تبلیغات
عرفانی ، اسلامی - روزشمار حرکت حضرت مسلم به کوفه تا شهادت
دوشنبه 15 آذر 1389

روزشمار حرکت حضرت مسلم به کوفه تا شهادت

   نوشته شده توسط: دل نوشته    نوع مطلب :اسلامی ،تاریخی ،

15 رمضان 60: رسیدن هزاران نامه دعوت به دست امام،سپس فرستادن مسلم بن‏ عقیل به کوفه برای بررسی اوضاع

5 شوال 60: ورود مسلم بن عقیل به کوفه،استقبال مردم از وی و شروع آنان به بیعت

11 ذی قعده 60: نامه نوشتن مسلم بن عقیل از کوفه به امام حسین و فراخوانی به ‏آمدن به کوفه

8 ذی حجه 60: دستگیری هانی،سپس شهادت او، خروج مسلم بن عقیل در کوفه با چهار هزار نفر،سپس پراکندگی‏ آنان از دور مسلم و تنها ماندن او و مخفی شدن در خانه طوعه. تبدیل کردن امام حسین‏«ع‏» حج را به عمره در مکه، ایراد خطبه برای مردم و خروج از مکه همراه با 82 نفر از افرادخانواده و یاران به طرف کوفه.

9 ذی حجه 60: درگیری مسلم با کوفیان،سپس دستگیری او و شهادت مسلم  بر بام‏ دار الاماره کوفه (1)

 مصیبت مسلم (س)

امام حسین علیه السلام در هشتم ذى الحجه،در همان جوش و خروشى كه حجاج وارد مكه مى‏شدند و در همان روزى كه باید به جانب منى و عرفات حركت كنند،پشت‏ به مكه كرد و حركت نمود و آن سخنان غراى معروف را-كه نقل از سید بن طاووس است-انشاء كرد. منزل به منزل آمد تا به نزدیك سر حد عراق رسید.

حال در كوفه چه خبر است و چه مى‏گذرد، خدا عالم است.داستان عجیب و اسف انگیز جناب مسلم در آنجا رخ داده است.امام حسین علیه السلام در بین راه شخصى را دیدند كه از طرف كوفه به این طرف مى‏آمد. (در سرزمین عربستان جاده و راه شوسه نبوده كه از كنار یكدیگر رد بشوند.بیابان بوده است،و افرادى كه در جهت‏خلاف هم حركت مى‏كردند،با فواصلى از یكدیگر رد مى‏شدند.)لحظه‏اى توقف كردند به علامت اینكه من با تو كار دارم،و مى‏گویند این شخص امام حسین علیه السلام را مى‏شناخت و از طرف دیگر حامل خبر اسف آورى بود.

فهمید كه اگر نزد امام حسین برود،از او خواهد پرسید كه از كوفه چه خبر،و باید خبر بدى را به ایشان بدهد.نخواست آن خبر را بدهد و لذا راهش را كج كرد و رفت طرف دیگر.دو نفر دیگر از قبیله بنى اسد كه در مكه بودند و در اعمال حج‏شركت كرده بودند،بعد از آنكه كار حجشان به پایان رسید،چون قصد نصرت امام حسین را داشتند،به سرعت از پشت‏سر ایشان حركت كردند تا خودشان را به قافله ابا عبد الله برسانند.

اینها تقریبا یك منزل عقب بودند.برخورد كردند با همان شخصى كه از كوفه مى‏آمد.به یكدیگر كه رسیدند به رسم عرب انتساب كردند،یعنى بعد از سلام و علیك،این دو نفر از او پرسیدند:نسبت را بگو،از كدام قبیله هستى؟گفت:من از قبیله بنى اسد هستم. اینها گفتند:عجب!«نحن اسدیان‏»ما هم كه از بنى اسد هستیم.

پس بگو پدرت كیست،پدر بزرگت كیست؟او پاسخ گفت،اینها هم گفتند تا همدیگر را شناختند.بعد،این دو نفر كه از مدینه مى‏آمدند گفتند:از كوفه چه خبر؟گفت:حقیقت این است كه از كوفه خبر بسیار ناگوارى است و ابا عبد الله كه از مكه به كوفه مى‏رفتند وقتى مرا دیدند توقفى كردند و من چون فهمیدم براى استخبار از كوفه است نخواستم خبر شوم را به حضرت بدهم.تمام قضایاى كوفه را براى اینها تعریف كرد. این دو نفر آمدند تا به حضرت رسیدند.

به منزلى اولى كه رسیدند حرفى نزدند.صبر كردند تا آنگاه كه ابا عبد الله در منزلى فرود آمدند كه تقریبا یك شبانه روز از آن وقت كه با آن شخص ملاقات كرده بودند فاصله زمانى داشت.حضرت در خیمه نشسته و عده‏اى از اصحاب همراه ایشان بودند كه آن دو نفر آمدند و عرض كردند:یا ابا عبد الله!ما خبرى داریم،اجازه مى‏دهید آن را در همین مجلس به عرض شما برسانیم یا مى‏خواهید در خلوت به شما عرض كنیم؟ فرمود:من از اصحاب خودم چیزى را مخفى نمى‏كنم،هر چه هست در حضور اصحاب من بگویید.یكى از آن دو نفر عرض كرد:یا ابن رسول الله!ما با آن مردى كه دیروز با شما برخورد كرد ولى توقف نكرد،ملاقات كردیم،او مرد قابل اعتمادى بود،ما او را مى‏شناسیم،هم قبیله ماست،از بنى اسد است.

ما از او پرسیدیم در كوفه چه خبر است؟ خبر بدى داشت،گفت من از كوفه خارج نشدم مگر اینكه به چشم خود دیدم كه مسلم و هانى را شهید كرده بودند و بدن مقدس آنها را در حالى كه ریسمان به پاهایشان بسته بودند در میان كوچه‏ها و بازارهاى كوفه مى‏كشیدند.ابا عبد الله خبر مرگ مسلم را كه شنید،چشمهایش پر از اشك شد ولى فورا این آیه را تلاوت كرد: من المؤمنین رجال صدقوا ما عاهدوا الله علیه فمنهم من قضى نحبه و منهم من ینتظر و ما بدلوا تبدیلا» (2) .

در چنین موقعیتى ابا عبد الله نمى‏گوید كوفه را كه گرفتند،مسلم كه كشته شد،هانى كه كشته شد،پس ما كارمان تمام شد،ما شكست‏خوردیم،از همین جا برگردیم،جمله‏اى گفت كه رساند مطلب چیز دیگرى است.این آیه قرآن كه الآن خواندم،ظاهرا در باره جنگ احزاب است،یعنى بعضى مؤمنین به پیمان خودشان با خدا وفا كردند و در راه حق شهید شدند،و بعضى دیگر انتظار مى‏كشند كه كى نوبت جانبازى آنها برسد.فرمود:مسلم وظیفه خودش را انجام داد،نوبت ماست.

كاروان شهید رفت از پیش وان ما رفته گیر و مى‏اندیش

او به وظیفه خودش عمل كرد،دیگر نوبت ماست.البته در اینجا هر یك سخنانى گفتند. عده‏اى هم بودند كه در بین راه به ابا عبد الله ملحق شده بودند،افراد غیر اصیل كه ابا عبد الله آنها را غیظ و در فواصل مختلف از خودش دور كرد.اینها همینكه فهمیدند در كوفه خبرى نیست‏یعنى آش و پلویى نیست،بلند شدند و رفتند(مثل همه نهضتها).«لم یبق معه الا اهل بیته و صفوته‏»فقط خاندان و نیكان اصحابش با او باقى ماندند كه البته عده آنها در آن وقت‏خیلى كم بود(در خود كربلا عده‏اى از كسانى كه قبلا اغفال شده و رفته بودند در لشكر عمر سعد،یك یك بیدار شدند و به ابا عبد الله ملحق گردیدند)، شاید بیست نفر بیشتر همراه ابا عبد الله نبودند.در چنین وضعى خبر تكان دهنده شهادت مسلم و هانى به ابا عبد الله و یاران او رسید.

صاحب لسان الغیب مى‏گوید: بعضى از مورخین نقل كرده‏اند امام حسین علیه السلام كه چیزى را از اصحاب خودش پنهان نمى‏كرد،بعد از شنیدن این خبر مى‏بایست‏به خیمه زنها و بچه‏ها برود و خبر شهادت مسلم را به آنها بدهد،در حالى كه در میان آنها خانواده مسلم هست،بچه‏هاى كوچك مسلم هستند،برادران كوچك مسلم هستند،خواهر و بعضى از دختر عموها و كسان مسلم هستند.

حالا ابا عبد الله به چه شكل به آنها اطلاع بدهد؟مسلم دختر كوچكى داشت.امام حسین وقتى كه نشست او را صدا كرد،فرمود:بگویید بیاید.

دختر مسلم را آوردند.او را روى زانوى خودش نشاند و شروع كرد به نوازش كردن.دخترك زیرك و باهوش بود،دید كه این نوازش یك نوازش فوق العاده است،پدرانه است،لذا عرض كرد:یا ابا عبد الله! یا بن رسول الله!اگر پدرم بمیرد چقدر... (3) ؟ابا عبد الله متاثر شد،فرمود:دختركم! من به جاى پدرت هستم.بعد از او من جاى پدرت را مى‏گیرم.صداى گریه از خاندان ابا عبد الله بلند شد.

ابا عبد الله رو كرد به فرزندان عقیل و فرمود:اولاد عقیل!شما یك مسلم دادید كافى است،از بنى عقیل یك مسلم كافى است،شما اگر مى‏خواهید برگردید،بر گردید.عرض كردند:یا ابا عبد الله!یابن رسول الله!ما تا حالا كه مسلمى را شهید نداده بودیم در ركاب تو بودیم،حالا كه طلبكار خون مسلم هستیم رها كنیم؟ابدا،ما هم در خدمت‏شما خواهیم بود تا همان سرنوشتى كه نصیب مسلم شد نصیب ما هم بشود.

و لا حول و لا قوة الا بالله العلى العظیم و صلى الله على محمد و آله الطاهرین.

پى‏نوشت‏ها:

1)فرهنگ عاشورا ، جواد محدثی

2) احزاب/23.

3) [افتادگى از متن پیاده شده از نوار است.]

كتاب: مجموعه آثار ج 17 ص 328

نویسنده: شهید مطهرى