد شما به این كه براى خدا فرزندى است. (56) یكى از آنان گفت مسیح فرزند خداست چون پدرى ندارد دیگرى گفت او خداست چون مرده‏ها را زنده مى‏كرد و از غیب خبر مى‏داد و مریض را شفا مى‏داد و از گل پرنده‏اى مى‏آفرید. بزرگتر آنها گفت پس چرا شما او را شتم مى‏كنید و معتقدید كه بنده خداست؟ حضرت فرمود او بنده خدا و كلمه خداست كه بر مریم فرو فرستاد. آنان خشمگین شدند و گفتند اگر او را خدا بخوانى ما راضى مى‏شویم و سپس گفتند اگر تو راست مى‏گویى بنده‏اى به ما نشان بده كه مرده‏ها را زنده مى‏كند و كور مادرزاد را بینا مى‏كند و انسان پیس را خوب مى‏كند و از گل پرنده‏اى آفریده و در او بدمد كه به پرواز آید. آن حضرت ساكت شد آنگاه وحى الهى بر او آمد كه

«لقد كفر الذین قالوا ان‏الله هو المسیح ابن مریم»

و نیز آیه

«ان مثل عیسى عند الله كمثل آدم خلقه من تراب...» (57)

ابن اسحاق گوید كه محمدبن سهل‏بن ابى‏امامه براى من حدیث كرد كه چون اهل نجران آمدند و درباره عیسى با پیغمبر سخن گفتند سوره آل‏عمران از آیه اول تا آیه هشتاد در شأن آنان نازل شد. (58)

سرانجام قرار مباهله گذاشته شد و چنان كه ظاهر آیه مباهله نشان مى‏دهد و بیشتر منابع نیز تصریح دارند دعوت به مباهله از سوى پیامبر بود نه از سوى مسیحیان (59) و در برابر این پیشنهاد آنان به مشورت نشستند و نظرشان بر آن شد كه تا صبح روز دیگر از آن حضرت مهلت بگیرند پس چون به نزد همراهان خود بازگشتند اسقف آنان گفت فردا به محمد صلى الله علیه وآله وسلم بنگرید اگر با فرزندان و خاندان خود آمد از مباهله با او بپرهیزید ولى اگر با اصحاب و یاران خود آمد با او به مباهله برخیزید كه او بر چیزى نیست. (60)

و به نقل سیدبن طاووس گفتند ملاحظه كنید كه با چه كسانى به مباهله شما خواهد آمد آیا همه اصحاب خود را خواهد آورد یا اصحاب تجمل از یاران خود را خواهد آورد و یا درویشان با خشوع را كه برگزیدگان دین و گروهى اندك هستند خواهد آورد پس اگر با جمعیت بسیار یا با اهل دنیا یا با صاحبان تجمل آمد بدانید كه همچون پادشاهان براى مباهات و فخرفروشى آمده و آنگاه شما پیروز خواهید بود نه او و اگر با معدود نفراتى از اهل خشوع آمد بدانید كه این طریقه پیامبران و خواص آنان است پس در این صورت از اقدام بر مباهله بترسید. (61)

برخى مورخین آورده‏اند كه چون با هم خلوت كردند یكى از آنها به دیگران گفت به خدا قسم كه شما مى‏دانید او پیامبرى مرسل است و هیچ قومى با پیامبر خویش ملاعنه نكردند مگر آن كه ریشه‏كن شدند. حال اگر از پذیرش دین او ابا دارید پس با او صلح كنید و او را به خدا بسپارید و به بلاد خود بازگردید و به نقلى نزد جماعتى از یهودیان بنى‏قریظه و بنى‏نظیر و بنى‏قینقاع كه باقى مانده بودند رفتند و پس از مشورت با آنان بدین نتیجه رسیدند كه مصالحه كنند و از ملاعنه دست بردارند. (62)

بنابراین نقل، آنان قبل از آن كه حادثه روز بیست و چهارم اتفاق بیافتد و نحوه خروج پیغمبر را ببینند مباهله با رسول‏خدا رد كردند در حالى كه واقعه روز بیست و چهارم متواتر است و این نشان مى‏دهد كه آنان پیشنهاد رسول‏خدا را تا قبل از ظهور حالات روحانى پیغمبر در صبح روز مباهله رد نكرده بودند و در اقدام به مباهله یا عدم اقدام بدین كار به انتظار نشسته بودند كه رسول‏خدا فردا با چه كسانى و چگونه به صحنه مباهله مى‏آید.

در تفسیر قمى به سندى كه علامه مجلسى آن را حسن شمرده، آمده است كه در برابر پیشنهاد پیغمبر گفتند با ما از در انصاف آمدى و قرار بر مباهله گذاشتند و چون به جاى خود بازگشتند سید و عاقب و اهتم گفتند اگر قوم خود را براى مباهله بیاورد با او مباهله مى‏كنیم زیرا او پیغمبر نخواهد بود و اگر خصوص اهل بیت خویش را براى مباهله با ما حاضر كند پس با او مباهله نخواهیم كرد زیرا او انسان صادقى است كه حاضر مى‏شود اهل بیت خود را در معرض خطر قرار دهد. (63)

روز موعود

آفتاب مدینه بالا آمده بود و چشمها به انتظار نشسته بود. مسلمانانى كه از قرار این روز اطلاع داشتند جمع شده بودند و مسیحیان نجران چشم دوخته بودند كه پیامبر كى و چگونه خواهد آمد به یك باره دیدند كه پیامبر از خانه بیرون شد مانند همیشه ساده و با صفا و معنویت و در پیرامون او تنها مرد و زن جوانى به همراه دو فرزند خردسال اما چهره‏هایشان جذاب و گیرا، قدمهایشان استوار و دلهایشان در برابر پروردگار خاشع و بى اعتنا به دنیا و اهل دنیا به میقات خویش مى‏روند.

هیئت خروج پیغمبر با وصى‏اش على‏علیه السلام و دخترش فاطمه زهرا س و دو فرزندش حسن و حسین علیهما السلام چندگونه نقل شده است.

دست على در دست پیامبر بود. حسن و حسین پیش روى آن حضرت مى‏رفتند و فاطمه پشت سر پدر حركت مى‏كرد. (64) على سمت راست پیامبر و حسن و حسین سمت چپ و فاطمه پشت سر پیامبر بود. (65) حسن طرف راست پیامبر و حسین در طرف چپ او و فاطمه پشت سر پیامبر و على پشت فاطمه بود . (66)

دست حسن در دست پیامبر و حسین در آغوش او و على‏علیه السلام پیش روى او و فاطمه پشت سر پیامبر حركت مى‏كرد. (67) دست حسن در دست پیامبر و حسین در آغوش او و فاطمه پشت سر آن حضرت و على پشت سر فاطمه قرار داشت (68) و رسول‏خدا بدانان فرمود كه چون من دعا كردم شما آمین بگویید. (69) و در بسیارى منابع دیگر كیفیت خروج این پنج تن به طور مطلق ذكر شده است (70) و براى هر محقق منصف كه اندكى تأملى در منابع تاریخ اسلام دارد این نكته عیان گشته كه اصل ماجراى خروج رسول‏خدا با على و فاطمه و حسنین مورد اتفاق فریقین است. بارى پیامبر خدا از مدینه بیرون شد (71) در حالى كه عباى موئین سیاه رنگى بر دوش داشت آمد تا به نزدیكى دو درخت رسید. او فرمود كه میان دو درخت را جاروب و مسطح كردند عباى خود را روى آن دو درخت پهن كرد و همراهان خود را در زیر آن جاى داد و خود در پیش ایستاد و دوش چپ خود را در زیر عبا داخل كرد و بر كمانى كه در دست داشت تكیه داد و دست راست خود را براى مباهله به سوى آسمان بلند كرد و مردم از دور نظر مى‏كردند كه چه خواهد كرد.

سید و عاقب كه این حال را دیدند رنگ رخسارهایشان زرد شد و پاهایشان لرزید و نزدیك بود كه مدهوش شوند. یكى از آنها به دیگرى گفت آیا با او مباهله مى‏كنیم؟ آن دیگرى گفت مگر نمى‏دانى كه هر گروه كه با پیغمبر خود مباهله كردند بزرگ و كوچك ایشان هلاك شدند دیگرى گفت رهبانیت برطرف شد. زود دریاب این مرد را كه اگر لب او به یك كلمه نفرین بجنبد ما به اهل و مال خود برنخواهیم گشت. پس به خدمت حضرت شتافتند و گفتند تو با این جماعت آمده‏اى كه با ما مباهله كنى؟ حضرت فرمود بلى بعد از من اینها مقرب‏ترین خلق نزد خدا هستند. پس لرزه بر بدن آنها افتاد و با آن حضرت مصالحه كردند و راضى به جزیه شدند. پس از آن حضرت فرمود سوگند یاد مى‏كنم كه اگر با من و اینهایى كه زیر عبایند مباهله مى‏كردید تمام این وادى بر شما آتش مى‏گشت و به قدر یك چشم به هم زدن آتش به قوم شما مى‏رسید و همه را هلاك مى‏كرد.

پس جبرئیل نازل شد و گفت یا محمد حق تعالى سلامت مى‏رساند و مى‏فرماید به عزت و جلال خود سوگند یاد مى‏كنم كه اگر به همراه اینها كه در زیر عبا ایستاده‏اند با همه اهل آسمان و زمین مباهله كنى هر آینه آسمانها پاره‏پاره شوند و فرو ریزند و زمینها از هم بپاشند و پاره‏پاره بر روى آب جارى شوند و دیگر قرار نگیرند. پس حضرت دستهاى مبارك خود را به سوى آسمان بلند كرد به حدى كه سفیدى زیر بغلهاى او پیدا شد و گفت بر كسى كه ستم كند بر شما و حق شما را از شما بگیرد و مزد رسالت مرا كه خدا براى شما مقرر كرده است كه آن مودت شماست كم كند لعنت و غضب خدا پیاپى تا روز قیامت نازل شود. (72)

و به نقلى سید و عاقب گفتند چرا با بزرگان اهل شأن كه ایمان به تو آورده‏اند بیرون نیامده‏اى و تنها با تو همین جوان و زن و دو كودك است؟ حضرت فرمود كه من از جانب خداوند مأمور شده‏ام كه به همراه اینها با شما مباهله كنم. پس به سوى اصحاب خود بازگشتند و منذربن علقمه برادر ابوحارثه كه پیشتر در مجلس مشورتى اهل نجران حاضر نبود و بعد از آن همراه این گروه شده بود بقیه را نصیحت كرد كه شما و هر كسى كه با كتابهاى الهى آشنا است مى‏داند كه ابوالقاسم محمد همان پیامبرى است كه همه پیامبران به او بشارت داده‏اند. (73) و همین گزارش حاكى است كه در این وقت علائم نزول عذاب ظاهر شد. آفتاب متغیر شد و كوه‏ها لرزید و با آن كه فصل تابستان بود ابر سیاهى پیدا شد درختان سر به زیر آورده بودند و مرغان بر زمین بال گسترده بودند. پس سید و عاقب به منذربن علقمه گفتند نزد محمد و پسر عمویش على را واسطه كن كه محمد خاطر او را مى‏خواهد و از گفته او بیرون نمى‏رود و پیمان‏نامه درست كن. منذر به محضر رسول‏خدا رسید و مسلمان شد و پیام آنان را رساند و رسول‏خدا على را براى مصالحه با آنان فرستاد. على‏علیه السلام پرسید كه با ایشان چگونه صلح كنم حضرت فرمود هر چه كه رأى تو باشد پس على‏علیه السلام با آنان توافق كرد كه هر سال دو هزار جامه نفیس بدهند و هر سال هزار مثقال طلا نصف آن را در محرم و نصف دیگر را در رجب. پس چون رسول‏خدا با اهل بیت خود به سوى مسجد بازگشت جبرائیل نازل شد و گفت حق تعالى به تو سلام مى‏رساند و مى‏گوید كه بنده‏ام موسى به همراه هارون و فرزندان هارون با دشمن خود قارون مباهله كرد و حق تعالى قارون را با اهل و مالش و یاورانش به زمین فرو برد . به جلالت خود قسم مى‏خورم كه اگر تو به همراه اهلت با اهل زمین و همه مردمان مباهله مى‏نمودید هر آینه آسمانها پاره‏پاره و كوهها ریز ریز مى‏شدند و زمین فرو مى‏رفت پس رسول به سجده رفت و پس از آن دستها را بلند كرد سه بار گفت شكرا للمنعم چون از وجه این كار پرسیدند فرمود خداوند جهانیان را شكر كردم به واسطه انعامى كه نسبت به اهل بیت من كرامت فرمود و سپس از آنچه جبرئیل آورده بود به ایشان خبر داد. (74) و به نقل شیخ مفید و شیخ طبرسى چون پیامبر با آن چهار تن آمد اسقف آنان پرسید اینان چه كسانى هستند كه همراهش مى‏آیند بدو گفتند این پسرعمویش و دامادش و پدر دو فرزندش و محبوبترین مردمان نزد او على‏بن ابى‏طالب است و این دو طفل دو پسر دخترش از طرف على هستند كه نزد او از همه محبوبترند و آن زن دخترش فاطمه است كه عزیزترین مردم نزد اوست و علاقه قلبى پیغمبر بدو از همه بیش‏تر است. (75) اسقف آنان گفت ببینید كه با خواص خود یعنى فرزندان و اهلش آمده است و مى‏خواهد به وسیله آنان مباهله كند چون به حقیقت كار خویش مطمئن است به خدا قسم اگر مى‏ترسید كه چیزى به ضررش تمام شود آنان را نمى‏آورد از مباهله با او بپرهیزید به خدا قسم كه اگر موقعیت قیصر نبود مسلمان مى‏شدم (76) ـ (77)

در اینجا سخنان قابل توجه دیگرى به طور جسته و گریخته در كتب تفسیر و تاریخ نقل شده است. از جمله آن كه چون حضرت براى مباهله بر دو زانوى خود نشست ابوحارثه گفت بخدا سوگند چنان نشسته است كه پیغمبران براى مباهله مى‏نشستند و برگشت و جرأت بر مباهله پیدا نكرد . سید به او گفت به كجا مى‏روى؟ گفت اگر بر حق نمى‏بود چنین جرأت بر مباهله پیدا نمى‏كرد و اگر با ما مباهله كند یك سال نخواهد گذشت كه هیچ نصرانى باقى نخواهد ماند (78) من روهایى را مى‏بینم كه اگر از خدا بخواهند كوهى را از جاى خود بركند هر آینه خواهد كند پس مباهله نكنید كه هلاك مى‏شوید (79) و از سوى دیگر رسول‏خدا فرمود اگر با من مباهله مى‏كردند هر آینه همه به صورت میمون‏ها و خوك‏هایى مسخ مى‏شدند و تمام این وادى برایشان آتش مى‏شد و مى‏سوختند و حق تعالى جمیع اهل نجران را مستأصل مى‏كرد به گونه‏اى كه حتى مرغى بر سر درختان آنان باقى نمى‏ماند . (80)

سرانجام آفتاب حقیقت ظاهر شد و هیچكس از عام و خاص، مسلمان و غیرمسلمان در آن صحنه حاضر نبود جز آن كه دید رسول‏خداصلى الله علیه وآله وسلم على و فاطمه و حسن و حسین‏علیهم السلام را در زیر عبا جمع كرد و آنگاه فرمود

«اللهم هؤلاء اهلى» (81)

و در حق آنان آیه تطهیر را قرائت فرمود

«انما یریدالله لیذهب عنكم الرجس اهل البیت و یطهرهم تطهیرا» (احزاب/ 32) (82)

و از همینجا براى برخى این باور پیدا شده است كه آیه تطهیر بار دیگر در واقعه مباهله نازل شد، چنان كه پیش از آن در خانه ام سلمه نازل شده بود ولى آنچه درست به نظر مى‏رسد آن است كه بگوییم پیامبر خدا آیه تطهیر را پس از نزول در مرتبه اول در موقعیت‏هاى مختلف تكرار و بر مصادیق واقعى آن تطبیق مى‏داد تا براى دیگران در شناخت اهل بیت پیغمبر جاى هیچگونه تردیدى باقى نماند. و شاهد این نظر آن است اهل تاریخ و سیره آورده‏اند كه بعد از نزول آیه تطهیر تا مدت شش و یا هفت و یا هشت ماه متوالى آن حضرت به هنگام رفتن به سوى مسجد براى اداى نماز صبح بر در خانه على‏علیه السلام و فاطمه س مى‏ایستاد و ندا مى‏داد كه «یا اهل البیت انما یریدالله لیذهب عنكم الرجس اهل البیت و یطهركم تطهیرا» تا دیگران بعدها جرأت پیدا نكنند كه زنان پیغمبر را در معناى كلمه «اهل البیت» داخل كنند و اینجا نیز از جمله آن موارد بود كه پیامبر اهل بیت خود را در زیر عبا جمع كرده بود و با قرائت آیه تطهیر مصادیق آن را روشن ساخت. (83) با آن كه دانشمندى سنى چون فخر رازى كه امام المشككین لقب گرفته است گوید این روایت كه رسول‏خداصلى الله علیه وآله وسلم حسنین و فاطمه و على را تحت كساء خود داخل كرد و آیه تطهیر را خواند، روایتى است كه صحت آن در میان اهل تفسیر و حدیث همچون امورى است كه مورد اتفاق مى‏باشد (84) و آنگاه كه مفسر بزرگى چون زمخشرى گوید در این آیه [یعنى آیه مباهله ]دلیلى بر فضل و برترى اصحاب كساء هست كه هیچ دلیلى قوى‏تر از آن یافت نشود (85) ، تعجب است كه معدودى از دانشمندان اهل سنت تلاش كرده‏اند واقعه مباهله را كم رنگ كنند یا ابعادى از آن را بى‏اهمیت جلوه دهند و برخى با نقل روایاتى بى‏اساس و غریب خواسته‏اند كه دیگران را نیز به همراهى رسول‏خدا در این واقعه مفتخر سازند و بدین سان اگر دلیلى بر فضیلت اهل بیت یافت شده دیگران نیز شریك آن باشند. ولى در مقابل قاطبه اهل سنت در كتب خود اعتراف دارند كه چون آیه مباهله نازل شد، پیامبر اسلام تنها على و فاطمه و حسنین (علیهم السلام) را براى مباهله همراه خود كرد و برخى دیگر تصریح دارند كه مراد از «ابنائنا» و «نسائنا» و «انفسنا» در آیه مباهله كسى جز حسنین و فاطمه و على (علیهم السلام) نبود .

در اینجا ذكر فهرستى از كتب اهل سنت و مؤلفین آنها، اعم از كتب تفسیر و تاریخ و سیره و حدیث خالى از فائده نیست. (86)

1ـ مسند احمدبن حنبل

2ـ تفسیر طبرى

3ـ احكام القرآن از ابوبكر جصاص

4ـ مستدرك حاكم نیشابورى

5ـ معرفة علوم الحدیث از حاكم نیشابورى

6ـ تفسیر ثعلبى

7ـ دلائل النبوة از ابونعیم اصفهانى

8ـ اسباب النزول از واحدى نیشابورى

9ـ معالم التنزیل از بغوى

10ـ مصابیح السنة از بغوى

11ـ تفسیر كشاف از زمخشرى

12ـ احكام القرآن از ابن عربى

13ـ تفسیر كبیر از فخر رازى

14ـ مطالب السؤول از محمدبن طلحه شامى

15ـ اسدالغابة از ابن‏اثیر

16ـ تذكرة الخواص از سبطبن جوزى

17ـ الجامع الاحكام القرآن از قرطبى

18ـ تفسیر بیضاوى

19ـ ذخائر العقبى از محب‏الدین طبرى

20ـ الریاض النضره از محب‏الدین طبرى

21ـ تفسیر القرآن از ابوبركات عبدالله نسفى

22ـ تبصیرالرحمن و تیسیر المنان از مهایمى

23ـ مشكاة المصابیح از خطیب تبریزى

24ـ تفسیر سراج المنیر از شیربینى

25ـ البحر المحیط از ابوحیان اندلسى

26ـ البدایة والنهایة از ابن‏كثیر

27ـ تفسیر ابن‏كثیر

28ـ الاصابة از ابن‏حجر عسقلانى

29ـ الكاف الشاف فى تخریج احادیث الكشاف از ابن‏حجر عسقلانى

30ـ الفصول المهمه از ابن صباغ مالكى

31ـ تفسیر المواهب از حسین كاشفى

32ـ معارج النبوة از معین‏الدین كاشفى

33ـ الدرالمنثور از جلال‏الدین سیوطى

34ـ تاریخ الخلفا از جلال‏الدین سیوطى

35ـ الاكلیل از جلال‏الدین سیوطى

36ـ تفسیر الجلالین از جلال‏الدین سیوطى

37ـ الصواعق المحرقه از ابن‏حجر هیتمى

38ـ سیره حلبى

39ـ مدارج النبوة از شاه عبدالحق دهلوى

40ـ مناقب مرتضوى از میرمحمد صالح كشفى ترمذى

41ـ الاتحاف بحب الاشراف از شبراوى

42ـ فتح القدیر از شوكانى

43ـ تفسیر روح البیان از آلوسى

44ـ تفسیر الجواهر از طنطاوى

45ـ رشفة الصادى از ابوبكر علوى حضرمى

46ـ التاج الجامع للاصول از شیخ منصور على ناصف

47ـ المناقب از ابن‏مغازلى

48ـ حسن الاسوة از سید صدیق حسن خان

49ـ السیرة النبویة از سید احمد زینى دحلان شافعى

50ـ السنن الكبرى از ابوبكر احمدبن حسین بیهقى

51ـ الشفاء بتعریف حقوق‏المصطفى از قاضى عیاض مغربى

52ـ منهاج السنة از احمدبن عبدالحلیم‏بن تیمیه

53ـ مقاصد الطالب از سید احمدبن اسماعیل برزنجى

54ـ نزول القرآن از ابونعیم احمدبن عبدالله اصفهانى

55ـ المنتقى فى سیرة المصطفى از سعیدبن محمدبن مسعود شافعى

56ـ الاختلاف فى اللفظ والرد على الجهمیة والمشبهة از ابن‏قتیبه كاتب دینورى

57ـ الصحیح المسند فى تفسیر النبوى القرآن الكریم از ابومحمد سیدبن ابراهیم ابوعمه

58ـ معارج القبول بشرح سلم الوصول الى علم الاصول از حافظبن احمد حكمى

59ـ تفسیر الاعقم از احمدعلى محمدعلى الاعقم

60ـ الانوار القدسیة از شیخ یاسین‏بن ابراهیم سنهوتى شافعى

61ـ غایة المرام فى رجال‏البخارى الى سید الانام از محمدبن داودبن محمد بازلى شافعى

62ـ عیون المسائل از سید عبدالقادربن محمد حسینى

63ـ زهر الحدیقة فى رجال الطریقة از عبدالغنى‏بن اسماعیل نابلسى شامى

64ـ فقه الملوك و مفتاح الرتاح از عبدالعزیزبن محمد رحبى حنفى

65ـ تحفةالاشراف بمعرفة الاطراف از جمال‏الدین ابوالحجاج یوسف‏بن زكى

66ـ توضیح الدلائل از شهاب‏الدین احمد شیرازى شافعى

67ـ تاریخ دمشق از ابن‏عساكر

68ـ الجامع بین الصحیحین از ابونعیم عبیدالله‏بن حسن‏بن احمد حداد اصفهانى

69ـ سیر اعلام النبلاء از شمس‏الدین محمدبن احمدبن عثمان ذهبى شافعى

70ـ مراح لبید از ابوعبدالمعطى محمدبن عمربن على نووى

71ـ البریقة المحمودیة از شیخ ابوسعید خادمى

72ـ تثبیت دلائل نبوة سیدنا محمد از شیخ عبدالجباربن محمدبن عبدالجبار

73ـ تاریخ الاحمدى از احمدحسین بهادر خان حنفى

74ـ العشرة المبشرون بالجنة از شیخ قرنى طلبة بدوى

75ـ عیون التواریخ از صلاح‏الدین محمدبن شاكر شافعى

76ـ الدرر و اللآل از محمد على انسى

77ـ الكوكب المضى‏ء از شیخ ابوالجود بترونى حنفى

78ـ الدرر المكنونة فى النسبة الشریفة المصونة از ابوعبدالله محمدبن مدنى مالكى

79ـ صحیح مسلم

80ـ سنن ترمذى

81ـ جامع الاصول از ابن‏اثیر

82ـ مناقب خوارزمى

83ـ الكامل از ابن‏اثیر

84ـ انوار التنزیل از بیضاوى

85ـ كفایة الطالب از كنجى شافعى

86ـ تفسیر قرطبى

87ـ تفسیر الخازن از علاءالدین على‏بن محمد

88ـ تفسیر غریب القرآن از نیشابورى

89ـ ینابیع المودة از شیخ سلیمان

90ـ نورالابصار از شبلنجى

91ـ تفسیر الواضح از محمد محمود حجازى

92ـ على و مناوؤه از دكتر فوزى جعفر (معاصر)

93ـ احسن القصص از على فكرى (معاصر)

94ـ خدیجة ام‏المؤمنین، نظرات فى اشراق فجرالاسلام از عبدالمنعم محمد عمر (معاصر)

95ـ تحریر المرأه فى عصرالرسالة از عبدالحلیم ابوشقه (معاصر)

96ـ ریاض الجنة فى محبة النبى‏صلى الله علیه وآله وسلم و اتباع السنة از محمد سلیمان فرج (معاصر)

97ـ عقیلة الطهر و الكرم زینب الكبرى از موسى محمد على (معاصر)

98ـ الابتهاج بتخریج احادیث المنهاج از سید عبدالله‏بن محمد صدیق (معاصر)

99ـ صفوة التفاسیر از محمد على صابونى مكى. (87)

با این حال معلوم نیست چگونه صاحب تفسیر «المنار» مى‏خواهد در آیه مباهله سند افتخارى را كه خدا و رسول‏خدا براى اهل بیت به جاى گذاشته‏اند مخدوش گرداند و سخن قاطبه علماى اهل سنت را انكار كند. او مى‏گوید حمل كلمه «نساءنا» بر فاطمه و كلمه «انفسنا» فقط بر على از نظر لغت عرب قابل توجیه نیست و تنها این كار ناشى از روایات بسیارى است كه از منابع شیعى نقل شده است و معلوم است كه مقصود شیعه از نقل این روایات چیست. آنها در ترویج این روایات بحدى كوشش كرده‏اند كه بسیارى از اهل سنت را نیز تحت تأثیر قرار دادند وگرنه ما هیچ شخص عرب زبان را نمى‏بینیم كه «نساءنا» بگوید و با وجود زنانش دخترش را قصد كند و از این دورتر آن است كه از كلمه «انفسنا» فقط على مقصود باشد. (88)

ما گوییم عجیب است كه شیعه آن قدر توفیق داشته كه تمام علماى اهل سنت را در طول قرون متأثر از افكار و آراء خود كرده و با آن كه اخبار واقعه مباهله نسل به نسل توسط محدثین و مفسرین و مورخین نقل مى‏شد و موازین جرح و تعدیل در آن اعمال مى‏شده ولى با این حال علماى اهل سنت نتوانسته‏اند از این روایاتى كه به گمان صاحب المنار ساخته و پرداخته شیعه است خود را دور كنند و همه در دام آن افتاده‏اند. (89) واقعا این چه استدلالى است و چه تعصبى است كه انسان را از درك واقعیت باز مى‏دارد. اگر این رسول‏خداست كه تنها على و فاطمه و دو فرزند آنها را همراه خود كرده پس این تفسیر منسوب به عمل رسول‏خدا است و شیعه در این جهت كافى است كه به اعتراف امثال فخر رازى و به روایت اشخاصى چون عائشه (90) استناد كند. علاوه بر این كه این مفسر ناآشنایى خود با زبان قرآن و زبان عرب را نیز ثابت كرده است. چرا كه كافى بود به آیه 176 سوره نساء (و ان كانوا اخوة رجالا و نساء فللذكر مثل حظ الانثیین) و نیز آیه 10 همین سوره (یوصیكم‏الله فی اولاد كم للذكر مثل حظ الانثیین فان كن نساء...) مراجعه كند و ببیند چگونه كلمه «نساء» بر دختران حمل مى‏شود نه بر زنان. (91)

اگر خوشبینانه بنگریم باید گفت منشأ خطاى این مفسر آن بوده كه برخى روایات مانند روایت جابر را كه گوید «نسائنا فاطمه و انفسنا على» ملاحظه كرده و چنین تصور كرده است كه از لفظ «نسائنا» مراد فاطمه و از لفظ «انفسنا» مراد على است. حال آن كه ما گوییم رسول‏خدا در مقام امتثال كسى را جز فاطمه و على و حسنین علیهم السلام نیاورد و این یعنى آن كه تنها مصداق «انفسنا» على و تنها مصداق «نسائنا» فاطمه بوده است. پس نباید مصداق را با مفهوم اشتباه گرفت. و معناى كلام رسول‏خداصلى الله علیه وآله وسلم كه فرمود «اللهم هؤلاء اهل بیتى» آن بود كه خدایا من از اهل بیت و خواص خودم جز اینها كسى را نیافتم كه براى این كار دعوت كنم.

بدین ترتیب صاحب المنار خواسته است تفسیر مذكور را برخلاف قواعد لغت عرب قلمداد كند بى‏توجه به آن كه این زمخشرى صاحب كشاف پیشواى اهل ادب و بلاغت است كه در تفسیر خود گوید: «فیه دلیل لاشى‏ء اقوى منه على فضل اصحاب الكساءعلیهم السلام.»

گذشته از این همه باید دید مراد این مفسر از این كه گوید مصادر این روایات شیعه است، چه مى‏باشد؟ آیا كسانى را كه سلسله اسناد روایات بدانها ختم مى‏شود مانند سعدبن ابى وقاص و جابربن عبدالله و عبدالله‏بن عباس و جمعى دیگر از صحابه و كلبى و شعبى و ابوصالح و جمعى دیگر از تابعین را شیعه به شمار آورده است و همه آنان را به جرم روایتى كه مورد پسند او نیست شیعه و متهم به جعل و تزویر دانسته است و یا مقصودش آن است كه شیعه این روایات را در جوامع اولیه حدیث و كتب معتبر تاریخ وارد كرده است؟ در هر دو صورت او سخن شیعه را غیرقابل قبول دانسته است ولى به قیمت آن كه اساس سنت و شریعت متزلزل گردد واز سنت مأثور چیزى باقى نماند (92) . گرچه قبل از صاحب المنار نیز كسانى بوده‏اند كه در مقابل این همه نصوص غیرقابل انكار و توجیه، روایتى شاذ یا سخنى غریب آورده‏اند ولى بحق كه او گوى سبقت را بر همه آنان ربوده است. چرا كه دیگران به جاى متهم ساختن شیعه به جعل و تزویر یا با حذف نام على از میان همراهان رسول‏خدا به سرعت از آن گذشته‏اند همچون ابن‏كثیر در البدایة و النهایة (93) و یا سعى كرده‏اند كه علاوه بر على و فاطمه و حسن و حسین علیهم السلام برخى همسران رسول‏خدا یعنى عائشه و حفصه را نیز به همراهى با رسول‏خدا مفتخر سازند همچون حلبى در سیره‏اش (94) و یا در جهت تثبیت موقعیت خلفاى ثلاثه و فضیلت‏سازى براى آنان از امام صادق نقل كرده‏اند كه چون آیه مباهله نازل شد رسول‏خدا ابوبكر را با فرزندش و عمر را با فرزندش و عثمان را با فرزندش و على را با فرزندش آورد، همچون ابن‏عساكر در تاریخ دمشق و جلال الدین سیوطى در تفسیر آیه مباهله به نقل از او. (95)

در این مورد معلوم است كه راوى حدیث مى‏خواسته ترتیب خلفاى چهارگانه حفظ شود. و گویا ترتیبى را كه حوادث بعدى شكل بخشید در زمان رسول‏خدا نیز معهود بود چراكه دست سیاست‏بازان واجب كرده بود كه عده‏اى به تلاش و تكاپو بیافتند و سخنى ساز كنند و باورى براى بى‏خبران ایجاد كنند كه خلفاى چهارگانه به اندازه فضیلت و شأن و منزلتى كه نزد رسول‏خدا داشتند به خلافت رسیدند. به راستى اگر قرار بود رسول‏خدا بزرگان اصحاب و خویشاوندان خود را جمع كند. پس چرا در میان صحابه به مانند سلمان و ابوذر و عمار و مقداد توجهى نكرد و چرا عمویش عباس شیخ هاشمیون و عمه‏اش صفیه دختر عبدالمطلب و دختر عمویش ام‏هانى كه از زنان برگزیده هاشمى بودند را همراه خود نكرد. (96) علاوه بر آن كه خلفاى چهارگانه در آن زمان همه داراى پسر نبودند (97) پرواضح است كه این گونه روایات غریب چرا و چگونه پدید آمده است.

در پایان این بحث جاى آن دارد كه به كلام شاگرد دیگر شیخ محمد عبده یعنى ابن عاشور مغربى نیز اشاره كنیم. او مى‏گوید هرگاه لفظ «نساء» به واحد یا جماعتى اضافه شود لامحاله مراد از آن همسران مرد هستند مانند نساء النبى و نساء المؤمنین، بخلاف آنجا كه لفظ «نساء» غیرمضاف باشد. پس لا محاله مراد از نساءنا ازواج النبى است و مراد از انفس در آیه شریفه انفس متكلمین و مخاطبین است یعنى ایانا و ایاكم و در مورد ابنائنا دو احتمال است یا جوانان مراد هستند و یا اطفال. آنگاه خود این مفسر از بیهقى در دلائل النبوة نقل كرده است كه رسول‏خدا براى مباهله على و فاطمه و حسن و حسین را آورد و زنان و دیگر مردان مسلمان را همراه خود نكرد (98) . پس باید از او پرسید آیا رسول‏خدا آشناتر به لسان وحى بود یا شما و چگونه است كه رسول‏خدا برخلاف امر الهى كه باید همسران خود را فراخواند. تنها دخترش را همراه خود كرد؟ در نهایت این مفسر چاره‏اى ندارد جز آن كه روایات منقول در كیفیت خروج پیامبر را كه مشهورترین آنها روایت سعدبن ابى‏وقاص است منكر شود.