یکشنبه 16 آبان 1389

فضیلت ماه ذی الحجه

   نوشته شده توسط: دل نوشته    نوع مطلب :اسلامی ،دانستنیها ،عرفانی ،

ماه «ذى الحجّه»، آخرین ماه «سال هجرى قمرى» است و ماهى است بسیار پربركت. بزرگان دین هنگامى كه این ماه وارد مى شد، اهمّیّت ویژه اى به عبادت در آن مى دادند. مخصوصاً در دهه اوّل این ماه .در بعضى از روایات آمده است، شب هاى دهگانه اى كه قرآن در سوره «والفجر و لیال عشر» به آن سوگند یاد كرده است، شب هاى دهه اوّل این ماه شریف است،و این سوگند به خاطر عظمت آن است.
خداوند در سوره حج (آیه 28) ضمن بیان فریضه بزرگ «حج» سخن از «أیّام مَعْلُومات» گفته است كه مؤمنان باید در آن به یاد خدا باشند. یكى از تفسیرهاى معروفِ «أیّام مَعْلُومات» كه در روایات نیز آمده است، ده روز اوّل ماه ذى الحجّه است. بنابراین، هم شب هاى آن عزیز است و هم روزهاى آن.
در حدیثى از رسول خدا(صلى الله علیه وآله) مى خوانیم كه عبادت و كار نیك در هیچ ایّامى به اندازه این ایّام (ده روز اوّل ماه ذى الحجّه) فضیلت ندارد.
افزون بر اینها، هم صدا شدن با زوّار خانه خدا در این ماه، و یاد و خاطره مراسم باشكوه حج و معنویّت و بركات آن، حال و هواى دیگرى به انسان مى دهد; مخصوصاً براى كسانى كه در سلك زوّار سعادتمند خانه خدا قرار گرفته اند، یا با یاد و خاطره آنها همراهند.
وجود دو «عید» مهمّ اسلامى عید قربان (عید اضحى) و عید غدیر (عید ولایت) و روز «عرفه» و خاطره دعاى عجیب و بسیار گرانبهاى امام حسین(علیه السلام) در عرفات، شكوه و عظمت خاصّى به این ماه بخشیده، و سزاوار است همه مؤمنان (مخصوصاً جوانان پاكدل) از فضاى آكنده از معنویّت این ماه غافل نشوند و در خودسازى و تهذیب نفس بكوشند كه به پیشرفت هاى مهمّى نائل مى شوند.


در ادامه مطلب رجوع کنید


ادامه مطلب

شنبه 15 آبان 1389

سیره ابن الرضا (علیه السلام)

   نوشته شده توسط: دل نوشته    نوع مطلب :حکیمانه ،اسلامی ،دانستنیها ،اهل بیت(ع) ،عقیدتی ،

در تاریخ ولادت حضرت امام محمّد تقى، ملقّب به جواد، اختلاف است.

قول مشهور این است كه آن حضرت در دهم رجب سال 195 قمرى در مدینه چشم به جهان گشوده است.

كنیه آن حضرت ابوجعفر و پدر گرامىاش حضرت على بن موسى الرّضا و مادر بزرگوارش سبیكه، معروف به خیزران است.

دوران زندگى جوادالأئمّه(علیه السلام)مصادف با دوران حكومت مأمون و معتصم عبّاسى بود و معتصم در بغداد تصمیم به قتل آن حضرت گرفت و سرانجام به وسیله أُمّ الفضل ، همسر امام و دختر مأمون، آن پیشواى معصوم را در 25 سالگى، مسموم كرد و به شهادت رساند.

زندگانى امام محمّد تقى، جوادالأَئِمّة(علیه السلام)، ادامه راه خطّ و روش پدرش حضرت امام رضا(علیه السلام) بود.

مأمون كوشش مىكرد كه دل امام را به دست آورد و او را به دارالخلافه نزدیك كند.
او توطئه خود را براى از میان بردن جنبش و حركت تشیّع در چهارچوب خلافت عبّاسیان همچنان ادامه مىداد و هدفش این بود كه بین امام و پایگاه مردمى او فاصله اندازد و آن حضرت را از مردم دور سازد، ولى مىخواست به طریقى این نقشه را اجرا كند كه مردم تحریك نشوند.

مأمون، بر اساس همان نقشه قدیمى، در جامه دوستدار امام ظاهر شد و «امّ الفضل» دختر خود را به ازدواج او درآورد تا از تأیید امام(علیه السلام)برخوردار باشد و اصرار كرد كه با كمال عزّت در كاخ مجلّل او زندگى كند.

امّا امام پافشارى مىورزید كه به مدینه بازگردد تا نقشه مأمون را در كسب تأیید امام براى پایدارى خلافتى كه غصب كرده بود، نقش بر آب سازد و مشروعیّت حكومت او را در دل مردم خدشه دار نماید.

امام جواد(علیه السلام) خطّ پدر بزرگوارش را ادامه داد و به آگاهى فكرى و عقیدتى دست یازید، فقیهان را از بغداد و شهرهاى دیگر، پیرامون خود، در مدینه فراهم آورد تا با او مناظره كنند و از او بپرسند و از راهنمایىهاى او بهره برگیرند.

شیخ مفید - رضوان اللّه علیه - گوید: «مأمون، امام جواد را دوست مىداشت، زیرا با وجود كمىِ سنّ، شخصى فاضل بود و به درجه والا از علم و دانش رسیده بود و در ادب و حكمت و كمال عقل، مقامى داشت كه هیچ یك از مشایخ زمان، با او برابرى نمىتوانست كرد.»صغر سنّ امام(علیه السلام) از پدیده هاى اعجازآمیز اوست كه در روحیه حاكمان آن زمان اثرى فوق العاده گذاشته بود.

وقتى پدر بزرگوارش درگذشت، از عمر امام جواد حدود هشت سال بیش نگذشته بود و در همان سنّ، عهده دار منصب امامت گردید.
امام(علیه السلام) با پایگاههاى مردمى طرفدار و مؤمن به رهبرى و امامتش به طور مستقیم در مسائل دینى و قضایاى اجتماعى و اخلاقى در تماس بود.

وقتى مأمون، امام(علیه السلام) را به بغداد یا مركز خلافت آورد، امام(علیه السلام)اصرار ورزید تا به مدینه بازگردد، مأمون با این درخواست موافقت كرد و آن حضرت بیشتر عمر شریف خود را در مدینه گذراند.
معتصم از فعّالیّت و كوشش هاى او برآشفته بود، از این رو، آن حضرت را به بغداد فراخواند و هنگامى كه امام(علیه السلام) وارد عراق گردید، معتصم و جعفر، پسر مأمون، پیوسته، توطئه مىچیدند و براى قتل آن بزرگوار حیله مىاندیشیدند، تا این كه آن حضرت در سال 220 هجرى در آخر ماه ذیقعده، به شهادت رسید.
از بیشتر روایات چنین برمىآید كه وقتى امام رضا(علیه السلام) به درخواست مأمون به خراسان رفت، فرزندش ابوجعفر(امام جواد(علیه السلام)) را در مدینه به جاى گذاشت و مأمون پس از بازگشت به بغداد در سال 204 هجرى امام جواد را به حضور خود فراخواند تا دخترش امّ الفضل را به ازدواج او درآورد، در آن هنگام، امام آن چنان كه در روایت شیخ مفید و دیگران آمده است، در آغاز ده سالگى بود.

نویسنده متتبّع و معروف، هاشم معروف الحسنى، در كتاب «زندگى دوازه امام» در این باره چنین اظهار نظر مىكند:«البته من با وجود اینكه از روایات چیزى در دست ندارم كه حكایت از همراه بردن خانواده و فرزند از سوى امام رضا(علیه السلام) به خراسان، داشته باشد بعید مىدانم كه ایشان را در حجاز جا گذاشته و به تنهایى عازم سفر گردیده باشد، بویژه كه خود نسبت به این سفر بدبین بود و وداعش با قبر پیامبر در مدینه و با كعبه در مكّه، وداع كسى بود كه امید زیارت مجدّد، نداشت.

فرزند ایشان حضرت جواد(علیه السلام)، با وجود خردسالى، بیم و نگرانى پدر را به هنگام طواف وداع كاملاً درك و احساس مىكرد.
همچنانكه من ازدواج ایشان را در این سنِّ اندك با دختر مأمون، پس از گفتگویى كه میان مأمون و بنى عبّاس از یك سو و امام جواد و قاضىالقضات از سوى دیگر به همین مناسبت جریان یافت بعید مىدانم.
ترجیح مىدهم كه ایشان در خراسان نیز همراه پدر بودند و جز مرگ امام رضا(علیه السلام)، چیزى ایشان را جدا نكرد.

آن حضرت پس از وفات پدر با خانواده پدرى به مدینه بازگشتند و بعد از بازگشت مأمون به بغداد و محكم شدن جاى پاى او، ایشان را به بغداد فراخواند و به خود نزدیك ساخت و اظهار ارادت و دوستى نمود و دخترش را به ازدواج وى درآورد تا از تهمت ترور پدر ایشان، رهایى یابد كه ناگزیر در چنین هنگامى، در سنّى باشند كه بتوانند ازدواج كنند.»راویان روایت كرده اند كه امام جواد(علیه السلام) پس از ازدواج با دختر مأمون، به اتّفاق همسرش «امّ الفضل» با بدرقه مردم، راهى مدینه گردید و هنگامى كه به دروازه كوفه رسید با استقبال پرشور مردم روبه رو گردید، و آن چنان كه در روایت شیخ مفید آمده است به دارالمسیّب وارد شدند و در آنجا به مسجد رفتند.

در محوّطه این مسجد، درخت سدرى بود كه هنوز به بار ننشسته بود، حضرت كوزه اى آب خواستند و پاى این درخت به وضو پرداختند و سپس برخاسته، نماز مغرب را به جاى آوردند و پس از پایان نماز، اندك زمانى به دعا پرداختند و سپس نمازهاى مستحبّى خواندند و تعقیبات آن را به جاى آوردند و در این هنگام وقتى به سوى درخت سدر بازگشتند، مردم دیدند كه این درخت به بار نشسته، در شگفت ماندند و از میوه اش خوردند، میوه شیرین و بدون هسته اى بود، آن گاه امام را وداع گفته و در همان زمان، امام(علیه السلام)راهىِ مدینه شدند و تا هنگامى كه معتصم در آغاز سال 225 ایشان را به بغداد فراخواند، در آنجا اقامت داشتند؛ از این پس در بغداد بودند تا این كه در پایان ذىالقعده همان سال، وفات یافتند.

راویان، سالى را كه امام، همراه همسرش امّ الفضل از بغداد عازم مدینه شدند و نیز تاریخ سال ازدواجشان را معیّن نكرده اند.
هرچند كه روایت شیخ مفید گویاى این است كه آن حضرت بعد از پیروزىاش بر یحیى بن اكثم در آن مناظره معروف در سنّ نُه سالگى، موفّق به ازدواج با دختر مأمون شد، ولى عبارت مسعودى در كتاب «اثبات الوصیّة» القاگر آن است كه امام پس از آن كه به سنّ مناسب ازدواج رسید، تن به این كار داد.

در «اعیان الشّیعه» آمده است: آن گاه امام جواد(علیه السلام) از مأمون اجازه رفتن به حجّ خواست و به اتّفاق همسرش از بغداد، قصد مدینه كرد.
پس از عزیمتِ امام جواد(علیه السلام) به مدینه، مأمون در طوس وفات یافت و با برادرش معتصم بیعت شد، سپس معتصم، امام جواد(علیه السلام) را فراخواند و ایشان را به بغداد آورد.

بدین گونه مىتوان گفت در مورد مدّت اقامت ایشان در مدینه و بغداد و تاریخ ازدواج و وفات ایشان در روایات، مطلب اطمینان بخش و قابل اعتمادى كه به طور قطع بتوان برداشت شخصى از آن كرد، وجود ندارد.
آنچه مسلّم است این كه ایشان بیشترین دوره زندگى خود را در زمان مأمون طى كرد و در این فاصله در تنگنا قرار نداشت و كنترلى بر او صورت نمىگرفت.

امام، چه در بغداد و چه در مدینه، از این فرصت براى انجام رسالت خود بهره بردارى كرد؛ شیعیان نیز در مورد امامت او اتّفاق نظر داشته و راویان، دهها روایت را در موضوع هاى مختلف از وى نقل كردهاند.

حضرت جوادالأَئِمّه(علیه السلام) فرموده: هر بنده اى آن گاه حقیقت ایمان خود را كامل مىكند كه دین خود را بر شهوت هاى خویش ترجیح دهد، و هلاك نمىشود مگر آن كه هواى نفس و شهوتش را بر دینش ترجیح دهد.


‏از ‏جانب مادرم فاطمه (س) طواف كنید

1- موسى بن قاسم گوید: به أبى جعفر ثانى (امام جواد) (ع) گفتم: خواستم به عوض شما و پدرتان طواف كنم، ولى مى‏گویند از طرف اوصیاء، طواف صحیح نیست؛ فرمود: نه، هر قدر بتوانى طواف كن، این كار جایز است.
بعد از سه سال، به آن حضرت گفتم: من از شما اجازه خواستم كه از جانب شما و پدرتان طواف كنم، اجازه فرمودى، آنچه خدا خواست از طرف شما طواف كردم، بعد چیز دیگرى به نظرم آمد و به آن عمل كردم؟ امام فرمود: آن چیست ؟

گفتم: یك روز از طرف رسول الله (ص) سه بار طواف كردم، در روز دوم از طرف امیرالمؤمنین (ع) طواف به جاى آوردم، در روز سوم از جانب امام حسن و در روز چهارم از طرف امام حسین، روز پنجم بعوض على بن الحسین، روز ششم از أبى جعفر محمد بن على، روز هفتم از جعفر محمد، روز هشتم از جانب پدرت موسى بن جعفر روز نهم از جانب پدرت على بن موسى، روز دهم از جانب شما اى آقاى من!. اینها آنان هستند كه به ولایتشان عقیده دارم.

فرمود: آن وقت به خدا قسم به دینى اعتقاد دارى كه خداوند از بندگان غیر آن را قبول ندارد، گفتم: گاهى هم از جانب مادرت فاطمه (س) طواف كردم وگاهى نكردم، فرمود: این كار را زیاد كن، این انشاء الله أفضل اعمالى است كه مى‏كنى. 1

 * * *

نامه امام رضا (ع)به پسرش امام جواد(ع)‏

2- أبى نصر بزنطى فرموده: نامه امام رضا (ع) را خواندم كه به پسرش امام جواد نوشته بود: به من خبر رسید كه چون سوار شدى غلامان تو را از در كوچك بیرون مى‏كنند، این كار از بخل آنهاست، تا كسى از تو خیرى نبیند، تو را به حق خودم قسم مى‏دهم دخول و خروجت فقط از در بزرگ باشد و چون سوار شدى مقدارى پول طلا و نقره همراهت بردار تا هر كه سؤال كند چیزى به او بدهى.

هر كه از عموهایت از تو احسانى خواست كمتر از پنجاه دینار نده، بیشتر از آن به اختیار توست، هر كه از عمه‏ هایت چیزى از تو خواست كمتر از بیست و پنج دینار نده، زیادى به اختیار توست، من مى‏خواهم خدا تو را رفعت بخشد، انفاق كن، از جانب خدا از تنگدستى نترس. 2


* * *

نامه امام جواد (ع)به حاكم سجستان‏

3- مردى از بنى حنیفه گوید: در اولین سال خلافت معتصم عباسى كه امام جواد (ع) به حج رفته بود، با وى رفیق راه بودم روزى در سر سفره طعام كه عده‏اى از رجال خلیفه نیز بودند، گفتم: فدایت شوم، والى ما مردى است كه شما اهل بیت را دوست دارد و من به دفتر او مالیات بدهكارم، اگر صلاح بدانید نامه‏اى بنویسید كه به من ارفاق كند.

امام فرمود: من او را نمى‏شناسم،گفتم: فدایت شوم، او همانطور است كه گفتم: از دوستان شماست، نامه شما به حال من مفید است، امام (ع) كاغذ به دست گرفت و نوشت:

بسم الله الرحمن الرحیم آورنده نامه من از تو مذهب خوبى نقل كرد، از حكومت فقط كار نیك براى تو مى‏ماند، به برادرانت نیكى كن، بدان خداى تعالى ازاندازه ذره و خردل از تو سؤال خواهد كرد.

آن مرد گوید: چون وارد سجستان شدم، به حسین بن خالد كه والى آن جا بود خبر داده بودند كه از جانب امام صلوات الله علیه نامه‏اى براى او مى ‏آورم، والى در دو فرسخى شهر خودش را به من رسانید نامه را به او دادم، گرفت و بوسید و آن را بر دو چشم خویش گذاشت.

گفت: حاجتت چیست؟ گفتم: در دفتر تو مالیات بدهكارم، آن را از دیوان محو كرد و گفت: تا بر سر كار هستم دیگر مالیات مده، بعد گفت: خانواده‏ات چند نفر است؟ گفتم: فلان قدر، فرمود به من و آنها احسان كردند، تا او زنده بود دیگر مالیات ندادم، و تا زنده بود مرتب به من احسان مى‏كرد. 3


* * *

نامه امام جواد (ع)به على بن مهزیار اهوازى‏

4- امام جواد (ع) به ثقه جلیل القدر على بن مهزیار اهوازى چنین نوشتند: بسم الله الرحمن الرحیم یا على! خداوند پاداش تو را نیكو گرداند و در بهشت خودش جاى دهد، و از خوارى دنیا و آخرت بدورت دارد، و با ما اهل بیت محشور فرماید.
یا على! تو را امتحان كردم و در نصیحت و اطاعت و خدمت و توقیر و احترام به امام و قیام به آنچه بر تو واجب است، صاحب اختیارت گردانیدم، اگر بگویم نظیر تو را ندیده‏ام امیدوارم راست گفته باشم.

خداوند پاداشت را جنات فردوس قرار بدهد، نه مقامت بر من پوشیده است و نه خدمتت در گرم و سرد و شب و روز، از خدا مى‏خواهم چون اولین و آخرین را براى قیامت جمع كند، رحمتى بر تو عنایت فرماید كه بوسیله آن مورد غطبه دیگران باشى كه او شنونده دعاست.4

ناگفته نماند: على بن مهزیار اهوازى از امام رضا (ع) حدیث نقل كرده و از خواص امام جواد (ع) بود و از جانب آن حضرت وكالت داشت و نیز از جانب امام هادى (ع)، درباره وى توقیعاتى از آن حضرت صادر شد كه مقام و عظمت او را در نزد شیعه روشن كرد، او در روایت، موثق بود و كتابهاى مشهور نوشت. (رجال نجاشى).


* * *

دستوربه مدارا با پدرناصبى ‏

5- بكربن صالح گوید: به امام ابى جعفر ثانى (ع) نوشت: پدرم ناصبى و خبیث الرأى است، از او بسیار سختى دیده ‏ام، فدایت شوم براى من دعا كن و بفرما: چه كنم، آیا افشاء و رسوایش كنم یا با او مدارا نمایم؟

امام (ع) در جواب نوشت: مضمون نامه‏ات در باره پدرت فهمیدم، پیوسته انشاء الله براى تو دعا مى‏كنم، مدارا براى تو بهتر از افشاگرى است، با سختى آسانى هست، صبر كن «ان العاقبة للمتقین» خدا تو را در ولایت كسى كه در ولایتش هستى ثابت فرماید. ما و شما در امانت خدا هستیم خدایى كه امانتهاى خویش را ضایع نمى‏كند.

بكربن صالح گوید: خدا قلب پدرم را به من برگردانید بطورى كه در كارى با من مخالفت نمى‏كرد. 5.


* * *

معجزه ‏اى از جواد الائمه صلوات الله علیه

6- شیخ مفید رحمةالله از محمد بن حسان از على بن خالد نقل كرده: گوید: در سامراء بودم، گفتند: مردى را از شام آورده و زندان انداخته ‏اند چون ادعا كرده كه من پیغمبرم، این سخن بر من گران آمد، خواستم او را ببینم، با زندانبانان آشتى برقرار كردم تا اجازه دادند پیش او بروم.

بر خلاف شایعه ‏اى كه راه انداخته بودند، دیدم آدم وارسته و عاقلى است، گفتم: فلانى درباره تو مى‏گویند كه ادعاى نبوت كرده‏ اى و علت زندان رفتنت همین است؟
گفت: حاشا كه من چنین ادعایى كرده باشم، جریان من از این قرار است:

من در شام در محلى كه گویند: رأس مبارك امام حسین را در آن گذاشته بودند مشغول عبادت بودم، ناگاه دیدم شخصى نزد من آمد و به من گفت: برخیز برویم، من برخاسته و با او براه افتادم، چند قدم نرفته بودیم كه دیدم در مسجد كوفه هستم، فرمود: این جا را مى‏شناسى؟

گفتم: آرى، مسجد كوفه است، او در آن جا نماز خواند، من هم نماز خواندم، بعد با هم از آن جا بیرون آمدیم، مقدارى با او راه رفتم ناگاه دیدم كه در مسجد مدینه هستیم .

به رسول خدا (ص) سلام كرد و نماز خواند، من هم با او نماز خواندم، بعد از آن جا خارج شدم، مقدارى راه رفتیم ناگاه دیدم كه در مكه هستیم، كعبه را طواف كرد، من هم طواف كردم. 6
بعد ازآن جا خارج شدم چند قدم نرفته بودیم كه دیدم در جاى خودم كه در شام مشغول عبادت بودم، هستم. آن مرد رفت، من غرق تعجب بودم كه خدایا او كى بود و این چه كار؟! یك سال از این جریان گذشت كه دیدم باز همان شخص آمد، من از دیدن او شاد شدم، مرا دعوت كرد كه با او بروم، من با او رفتم، و مانند سال گذشته مرا به كوفه و مدینه و مكه برد و به شام برگردانید.

و چون خواست برود گفتم: تو را قسم مى‏دهم به آن خدایى كه بر این كار قدرت داده بگو تو كیستى؟! فرمود: من محمد بن على بن موسى بن جعفر هستم:

«قلت سألتك بالحق الذى أَقدرك على ما رایتُ منك إلاّ أَخْبر تَنى من انت قال: أنا محمد بن على بن موسى بن جعفر (ع)».

من این جریان را به دوستان و آشنایان خبر دادم، قضیه منتشر گردید تا به گوش محمد بن عبدالملك زیات 7 رسید، او فرمان داد مرا به زنجیر كشیده به این جا آوردند و این ادعاى محال را به من نسبت دادند، گفتم: جریان تو را به محمد بن عبدالملك زیات برسانم؟ گفت: برسان .

من نامه‏ اى به محمد بن عبدالملك وزیر اعظم معتصم عباسى نوشته، جریان او را باز گفتم، وزیر در زیر نامه من نوشته بود: احتیاج به خلاص كردن ما نیست، به آن كس كه تو را از شام به كوفه و از كوفه به مدینه و از مدینه به مكه برد و باز به شام برگردانید و همه را در یك شب انجام داد، بگو تا تو را از زندان آزاد كند.

على بن خالد گوید: من از دیدن جواب نامه، از نجات او مأیوس شدم، گفتم: بروم و به او تسلى بدهم و چون به زندان آمدم دیدم مأموران زندان همه غرق در حیرتند و بى خود به این طرف و آن طرف مى‏دوند، گفتم: جریان چیست؟!

گفتند: آن زندانى در زنجیر و مدعى نبوت، از دیشب مفقود شده، درها بسته قفلها مهر و موم است، ولى معلوم نیست به آسمان و یا به زیر زمین رفته و یا مرغان هوا او را ربوده‏ اند؛ على بن خالد، زیدى مذهب بود، از دیدن این ماجرا معتقد به امامت گردید و اعتقادش خوب شد. 8

* * *

معجزه ای دیگر

7- کلینی رحمةالله در کتاب «کافی» بابی تحت عنوان « آنچه به سبب آن ادعای حقّ و باطل از یکدیگر جدا می گردد» تشکیل داده و در آنجا از محمّد بن ابی العلاء نقل کرده است که گفت:

از یحیی بن اکثم قاضی سامراء – بعد از آن که او را بسیار امتحان نمودم و با او مناظره و گفتگو و مراسله داشتم و از علوم آل محمّد علیهم السلام سؤال کردم – شنیدم که گفت: روزی وارد مسجد رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم شدم تا قبر مبارک او را طواف کنم، حضرت جواد علیه السلام را دیدم که در آنجا طواف می کند، درباره  مسایلی که در نظر داشتم با آن حضرت گفتگو کردم و او همه را جواب فرمود.

به ایشان عرض کردم: می خواهم سؤالی از شما بپرسم ولی بخدا قسم خجالت می کشم. امام علیه السلام فرمود:

من از آن سؤال به تو خبر می دهم قبل از آن که بپرسی، می خواهی سؤال کنی که امام  کیست؟

عرض کردم: بخدا قسم سؤال مورد نظرم همان است.

فرمود: من امام هستم، عرض کردم نشانه ای می خواهم تا یقین کنم.

آن حضرت در دست خود عصایی داشت، وقتی من چنین گفتم فوراً آن عصا شروع به صحبت کرد و گفت:

"إنّ مولای امام هذا الزمان و هو الحجّة."

به راستی مولا و صاحب من امام این زمان است و او حجت پروردگار است.9


پى‏نوشتها:

1- كافى: ج 4 ص 314 كتاب الحج باب الطواف والحج عن الائمه (ع).
2- عیون اخبار الرضا: ج 2 ص 8.
3- كافى: ج 5 ص 111 كتاب المعیشة باب عمل السلطان و جوائزهم.
4- بحار: ج 50 ص 105 از غیبت شیخ.
5- بحارالانوار : ج 50 ص 55.
6- در نقل كافى آمده كه گوید: اعمال حج را با او به جاى آورد.
7- محمد بن عبدالملك زیات مردى ناكس و توانائى بود و در تنور میخ دارى كه براى شكنجه مجرمین به وجود آورده بود كشته شد، ماجراى عبرت انگیزى دارد.
8- ارشاد مفید: ص 305، مرحوم كلینى آنرا در كافى: ج 1 ص 492 باب مولد أبى جعفر محمد بن على الثانى (ع) نقل كرده است، مجلسى رضوان الله علیه آنرا در بحار: ج 50 ص 38 - 40 از بصائرالدرجات نقل مى‏كند و مى‏گوید: آنرا شیخ مفید در ارشاد و طبرسى در اعلام الورى از ابن قولویه از كلینى نقل كرده ‏اند.
9. اصول کافی،  ج 1، ص 353.


(خاندان وحى، سید على اكبر قریشى، ص 632 - 657)


شنبه 15 آبان 1389

امام جواد علیه السلام از نگاه دیگران

   نوشته شده توسط: دل نوشته    نوع مطلب :اسلامی ،دانستنیها ،اهل بیت(ع) ،تاریخی ،

در ادامه مطلب


ادامه مطلب

(1)
ابن قیاما نامه ای کنایه آمیز به امام رضا(ع) نوشته بود. گفته بود: تو چه امامی هستی که فرزند نداری؟
حضرت با ناراحتی جواب داده بود: « تو از کجا می دانی که من فرزندی نخواهم داشت. به خدا شب و روز نمی گذرد جز این که خداوند به من پسری عنایت خواهد کرد که به سبب او میان حق و باطل را جدایی می دهد»1

(2)
وقتی امام جواد(ع) به دنیا آمد، امام رضا(ع) فرمود: «حق تعالی فرزندی به من عطا کرد که هم چون موسی بن عمران دریاها را می شکافد و مثل عیسی بن مریم خداوند مادرش را مقدس گردانیده و او طاهر و مطهر آفریده شده» آن وقت مرثیه فرزندش را خواند و گفت: «این کودک به جور و ستم کشته خواهد شد و اهل آسمان ها برایش گریه خواهند کرد، خدای متعال بر دشمن و قاتل او غضب خواهد کرد؛ آنها بعد از قتل او بهره ای از زندگی نخواهند برد و به زودی به عذاب الهی واصل خواهند شد.»
آن شب که امام جواد(ع) به دنیا آمد، امام رضا(ع) تا صبح در گهواره با او سخن می گفت...
مشهور است که رنگ صورت آن حضرت گندم گون بود. قد بلندی داشت و نقش روی انگشترش «نعم القادرالله» بود.2

(3)
ابویحیی صنعانی می گوید: در مکه به محضر امام رضا(ع) شرفیاب شدم. دیدم حضرت موز پوست می کنند و در دهان فرزندشان ابوجعفر(امام جواد(ع) می گذارند. عرض کردم: این همان مولود پرخیر و برکت است؟
فرمود: آری. این مولودی است که در اسلام، مانند او و برای شیعیان ما، بابرکت تر از او زاده نشده است.3

(4)
مردی پیش امام رضا(ع) آمد و گفت: زبان پسرم سنگینی دارد. فردا او را پیش شما می فرستم تا دستی بکشید و برایش دعا کنید. هرچه باشد او غلام شماست. امام(ع) فرمود: او غلام ابی جعفر(امام جواد) است. فردا او را پیش ابی جعفر بفرست.4

(5)
محمدبن حسن بن عمار می گوید: یک روز در مدینه خدمت علی بن جعفر عموی گرامی امام رضا(ع) نشسته بودم. در همین هنگام امام جواد(ع) هم وارد شد. دیدم که علی بن جعفر با سرعت از جا بلند شد و بدون کفش و عبا به استقبال امام جواد(ع) رفت و دستش را بوسید و به او احترام زیادی گذاشت.
امام جواد(ع) به او فرمود: «ای عمو! خدا رحمتت کند؛ بنشین» علی بن جعفر گفت: آقای من! چطور بنشینم و شما ایستاده باشی؟
وقتی علی بن جعفر به جای خود برگشت، اصحابش او را سرزنش کردند و گفتند: شما عموی پدر او هستید و با او این طور رفتار می کنید؟
علی بن جعفر دست به محاسن سفیدش گرفت و گفت: «ساکت باشید؛ اگر خدای عزوجل این ریش سفید را سزاوار امامت ندانست اما این کودک را سزاوار دانست و چنین مقامی به او عطا کرد، چرا من فضیلت او را انکار کنم؟ پناه بر خدا از سخن شما. من بنده او هستم...5

(6)
امام رضا(ع) که به شهادت رسید، امام جواد(ع) بر منبر رسول الله(ص) رفت و فرمود: «من محمدبن علی الجواد هستم. من نسب های همه مردم را می دانم، چه مردمی که به دنیا آمده اند و چه مردمی که به دنیا نیامده اند. ما این علم را قبل از این که عالم هستی خلق شود، داشته ایم و بعد از فنای عالم هستی نیز این علم را داریم. اگر نبود تظاهر اهل باطل، حکومت اهل گمراهی و شک مردم عوام؛ چیزهایی می گفتم که همه از اولین و آخرین را به تعجب وامی داشت.» آن وقت دست شریفشان را بر دهان مبارکشان گذاشتند و خطاب به خودشان فرمودند: «ساکت باش محمد! همان طور که پدران تو پیش از تو سکوت کردند...»6

(7)
چون امام جواد(ع) به بغداد تشریف آوردند، قبل از این که مأمون را ملاقات کنند، روزی آن ملعون به قصد شکار از کاخ خود خارج شد؛ در اثنای راه، به جمعی از کودکان رسید که مشغول بازی بودند. امام جواد(ع) نیز همراه آنها مشغول بازی بود. وقتی بچه ها کوکبه مأمون را دیدند، پا به فرار گذاشتند. امام جواد(ع) از جای خود حرکت نفرمود و بی آنکه وقار و آرامشش را از دست بدهد، در جای خود ایستاده بود؛ تا این که مأمون نزدیک ایشان رسید. از جلالت و متانت آن حضرت تعجب کرد. مرکب را نگه داشت و گفت: تو چرا مثل بچه های دیگر از سر راه من کنار نرفتی؟
حضرت فرمود: «ای خلیفه! راه تنگ نبود که لازم باشد آن را برای تو باز کنم. خلافی هم مرتکب نشده بودم که بخواهم از تو فرار کنم و فکر نمی کنم تو کسی را بدون جرم، عقوبت کنی!»
تعجب مأمون بیشتر شد. گفت: اسم تو چیست؟ حضرت فرمود: محمد. گفت: پدرت کیست؟ فرمود: علی بن موسی. مأمون تعجبش برطرف شد و یاد به قتل رساندن امام رضا(ع) افتاد و از آنجا دور شد. وقتی به صحرا رسید، پرنده ای در آسمان نظرش را جلب کرد، بازی را به هوا فرستاد تا او را شکار کند. بعد از مدتی که باز برگشت، در منقارش یک ماهی ریز بود که هنوز جان در بدن داشت! مأمون متعجب شد که چگونه می شود از آسمان ماهی زنده آورد؛ آن ماهی را در دست گرفت و برگشت. رسید به همان جا که بچه ها بازی می کردند، بچه ها دوباره گریختند و امام جواد(ع) دوباره در جای خود ایستاد.
مأمون گفت: ای محمد! اگر گفتی در دست من چیست؟ حضرت فرمود: «حق تعالی چندین دریا خلق کرده که ابرها از آنها به هوا بلند می شوند و ماهی های خیلی ریز همراه ابرها به بالا می روند و بازهای شکاری پادشاهان، آنها را شکار می کنند و پادشاهان آنها را در دست خود پنهان می کنند تا به وسیله آن برگزیدگان از سلاله نبوت را امتحان کنند..»7

(8)
حسین مکاری می گوید: وارد بغداد شدم و دیدم امام جواد(ع) در نهایت عزت زندگی می کند. با خود گفتم: با این زندگی خوب و غذاهای لذیذ، دیگر امام جواد(ع) به مدینه برنخواهد گشت. تا این خیال از ذهنم گذشت، حضرت سرش را بلند کرد، دیدم که رنگ صورتش زرد شد. فرمود: «ای حسین! نان با نمک نیم کوب در حرم رسول خدا(ص) برای من بهتر از این وضعی است که مشاهده می کنی.»8

(9)
ابوهاشم جعفری می گوید: در مسجد مسیب به امامت امام جواد(ع) نماز خواندیم. در آن مسجد درخت سدری بود که خشک و بی برگ بود. حضرت آب طلبید و زیر درخت وضو گرفت. آن درخت در همان سال زنده شد و برگ و میوه داد.9

(10)
عبدالله ابن زرین می گوید: من در شهر مدینه زندگی می کردم. امام جواد(ع) هر روز کارشان بود که هنگام ظهر به مسجد می آمد؛ به سمت قبر رسول خدا(ص) می رفت. به آن حضرت سلام می داد. آن وقت به سمت خانه فاطمه(س) می رفت. نعلینش را در می آورد و به نماز می ایستاد...10

(11)
علی بن خالد می گوید: من در سامرا بودم. باخبر شدم مردی را زندانی کرده اندکه ادعای نبوت داشته. پشت در زندان رفتم. با مأمورین طرح دوستی ریختم تا بالاخره توانستم پیش آن مرد بروم. دیدم که مرد فهمیده ای است. از او پرسیدم داستان تو چیست؟ گفت: من اهل شام هستم. یک روز در موضع رأس الحسین عبادت می کردم که شخصی پیش من آمد و گفت: با من بیا. با او همراه شدم که ناگهان خود را در مسجد کوفه دیدم. به من گفت: این مسجد را می شناسی؟ گفتم: مسجد کوفه است. با هم نماز خواندیم. همراه او بودم که خود را در مسجدالنبی دیدم. او به پیامبر(ص) سلام داد. من هم سلام دادم. با هم نماز خواندیم. همراه او شدم و دیدم که در مکه هستم. همراه او مناسک حج را انجام می دادم که ناگهان خود را در همان جای اول خود در شام دیدم. این حادثه در سال بعد هم برای من اتفاق افتاد. اما این بار وقتی از مناسک حج فارغ شدیم و مرا به شام برگرداند و خواست جدا شود او را قسم دادم و گفتم به حق آن کسی که تو را بر این کارها توانا کرده، بگو که هستی؟ فرمود: من محمدبن علی بن موسی هستم. این خبر همه جا پیچید تا به گوش وزیر معتصم رسید. او مرا دستگیر کرده و با زنجیر به بغداد فرستاد. نامه ای برای وزیر نوشتم و گزارش کار خود را برایش شرح دادم. اما او جواب داد به همان کسی که تو را یک شبه از شام به کوفه و از کوفه به مدینه و از مدینه به مکه برد و از مکه به شام برگرداند، بگو که تو را از زندان نجات دهد. علی بن خالد می گوید: داستان او مرا اندوهگین کرد. دلم به حالش سوخت، دلداری اش دادم و رفتم. صبح زود دوباره به سمت زندان آمدم. دیدم سرپاسبان و زندانبان و عده ای از مردم جمع شده اند. پرسیدم چه خبر است؟ گفتند: مردی که ادعای نبوت کرده بود دیشب در زندان گم شده. معلوم نیست به زمین فرو رفته یا پرنده ای او را با خود برده است.11

(12)
محمدبن سنان می گوید: خدمت امام هادی(ع) رسیدم. به من فرمود: «محمد! برای آل فرج، اتفاقی افتاده؟» گفتم: آری عمربن فرج (والی مدینه) وفات کرد. حضرت فرمود: «الحمدلله».
شمردم تا بیست و چهار بار حضرت خدا را شکر کرد. عرض کردم: مولای من! اگر می دانستم این قدر خوشحال می شوید پابرهنه و دوان دوان خدمتتان می رسیدم. حضرت فرمود: «ای محمد! مگر نمی دانی او که خدایش لعنت کند، به پدرم چه گفته؟» عرض کردم: نه. فرمود: «پدرم درباره موضوعی با او سخن گفت. او در جواب گفت: فکر کنم تو مست باشی. پدرم فرمود خدایا! اگر تو می دانی که من امروز را به خاطر رضای تو روزه بوده ام، مزه غارت شدن و خواری و اسارت را به او بچشان. به خدا سوگند پس از چند روز، پول ها و دارایی هایش غارت شد. سپس او را به اسیری گرفتند و اکنون هم که مرده است، خدا رحمتش نکند. خدا از او انتقام گرفت و همیشه انتقام دوستانش را از دشمنایش می گیرد.»12

پی نوشت ها:

1. کافی، ج2، الاشاره والنص علی ابن جعفرالثانی(ع)، ح4، ص103
2. جلاءالعیون، ص961
3. سیره پیشوایان، ص961
4. کافی، ج2، الاشاره والنص علی ابن جعفرالثانی(ع)، ح11
5. همان، ح 12
6. زندگانی چهارده معصوم(ع)، آیت الله مظاهری، ص144
7. جلاءالعیون، ص3-962
8. آشنایی با زندگی چهارده معصوم(ع)، سیدمهدی شمس الدین، ص178
9. کافی، ج2، مولد ابی جعفر محمدبن علی الثانی(ع)، ح10
10. همان، حدیث2
11. همان، حدیث1، ص413
12. همان، حدیث9، ص421

منبع : leader.ir


شنبه 15 آبان 1389

مناظرات امام جواد (علیه سلام)

   نوشته شده توسط: دل نوشته    نوع مطلب :حکیمانه ،دانستنیها ،اسلامی ،اهل بیت(ع) ،عقیدتی ،عرفانی ،

نویسنده: مهدى پیشوائى

چنانكه گفته شد، از آنجا كه امام جواد نخستین امامى بود كه در خرد سالى به منصب امامت رسید (1) ، حضرت مناظرات و بحث و گفتگوهایى داشته است كه برخى‏از آنها بسیار پر سر و صدا و هیجان انگیز و جالب بوده است.
علت اصلى پیدایش این مناظرات این بود كه از یك طرف، امامت او به خاطر كمى سن براى بسیارى از شیعیان كاملا ثابت نشده بود (گرچه بزرگان و دانایان شیعه بر اساس عقیده شیعه هیچ شك و تردیدى در این زمینه نداشتند) از این رو براى اطمینان خاطر و به عنوان آزمایش، سؤالات فراوانى از آن حضرت مى‏كردند.

از طرف دیگر، در آن مقطع زمانى، قدرت «معتزله‏» افزایش یافته بود و مكتب اعتزال به مرحله رواج و رونق گام نهاده بود و حكومت وقت در آن زمان از آنان حمایت و پشتیبانى مى‏كرد و از سلطه و نفوذ خود و دیگر امكانات مادى و معنوى حكومتى، براى استوارى و تثبیت‏خط فكرى آنان و ضربه زدن به گروههاى دیگر و تضعیف موقعیت و نفوذ آنان به هر شكلى بهره بردارى مى‏كرد.

مى‏دانیم كه خط فكرى اعتزال در اعتماد بر عقل محدود و خطاپذیر بشرى افراط مى‏نمود: معتزلیان دستورها و مطالب دینى را به عقل خود عرضه مى‏كردند و آنچه را كه عقلشان صریحا تایید مى‏كرد مى‏پذیرفتند و بقیه را رد و انكار مى‏كردند و چون نیل به مقام امامت امت در سنین خردسالى با عقل ظاهر بین آنان قابل توجیه نبود، سؤالات دشوار و پیچیده‏اى را مطرح مى‏كردند تا به پندار خود، آن حضرت را در میدان رقابت علمى شكست‏ بدهند!

ولى در همه این بحثها و مناظرات علمى، حضرت جواد (در پرتو علم امامت) با پاسخهاى قاطع و روشنگر، هر گونه شك و تردید را در مورد پیشوایى خود از بین مى‏برد و امامت‏خود و نیز اصل امامت را تثبیت مى‏نمود. به همین دلیل بعد از او در دوران امامت‏حضرت هادى (كه او نیز در سنین كودكى به امامت رسید) این موضوع مشكلى ایجاد نكرد، زیرا دیگر براى همه روشن شده بود كه خردسالى تاثیرى در برخوردارى از این منصب خدایى ندارد.
ادامه مطلب رو از دست ندهید


ادامه مطلب

شنبه 15 آبان 1389

امام جواد(علیه سلام) تجسم صلابت

   نوشته شده توسط: دل نوشته    نوع مطلب :دانستنیها ،اهل بیت(ع) ،عرفانی ،

‏شمس الله صفرلكى


در میان خانواده امام رضا(ع)و در محافل شیعه از حضرت امام‏ جواد(ع)به عنوان مولودى پرخیر و بركت ‏یاد مى‏شود؛ چنان كه ‏صنعانى مى‏گوید: روزى در محضر امام رضا(ع)بودم. فرزندش ابوجعفر را كه خردسال بود؛ آوردند. امام فرمود: این مولودى است كه ‏براى شیعیان ما با بركت ‏تر از او زاده نشده است.

شاید چنین تصور شود كه امام جواد(ع) از امامان قبلى براى‏ شیعیان بابركت ‏تر بوده است. این مطلب قابل قبول نیست.
بررسى موضوع و ملاحظه شواهد و قراین نشان مى‏دهد؛ تولد حضرت ‏جواد(ع)در شرایطى صورت گرفت كه خیر و بركت ‏خاصى براى شیعیان به ‏ارمغان آورد.

عصر امام رضا(ع)مشكلات خاص خود را داشت و حضرت‏ رضا(ع)در معرفى امام بعدى با مسایلى رو به رو گردید كه در عصر امامان قبل سابقه نداشت.

ادامه مطلب فراموش نشود


ادامه مطلب

شنبه 15 آبان 1389

اشعار و مراثی شهادت جواد الائمّه علیه السلام

   نوشته شده توسط: دل نوشته    نوع مطلب :اهل بیت(ع) ،عرفانی ،

در ادامه مطلب می توانید بخوانید


ادامه مطلب

شنبه 15 آبان 1389

امام خردسال

   نوشته شده توسط: دل نوشته    نوع مطلب :حکیمانه ،اسلامی ،دانستنیها ،اهل بیت(ع) ،

 نویسنده: مهدى پیشوائى


از آنجا كه حضرت جواد نخستین امامى بود كه در كودكى به منصب امامت رسید، طبعا نخستین سؤالى كه در هنگام مطالعه زندگى آن حضرت به نظر مى‏رسد، این است كه چگونه یك نوجوان مى‏تواند مسئولیت‏ حساس و سنگین ‏امامت و پیشوایى مسلمانان را بر عهده بگیرد؟

آیا ممكن است انسانى در چنین سنى به آن حد از كمال برسد كه بتواند جانشین پیامبر خدا باشد؟ و آیا در امتهاى پیشین چنین چیزى سابقه داشته است؟

در پاسخ این سؤالها باید توجه داشت: درست است كه دوران شكوفایى عقل و جسم انسان معمولا حد و مرز خاصى دارد كه با رسیدن آن زمان، جسم و روان به حد كمال مى‏رسند، ولى چه مانعى دارد كه خداوند قادر حكیم، براى مصالحى، این دوران را براى بعضى از بندگان خاص خود كوتاه ساخته، در سالهاى كمترى خلاصه كند.

در جامعه بشریت از آغاز تا كنون افرادى بوده ‏اند كه از این قاعده عادى مستثنا بوده‏اند و در پرتو لطف و عنایت‏خاصى كه از طرف خالق جهان به آنان شده است در سنین كودكى به مقام پیشوایى و رهبرى امتى نائل شده‏اند.

براى اینكه مطلب بهتر روشن شود ذیلا مواردى از این استثناها را یادآورى مى‏كنیم:

1- قرآن مجید درباره حضرت یحیى و رسالت او و اینكه در دوران كودكى به نبوت برگزیده شده است، مى‏فرماید: «ما فرمان نبوت را در كودكى به او دادیم‏» (1) .

بعضى از مفسران كلمه «حكم‏» را در آیه بالا به معناى هوش و درایت گرفته‏اند و بعضى گفته‏اند: مقصود از این كلمه، «نبوت‏» است.
مؤید این نظریه روایاتى است كه در كتاب «اصول كافى‏» نقل شده است، از آن جمله، روایتى از امام پنجم وارد شده است كه حضرت طى آن با تعبیر «حكم‏» در آیه مزبور، به «نبوت‏» حضرت یحیى در خرد سالى استشهاد مى‏كند و مى‏فرماید: پس از درگذشت زكریا، فرزند او یحیى كتاب و حكمت را از او به ارث برد و این همان است كه خداوند در قرآن مى‏فرماید: «یا یحیى خذ الكتاب بقوة و آتیناه الحكم صبیا» : «اى یحیى كتاب (آسمانى) را با نیرومندى بگیر، و ما فرمان نبوت را در كودكى به او دادیم‏» (2) .

2- با اینكه براى آغاز تكلم و سخن گفتن كودك معمولا زمانى حدود دوازده ماه لازم است، ولى مى‏دانیم كه حضرت عیسى-علیه السلام-در همان روزهاى نخستین تولد زبان به سخن گشود و از مادر خود (كه به قدرت الهى بدون ازدواج باردار شده و نوزادى به دنیا آورده بود و به این جهت مورد تهمت و اهانت قرار گرفته بود) بشدت دفاع كرد و یاوه‏هاى معاندین را با منطق و دلیل رد كرد، در صورتى كه این گونه سخن گفتن و با این محتوا، در شان انسانهاى بزرگسال است.

قرآن مجید گفتار او را چنین نقل مى‏كند:
(عیسى) گفت: «بى شك من بنده خدایم، به من كتاب (آسمانى-انجیل) عطا فرموده و مرا در هر جا كه باشم وجودى پر بركت قرار داده است، و مرا تا آن زمان كه زنده‏ام به نماز و زكات توصیه فرموده و (نیز مرا) به نیكى در حق مادرم سفارش كرده و جبار و شقى قرار نداده است‏» (3) .

با توجه به آنچه گفته شد به این نتیجه مى‏رسیم كه قبل از امامان نیز، مردان الهى دیگرى از این موهبت و نعمت الهى برخوردار بوده‏اند و این امر اختصاص به امامان ما نداشته است.

گفتار امامان در این زمینه

از بررسى تاریخ زندگانى امامان استفاده مى‏شود كه این مسئله در زمان خود آنان مخصوصا عصر امام جواد-علیه السلام-نیز مطرح بوده و آنان هم با همین استدلال پاسخ داده‏اند. به عنوان نمونه توجه شما را به سه روایت در این زمینه جلب مى‏كنیم:

1- على بن اسباط، یكى از یاران امام رضا و امام جواد-علیهما السلام-مى‏گوید: روزى به محضر امام جواد رسیدم، در ضمن دیدار، به سیماى حضرت خیره شدم تا قیافه او را به ذهن خود سپرده، پس از بازگشت‏به مصر براى ارادتمندان آن حضرت بیان كنم (4) .

درست در همین لحظه امام جواد-علیه السلام-كه گویى تمام افكار مرا خوانده بود، در برابر من نشست و به من توجه كرد و فرمود: اى على بن اسباط! كارى كه خداوند در مسئله امامت انجام داده، مانند كارى است كه در مورد نبوت انجام داده است. خداوند درباره حضرت یحیى-علیه السلام-مى‏فرماید: «ما به یحیى در كودكى فرمان نبوت دادیم‏» (5) .

و درباره حضرت یوسف-علیه السلام-مى‏فرماید: «هنگامى كه او به حد رشد رسید، به او حكم (نبوت) و علم دادیم‏» (6) .

و درباره حضرت موسى-علیه السلام-مى‏فرماید: «و چون به سن رشد و بلوغ رسید، به او حكم (نبوت) و علم دادیم‏» (7) .

بنا بر این همان گونه كه ممكن است‏خداوند، علم و حكمت را در سن چهل سالگى به شخصى عنایت كند، ممكن است همان حكمت را در دوران كودكى نیز عطا كند (8) .

2- یكى از یاران امام رضا -علیه السلام- مى‏گوید: در خراسان در محضر امام رضا بودیم. یكى از حاضران به امام عرض كرد: سرور من، اگر (خداى نخواسته) پیش آمدى رخ دهد، به چه كسى مراجعه كنیم؟
امام فرمود: به فرزندم ابو جعفر (9) . در این هنگام آن شخص سن حضرت جواد-علیه السلام-را كم شمرد.

امام رضا-علیه السلام-فرمود: خداوند عیسى بن مریم را در سنى كمتر از سن ابو جعفر، رسول و پیامبر و صاحب شریعت تازه قرار داد (10) .

3- امام رضا-علیه السلام-به یكى از یاران خود به نام «معمر بن خلاد» فرمود: «من ابو جعفر را در جاى خود نشاندم و جانشین خود قرار دادم، ما خاندانى هستیم كه كوچكتران ما مو بمو از بزرگانمان ارث مى‏برند» ! (11)

گرداب اعتقادى

اما به رغم تمام آنچه در مورد امكان رسیدن به مناصب بزرگ الهى در سن خردسالى گفته شد، هنوز مشكل كوچكى سن حضرت جواد، نه تنها براى بسیارى از افراد عادى از شیعیان حل نشده بود، بلكه براى برخى از بزرگان و علماى شیعه نیز جاى بحث و گفتگو داشت. به همین جهت پس از شهادت امام رضا-علیه السلام-و آغاز امامت فرزند خردسالش، حضرت جواد، شیعیان-بویژه شیعیان عامى-با گرداب اعتقادى خطرناك و در نوع خود بى سابقه‏اى مواجه شدند و كوچكى سن آن حضرت به صورت یك مشكل بزرگ پدیدار گردید.

«ابن رستم طبرى‏» ، از دانشمندان قرن چهارم هجرى، مى‏نویسد:
«زمانى كه سن او (حضرت جواد) به شش سال و چند ماه رسید، مامون پدرش را به قتل رساند و شیعیان در حیرت و سرگردانى فرو رفتند و در میان مردم اختلاف نظر پدید آمد و سن ابو جعفر را كم شمردند و شیعیان در سایر شهرها متحیر شدند» (12) .

به همین جهت، شیعیان اجتماعاتى تشكیل دادند و دیدارهایى با امام جواد به عمل آوردند و به منظور آزمایش و حصول اطمینان از اینكه او داراى علم امامت است، پرسشهایى را مطرح كردند و هنگامى كه پاسخهاى قاطع و روشن و قانع كننده دریافت كردند، آرامش و اطمینان یافتند.

مورخان در این زمینه مى‏نویسند: چون امام رضا-علیه السلام-در سال دویست و دو رحلت نمود، سن ابو جعفر نزدیك به هفت‏سال بود، ازینرو در بغداد و سایر شهرها در بین مردم اختلاف نظر پدید آمد. «ریان بن صلت‏» ، «صفوان بن یحیى‏» ، «محمد بن حكیم‏» ، «عبد الرحمن بن حجاج‏» و «یونس بن عبد الرحمن‏» ، با گروهى از بزرگان و معتمدین شیعه، در خانه «عبد الرحمن بن حجاج‏» ، در یكى از محله‏هاى بغداد به نام «بركه زلزل‏» (13) گرد آمدند و در سوك امام به گریه و اندوه پرداختند... یونس به آنان گفت: دست از گریه و زارى بردارید، (باید دید) امر امامت را چه كسى عهده‏دار مى‏گردد؟ و تا این كودك (ابو جعفر) بزرگ شود، مسائل خود را از چه كسى باید بپرسیم؟ !

در این هنگام «ریان بن صلت‏» برخاست و گلوى او را گرفت و فشرد، و در حالى كه به سر و صورت او مى‏زد، با خشم گفت: تو نزد ما تظاهر به ایمان مى‏كنى و شك و شرك خود را پنهان مى‏دارى؟ ! اگر امامت او از جانب خدا باشد حتى اگر طفل یك روزه باشد، مثل پیرمرد صد ساله خواهد بود، و اگر از جانب خدا نباشد حتى اگر صد ساله باشد، چون دیگران یك فرد عادى خواهد بود، شایسته است در این باره تامل شود.

در این هنگام حاضران به توبیخ و نكوهش یونس پرداختند (14) . در آن موقع، موسم حج نزدیك شده بود. هشتاد نفر از فقها و علماى بغداد و شهرهاى دیگر رهسپار حج‏شدند و به قصد دیدار ابو جعفر عازم مدینه گردیدند، و چون به مدینه رسیدند، به خانه امام صادق-علیه السلام-كه خالى بود، رفتند و روى زیرانداز بزرگى نشستند.

در این هنگام عبد الله بن موسى، عموى حضرت جواد، وارد شد و در صدر مجلس نشست.
یك نفر بپاخاست و گفت: این پسر رسول خداست، هر كس سؤالى دارد از وى بكند. چند نفر از حاضران سؤالاتى كردند كه وى پاسخهاى نادرستى داد! ... (15) شیعیان متحیر و غمگین شدند و فقها مضطرب گشتند و برخاسته قصد رفتن كردند و گفتند: اگر ابو جعفر مى‏توانست جواب مسائل ما را بدهد، عبد الله نزد ما نمى‏آمد و جوابهاى نادرست نمى‏داد!

در این هنگام درى از صدر مجلس باز شد و غلامى بنام «موفق‏» وارد مجلس گردید و گفت: این ابو جعفر است كه مى‏آید، همه بپاخاستند و از وى استقبال كرده سلام دادند. امام وارد شد و نشست و مردم همه ساكت ‏شدند.
آنگاه سؤالات خود را با امام در میان گذاشتند و وقتى كه پاسخهاى قانع كننده و كاملى شنیدند، شاد شدند و او را دعا كردند و ستودند و عرض كردند: عموى شما، عبد الله چنین و چنان فتوا داد. حضرت فرمود: عمو! نزد خدا بزرگ است كه فردا در پیشگاه او بایستى و به تو بگوید: با آنكه در میان امت، داناتر از تو وجود داشت، چرا ندانسته به بندگان من فتوا دادى؟ ! (16)

«اسحاق بن اسماعیل‏» كه آن سال همراه این گروه بود، مى‏گوید:
من نیز در نامه‏اى ده مسئله نوشته بودم تا از آن حضرت بپرسم. در آن موقع همسرم حامله بود. با خود گفتم: اگر به پرسشهاى من پاسخ داد، از او تقاضا مى‏كنم كه دعا كند خداوند بچه‏اى را كه همسرم به آن آبستن است، پسر قرار دهد. وقتى كه مردم سؤالات خود را مطرح كردند، من نیز نامه را در دست گرفته بپاخاستم تا مسائل را مطرح كنم. امام تا مرا دید، فرمود: اى اسحاق! اسم او را «احمد» بگذار! به دنبال این قضیه همسرم پسرى به دنیا آورد و نام او را «احمد» گذاشتم (17) .

این دیدار و بحث و گفتگو و دیدارهاى مشابه دیگرى كه با امام جواد-علیه السلام-صورت گرفت (18) مایه طمینان و اعتقاد كامل شیعیان به امامت آن حضرت گردید و ابرهاى تیره ابهام و شبهه را از فضاى فكر و ذهن آنان كنار زد و خورشید حقیقت را آشكار ساخت.
 

پى‏نوشتها:

1) و آتیناه الحكم صبیا (مریم: 12) .

2) اصول كافى، تهران، مكتبة الصدوق، 1381 ه. ق، ج 1، ص 382 (باب حالات الائمة فی السن) .

3) قال انى عبد الله آتانى الكتاب و جعلنی مباركا ااینما كنت و اوصانی بالصلوة و الزكاة ما دمت‏حیا و برا بوالدتى و لم یجعلنى جبارا شقیا (مریم: 30-32) .
از بعضى از روایات استفاده مى‏شود كه حضرت عیسى-علیه السلام-در آن زمان كه سخن گفت، «نبى‏» بوده و هنوز منصب «رسالت‏» نداشته است و در سن هفت‏سالگى به مقام رسالت نائل گردیده است. بنابر این هیچ استبعادى ندارد كه ائمه-علیهم السلام-هم در سنى همانند سن حضرت عیسى به منصب امامت‏برسند (كلینى، اصول كافى، تهران، مكتبة الصدوق، 1381 ه. ق، ج 1، ص 382) .

4) از سخن على بن اسباط استفاده مى‏شود كه آن حضرت در آن زمان پیروانى هم در مصر داشته است و آنان علاقه‏مند بوده‏اند با خصوصیات جسمى حضرت آشنا شوند.

5) و آتیناه الحكم صبیا (سوره مریم: 12) .

6) و لما بلغ اشده آتیناه حكما و علما (سوره یوسف: 22) .

7) و لما بلغ اشده و استوى آتیناه حكما و علما (سوره قصص: 14) .

8) كلینى، اصول كافى، تهران، مكتبة الصدوق، 1381 ه. ق، ج 1، ص 384 (باب حالات الائمة فی السن) و ص 494 و نیز ر. ك به: قزوینى، سید كاظم، الامام الجواد من المهد الى اللحد، الطبعة الاولى، بیروت، مؤسسة البلاغ، 1408 ه. ق، ص 232-مسعودى، اثبات الوصیة، الطبعة الرابعة، نجف، منشورات المطبعة الحیدریة، 1374 ه. ق، ص 211.

9) ابو جعفر كنیه امام جواد-علیه السلام-است، ایشان را براى تمایز از امام باقر-علیه السلام-ابو جعفر ثانى مى‏نامند.

10) كلینى، همان كتاب، ج 1، ص 322 و 384-شیخ مفید، الارشاد، قم، مكتبة بصیرتى، ص 319-فتال نیشابورى، روضة الواعظین، الطبعة الاولى، بیروت، مؤسسة الاعلمى، 1406 ه. ق، ص 261-على بن عیسى الاربلى، كشف الغمة، تبریز، مكتبة بنى هاشمى، 1381 ه. ق، ج 3، ص 141-طبرسى، اعلام الورى، الطبعة الثالثة، المكتبة الاسلامیة، ص 346.

11) شیخ مفید، همان كتاب، ص 318-طبرسى، همان كتاب، ص 346-على بن عیسى الاربلى، همان كتاب، ص 141-مجلسى، بحار الانوار، تهران، المكتبة الاسلامیة، 1395 ه. ق، ج 50، ص 21-كلینى،
همان كتاب ص 320.

12) دلائل الامامة، الطبعة الثالثة، قم، منشورات الرضى، 1363 ه. ش، ص 204.

13) در برخى از منابع «بركه زلول‏» آمده است، ولى گویا «زلزل‏» صحیح است، زیرا برخى مى‏نویسند: این بركه را «زلزل‏» غلام «عیسى بن جعفر بن منصور» حفر و آن را براى مسلمانان وقف نمود و از این جهت‏به وى منسوب گردید (مقرم، سید عبد الرزاق، نگاهى گذرا بر زندگانى امام جواد-علیه السلام-، ترجمه دكتر پرویز لولاور، بنیاد پژوهشهاى اسلامى آستان قدس، 1370 ه. ش، ص 109، پاورقى) .
یاقوت حموى مى‏نویسد: ابراهیم موصلى نوازنده، «برصوما» و «زلزل‏» را از اطراف كوفه به بغداد آورد و به آن دو، موسیقى و آواز عربى آموخت و آنان از این طریق به دربار راه یافتند و مورد توجه خلفا واقع شدند. نام اصلى زلزل، منصور، و خواهر او همسر ابراهیم موصلى بوده است (معجم البلدان، بیروت، دار احیاء التراث العربى، 1399 ه. ق، ج 1، ص 402) .

14) یونس و همچنین صفوان بن یحیى از اصحاب اجماع‏اند یعنى دانشمندان امامیه بر درستى و صحت روایات و احادیث آنان اتفاق نظر دارند. یونس از نظر جلالت قدر و عظمت معنوى در رتبه بسیار والایى قرار داشته و از طرف پیشوایان ما، مورد تمجید فراوان واقع شده است و دانشمندان علم رجال، در ستایش او داد سخن داده‏اند. با این اوصاف، وقتى شخصیت‏بزرگ و استوارى مانند او چنین اظهاراتى بكند، وضع توده مردم و عوام شیعیان روشن است! از این نظر بعضى از دانشمندان معاصر نتوانسته باور كند كه وى چنین سخنى بگوید، از اینرو گفتار او را بدین گونه توجیه كرده كه مقصود او از جمله: «گریه را كنار بگذارید» امتحان و آزمایش حاضران در مجلس بوده تا آنان كه در مقابل حق معرفتى استوار دارند شناخته شوند تا شاید او بتواند در ارشاد و راهنمایى كسى كه از امام منحرف شده است، تلاشى كرده باشد! (نگاهى گذرا بر زندگانى امام جواد-علیه السلام-ص 110، پاروقى)

15) در اینجا مورخان سؤالها و جوابها را نوشته‏اند، ولى ما به منظور رعایت اختصار از نقل آنها صرف نظر كردیم.

16) مجلسى، بحار الانوار، الطبعة الثانیة، تهران، المكتبة الاسلامیة، 1395 ه. ق، ج 50، ص 98-100 (به نقل از عیون المعجزات) -محمد بن جریر الطبرى، ابن رستم، دلائل الامامة، الطبعة الثالثة، قم، منشورات الرضی، 1363 ه. ش، ص 204-206-مسعودى، اثبات الوصیة الطبعة الرابعة، نجف، المطبعة الحیدریة، 1374 ه. ق، ص 213-215 (با اندكى اختلاف در عبارات) -قرشی، سید على اكبر، خاندان وحى، چاپ اول، دار الكتب الاسلامیة، 1368 ه. ش، ص 642-644-مرتضى العاملی، جعفر، نگاهى به زندگانى سیاسى امام جواد-علیه السلام-، ترجمه سید محمد حسینى، قم، دفتر انتشارات اسلامى وابسته به جامعه مدرسین، 1365 ه. ش، ص 27-29.

17) مسعودى، همان كتاب، ص 215.

18) مجلسى، همان كتاب، ص 90-مسعودى همان كتاب، ص 210-شیخ مفید، الاختصاص، تصحیح و تعلیق: علی اكبر الغفاری، منشورات جماعة المدرسین فی الحوزة العلمیة-قم المقدسة، ص 102.

 

كتاب: سیره پیشوایان ، ص 534


شنبه 15 آبان 1389

امامت در کودکی

   نوشته شده توسط: دل نوشته    نوع مطلب :اهل بیت(ع) ،اسلامی ،دانستنیها ،عقیدتی ،

علامه جعفر مرتضی عاملی
ترجمه :سیدمحمدحسی

امام جواد بزرگواری در سیمای کودکانه بودند تا ایمان مومنان را به امتحان بگذارد، تا آشکار گردد که کدامیک در گرو ظاهر و کدام یک از این دام ها رسته اند.

مامون بعد از به شهادت رساندن امام رضا (ع) از خراسان به بغداد نقل مکان می کند و برای زیر نظر داشتن امام جواد(ع) ایشان را به بغداد فرا می خواند. یكى از اهداف مهمّ مأمون از آوردن امام به مدینه این بوده است كه امام در نزدیكى او باشد تا بتواند به وسیله جاسوسان و مأموران مراقبت، تمامى حركات و روابط امام (ع) را كه براى مأمون حساسیت برانگیز است، تحت اشراف و نظر داشته باشد.

روشى كه پیشتر، مأمون در قبال امام رضا (ع) نیز اتّخاذ كرده بود. دوره امام جواد با سانسور شدید زندگی ایشان از جانب خلفای جابر عباسی همراه است .

انتقال امام از مدینه به مقر حکومت خلفای عباسی – بغداد – تزویج  دختر مامون به امام که حکم جاسوسی تمام وقت در خانه امام را داشت گوشه ای از محدودیت های زندگی امام جواد در بغداد  است .با این اوصاف زندگی ائمه اطهار همچون آفتابی است که هیچگاه در پس ابر باقی نخواهد ماند واشعه های گرما بخش آن به جویندگان حقیقت خواهد رسید . در زیر داستان کوتاهی از زندگی این امام همام  به همراه نقد آن نقل می شود تا آیینه کوچکی باشد که آفتاب را با همه عظمت  در دل کوچک خود باز نماید .

متن تاریخى مى‏گوید: چون مأمون، بعد از رحلت امام رضا (ع)، مورد طعن و اتّهام مردم قرار گرفت، خواست خود را از آن اتّهام تبرئه كند. پس زمانى كه از خراسان به بغداد آمد به امام جواد (ع) نامه نوشت و تقاضا كرد آن حضرت با احترام و اكرام به بغداد بیایند.
پس هنگامى كه امام به بغداد آمدند، اتّفاقاً مأمون قبل از دیدار امام براى شكار بیرون رفت. در راه بازگشت به شهر گذار او بر ابن الرّضا امام جواد (ع ) افتاد كه در میان كودكان بود، تمامى كودكان از سر راه گریختند جز او.

مأمون گفت او را نزد من بیاورید پس به او گفت: چرا تو مانند كودكان دیگر فرار نكردى؟

امام فرمودند : نه گناهى داشتم تا از ترس آن بگریزم، و نه راه تنگ بود تا براى تو راه بگشایم. از هر جا مى‏خواهى عبور كن

مأمون گفت : تو چه كسى باشى؟

امام: من محمد بن على بن موسى بن جعفر بن محمد بن على بن الحسین بن على بن ابى طالب (علیهم السلام) هستم

مأمون: از علوم چه مى‏دانى؟

امام: اخبار آسمان‏ها را از من بپرس

مأمون در این هنگام، در حالى كه یك بازِ ابلق (سفید و سیاه) براى شكار در دست داشت از امام جدا شد و رفت. چون از امام دور شد، باز، به جنبش افتاد، مأمون به این سوى و آن سوى نگریست، شكارى ندید، ولى باز همچنان در صدد درآمدن از دست او بود، پس مأمون آن را رها ساخت.

باز به طرف آسمان پرید تا آنكه ساعتى از دیدگان پنهان شد و سپس در حالى كه مارى شكار كرده بود بازگشت، مأمون آن مار را در جعبه ای مخصوص قرار داد، و رو به اطرافیانش کرد و گفت: امروز مرگ این كودك به دست من فرا رسیده است.

سپس باز گشت و ابن الرّضا (ع) را در میان كودكان دید، به او گفت: از اخبار آسمان‏ها چه مى‏دانى؟

امام فرمود: بلى اى امیرالمؤمنین، حدیث كرد مرا پدرم از پدرانش از پیغمبر (صلّى الله علیه و آله) و او از جبرئیل و جبرئیل از خداى جهانیان، كه بین آسمان و فضا، دریائى است خروشان با امواج متلاطم، در آن دریا مارهایى هست كه شكمشان سبز رنگ و پشتشان، خالدار است. پادشاهان با بازهاى ابلق آنها را شكار مى‏كنند و علما را بدان مى آزمایند.

مأمون گفت: راست گفتى تو و پدرت و جدّت و خدایت راست گفتند. پس او را بر مركب سوار كرد و با خود برد، سپس ام الفضل را بدو تزویج كرد.

 در جاى دیگر قسمت آخر ماجرا بدین صورت آمده است:... با آن مارها فرزندان خانواده محمد مصطفى (ص) آزمایش مى‏شوند. پس مأمون شگفت زده شد و لختى دراز در او نگریست و تصمیم گرفت دخترش ام ‏الفضل را به او تزویج كند . با عبارات دیگرى نیز این نقل آمده است

نقد و بررسى این رویداد

در اینجا به امورى چند اشاره مى‏كنیم:

الف: بنابر آنچه از ماجرا برمى‏آید، هنگامى كه مأمون از امام پرسید:  تو چه كسى باشى؟  تجاهل كرده و خود را به نادانى زده نه اینكه واقعاً امام را نمى‏شناخته است، زیرا امام جواد (علیه السّلام) دو سال جلوتر یعنى در سال 202 ( ق )  براى دیدن پدر به خراسان رفته بود. که این دیدار در تاریخ بیهق حتی با ضبط مسیر حرکت ، ذکر شده است . بعید است كه در آن موقع مأمون آن حضرت را ندیده باشد در حالى كه پدرش ولى عهد او بود .

ب: در این روایت، كه در آن آمده است: كودكان بازى مى‏كردند و او با آنها ایستاده بود تا اینكه مأمون بر آنان گذشت... اشاره شده بود كه امام جواد (ع) در آن هنگام با كودكان بازى مى‏كرده است، و پذیرفتن چنین مطلبى ممكن نیست زیرا بازى كردن در شأن امام نبوده است .

در مورد اوّل باید گفت: اینكه امام در جایى كه چند كودك هم در آنجا بوده ایستاده باشد به معناى این نیست كه ایشان با آن كودكان بازى مى‏كرده اند، وگرنه روایت به بازى كردن او تصریح مى‏كرد و به این جمله كه: با كودكان بود، بسنده نمى‏كرد.
حتّى این كه امام عمداً با كودكان و در جمع آنان باشد هم در متن روایت نیست. پس شاید امام مقابل منزل خود ایستاده بوده و اتفاقاً كودكان هم در آنجا بوده‏اند. بلكه بعید نیست كه امام در میان آنان رفته تا مناسب با استعداد و فهم كودكانه‏ شان آنان را تعلیم و ارشاد كند و مفاهیم انسانى را بدانان بیاموزد. ما در زندگى خود نیز نمونه ‏هاى بسیارى از آموزش كودكان را مى ‏بینیم، كه با افق استعداد و فهم آنان مناسب است.

به هر حال، یقیناً، بودن امام با كودكان، براى بازى كردن نبوده است. روایت على بن حسان واسطى كه چند وسیله مخصوص سرگرمى كودكان را از مدینه با خود به بغداد برده بود تا به امام اهدأ كند، شاهد بر این مطلب است. او مى‏گوید: بر او وارد شدم و سلام كردم، با چهره ‏اى حاكى از ناخوشایندى جواب سلام داد و دستور نشستن نداد. به او نزدیك شدم و آن وسائل را بیرون آورده پیش رویش نهادم پس نگاهى خشم آلود به من كرد و، سپس گفت: "خداوند مرا براى اینها نیافریده است، مرا چه به بازى كردن؟!"

پس از او طلب بخشودگى كردم، و او از من درگذشت، و از محضرش بیرون شدم.

همچنین، امام صادق (علیه السلام) در پاسخ صفوان جمّال كه درباره صاحب امر ولایت و امامت سؤال نموده بود، فرمود: " صاحب و متولّى این امر به لهو و لعب نمى‏پردازد"

ج: با بررسى این رویداد مى‏بینیم این واقعه چه در مورد موضع امام جواد (ع) و چه در مورد موضع خلیفه، مأمون، متضمّن اشارات مهمّ متعدد مى‏باشد. ما از آن جمله، به اشاره به چند موضوع بسنده مى‏كنیم:

خلیفه، كه از اولین و ساده‏ترین ویژگى‏هایش این بود كه همواره ابّهت و جلال فرمانروایى خود را حفظ كند، نمى‏بایست براى یك امر عادّى، پیش پا افتاده و ناچیز، آن هم با آن سرعت، از شكار باز گردد، به خصوص كه این كودك با همسالان خود (كه در نقل مذكور به آنها اشاره شده) و در جمع آنان بود (و نمى‏توانست مسأله آفرین باشد)! بلكه باید مسأله‏اى بزرگ و موضوع مهمّى كه با پایه‏هاى حكومت و سرنوشت رژیم او تماس نزدیك دارد، او را به بازگشت از مقصد، به این صورت بى سابقه و هیجانى و براى امتحان كردن كودكى كه با همسالان خود محشور است!، واداشته باشد.

این ماجرا اگر نشانه چیزى باشد، نشانه این است كه در حقیقت مأمون در پى این بوده است كه ادّعاى ائمّه اهل بیت علیهم السّلام را در مورد عصمت، و علم خاصّى كه آن را از طریق پدرانشان، از رسول ‏الله (صلّى الله علیه و آله وسلم)، از خداى سبحان آموخته ‏اند، باطل و ناصحیح جلوه دهد.او با اینكه پیش از این، چنین تلاشى را در برابر امام رضا (ع) به عمل آورده، تجربه كرده بود و شكست خورده بود، ولى این بار، شاید با دیدن خردسالى امام جواد (ع)، بسیار بعید مى‏دانست كه آن حضرت - در آن سنین- توانسته باشد علوم و معارفى را كه در مقام محاجّه و مناظره لازم است و موجب ظفر و غلبه بر خصم مى‏شود، كسب نموده باشد.

در اینجا یك سؤال به ذهن مى‏رسد و آن اینكه اگر این كودك خردسال نتواند به پرسشى در مورد یك موضوع غیبى - به تمام معنى كلمه - پاسخ كافى و شافى بدهد، مأمون چه عكس العملى از خود نشان مى‏دهد؟آیا همانطور كه در نقل گذشته آمد كه گفت: (امروز مرگ این كودك به دست من فرا رسیده است) ، او را مى‏كشد، تا در تمام سرزمین‏هاى اسلامى بین همه مردم منتشر گردد كه علّت قتل این كودك این بوده است كه جرأت یافته، مدّعى علم به چیزى شده است كه از جواب صحیح به آن عاجز بوده است، و به این ترتیب وجود چنین علمى را در او و در فرزندان پس از او و حتى در پدرانش ،  قبل از او، باطل و غیر واقعى نشان بدهد؟

چرا كه هدف اول و آخر او این بود كه وجود چنین علمى را در آنان تكذیب و انكار کند، همچنانكه در سخنى كه خطاب به امام گفت: راست گفتى، پدر، جدّ و خدایت راست گفتند،  تلویحاً به اینكه امام حقیقتاً داراى علم خاصّى است ، و آن را از پدرش ، جدّش و از خدا آموخته است، اقرار و اعتراف نمود.

یا اینكه او را به قتل نمى‏رساند و آن كلام كه گفته بود: (امروز مرگ این كودك به دست من فرا رسیده است) به طورى ناگهانى بر زبان او رانده شده، و منعكس كننده موضع سیاسى حساب شده و مناسب با آن مرد نیرنگ باز زیرك نیست و تصمیم نهائى او در مورد آن حضرت نمى‏باشد؟

بلكه او را به همان حال تهى از مفهوم امامت و ویژگى‏هاى آن نگه مى‏دارد تا در هر شرایط و احوالى، چون سندى قوى و حجّتى قاطع باشد در برابر هر كسى كه بخواهد براى او مدّعى امامت شود. و به این ترتیب كارش پایان پذیرد. و به صورت طبیعى و بدون هیچ زحمت و مشقّتى، پیروان و دوستدارانش پراكنده گردند و جمعیتشان نابود شود؟

در این احوال مى‏بینیم امام جواد(ع) در مناسبت‏هاى بسیارى اظهار مى‏داشت كه داراى علم امامت است، علمى كه از پدرانش علیهم السّلام فرا گرفته و آنان از رسول الله (ص) و او از جبرئیل و او از خداى سبحان، فرا گرفته‏اند. از این رو اخبار غیبى بسیار مى‏گفت و بالأخره، شك نیست در اینكه بعد از آنچه كه در اولین دیدار با امام جواد (ع)، در داستان شكار باز، بین مأمون و آن حضرت واقع گشت، و مأمون از پاسخ چون صاعقه‏اى كه آن حضرت داد، در هم شكست، اهمیت موقعیت در برابرش مجّسم شد و از شدّت هراس و بزرگى كار، یكّه خورد و دانست كه ناچار است با كوشش بیشتر و مكر و حیله‏اى شدیدتر، با این مسأله روبرو شود، تا از آینده و سرنوشت حكومت خود وعباسیان  مطمئن شود.
 

منبع : کتاب نگاهى به زندگانى سیاسى‏ امام جواد (ع)


 

چهل داستان و چهل حدیث از امام جواد علیه السلام
مؤ لّف : عبداللّه صالحى

برای دیدن و خواندن در سایت شهید آوینی

 اینجا کلید کنید


تعداد کل صفحات: 2 1 2