تبلیغات
عرفانی ، اسلامی - مطالب هفته اول آذر 1389
دوشنبه 1 آذر 1389

حضرت زهرا سلام الله علیها و فدک

   نوشته شده توسط: دل نوشته    نوع مطلب :اسلامی ،دانستنیها ،اهل بیت(ع) ،تاریخی ،

 

مطالب مفید و کامل را با کلید کردن در سایت رشد بخوانید


دوشنبه 1 آذر 1389

سرگذشت فدك

   نوشته شده توسط: دل نوشته    نوع مطلب :اسلامی ،دانستنیها ،اهل بیت(ع) ،تاریخی ،

كتاب: فروغ ابدیت، ج 2، ص 271

نویسنده: جعفر سبحانى

«فدك‏»،سرزمین آباد و حاصل‏خیزى بود كه در نزدیكى‏«خیبر»قرار داشت.و فاصله آن با مدینه،در حدود 140 كیلومتر بود،كه پس از دژهاى خیبر،نقطه اتكاء یهودیان حجاز به شمار مى‏رفت، (1) سپاه اسلام،پس از آنكه یهودیان را در«خیبر»و«وادى القرى‏»و«تیما»درهم شكست،و خلائى را كه در شمال مدینه احساس مى‏شد،با نیروى نظامى اسلام پرنمود،براى پایان دادن به قدرتهاى یهودى در این سرزمین-كه براى اسلام و مسلمانان كانون خطر و تحریك بر ضد اسلام به شمار مى‏رفتند-سفیرى به نام‏«محیط‏»پیش سران فدك فرستادند.«یوشع بن نون‏»كه ریاست منطقه را بر عهده داشت،صلح و تسلیم را بر نبرد ترجیح داد،و تعهد كرد كه نیمى از حاصل را هر سال در اختیار پیامبر اسلام بگذارد و از این پس،زیر لواى اسلام زندگى كند.همچنین،بر ضد مسلمانان دست‏به توطئه نزند،و حكومت اسلام در برابر این مبلغ امنیت منطقه آنها را تامین نماید.

سرزمینهائى كه در اسلام به وسیله جنگ و قدرت نظامى گرفته مى‏شود، متعلق به عموم مسلمانان است،و اداره آن به دست فرمانرواى اسلام مى‏باشد،ولى سرزمینى كه بدون هجوم نظامى و اعزام نیرو به دست مسلمانان مى‏افتد،مربوط به شخص پیامبر و امام پس از وى مى‏باشد،و اختیار این نوع سرزمینها با او است.مى‏تواند آن را ببخشد،مى‏تواند اجاره دهد.یكى از آن موارد اینست كه از این املاك و اموال، نیازمندیهاى مشروع نزدیكان خود را به شكل آبرومندى برطرف سازد. (2)

روى این اساس پیامبر«فدك‏»را به دختر گرامى خود حضرت زهرا«ع‏»بخشید.منظور از بخشیدن این ملك-چنانكه قرائن گواهى مى‏دهد-دو چیز بود:

1-زمامدارى مسلمانان پس از درگذشت پیامبر اسلام طبق تصریح مكرر پیامبر،با امیرمؤمنان بود و چنین مقام و منصبى به هزینه سنگینى نیاز دارد.

على‏«ع‏»براى حفظ این مقام و منصب،مى‏توانست از درآمد«فدك‏»،حداكثر استفاده را بنماید.گویا دستگاه خلافت از این پیش‏بینى مطلع شده بود،كه در همان روزهاى نخست، «فدك‏»را از دست‏خاندان پیامبر بیرون آورد.

2-دودمان پیامبر-كه فرد كامل آن یگانه دختر وى و نور دیدگانش حضرت حسن و حضرت حسین(ع)بود-باید پس از فوت پیامبر،به صورت آبرومندى زندگى كنند و حیثیت و شرف پیامبر محفوظ بماند.براى این هدف پیامبر«فدك‏»را به دختر خود بخشید.

محدثان و مفسران شیعه و گروهى از دانشمندان سنى مى‏نویسند:وقتى آیه «و آت ذا القربى حقه و المسكین و ابن السبیل‏» نازل گردید، (3) پیامبر دختر خود فاطمه را خواست و فدك را به وى واگذار نمود. (4) ناقل این مطلب،ابو سعید خدرى است كه یكى از صحابه بزرگ رسول خدا مى‏باشد.

همه مفسران اعم از شیعه و سنى قبول دارند كه این آیه،در حق نزدیكان و خویشاوندان پیامبر نازل گردیده و دختر وى روشنترین مصداق‏«ذى القربى‏»است.حتى در شام هنگامى كه مرد شامى به على بن الحسین حضرت زین العابدین گفت:خود را معرفى نماى!آن حضرت براى شناساندن خود آیه یاد شده را تلاوت نمود،و این مطلب آنچنان در میان مسلمانان روشن بود كه آن مرد شامى در حالى كه سر خود را بعنوان تصدیق حركت مى‏داد،به آن حضرت چنین عرض كرد:بخاطر نزدیكى و خویشاوندى خاصى كه با حضرت رسول دارید،خدا به پیامبر خود دستور داده كه حق شما را بپردازد. (5)

خلاصه گفتار آنكه:در اینكه این آیه در حق حضرت زهرا و فرزندان وى نازل گردیده، میان علماء اسلام اتفاق نظر است،ولى در اینكه هنگام نزول این آیه،پیامبر فدك را به دختر گرامى خود بخشید،میان جامعه دانشمندان شیعه اتفاق نظر وجود دارد و برخى از دانشمندان سنى نیز با آن موافق مى‏باشند.

و مامون(به هر علتى بود)خواست فدك را به فرزندان زهرا برگرداند،به یكى از محدثان معروف،«عبد الله بن موسى‏»نامه‏اى نوشت،و از او درخواست نمود كه او را در این مساله راهنمائى كند.او حدیث‏بالا را كه در حقیقت‏شان نزول آیه است،به وى نوشت،و مامون نیز فدك را به فرزندان حضرت فاطمه بازگردانید. (6) خلیفه عباسى به فرماندار خود در مدینه نوشت،پیامبر اسلام دهكده‏«فدك‏»را به دختر خود فاطمه بخشیده و این یك مساله مسلمى است،و میان فرزندان زهرا در این مساله اختلاف نیست. (7)

روزى كه مامون براى رفع شكایت و مظالم،بر كرسى خاصى نشست،نخستین نامه‏اى كه به دست وى رسید،نامه‏اى بود كه نویسنده آن خود را مدافع حضرت فاطمه‏«ع‏»معرفى كرده بود.«مامون‏»نامه را خواند و مقدارى گریه كرد و گفت مدافع آن حضرت كیست؟! پیرمردى برخاست،و خود را مدافع او معرفى نمود.جلسه قضاوت به جلسه مناظره میان او و مامون مبدل گردید.سرانجام مامون خود را محكوم دید و به رئیس دیوان دستور داد،نامه‏اى تحت عنوان‏«رد فدك به فرزندان زهرا»بنویسد.نامه نوشته شد و به توشیح مامون رسید.در این موقع،«دعبل‏»كه در جلسه مناظره حاضر بود برخاست و اشعارى سرود كه آغاز آن اینست:

اصبح وجه الزمان قد ضحكا

برد مامون هاشم فدكا (8)

شیعه در اثبات این مطلب،كه فدك ملك طلق زهرا«ع‏»بود،به مداركى كه ارائه شد،نیازمند نیست،زیرا صدیق اكبر اسلام،امیر مؤمنان در یكى از نامه‏هاى خود كه به استاندار بصره‏«عثمان حنیف‏»نوشته،صریحا مالكیت‏«فدك‏»را یادآور شده و مى‏فرماید:«بلى كانت فی ایدینا فدك من كل ما اظلته السماء فشحت علیها نفوس قوم،و سخت عنها نفوس قوم آخرین،و نعم الحكم الله‏»: (9)

آرى!از میان آنچه آسمان بر آن سایه افكنده است،فقط در دست ما از اموال قابل ملاحظه دهكده فدك بود.گروهى بر آن بخل ورزیدند،و نفوس بزرگى روى مصالحى از آن چشم پوشیدند و خدا بهترین داور است.

آیا با این تصریح مى‏توان در صدق مطلب شك نمود؟!

سرگذشت فدك پس از پیامبر

پس از درگذشت پیامبر،روى اغراض سیاسى،دختر عزیز پیامبر از ملك طلق خود محروم گردید،و عمال و كارگران او را از آنجا اخراج كردند.او درصدد برآمد،كه از طریق قانون،حق خود را از دستگاه خلافت‏باز گیرد.

در درجه اول،دهكده فدك در اختیار او بود،و همین تسلط نشانه مالكیت او بود،با این حال،بر خلاف تمام موازین قضائى اسلام،دستگاه خلافت از او گواه طلبید.در صورتى كه در هیچ جاى دنیا از كسى كه بر یك مال مسلط است، و به اصطلاح‏«ذوالید»مى‏باشد،گواه نمى‏خواهند.او بناچار،شخصیتى مانند على‏«ع‏»و زنى را به نام‏«ام ایمن‏»كه پیامبر گواهى داده بود كه او از زنان بهشت است،و بنا به نقل بلاذرى، (10) آزاد شده پیامبر به نام‏«رباح‏»را براى شهادت پیش خلیفه برد.دستگاه خلافت،به شهادت آنها ترتیب اثر نداد و محرومیت دختر پیامبر از ملكى كه پدرش به او بخشیده بود،قطعى گردید.

به حكم آیه‏«تطهیر» (11) ،حضرت زهرا و على و فرزندان او از هر نوع آلودگى پیراسته‏اند و اگر آیه شامل زنان پیامبر بشود،بطور قطع دختر پیامبر از مصادیق واضح آن مى‏باشد،ولى با كمال تاسف این قسمت نیز نادیده گرفته شد،و خلیفه وقت ادعاى وى را غیر رسمى شناخت.

در مقابل،دانشمندان شیعه معتقدند كه خلیفه سرانجام تسلیم نظر دختر پیامبر گردید، و نامه‏اى در پیرامون فدك-كه آن ملك طلق فاطمه است-نوشت،و به وى داد.در نیمه راه دوست دیرینه خلیفه،با دختر گرامى پیامبر تصادف نمود،و از جریان نامه آگاه گردید و نامه را گرفت و آن را پیش خلیفه آورد،و به او چنین گفت:از آنجا كه على در این جریان ذى نفع است‏شهادت او قبول نیست،و«ام ایمن‏»زن است،و شهادت یك زن ارزش نخواهد داشت.سپس در محضر خلیفه نامه را پاره كرد. (12)

«حلبى‏»،در سیره خود مطلب را به گونه‏اى دیگر نقل كرده و مى‏گوید:خلیفه مالكیت فاطمه را تصدیق نمود،ناگهان دوست وى‏«عمر»وارد شد،و گفت نامه چیست؟!وى گفت: مالكیت فاطمه را در این ورقه تصدیق نموده‏ام.وى گفت:تو به درآمد فدك نیازمند هستى،زیرا اگر فردا مشركان عرب بر ضد مسلمانان قیام كردند،از كجا هزینه جنگى آنها را تامین خواهى نمود!و بعدا نامه را گرفت و پاره نمود. (13)

اینجاست كه انسان به واقعیت‏سخن یكى از متكلمان شیعه اذعان پیدا مى‏كند،و آن اینست كه:ابن ابى الحدید مى‏گوید:من به یكى از متكلمان امامیه،به نام‏«على بن نقى‏»گفتم:دهكده فدك آنچنان وسعت نداشت،و سرزمین به این كوچكى كه جز چند نخل بیشتر در آنجا نبود،اینقدر ارزش نداشت كه مخالفان فاطمه در آن طمع ورزند! (14)

او در پاسخ من گفت:تو در این عقیده اشتباه مى‏كنى.شماره نخلهاى آنجا از نخلهاى كنونى كوفه كمتر نبود.بطور مسلم،ممنوع ساختن خاندان پیامبر از این سرزمین حاصلخیز،براى این بود كه مبادا امیرمؤمنان از درآمد آنجا براى مبارزه با دستگاه خلافت كمك بگیرد.از اینرو،نه تنها فاطمه را از فدك محروم ساختند،بلكه كلیه بنى هاشم و فرزندان عبد المطلب را از حقوق مشروع خود،یعنى خمس غنائمى كه سپاهیان اسلام در زمان خلفاء به دست مى‏آوردند،هم بى‏نصیب نمودند.

بى‏تردید،جمعیتى كه باید دنبال زندگى بروند،و با كمال نیازمندى بسر ببرند،هرگز اندیشه مبارزه با وضع موجود را در دماغ خود نمى‏پرورانند. (15)

باز همین نویسنده در صفحه 284 كتاب خود،از یكى از مدرسین بزرگ مدرسه غربى بغداد،«على بن الفارقى‏»این جمله را نقل مى‏كند و مى‏گوید:من به وى گفتم:آیا دختر پیامبر در ادعاى خود راستگو بود؟گفت‏بلى.گفتم:آیا خلیفه مى‏دانست او زنى راستگو است؟ گفت‏بلى.گفتم چرا خلیفه حق مسلم او را در اختیارش نگذاشت؟در این موقع،استاد لبخندى زد و با كمال وقار گفت:اگر خلیفه سخن فاطمه را از این جهت كه زنى راستگو است،مى‏پذیرفت،و بدون درخواست‏شاهد،فدك را به وى رد مى‏نمود،فردا از این موقعیت‏به سود شوهر خود على استفاده مى‏كرد و مى‏گفت:خلافت مربوط به شوهرم على است،و او در این موقع ناچار بود خلافت را به على تفویض كند،زیرا او را راستگو مى‏داند.اما خلیفه براى اینكه راه این تقاضاها و مناظرات بسته شود،او را از حق مسلم وى ممنوع ساخت.

ممنوعیت فرزندان فاطمه از فدك،در زمان خلیفه اول پى‏ریزى گردید،و پس از درگذشت على،معاویه زمام امور را به دست گرفت،و فدك را میان سه نفر(مروان و عمرو بن عثمان و فرزندش یزید)تقسیم نمود.در دوران خلافت مروان،همه سهام در اختیار او قرار گرفت و وى آن را به فرزند خود عبد العزیز بخشید.او نیز آن را به فرزندش‏«عمر بن عبد العزیز»داد.از آنجا كه او در میان خلفاء بنى امیه مردى میانه‏رو بود،نخستین بدعتى را كه برداشت این بود كه فدك را به فرزندان زهرا بازگردانید.پس از فوت وى،خلفاء بعدى فدك را از دست‏بنى‏هاشم گرفتند و تا روزى كه طومار زندگى خلفاى بنى‏امیه در هم پیچیده شد،فدك در اختیار آنان باقى بود.

در دوران خلافت‏بنى‏عباس،مساله فدك نوسان عجیبى داشت.مثلا سفاح،آن را به عبدالله بن الحسن واگذار نمود،و پس از وى‏«منصور دوانقى‏»آن را باز گرفت،ولى فرزند او مهدى آن را به اولاد زهرا بازگردانید،و پس از وى موسى و هارون روى مصالح سیاسى از دست آنها در آوردند،تا آنكه نوبت‏خلافت‏به مامون رسید.او رسما طى تشریفاتى حق را به صاحبانش واگذار نمود و پس از فوت وى باز وضع فدك نوسان پیدا كرد و گاهى مردود و گاهى ممنوع گشت.در عصر خلفاء بنى امیه و بنى العباس،فدك بیش از آنكه جنبه انتفاعى داشته باشد،جنبه سیاسى بخود گرفته بود.خلفاء صدر اسلام به درآمد آن نیازمند بودند،ولى در زمانهاى بعدى ثروت و پول در میان امرا و خلفا به قدرى بود،كه هرگز به درآمد فدك نیازى نبود.از این جهت،وقتى عمر بن عبد العزیز،فدك را به اولاد فاطمه واگذار نمود،بنى امیه او را توبیخ كردند و گفتند:تو با این عملت‏شیخین:ابى بكر و عمر را تخطئه نمودى و او را وادار نمودند كه درآمد آن را میان فرزندان فاطمه قسمت كند،و اصل مالكیت آن را در اختیار خود داشته باشد. (16)

فدك در سنجش داورى

بررسى پرونده‏«فدك‏»،به روشنى ثابت مى‏كند كه بازدارى دخت پیامبر از حق مشروع خود،یك جریان سیاسى بود و مساله روشن‏تر از آن بود كه براى حاكم وقت،مستور و پنهان بماند.از این جهت،دخت پیامبر در خطابه آتشین و سراسر فصاحت و بلاغت‏خود چنین مى‏فرماید:

«هذا كتاب الله حكما و عدلا و ناطقا و فضلا یقول‏«یرثنى و یرث من آل یعقوب‏» (17) «و ورث سلیمان داود» (18) و بین عز و جل فى ماوزع من الاقساط و شرع من الفرائض‏» (19) :

این كتاب خدا،«قرآن‏»كه حاكم و دادگرى گویا و فیصله‏بخش است،مى‏گوید:حضرت زكریا از خدا درخواست كرد كه خداوند به او فرزندى عطا كند،كه از او و خاندان یعقوب ارث ببرد،و نیز مى‏گوید:سلیمان از داود ارث برد.خداوند،سهام را در كتاب خود بیان كرده و فریضه‏هایى را روشن ساخته است.

بحث پیرامون دلالت دو آیه بر وراثت فرزندان پیامبران از آنها،و حدیثى كه تنها خلیفه ناقل آن بود،مایه گستردگى سخن است.علاقمندان به كتابهاى تفسیر مراجعه فرمایند. (20)

تسخیر«وادى القرى‏»

پیامبر نه تنها در این نقطه به قدرتهاى ضد اسلامى پایان بخشید،بلكه لازم دید به‏«وادى القرى‏»كه آنجا نیز نقطه اتكاء یهودیان بود،رهسپار شود.وى شخصا چند روز دژ آنان را محاصره كرد،و پس از فتح و پیروزى،قراردادى را كه با مردم‏«خیبر»بسته بود،با آنان نیز بست،و از این طریق سرزمین‏«حجاز»را از شر فتنه‏گران یهود پاك ساخت و همه آنها را«خلع سلاح‏»نموده،تحت الحمایه مسلمانان قرار داد. (21)

پى‏نوشت‏ها:

1. به كتاب‏«مراصد الاطلاع‏»،ماده‏«فدك‏»مراجعه شود.

2. سوره حشر،آیه‏هاى 6 و 7،این مطلب در كتابهاى فقهى در بخش‏«جهاد»،تحت عنوان‏«فى‏ء»و«انفال‏»مورد بحث واقع شده است.

3. سوره اسراء/26.یعنى حق خویشاوندان و مساكین و به راه ماندگان را بپرداز.

4. «مجمع البیان‏»،ج 3/411،«شرح ابن ابى الحدید»،ج 16/248.

5. «الدر المنثور»،ج 4/176.

6. «مجمع البیان‏»،ج 2/411،«فتوح البلدان‏»/45.

7. «شرح ابن ابى الحدید»،ج 15/217.

8. «شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید»،ج 16.

9. «نهج البلاغه‏»،نامه 45.

10. «فتوح البلدان‏»/43.

11. انما یرید الله ان لیذهب عنكم الرجس اهل البیت و یطهركم تطهیرا -سوره احزاب/33.

12. «شرح ابن ابى الحدید»،ج 16/374.

13. «سیره حلبى‏»،ج 3/400.

14. ما موقعیت‏حاصلخیزى فدك را،در اول مقاله از كتاب مراصد الاطلاع بطور اجمال نقل كردیم.

15. «شرح ابن ابى الحدید»،ج 16/236.

16. «شرح ابن ابى الحدید»،ج 16/278.

17. سوره مریم/6.

18. سوره نمل/16.

19. «احتجاج طبرسى‏»،ج 1/145،ط نجف.

20. در این مورد به كتاب‏«فرازهایى حساس از زندگانى على‏»ج 1/325-349 مراجعه فرمائید.

21. «تاریخ كامل‏»،ج 2/150.

منبع سایت حوزه


دوشنبه 1 آذر 1389

خطبه فدک

   نوشته شده توسط: دل نوشته    نوع مطلب :اسلامی ،دانستنیها ،اهل بیت(ع) ،تاریخی ،

مقدمه
عبدالله بن حسن از پدرانش (علیهم السلام) روایت کرده: هنگامی که ابوبکر تصمیم گرفت فدک را از حضرت زهرا علیهاسلام بگیرد، چون این خبر به آن حضرت رسید مقنعه‏اش را بر سر انداخته پیراهن بلند خود را بر تن کرد و به همراه گروهی از کنیزان و زنان خویشاوند خود، در حالی که چادر بلندش به زمین کشیده می‏شد و راه رفتنش چیزی از راه رفتن رسول خدا کم نمی آورد و کاملا شبیه آن حضرت بود، از خانه بیرون آمده، به مسجد وارد شد.

اطراف ابوبکر را عده‏ای از مهاجر و انصار گرفته بودند، پرده‏ای برای فاطمه (علیهاسلام) آویختند؛ آن حضرت در پشت پرده نشست و سپس ناله جانگدازی از دل برآورد؛ به طوری که حاضرین به گریه افتادند و مسجد یکپارچه به خروش و اضطراب آمد.

حمد و سپاس الهی
حضرت لحظه‏ای مکث کردند تا هم همه جمعیت فرو نشست و سر و صداها خاموش شد. سپس کلام خود را با حمد و سپاس الهی و درود بر پیامبر خدا آغاز کرد. از شنیدن صدای فاطمه دوباره مردم به گریه افتادند. بعد از سکوت و آرامش فاطمه (علیهاسلام) کلام خود را چنین آغاز فرمود: خداوند را سپاس برآنچه نعمت داد و به قلب‏ها الهام فرمود؛ و مدح و ستایش برای خدایی که به نعمت‏های عامه‏اش قبل از استحقاق ابتدا کرد و هرگونه نعمتی را ارزانی داشت و یکی پس از دیگری بر ما فرو ریخت نعمتهایی که از شماره بیرون است و جزای آنها را هرگز نتوان داد و نهایتش را نتوان فهمید.

انسانها را ترغیب فرمود که شکر او را به جای آورند تا او نعمت‏هایش را فزونی بخشد و پی در پی عطا کند و از آنها طلب حمد و سپاس کرد تا نعمتهایش را بر آنها بریزد و آنها دوباره همانند آن نعمتها را از او درخواست کنند.

گواهی به وحدانیت الهی
و اشهد ان لا اله الا الله و گواهی می‏دهم که معبودی جز الله نیست، خدایی یگانه و بی‏شریک، و این کلمه توحید کلمه‏ای است که نتیجه‏اش اخلاص است و در قلبها ریشه دارد توحید در فطرت انسان نهاده شده و هر کس به آن اندیشید آنرا با عقلش مطابق دانست. توحید نظری و استدلالی.

خدایی که چشم‏ها توان دیدنش را و زبانها توان وصفش را و خیالات توان چگونگی‏اش را ندارند.

او همه چیز را از هیچ پدید آورد و برای آفرینش آنها الگو و نمونه‏ای نداشت؛ بلکه آنها را به قدرتش آفرید و به اراده‏اش خلق کرد بدون اینکه به آنها نیازی داشته باشد یا از آنها فایده‏ای ببرد؛ و این نبود مگر اینکه حکمتش را پایدار کند و بر طاعتش آگاهی دهد، قدرتش را اظهار کند و مردم را بنده خود گرداند و دعوتش را گرامی دارد.
و سپس بر طاعت خود ثواب و بر معصیتش عقاب نهاد تا بندگان را از خشم خود باز دارد و به سوی بهشت فرا خواند.

گواهی به رسالت محمد صلی الله علیه و آله
و اشهد ان ابی محمدا عبده و رسوله و گواهی می‏دهم که پدرم محمد (صلی الله علیه و آله) و سلم بنده و رسول خداست و خداوند او را برگزید قبل از اینکه به او ماموریت دهد و او را نام نهاد قبل از آنکه او را در ظاهر پدید آورد و او را انتخاب کرد قبل از اینکه پیامبرش کند؛ چه، آفریدگان در علم غیب خدا مستور و در پرده ترسها نگه داشته شده و با عدم، دست به گریبانند و خداوند پی‏آمد کارها را می‏داند و بر رویدادهای روزگار احاطه دارد و به جایگاه کارهای شدنی آشناست.

خداوند رسولش را فرستاد تا فرمان خود را تمام و کامل کند و اراده حتمی‏اش را در مورد اجرای احکامش ظاهر سازد و تقدیرات قطعی‏اش را نافذ فرماید. و چون دید امتها فرقه فرقه شده و دینهایشان پراکنده گشته، هر دسته به دور آتشی جمع و به بت‏ پرستی مشغولند و با اینکه خدا را می‏ شناسند منکر او شده‏اند، لذا ظلمت‏ها را با نور محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) روشن کرد و تیرگی قلبها را زدود و موانع را از جلو چشم‏ها برداشت و مردم را هدایت فرمود و از گمراهی رهانید و کوری‏ها را به بینایی تبدیل کرد و آنها را به دین قویم خود هدایت و به راه مستقیم دعوت فرمود.

سپس خداوند آن حضرت را به مهربانی و اختیار و خواست و رغبت و ایثار خویش قبض روح کرد و از رنج و زحمت این دنیا آسوده نمود و ملائکه ابرار اطرافش را گرفته، به رضوان پروردگار غفارش رساندند و در مجاورت خداوند فرمانروای مقتدر جای دادند.


اشاره به قرآن بعنوان عهد الهی
درود الهی بر پدرم که پیامبر و امین وحی و برگزیده و منتخب و مورد پسند خداوند است و سلام و رحمت و برکات خدا بر او باد. سپس فاطمه (علیهاسلام) رو به اهل مجلس کرد و فرمود: شما ای بندگان خدا مورد خطاب امر و نهی الهی و حاملان دین و وحی او هستید تا نسبت به این دین درباره خود امین باشید و به دیگر امتها هم برسانید.

ای مردم در بین شما خداوند عهدی گذاشته است و آن کتاب ناطق خدا، قرآن صادق و نور درخشان و چراغ تابناک است که دیدگاه‏هایش روشن و اسرارش آشکار و ظواهرش درخشان است؛ قرآنی که پیروانش مورد غبطه دیگران و پیروی‏اش کشاننده به سوی بهشت و حرف‏شنوایی از آن موجب رهایی است.

به وسیله قرآن می‏توان به برهان‏های روشن و حرمت‏های دورباش زده و شواهد روشن و استدلالات کافی و فضائل مورد پسند و امور جایز و بخشیده شده و قوانین حتمیه الهی دست یافت.

احکام اسلام برای هدایت انسانها
وای مردم مسلمان؛ خداوند تبارک و تعالی ایمان را موجب پاکی شما از شرک قرار داد و نماز را برای دوری از تکبر ،و زکات را باعث طهارت روح و فزونی در روزی ،و روزه را برای پایداری اخلاص ،و حج را موجب استواری دین ،و عدل را برای تقویت دلها، و پیروی از ما اهل بیت را موجب نظم ملتها، و پیشوائی ما را برای امان از تفرقه ،و جهاد را موجب عزت اسلام، متین کرد .

و چنین مقدر فرمود که صبر موجب استحقاق پاداش ،و امر به معروف مصلحت اندیشی برای همگان ،و نیکی به پدر و مادر سپری از خشم پروردگار، و صله رحم موجب زیاد شدن عمر،و قصاص موجب جلوگیری از خونریزی‏ها گردد ،و وفای به نذر سبب بخشش باشد ،و و کامل کردن ترازوها موجب عدم زیان ،و نهی از آشامیدن شراب برای پاکی از پلیدی، و دوری از تهمت ناروای جنسی پرده‏ای برای جلوگیری از لعن، و ترک دزدی موجب حفظ عفت جامعه شود.

و خداوند شرک را حرام فرمود تا در ربوبیت او اخلاص باشد؛« فاتقوالله حق تقاته» پس آنگونه که شایسته است تقوای الهی را پیشه خود کنید و جز در حال مسلمانی از دنیا نروید و در اوامر و نواهی الهی اطاعت کنید زیرا فقط بندگان عالم از خداوند خوف دارند.
سپس فاطمه (علیهاسلام) فرمود: «ایهاالناس! بدانید من فاطمه‏ام و پدرم محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) است. آنچه را که می‏گویم از اول تا به آخر صحیح است. نه سخن بیهوده می‏گویم و نه کار ناروا انجام می‏دهم.

معرفی نسب خویش و علی علیه السلام با پیامبر
من دختر آن پیامبرم که خداوند درباره‏اش فرمود: « فرستاده‏ای از جانب من به سوی شما آمده که زحمت‏های شما بر او گران است و نسبت به اصلاح شما حریص است و با مؤمنین رؤوف و مهربان. اگر نسب او را بشناسید می‏دانید که او فقط پدر من است نه هیچ‏یک از زنان شما و اوست برادر امیرالمؤمنین علی علیه السلام نه هیچیک از مردان شما و چه خوب است منسوب بودن به آن حضرت که درود خداوندی بر او و خاندانش باد.

نجات از گمراهی و شرک با رسالت پیامبر
آن حضرت رسالت خویش را ابلاغ و اندرزهای خود را انجام داد. از هر مرتبه‏ای از شرک دور بود و رمق مشرکین را گرفت و با حکمت و پند نیکو، ایشان را به راه پروردگارش دعوت فرمود؛ بتها را شکست و گردن ‏فرازان را سرکوب کرد تا شکست خوردند و گریختند. کم‏‎کم ظلمتها رفت و صبح هدایت دمید و حق روشن شد و زعیم دین لب گشود و های و هوی شیطان فرو نشست.

فرومایگان منافق نابود شدند و گره‏های کفر و پراکندگی گشوده شد و کلمه اخلاص (لا اله الا الله) در زبانها پیچید در حالی که شما بر لب پرتگاه گودال جهنم بودید.

و شما از شدت ضعف جرعه هر آشامنده و طعمه هر خورنده و آتش گیره هر شتابانی بودید و همه بر سر شما قدم می‏گذاشتند و شما را له می‏کردند آب گندیده می‏خوردید و غذای شما گوشت خشک شده و برگ درختان بود، با حالتی ذلیل همیشه در ترس بودید که مبادا اطرافیان بریزند و شما را به یک حمله بربایند.

نقش علی علیه السلام در رسالت پیامبر
پس خدای تبارک و تعالی را به پدرم محمد (صلی الله و علیه و آله و سلم )از آن وضع اسفبار نجات داد و بعد از همه مقدمات و بعد از آنکه گرفتار مردم قوی و گرگان عرب و طاغیان اهل کتاب شدید، خداوند هر آتشی را که بر افروختند خاموش کرد و هر گاه شیطانی سربلند می‏کرد و متجاوزی چون مار، اجتماع مسلمین را تهدید به مرگ می‏کرد، آن حضرت برادرش علی امیرالمومنین (علیه السلام) را به کام آنها می‏فرستاد و علی علیه السلام هم دست از آنها برنمی‏داشت مگر اینکه آنان را گوشمالی داده شراره آتش آنان را خاموش می‏کرد.

آری؛ علی در راه خدا رنج‏ها دیده و تلاشها نموده است. به رسول خدا نزدیک و نسبت به اولیاء خدا سرور بود. آستین همت را بالا زده، خیرخواه و کوشا و رنج ‏دیده و زحمتکش بود در حالیکه شما در آسایش و رفاه بسر می‏بردید و به فکر خود بودید.

از نعمت‏ها بهره‏ مند و آسوده و بی‏خیال در کمین ما نشسته بودید که اوضاع چگونه می‏چرخد و گوش بزنگ اخبار بودید. در وقت استراحت زودتر از دیگران بر زمین می‏نشستید و در موقع جنگ پا به فرار می‏گذاشتید.

غصب ولایت علی علیه السلام
پس هنگامی که خداوند برای پیامبرش، خانه پیامبران و جایگاه برگزیده برگزیدگانش را انتخاب کرد در بین شما کینه و نفاق آشکار و جامه دین فرسوده گشت، افراد گمراه خموش به نطق آمدند و فرومایگان پست به صحنه درآمده، سرکردگان تبهکار نعره کشیدند و در میدانها جولان دادند.

شیطان سرش را از گریبان برآورد و شما را به سوی خود فرا خواند و شما را اجابت کننده دعوت خود یافت که گول او را خورده‏اید. سپس در آزمایش خود، شما را بی‏وزن و ناچیز دید و چون تحریکتان کرد و به خشم آمدید و بر غیر شتر خود داغ زدید (شتر دیگران را به نام خودتان غصب کردید) و به آبشخور دیگری وارد شدید! بله.

هنوز چیزی از رحلت رسول خدا نگذشته بود و زخم و جراحت فقدان او هنوز به هم نیامده و بهبود نیافته بود، بلکه هنوز جسد رسول خدا دفن نشده بود که شما از ترس اینکه فتنه‏ای به پا شود شتاب کردید و خلافت را ربودید. آگاه باشید که با این عمل در فتنه و آشوب سقوط کرده و جهنم را که بر کافران احاطه دارد برای خود برگزیدید.

خارج شدن از راه صواب پس از رحلت پیامبر
پس هیهات بر شما، شما را چه شد و به کجا می‏روید؟ و چه بیراهه میروید! این کتاب خداست پیش روی شما و امورش روشن و دستوراتش درخشان و پرچم‏هایش برافراشته و دورباش‏هایش آشکار و فرامینش واضح است. و شما آنرا پشت سرانداخته‏اید. آیا تصمیم دارید به غیر آن حکم کنید؟! و این چه بد تبدیلی است برای ستم‏پیشگان و هر کس دین جز اسلام بجوید هرگز از او پذیرفته نگردد و در آخرت از زیانکاران است.

و بعد هم شما چندان صبر نکردید که سرکشی این فتنه فرو بنشیند و مهار این شتر رسیده به چنگ آید، بلکه به شعله‏هایش دامن زدید و جرقه‏هایش را تحریک کردید و ندای شیطان گمراه‏کننده را پاسخ مثبت دادید تا انوار درخشان دین را خاموش کنید و سنت‏های پیامبر برگزیده را نابود سازید.

به خوردن کف روی شیر تظاهر می‏کردید ولی در باطن می‏خواستید از شیرها بنوشید. (ظاهرا دلسوزی برای دین می‏کردید ولی باطنا می‏خواستید به متاع دنیا برسید.) و نسبت به خاندان رسول خدا دورویی و نفاق به خرج دادید.
ما با شما از در صبر می‏آییم همچون کسی که دستش را به لبه تیز کارد گرفته و یا نیزه‏ای در شکمش فرو رفته باشد.

ذکر بینه از قرآن برای ارث
آیا چنین پنداشته‏اید که ما را ارثی نیست؟ آیا از دستورات دوران جاهلیت پیروی می‏کنید؟ کیست که از خداوند بهتر حکم کند برای گروهی که باور دارند. آیا نمی‏دانید؟ برای غاصبان فدک مانند خورشید درخشان، واضح است که من دختر پیامبرم و باید از او ارث ببرم.
ای مسلمانان! من باید برای گرفتن ارثم مغلوب شوم؟!

ای پسر ابی قحافه (ابوبکر) آیا در کتاب خداوند آمده که تو از پدرت ارث ببری و من از پدرم نبرم؟! حقا که سخن ناروایی گفته‏ای! آیا عهد کتاب خدا را کنار گذاشته، پشت سرتان انداخته‏اید در آنجا که گوید «و سلیمان از داود ارث برد .

و آنجا که داستان یحیی بن زکریا را بازگو می‏ کند که می‏فرماید« پروردگارا از سوی خودت جانشینی به من ببخش که از من و خاندان یعقوب ارث ببرد و آنجا که می‏فرماید «بعضی از خویشان بر بعضی دیگر در کتاب خدا مقدم هستند»

و نیز آنجا که می‏فرماید «خداوند شما را درباره فرزندانتان سفارش می‏کند که پسر دو برابر دختر ارث ببرد» و یا فرمود «اگر مالی را به‏جای گذارد، به ‏طور شایسته برای پدر و مادر و نزدیکانش وصیت کند و این حقی است بر پرهیزکاران.» .

آیا گمان کرده‏اید که مرا از پدرم نصیبی نیست و ارثی نمی‏برم و اصلا خویشاوندی بین ما نیست؟! آیا برای شما آیه‏ای اختصاصی آمده که پدرم از آن خارج است؟ یا می‏گویید اهل دو ملت مختلف از یکدیگر ارث نمی‏برند و من و پدرم اهل یک ملت و آئین نیستیم؟! آیا شما از پدرم و پسر عمم،علی، به عام و خاص قرآن داناترید؟ پس این شما و این فدک، همچون شتر مهارشده و زین کرده!، یکدیگر را در روز حشر خواهیم دید.

پس چه خوب داوری است خداوند، و چه خوب بزرگ و پیشوایی است محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) ،و چه خوب وعده‏ گاهی است قیامت، که در آن روز نتیجه زیانبار عمل خود را خواهید دید، ولی پشیمانی سودی ندارد و برای هر خبری جایگاهی است و به‏زودی خواهید دانست که بر چه کسی عذاب خوارکننده فرود اٌمده و شکنجه پایدار وارد می‏شود.

احترام به فرزندان رسولخدا
آنگاه فاطمه (علیهاسلام) به سوی انصار نظر افکنده فرمودند: ای گرده جوانمردان و ای بازوان دین و یاران اسلام! این چه چشم‏پوشی و سهل‏انگاری است که در حق من روا می‏دارید و نسبت به ظلمی که به من می‏شود در خواب غفلتید؟! آیا پدرم رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) نمی‏ فرمود: هر انسانی در فرزندانش حفظ می‏شود؟ (یعنی اگر می‏خواهید جانب کسی را محترم بشمارید بعد از او به فرزندانش احترام کنید.) چه زود این عمل را انجام دادید؟ دست مرا از فدک کوتاه نمودید؟ و برای امری که وقت آن نشده شتابان شدید؟ ای گرده انصار! شما را قدرت و طاقت این هست که خواسته مرا برآورده کنید.

آیا می ‏گویید محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) مرد و رفت و دیگر خبری نیست؟ نه، این امر بزرگی است که شکافش گسترش می‏یابد و رخنه‏اش بازتر می‏گردد و پیوستگی‏هایش از هم می‏گسلد.

و کم کم به قهقرا و جاهلیت برمی‏گردید آری زمین در غیبت او تاریک و ستارگان در مصیبتش گرفته و آرزوها نومید و کوهها فرو هشته و حریم او بی‏ارزش و حرمت او زایل گردید. پس به خدا قسم این است آن بلای بزرگ و مصیبت عظمی که مانندش نیامده و نازل نگشته است.

عمل به قرآن بعداز پیامبر
این کتاب خداست که هر صبح و شام بر در خانه‏های شما فریاد می‏زند و با آواز بلند و تلاوت و فهماندن آن اعلان می‏دارد که انبیاء قبل هم می‏مردند و این حکم الهی و قضاء حتمی بر آنها هم وارد می‏شد؛ آنجا که می‏فرماید: « و ما محمد الارسول. . . » محمد نیست مگر فرستاده‏ای که بیش از او نیز فرستادگانی آمده‏اند و گذشته‏اند.

آیا اگر او بمیرد و یا کشته شود، شما به دوران جاهلیت گذشته خود برمی‏گردید؟ و هر کس به گذشته خود برگردد، (از دین خارج گردد) هرگز زیانی به خداوند نیاورد و به زودی خداوند پاداش سپاسگزاران را خواهد داد.

طلب یاری از مردم
ای وای از گروه اوس و خزرج! آیا میراث مرا ببلعند در حالی که شما را می‏بینم و صدای شما را می‏شنوم و شما با هم جمع و پیوسته‏اید؟! این درخواست من است که شما را فرا گرفته و این خبردادن من است که شما را شامل شده (و من از شما یاری می‏طلبم.)

شما دارای افراد زیاد و قدرت فراوانی هستید و سلاح جنگی و تجهیزات در دست شماست! درخواست من به شما می‏رسد ولی جواب نمی‏دهید و فریاد من به گوشتان می‏رسد ولی به فریادم نمی‏رسید؛ در حالیکه شما به استقبال دشمن در جنگ‏ها معروفید و شما را به خیر و صلاح می‏شناسند.

شما برگزیدگان و منتخب جامعه‏اید، با اعراب جنگیده‏اید و رنج و تعب بسیاری متحمل شده‏اید.
شما با گروه‏های زیادی درگیر شده‏اید و بدون هیچ ضعفی، شجاعان را دفع کرده‏اید. ما فرار نکردیم و شما هم فرار نکردید. هر چه را که ما امر کردیم پذیرفتید تا به دست ما اهل بیت، سنگ آسیای اسلام به چرخش درآمد و نتایج و بهره‏هایش زیاد شد.

بینی شرک به خاک مالید و طغیان تهمت‏ها فرو نشست و آتش کفر به خاموشی گرایید؛ آشوب فتنه‏ها آرام و نظام دین منسجم گردید. پس شما چرا بعد از روشنی راه بیراهه رفتید و چرا حق را پنهان کردید، بعد از اینکه اٌشکار شده بود و چرا عقب ‏گرد کردید و بعد از ایمان مشرک شدید.

آیا شما با مردمی که پیمان خود را شکسته و برای بیرون کردن پیامبر تصمیم گرفته‏اند، نمی‏جنگید با آنکه آنها اول جنگ را شروع کرده‏اند؟ آیا از آنان می‏ترسید در حالی که خداوند سزاوارتر است که از او بترسید اگر ایمان آورده باشید؟ (یعنی چرا وقتی این گروه غاصب خلافت، پیمان خود را شکستند و به عهدی که درباره امیرالمومنین (علیه السلام) با رسول خدا داشتند وفا نکردند، شما با آنها نمی‏جنگید و از امیرالمومنین دفاع نمی‏کنید؟)

آگاه باشید من شما را چنین می‏بینم که به رفاه ‏طلبی و زندگی راحت متمایل گشته و آن کس که برای زمامداری سزاوار است دور ساخته و به راحتی و آسایش روی آورده و خود را از ضیق و تنگی نجات داده‏اید.

پس آنچه را که فرا گرفته بودید کنار گذاشته و آنچه آشامیدنش آسان بود، بیرون ریختید. پس اگر شما و تمامی کسانی که در روی زمین زندگی می‏کنند کافر شوند،بدانید که خداوند بی‏نیاز و ستوده است.

اتمام حجت با مردم
آگاه باشید آنچه را گفتم با آگاهی نسبت به شما است که شما انگیزه یاری ندارید و نیرنگ و فریب، دلهایتان را فرا گرفته است؛ ولیکن این سخنان خروشی بود که از جان برآمد و آهی بود که از خشم برخاست، کاسه صبر لبریز، و عقده‏های سینه باز و حجت بر شما تمام شد. پس این شما و این شتر خلافت! لجامش را محکم بگیرید و بتازید. اما بدانید پشتش زخمی و پایش لنگ و عار و ننگش همیشگی است. نشان خشم الهی بر آن خورده و عیبش ابدی است.

خلافتی که به آتش برافروخته الهی پیوسته، آتشی که بر دلها احاطه کند؛ در حالی که کلیه اعمال شما در پیش چشم پروردگار است و به زودی ستمگران خواهند دانست که در چه جایگاهی رجوع می‏کنند. من دختر پیامبر شمایم که شما را از عذاب سخت آینده بیم داد. پس هر چه می‏خواهید بکنید. ما هم کار خودمان را می‏کنیم و منتظر باشید که ما هم منتظریم.


دوشنبه 1 آذر 1389

ماجراى فدك

   نوشته شده توسط: دل نوشته    نوع مطلب :اسلامی ،دانستنیها ،اهل بیت(ع) ،تاریخی ،

فدك چیست؟

g>

الف) موقعیت جغرافیایى فدك‏

فدك دهكده‏اى در شمال مدینه بود كه تا آن شهر دو یا سه روز راه فاصله داشت.1 این دهكده در شرق خیبر و در حدود هشت فرسنگى‏2 آن واقع بود و ساكنانش همگى یهودى شمرده مى‏شدند. امروزه فاصله خیبر تا مدینه را حدود 120 یا 160 كیلومتر ذكر مى‏كنند.3

ب) فدك و رسول خدا(ص)

در سال هفتم هجرت، پیامبر خدا(ص) براى سركوبى یهودیان خیبر كه علاوه بر پناه دادن به یهودیان توطئه‏گر رانده شده، از مدینه به توطئه و تحریك قبایل مختلف علیه اسلام مشغول بودند، سپاهى به آن سمت گسیل داشت و پس از چند روز محاصره دژهاى آن راتصرف كرد.

پس از پیروزى كامل سپاه اسلام - با آن كه اختیار اموال و جان‏هاى شكست خوردگان همگى در دست پیامبر(ص) قرار داشت - رسول خدا(ص) با بزرگوارى تمام، پیشنهاد آنان را پذیرفت و به آن‏ها اجازه داد نصف خیبر را در اختیار داشته باشند و نصف دیگر از آن مسلمانان باشد. بدین ترتیب، یهودیان در سرزمین خود باقى ماندند تا هر ساله نصف درآمد خیبر را به مدینه ارسال دارند.

با شنیدن خبر پیروزى سپاه اسلام، فدكیان كه خود را همدست خیبریان مى‏دیدند، به هراس افتادند؛ اما وقتى خبر برخورد بزرگوارانه پیامبر(ص) با خیبریان را شنیدند، شادمان شدند و از رسول خدا(ص) خواستند که با آنان همانند خیبریان رفتار كند. پیامبر خدا(ص) این درخواست را پذیرفت.4

ج) تفاوت فقهى حكم خیبر و فدك‏

رفتار رسول خدا درباره فدك و خیبر یكسان مى‏نماید؛ ولى این دو سرزمین حكم همسان ندارند. مناطقى كه به دست مسلمانان تسخیر مى‏شود، دو گونه است:

1. مكان‏هایى كه با جنگ و نیروى نظامى گشوده مى‏شود. این سرزمین‏ها كه در اصطلاح «مفتوح العنوة» (گشوده شده با قهر و سلطه) خوانده مى‏شود، به منظور تقدیر از تلاش جنگجویانِ مسلمان در اختیار مسلمانان قرار مى‏گیرد و رهبر جامعه اسلامى چگونگى تقسیم یا بهره‏بردارى از آن را مشخص مى‏سازد.5 منطقه خیبر، جز دو دژ آن به نام‏هاى «وطیح» و «سلالم»،6 این گونه بود.

2. مكان هایى كه با صلح گشوده مى‏شود؛ یعنى مردم منطقه‏اى با پیمان صلح خود را تسلیم مى‏كنند و دروازه‏هاى خود را به روى مسلمانان مى‏گشایند. قرآن كریم اختیار این نوع سرزمین‏ها را تنها به رسول خدا(ص) سپرده است‏7 و مسلمانان در آن هیچ حقى ندارند.

فدك و دو دژ پیش گفته خیبر این گونه فتح شد؛ بنابراین، ملك رسول خدا(ص) گشت. طبرى مورخ بزرگ مى‏گوید: «و كانت فدك خالصة لرسول الله(ص) لانهم لم یجلبوا علیها بِخِیْلٍ و لا ركاب؛8فدك ملك خالص پیامبر خدا(ص) بود. زیرا مسلمانان آن را با سواره نظام و پیاده نظام نگشودند.»

د) ارزش اقتصادى فدك‏

درباره ارزش اقتصادى فدك بسیار سخن گفته‏اند. برخى از منابع شیعى درآمد سالیانه آن را بین بیست و چهار هزار تا هفتاد هزار دینار نوشته‏اند9 و برخى دیگر، نصف درآمد سالیانه آن را 24هزار دینار نگاشته‏اند. ابن ابى الحدید معتزلى‏10از یكى از متكلمان امامى مذهب چنان نقل مى‏كند كه ارزش درختان خرماى این ناحیه با ارزش درختان خرماى شهر كوفه در قرن هفتم برابر بود.11

به نظر مى‏رسد مى‏توان تا حدودى ارزش واقعى اقتصادى آن را از یك گزارش تاریخى زمان خلافت عمربن خطاب دریافت. وقتى خلیفه دوم تصمیم گرفت فدكیان یهودى را از شبه جزیره عربستان اخراج كند، دستور داد نصف فدك را كه سهم آنان بود، از نظر زمین و درختان و میوه‏ها قیمت گذارى كنند. كارشناسان ارزش آن را پنجاه هزار درهم تعیین كردند و عمر با پرداخت این مبلغ به یهودیان فدك، آن‏ها را از عربستان بیرون راند.12

بنابراین، مى‏توان ارزش اقتصادى فدك در زمان رسول خدا(ص) و ابوبكر را چیزى نزدیك به این مقدار دانست.

اختلاف حضرت زهرا(س) با حكومت بر سر فدك چگونه بود؟

گزارش‏هاى منابع شیعى و سنى نشان مى‏دهد حضرت زهرا(س) و حكومت هر یك دو ادعا درباره فدك داشتند.

الف) ادعاهاى حضرت زهرا(س)

چنان كه نزد شیعیان مشهور است، حضرت زهرا(س) فدك را ملك خود مى‏دانست و براى اثبات مالكیت خود دو راه را به صورت طولى پیمود؛ یعنى وقتى از راه اول نتیجه نگرفت سراغ راه دوم رفت.13 این دو راه عبارت است از بخشش و ارث.

1. بخشش (نحله)

عمده منابع شیعى و نیز منابع متعدد اهل سنت این نكته را بیان مى‏كنند كه نیمى از فدك در سال هفتم هجرى به ملكیّت شخص پیامبر اكرم(ص) درآمد و پیامبر(ص) - طبق آیه «و آتِ ذالقربى حقَّه؛14 حق خویشان خود را بپرداز» - آن را به حضرت فاطمه زهرا(س) بخشید.15

حضرت فاطمه(س) پس از پیامبر اكرم(ص) براى اثبات این ادعا حضرت على(ع) و امّ ایمن را گواه قرار داد. حكومت سخن حضرت زهرا(س) را نپذیرفت و بااین بهانه كه اولاً حضرت على(ع) در این گواهى صاحب نفع است و ثانیاً - حتى اگر شهادت على(ع) پذیرفته شود - در اثبات امور مالى گواهى دو مرد یا یك مرد و دو زن لازم است، گواهى امام على(ع) و ام ایمن را رد كرد.16

نقد رأى دستگاه خلافت

كردار حكومت از نظر قوانین و سنت اسلامى مردود است؛ زیرا:

1. در آن زمان فدك در دست حضرت فاطمه(س) بود. در آیین دادرسى پیامبر اكرم(ص) - البینة على المدعى و الیمین على من انكر- شاهد آوردن وظیفه مدعى و سوگند خوردن وظیفه منكر است. پس حضرت منكر به شمار مى‏آمد و باید سوگند مى‏خورد دیگرى در این ملك حقى ندارد.

2. با توجه به آیه تطهیر17 كه مفسران شیعه و سنى شأن نزول آن را درباره اهل بیت پیامبر اكرم(ص) مى‏دانند،18اهل بیت آن حضرت(ع) از هر گونه رجس و پلیدى دورند؛ و بدیهى است كه مصداق این آیه نمى‏تواند ادعاى نادرست مطرح كند.

3. محدثان شیعه و سنى بر این نكته اتفاق دارند كه پیامبر اكرم(ص) درباره حضرت فاطمه زهرا(س) فرمود: «ان الله یغضب لغضبها و یرضى لرضاها؛19 خداوند براى خشم فاطمه خشمگین و براى خشنودى‏اش خشنود مى‏شود.» این جمله كه حكومتگران نیز آن را شنیده بودند، نشان مى‏دهد فاطمه(س) در همه شؤون زندگانى‏اش جز در مسیر خداوند گام بر نمى‏دارد و بى‏تردید چنین فردى هرگز ادعاى دروغ بر زبان نمى‏راند.

4. شاهد ادعاهاى حضرت زهرا(س) شخصیتى مانند على(ع) است كه با آیاتى چون «آیه ولایت»20 و آیه تطهیر تأیید گردیده و در آیه مباهله به منزله نفس پیامبر(ص) مطرح شده است.21 افزون بر این، با بیشترین تأییدات از سوى پیامبر(ص) روبه‏رو است. تنها حدیث «على مع الحق و الحق مع على یدور حیث مادار؛22 على با حق است و حق با على است و حق بر محور على مى‏گردد.» براى اثبات درستى گفتار و كردارش كافى است.

این روایات در جامعه آن روز شایع بود و مسلماً حكومتگران با آن‏ها آشنا بودند. بى‏تردید رد كردن شهادت چنین گواهى نشان دهنده بى‏اعتنایى به آیات و روایات و یا دست‏كم نا آگاهى از آن‏ها است. راستى آیا رواست تصور كنیم شخصیتى كه از آغاز اسلام همه هستى‏اش را خالصانه در طبق اخلاص گذاشته و به درگاه خداوند پیشكش كرده است، بخواهد به سود همسرش گواهى دهد؟

آیا مى‏توان كسى را كه در طول زندگانى‏اش از دنیا به حداقل اكتفا و اموال خود را عمدتاً وقف كرده است، به دنیاطلبى و گواهى دروغین متهم كرد؟

5. در میان اصحاب پیامبر خدا(ص) به فردی به نام خزیمة بن ثابت برمى‏خوریم كه به جهت شدت ایمانش پیامبر(ص) او را به لقب «ذوالشهادتین» مفتخر كرد و گواهى‏اش را با گواهى دو شاهد برابر شمرد.23

اگر پیامبر(ص) شهادت چنین شخصى را در همه موارد با گواهى دو شاهد برابر دانست، چرا حاكم پس از او نمى‏تواند گواهى حضرت على(ع) را كه به مراتب از «خزیمه» برتر است، با شهادت دو شاهد برابر بداند؟

6. به گواهى حكومتگران، پیامبر خدا(ص) «ام ایمن» را زن بهشتى معرفى كرد24واضح است چنین شخصیتى هیچ‏گاه گواهى دروغ نمى‏دهد.

در این جا از نظر تاریخى پرسشى اساسى رخ مى‏نماید: به راستى اگر پیامبر اكرم(ص) فدك را به حضرت فاطمه(س) بخشیده بود، چرا آن حضرت(س) نتوانست شاهدان بیشتر بیاورد، با آن كه از نظر زمان حدود چهار سال (7-11هجری) فدك در اختیار وى قرار داشت؟

در پاسخ به این پرسش باید یاد آور شد:

1. گزارش‏هاى این واقعه نشان مى‏دهد این بخشش درون خانوادگى بوده و پیامبر(ص) صلاح ندید آن را آشكارا براى مردم اعلام كند. حضرت(ص) تنها افراد بسیار نزدیك را بر این امر گواه گرفت و حتى مصلحت ندید افرادى مانند عباس(عموى رسول خدا) و همسرانش را شاهد این بخشش قرار دهد.

مصالح این امر را مى‏توان امورى چون متهم شدن به ترجیح خانواده، حسادت‏هاى درون خانوادگى یا بالا رفتن سطح توقع بعضى از همسران دانست.

2. ممكن است جمعى از شاهدان، با توجه به حاكمیت وقت، از شهامت لازم براى گواهى دادن بى‏بهره بودند؛ چنان كه اكثریت جامعه آن روز از ابراز نصّ غدیرخم خوددارى مى‏كردند.

3. گزارش‏هاى این واقعه نشان مى‏دهد حضرت فاطمه زهرا(س) در زمان حیات پدر بزرگوارش - با توجه به این كه در آمد فدك بسیار فراتر از نیازهایش بود، نیاز جامعه مسلمان آن روز و عدم امكان حضور فعال حضرتش در تدبیر اقتصادى آن سامان - اختیار آن را كلاً به پدر واگذار كرد تا خود هر گونه صلاح مى‏داند مازاد درآمد آن را مصرف كند. با این واگذارى بسیارى چنان پنداشتند كه تصرفات پیامبر(ص) در فدك تصرفاتى حاكمانه و به عنوان رهبر جامعه مسلمانان است، در حالى كه در واقع آن حضرت (ص) همه این امور را به نحو وكالت تام الاختیار از جانب دختر گرانقدرش انجام مى‏داد.25

2. ارث‏

پس از آن كه حكومت شهادت گواهان حضرت(س) را نپذیرفت، حضرت زهرا(س) از راه دیگر وارد شد و از حكومت خواست میراث پدرش را كه فدك نیز بخشى از آن است،26 به او واگذار كند و در این مورد به نص آیه قرآن درباره ارث متمسك شد: «یوصیكم الله فى الولادكم للذكر مثل حظ الانثیین...؛27 خداوند به شمار درباره [ارث‏] فرزندانتان سفارش مى‏كند كه سهم پسر دو برابر دختر است... .»

ظاهر این آیه عام است و انبیا و غیر انبیا را شامل مى‏شود. ابوبكر در برابر این آیه چنان استدلال كرد كه انبیا از خود ارث باقى نمى‏گذارند. حضرت زهرا(س) فرمود: چگونه است كه هر گاه تو درگذشتى فرزندانت از تو ارث مى‏برند؛ اما ما از رسول خدا(ص) ارث نمى‏بریم؟! 28 آن گاه به آیات دیگر قرآن كه در موارد مختلف از ارث پیامبران گذشته سخن به میان آورده است، تمسك جست؛ مانند آیه ششم سوره مریم و آیه شانزدهم سوره نمل. در آیه ششم سوره مریم، حضرت زكریا بیان مى‏دارد كه «خداوندا، من از خویشانم كه پس از من وارثانم خواهند شد، بیمناكم... پس فرزندى به من عطا كن كه از من و آل یعقوب ارث برد.»29 در آیه شانزدهم سوره نمل از ارث بردن سلیمان پیامبر، از پدرش داوود پیامبر سخن به میان آمده است.30سؤالى كه در این جا به ذهن مى‏رسد، آن است كه اگر حضرت زهرا(س) مى‏توانست فدك را از طریق ارث به دست بیاورد، باید مى‏دانست پیامبراكرم(ص) وارثان شرعى دیگرى به عنوان همسران دارد و فدك تنها از آن حضرت(س) نمى‏گشت. پس چرا از ابوبكر مى‏خواهد تمام فدك را از طریق ارث به او واگذار كند؟

در پاسخ باید گفت:

1. حضرت(س) تمام فدك را شرعاً از آن خود مى‏دانست و چون ادعاى بخشش او را نپذیرفتند، به ادعاى ارث متوسل شد.

2. اگر آن را از راه ارث به او مى‏دادند، در این هنگام طبق قانون ارث اسلام تنها 18 آن میان تمام همسران پیامبر(ص) تقسیم مى‏شد31 و 78 آن به حضرت(س) مى‏رسید. بنابراین، طبیعى مى‏نمود كه حضرت(س) به جهت فراوانى سهمش ادعاى خود را در ظاهر به صورت كلى بیان دارد.

ب) ادعاهاى حكومت

حكومت در مقابل حضرت(س) عمدتاً دو ادعا مطرح كرد:

1. صدقه بودن فدك‏

معناى این عبارت آن است كه پیامبر اكرم(ص) فدك را به كسى نبخشید و با آن به گونه صدقه جاریه برخورد كرد؛ یعنى رسول خدا(ص) از درآمد فدك زندگانى شخصى حضرت فاطمه زهرا(س) و دیگر بنى‏هاشم را تأمین مى‏كرد و مازاد آن را در راه خدا به مصرف مى‏رساند.32

از آن جا كه ابوبكر خود را جانشین مشروع پیامبر اكرم(ص) مى‏دانست، مى‏خواست با در اختیار گرفتن فدك، این مشروعیت ادعایى را براى همگان به اثبات برساند و چنان اعتقاد داشت كه چشم پوشى از این زمین نوعى خلل در مشروعیت حكومتش پدید مى‏آورد.

این ادعا با چالش‏هاى زیر روبه‏رو است:

1. ظاهر آیه هفتم سوره حشر كه قبلاً به آن اشاره شد، آن است كه این سرزمین از سوى خداوند ملك پیامبر اكرم(ص) قرار گرفت.

2. روایات شیعه و سنى بر این نكته تصریح دارند كه با نزول آیه «و آت ذالقربى حقه» پیامبر اكرم(ص) این زمین را به صورت بخشش به فاطمه زهرا(س) واگذار كرد. جالب آن است در آیه از حق ذالقربى (خویشان نزدیك) سخن به میان آمده و آن را حق ایشان دانسته است.33

3. حتى اگر ظاهر رفتار پیامبر(ص) چیزى غیر از ملكیت و عدم بخشش را نشان دهد، وقتى شخصیتى مانند حضرت فاطمه(س) به همراه شاهدانى چون حضرت على(ع) و ام ایمن ادعاى بخشش مى‏كنند باید ادعاى آن‏ها بر ظاهر رفتار پیامبر مقدم شود.

4. حتى اگر بپذیریم این ملك در زمان پیامبر اكرم(ص) صدقه بود، لزوماً معناى آن این نیست كه حكومت جانشین پیامبر اكرم(ص) سرپرست این صدقه خواهد بود؛ زیرا ممكن است آن را صدقه‏اى خانوادگى و در اصطلاح نوعى وقف خاص بدانیم كه متولى آن افرادى از خود آن خاندانند.

چنان كه طبق بعضى از گزارش‏هاى اهل سنت، عمر در زمان حكومت خود فدك را به حضرت على(ع) و عباس واگذار كرد تا خود در میان خود همانند پیامبر اكرم(ص) با این سرزمین رفتار كنند.34

5. حتى اگر تصرفات پیامبر اكرم(ص) را تصرفاتى حاكمانه بدانیم و معتقد باشیم آن حضرت به عنوان حاكم مسلمانان سرپرستى این ملك را به عهده گرفت، باید توجه داشت در آن زمان مهم‏ترین چالش میان حكومت و اهل بیت(ع) مشروعیت حكومت بود كه اهل بیت(ع) آن را طبق نصوص پیامبر اكرم(ص) نمى‏پذیرفتند. در این موقعیت، بدیهى بود زیر بار لوازم این مشروعیت نیز نروند و به عهده گرفتن سرپرستى فدك از سوى حكومت را نپذیرند.

2. حدیث نفى ارث پیامبران‏

منظور از این حدیث، روایتى است كه ابوبكر آن را از پیامبر اكرم(ص) چنین نقل كرد: «انا معاشر الانبیاء لانورث ما تركناه صدقة؛35 ما جماعت پیامبران از خود ارث باقى نمى‏گذاریم. هر چه از ما ماند، صدقه است».

درباره این حدیث باید یادآور شد:

1. تا آن زمان این حدیث را جز ابوبكر هیچ كس نشنیده بود. بسیارى از محدثان نیز بر این نكته اتفاق نظر دارند كه راوى این حدیث تنها ابوبكر بود. البته بعدها پشتیبانانى چون مالك بن اوس یافت و در دهه‏هاى بعد عمر، زبیر، طلحه و عایشه نیز در شمار مؤیدان آن جاى گرفتند.36

2. ابوبكر با نقل این حدیث ناقل سخن پیامبر اكرم(ص) بود و در طرف مقابل، حضرت فاطمه(س) و حضرت على(ع) و ام ایمن ناقل سخن و كردار پیامبر اكرم(ص) مبنى بر بخشش فدك بودند. بدیهى است با توجه به فزونى شمار ناقلان در این سمت و نیز شخصیت آن‏ها كه بیش‏ترین تأییدات را از سوى پیامبر اكرم(ص) دارایند، باید قول آن‏ها بر قول ابوبكر مقدم شود.

3. این حدیث با آیات متعددى از قرآن كه در آن میراث انبیا مطرح شده است، منافات دارد و بدیهى است نمى‏توان تنها با یك حدیث در مقابل این آیات صریح ایستادگى كرد.

4. اگر طبق این حدیث معتقد شویم پیامبر اكرم(ص) هیچ گونه مالى به ارث نگذاشت، چگونه است كه طبق نقل اهل سنت بعضى از اموال آن حضرت(ص) مانند وسایل شخصى و نیز حجره‏هاى آن حضرت(ص) به ارث مى‏رسید؟37

پى‏نوشت:

1. معجم‏البلدان، یاقوت حمومى، ج‏5و6، ص‏417.

2. دانشنامه امام على(ع)، ج‏8، ص‏355(مقاله فدك).

3. همان، ص‏351.

4. تاریخ الطبرى، محمدبن جریر طبرى، ج‏2، ص‏302و303؛ فتوح البلدان، ابوالحسن بلاذرى، ص‏42؛ السقیفة و فدك، ابوبكر احمدبن عبدالعزیز جوهرى، ص‏97.

5. الاحكام السلطانیة، ابوالحسن ماوردى، ص‏139.

6. تاریخ الطبرى، ج‏2، ص‏302.

7. حشر(59):6.

8. تاریخ الطبرى، ج‏2، ص‏302.

9. بحارالانوار، مجلسى، ج‏29، ص‏123.

10. همان، ص‏116.

11. شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحدید، ج‏16، ص‏236.

12. السقیفة و فدك، ص‏98.

13. النص و الاجتهاد، سید عبدالحسین شرف الدین، ص‏61.

14. اسرا(17)26.

15. شرح نهج البلاغه، ج‏16، ص‏268و275.

16. همان، ص‏214و220؛ فتوح البلدان. ص‏44.

17. احزاب(33):33.

18. فدك فى التاریخ، شهید سیدمحمدباقر صدر، ص‏189.

19. براى اطلاع از مصادر این حدیث در كتب اهل سنت مراجعه شود به: فدك فى التاریخ، ص‏118.

20. مائده(5):55.

21. آل عمران(3):61.

22. موسوعة الامام على‏بن‏ابى‏طالب(ع)، ج‏2، ص‏237-243.

23. شرح نهج البلاغه، ج‏16، ص‏273.

24. الاحتجاج، طبرسى، ج‏1، ص‏121.

25. شهید صدر احتمالاتى چون دورى فدك از مدینه و امكان عدم اطلاع مدنیان و نیز احتمال كشته شدن شاهدان ا حتمالى را ابراز مى‏دارد. (فدك فى‏التاریخ، ص‏187).

26. شرح نهج البلاغه، ج‏16، ص‏217.

27. نساء(4):11.

28. شرح نهج البلاغه، ج‏16، ص‏218و251.

29. واضح است، با توجه به بیمناكى حضرت زكریا از وارثان فعلى خود، مراد او از ارث در این جا ارث در امور مالى است نه ارث نبوت و حكمت كه این دو قابل ارث نیستند و خدا به هر كس بخواهد عطا مى‏كند.

30. الاحتجاج، طبرسى، ج‏1، ص‏144.

31. نساء(4):12.

32. شرح نهج‏البلاغه، ج‏16، ص‏216و219و225.

33. همان، ص‏268و275.

34. همان، ص‏221-223.

35. همان، ص‏218.

36. همان، ص‏221-227.

37. فدك فى التاریخ، ص‏149.


دوشنبه 1 آذر 1389

چهل حدیث منتخب از علی بن محمد الهادی علیه السلام

   نوشته شده توسط: دل نوشته    نوع مطلب :حدیث ،اهل بیت(ع) ،

در ادامه مطلب بخوانید


ادامه مطلب

دوشنبه 1 آذر 1389

امام هادى(علیه سلام) و جلوه‏ هاى غدیر

   نوشته شده توسط: دل نوشته    نوع مطلب :اسلامی ،اهل بیت(ع) ،عقیدتی ،

عباس كوثرى

و لقد انزل‏الله تعالى فیك من قبل و هم كارهون.... انماولیكم‏الله و رسوله و الذین آمنوا الذین یقیمون الصلاه و یوتون ‏الزكاه و هم راكعون.

«از زیارتنامه امیرالمومنین(ع)در روز غدیر»

روز غدیر، عید ولایت و یادآور امامت راستین و فضیلتهاى متعالى‏امیر مومنان على(ع)است. معصومان(ع)یادآوران این روز بزرگ بودند و با الهام از آیه شریف «و ذكرهم بایام ‏الله‏» منزلت و جلالت‏ غدیر را گرامى داشته، فرمانهایى جهت ارج نهادن به آن فرا روی ‏دلدادگان و سرخوشان باده ولایت قرار داده‏اند. یكى از جلوه‏هاى‏زیباى بزرگداشت غدیر در زیارت مخصوص امام على(ع)در روز غدیرمشاهده مى‏شود. كلمات آن زیارت زمزمه روح نواز امام هادى(ع)است‏و تاریخ صدور آن سالى است كه معتصم خلیفه عباسى آن حضرت را به‏بغداد احضار كرد. در این موقعیت، حضرت به زیارت‏امیرمومنان(ع)شتافت؛ حدیث دلبرى و یادمان ارزشهاى راستین راتجلى دیگر بخشید و میراث ماندگارى از شكوه ولایت در خاطره‏ها به‏یادگار گذاشت.

در زمینه اتقان سند و استحكام صدور آن صاحب «هدیه‏الزائرین‏» مى‏نویسد:

«شیخ جلیل محمد بن المشهدى یكى از بزرگان علما است. درمزار كبیر براى این زیارت شریفه سند بسیار معتبرى ذكر نموده كه‏كمتر خبرى به قوت سند او مى‏رسد؛ و عبارت او در این مقام چنین‏است: خبر داد مرا فقیه اجل ابوالفضل شاذان بن جبرئیل قمى ازفقیه عماد محمد بن ابى القاسم الطبرى از ابى على از پدرش محمدبن الحسن(شیخ طوسى)از شیخ مفید محمد بن محمد بن نعمان از ابى‏القلسم جعفر بن قولویه از محمد بن یعقوب كلینى از على بن ‏ابراهیم از پدرش ابراهیم بن هاشم از ابى القاسم حسین بن روح وعثمان بن سعید عمرى از ابى محمد حسن بن على العسكرى از پدرش‏«امام هادى(ع » و این سلسله شریفه همه از اعیان علما و شیوخ‏ طائفه و روساى مذهب‏اند و جناب ابوالقاسم حسین بن روح و عثمان ‏بن سعید هر دو از نواب امام عصر(ع)هستند و بعد از تامل معلوم‏مى‏شود كه در تمام زیارات ماثوره زیارتى به این وجه از صحت واعتبار و قوت سند پیدا نمى‏شود.»

محتواى زیارت درباره فرهنگ غدیر و زندگى شكوهمند امام‏على(ع)است و موارد زیر از محورهاى مهم آن شمرده مى‏شود؛ بدین‏جهت، اندكى بر ساحل آن درنگ كرده، و روان خویش را از جام روح‏افزاى آن شادابى مى‏بخشیم:

فضائل امام على در قرآن

در زیارت غدیر از آیه ولایت ‏یاد شده است كه مى‏فرماید:

(انما ولیكم ‏الله و رسوله و الذین آمنوا الذین یقیمون الصلاه ویوتون الزكاه و هم راكعون و من یتول‏الله و رسوله و الذین آمنوافان حزب‏الله هم الغالبون.)

سرپرست و ولى شما تنها خدا است و پیامبر او و آنها كه ایمان‏آورده‏اند، همانها كه نماز برپا مى‏دارند، و در حال ركوع زكات‏مى‏دهند؛ و كسانى كه ولایت ‏خدا و پیامبرش و افراد با ایمان رابپذیرند، پیروزند، زیرا حزب و جمعیت ‏خدا پیروز است.

مفسران اهل سنت و شیعه در شان نزول این آیه به نقل از ابوذرچنین مى‏نویسند: ابوذر گفت: من به دو چشم خویش دیدم و به دو گوش‏خود شنیدم و چنانچه خلاف آن را نقل كنم، نابینا وناشنوا گردم.

كه پیامبر(ص)فرمود:

على قائد البرره و قاتل الكفره و منصور من نصره و مخذول من‏خذله؛ على پیشواى نیكان و قاتل كافران است. هر كس او را یارى‏كند، از ناحیه خداوند یارى مى‏شود و هر كس او را تنها بگذارد،خدا او را خوار مى‏سازد.

بدانید من روزى نماز ظهر را با پیامبر(ص)خواندم. فقیرى كمك‏ خواست؛ اما كسى چیزى به او نداد. در این حال سائل دستهاى خویش‏را به آسمان بلند كرد و گفت: خدایا! تو شاهد باش كه من در مسجدپیامبر(ص)كمك خواستم اما كسى به من كمك نكرد.

على(ع) كه در حال ركوع بود و انگشتر در دست راست‏خویش‏داشت؛ به سائل اشاره كرد. سائل به سوى حضرت رفت و خاتم ازانگشتر حضرت بر گرفت. رسول گرامى اسلام كه این منظره رامشاهده كرده بود.- پس از نماز خویش دست‏به دعا برداشت و فرمود:

خدایا، موسى از تو خواستار شرح صدر وآسانى كار و باز شدن گره‏زبان خویش براى فهماندن كلامش شد و از تو واست‏برادرش هارون راوزیر و پشتیبان و شریك دركارش قرار دهى و تو در پاسخ اوفرمودى:(سنسد عضدك باخیك و نجعل لكما سلطانا فلا یصلون الیكمابآیاتنا)بزودى بازوان تو را به وسیله برادرت محكم و نیرومندمى‏كنیم و براى شما سلطه و برترى قرار مى‏دهیم و به بركت آیات مابر شما دست نمى‏یابند.

خدایا، من محمد پیامبر و برگزیده تو هستم. خدایا، به من سعه‏صدر و آسانى در كار عطا كن و على را كه از اهل من است. وزیرو پشتیبان من قرار بده.

پس سوگند به خدا هنوز كلام پیامبر(ص)تمام نشده بود كه جبرئیل‏نازل شد و گفت: اى محمد! بخوان: انما ولیكم‏الله و رسوله...

این شان نزول را علاوه بر محدثان و مفسران شیعه بسیارى ازاهل سنت نیز نقل كرده‏اند. نام گروهى از روایان اهل سنت این‏شان نزول چنین است:

الف)طبرى(تفسیرطبرى، ج‏6، ص‏165)

ب)واحدى(اسباب النزول، ص‏148 )

ج)فخررازى(تفسیر فخررازى، ج‏3، ص‏431)

د)ابن صباغ مالكى(الفصول المهمه، ص‏123)

ه)ابواسحاق ثعلبى(تفسیر ثعلبى، ج‏2، ص‏52)

و)گنجى شافعى(الكفایه، ص‏106 )

ز)خوارزمى(مناقب، ص‏178 )

ح)ابن حجر(الصواعق، ص‏25 )

استحكام این روایت نزد اهل سنت‏به گونه‏اى است كه فاضل‏تفتازانى در كتاب شرح المقاصد(ج‏2، ص‏288)و مولى على قوشچى درشرح تجرید مى‏گویند: انها نزلت‏باتفاق المفسرین فى على ابن ابى‏طالب(ع)حین اعطى السائل خاتمه و هو راكع فى صلاته.

به اتفاق مفسران این آیه در حق على ابن ابى طالب(ع)نازل‏گردید، زمانى كه انگشترى را در حال ركوع به سائل بخشید.

مرحوم علامه امینى شصت و شش سند براى این حدیث ذكر مى‏كند كه‏جویندگان مى‏توانند به آن مراجعه كنندحسان در این باره سروده‏اى دارد كه در مدارك اهل سنت نیز نقل‏شده است:

(ایذهب مدحى و المحبین ضایعا و ما المدح فى ذات الاله بضائع فانت الذى اعطیت اذ انت راكع فدتك نفوس القوم یا خیر راكع بخاتمك المیمون یا خیر سید و یا خیر شار ثم یا خیر بایع فانزل فیك‏الله خیر ولایه و بینها فى محكمات الشرایع)

آیا مدح من و دیگر دوستداران و عاشقان ضایع مى‏گردد؟! چنین‏نیست، مدحى كه در راه خدا باشد از بین نخواهد رفت. تو بودى اى‏اباالحسن كه در حال ركوع با انگشترى مبارك خود انفاق كردى.

جانهاى مردم فداى تو باد اى بهترین ركوع كننده و اى بهترین آقاو خیرخواه و اى بهترین فروشنده «مال خود به خدا» .

سپس خداى درباره تو آیه ولایت «انما ولیكم‏الله‏» را كه‏بهترین ولایت است. نازل فرمود و آن را در كتاب آسمانى و آیات‏روشن خویش بیان كرد.

امام هادى(ع)در نامه‏اى كه به اهل اهواز ارسال داشت‏بر آنچه‏در این زیارت درباره آیه ولایت آمده تاكید ورزیده، مى‏فرماید:

صحیح‏ترین خبرى كه قرآن به صحت آن نیز گواهى داده است‏حدیثى است‏كه به اتفاق نقل شده است كه پیامبر گرامى اسلام فرمود: من دوجانشین و در تعبیر دیگر دو چیز گرانبها براى شما باقى‏مى‏گذارم: كتاب خدا و عترت.

اگر به این دو چنگ زنید، هرگز گمراه نخواهید شد و این دو ازیكدیگر جدا نمى‏شوند تا در حوض بر من وارد شوند.

ما شواهد این حدیث را آشكارا در آیه(انما ولیكم‏الله ورسوله...)مى‏بینیم. «ثم اتفقت روایات العلماء فى ذلك‏لامیرالمومنین(ع)انه تصدق بخاتمه و هو راكع‏» سپس روایات‏دانشمندان به اتفاق بیانگر آن است كه این آیه شریف درباره امیرمومنان(ع)نازل شد آن هم زمانى كه حضرت در حال ركوع انگشترش راصدقه داد. سپس رسول گرامى آن را به روشنى بیان كرد و فرمود: هركس من مولاى اویم على مولاى اوست. خدایا، هر كس على را ولى باشدتو نیز او را ولى باش و هر كس با او دشمن باشد تو نیز او رادشمن باش؛ و در حدیث دیگر مى‏فرماید: على قرضهاى مرا پرداخت‏مى‏كند و او بعد از من خلیفه شما است.

از اینها متوجه مى‏شویم كه قرآن بر درستى این اخبار گواهى‏داده، امت‏باید پذیراى آن باشد.

آیه ولایت و اثبات امامت علوى

قراین زیر نشان مى‏دهد مراد از «ولى‏» سرپرست و اولویت درتصرف است.

1- شان نزول آیه

پس از اینكه پیامبر گرامى اسلام از خداوند خواست‏براى اووزیرى از اهل خویش همانند هارون وصى حضرت موسى قرار دهد، این‏آیه براى برآوردن این خواسته نازل شد و طبیعى است. آیه وقتى باخواست پیامبر(ص)مطابق است كه ولایت‏به معناى سرپرستى و وصایت‏باشد؛ زیرا در این صورت على(ع)وزیر رسول خدا خواهد بود وخواسته آن حضرت اجابت‏شده است.

اگر ولایت‏به معناى «دوستدار» باشد، با خواست پیامبر هم‏آهنگ نیست.

2- مفرد بودن «ولى‏» و عدم تكرار آن

آیه همان ولایت‏خدا و پیامبر(ص)را براى صدقه دهنده در حال‏ركوع نیز اثبات مى‏كند؛ زیرا ولى به صورت مفرد آمده و تكرارى‏صورت نگرفته است. با توجه به كلمه انما كه در كلام عرب بیانگرانحصار است. آیه شریف مى‏فهماند كه این ولایت در خدا و پیغمبر وشخصى كه در حال ركوع صدقه داده، منحصر است؛ و در این صورت جزمعناى سرپرستى و اولیت در تصرف معنایى نخواهد داشت؛ زیرا اگرولى در آیه به معناى دوست‏باشد، نادرستى آن روشن است و دوست‏مردم به این سه منحصر نیست.

كیفیت انطباق آیه بر امام على(ع)

گروهى مى‏گویند: چگونه جمله «الذین آمنوا» در آیه ولایت‏برامام على(ع)منطبق مى‏شود درحالى كه جمع است و نمى‏تواند براى فردخاص استعمال شود.

در پاسخ به این اشكال گفته‏اند: «الذین امنوا» جمع است؛ امابراى تعظیم و بیان قدر و جلالت امیرمومنان على(ع)جمع به كاررفته است.

افزون بر این، در بسیارى از آیات براى فرد خاص جمع به كاررفته. دو نمونه از این آیات عبارت است از:

الف)مفسران در ذیل آیه «وآخرون اعترفوا بذنبهم خلطوا عملاصالحا و آخر سیئا عسى ان یتوب علیهم‏» ؛ و گروهى دیگر به‏گناهان خود اعتراف كردند و كار خوب و بد را به هم آمیختند،امید مى‏رود كه خداوند توبه آنها را بپذیرد.گفته‏اند آیه مزبور با آنكه جمع است. فقط درباره ابولبابه انصارى نازل شده است.

ب)در آیه(الذین قال لهم الناس ان الناس قد جمعوا لكم فاخشوهم‏فزادهم ایمانا)؛ آنها كه مردم به آنان گفتند مردم براى «حمله‏ به‏» شما اجتماع كرده‏اند، از آنها بترسید. پس بر ایمانشان‏افزود.

نوشته‏اند: گوینده این سخن نعیم ابن مسعود اشجعى بود، اما آیه‏به صورت جمع نازل شده است.

مرحوم علامه امینى بیست آیه ذكر مى‏كند كه در آنها لفظ جمع برموردى خاص دلالت دارد.

رابطه پرداخت زكات وتوجه تام امام على(ع)در نمازگروهى نیز گفته‏اند:یكى از مقامات على(ع)این است كه وقت نمازچنان به ذات باریتعالى توجه داشت كه هیچ چیز نمى‏توانست او رابه خود مشغول سازد و حتى تیر از پاى مباركش بیرون آوردند. دراین صورت چگونه ممكن است‏به خواست‏سائل توجه كند و در حال ركوع‏انگشتر به او دهد؟!

بعضى پاسخ داده‏اند: شنیدن صداى سائل و به كمك او پرداختن‏توجه به خویشتن نیست‏بلكه عین توجه به خدا است؛ على(ع)درحال‏نماز از خود بیگانه بود نه از خد؛ به عبارت دیگر، آنچه با روح‏عبادت سازگار نیست، توجه به مسائل مربوط به زندگى مادى و شخصى‏است و توجه به آنچه در مسیر رضاى خدا است كاملا با روح عبادت‏سازگار است. معناى غرق شدن در توجه به خدا این نیست كه انسان‏بى اختیار احساس خود را از دست‏بدهد، بلكه با اراده خویش توجه‏خدا را از آنچه در راه خدا و براى خدا نیست‏بر مى‏گیرد.

پاسخ دیگر این است كه حالات حضرت به حسب نافله و نماز واجب‏فرق مى‏كرد. در نماز واجب استغراق و حضور و خشوع چنان بود كه ازهمه چیز جز عظمت الهى غافل مى‏شد: اما در نماز نافله پروازروحى‏اش این اوج و معراج را در همه حالات آن نداشته است؛ و ممكن‏است‏حضرت در حال نماز نافله صدقه به سائل بخشیده است.

شان نزول و كیفیت نقل آن نیز بر درستى این مساله گواهى‏مى‏دهد؛ زیرا نمازهاى واجب به امامت رسول گرامى اسلام خوانده‏مى‏شد و این مجال براى سائل پدید نمى‏آمد كه تقاضایش را در حال‏نماز مطرح كند.

سومین پاسخ كه مطلب را بیشتر روشن مى‏كند در مطالعه و مشاهده‏حالات اولیاى الهى نهفته است. آنان در سیر و سلوك روحى و میقات‏الهى خویش گاه چنان بى تاب و محو جمال ربوبى مى‏شدند كه از همه‏آنچه در اطرافشان مى‏گذشت غافل بودند.

بى خود از شعشه پرتو ذاتم كردند باده از جام تجلى صفاتم دادند برقى از منزل لیلى بدرخشید سحر وه كه با خرمن مجنون دل افكار چه كرد

در حالات حضرت یعقوب پیامبر آمده است: از او پرسیدند: چگونه‏از پیراهن یوسف جایگاهش را تشخیص دادى اما در چاه كنعان او راندیدى؟!

یكى پرسید زان گم گشته فرزند كه‏اى روشن ضمیر پیر خردمند ز مصرش بوى پیراهن شنیدى ولى در چاه كنعانش ندیدى

در جواب گفت: جذبه‏ها و حالات مختلف است و بر این اساس، تجلیات‏و درخشش‏ها نیز متفاوت.

بگفت احوال ما برق جهان است گهى پیدا گهى در زیر خاك است.

از پیامبر گرامى اسلام نقل شده است كه فرمود: «لى مع‏الله وقت‏لا یسعها ملك مقرب و لا نبى مرسل.»

مرا حالاتى است كه هیچ فرشته مقرب الهى و پیامبر مرسلى به آن‏نرسد.

براین اساس، مى‏توان گفت: آن زمان كه تیر از پاى مبارك‏على(ع)بیرون آورده مى‏شد و حضرت هیچ التفاتى به آن نداشت، به‏اوج این پرواز و قله متعالى فناى فى‏الله مربوط است. اما زمانى‏كه به سائل توجه مى‏كند، در حالى است كه این پرواز و معراج روحى‏در آن اوج نیست.

البته دست ما خاكیان از سفر روحانى و درك شیوه و توجه تام‏حضرت به بارى تعالى كوتاه است و آن بزرگواران چنان است كه خودفرمود: «لا یرقى الى الطیر» هیچ تیز پروازى بر ستیغ و بلنداى‏دانش و معنویت من دست نمى‏یابد.

مبالغه در قیمت انگشتر

انفاق انگشتر به وسیله امیر مومنان(ع)با حقایق تاریخى كه‏در منابع اسلامى فریقین وارد شده است. اثبات مى‏شود. البته دراین میان پیرایه‏هایى است كه باید آن را از واقعیت این رخدادجدا ساخت. از آن جمله مبالغه‏هایى است كه در قیمت انگشتر شده‏است. گروهى بهاى آن را معادل خراج و مالیات شام ذكر كرده‏اند.

این قیمت‏به دلایل زیر نمى‏تواند اساس درستى داشته باشد.

1- مستند این تخمین ضعیف است و در روایات معتبر و صحیحى كه‏در شان نزول ذكر شده، اثرى از آن دیده نمى‏شود.

2- مطالعه در حالات و زندگى حضرت بیانگر آن است كه حضرت ازاموال نفیس و گرانبها استفاده نمى‏كرد. آنچه در روایات مورداتفاق و معتبر آمده این است كه «و كان یتختم بها» ؛ حضرت‏همواره از این انگشتر استفاده مى‏كرد. بى تردید اگر انگشتر ازنظر ارزش در سطح بالایى بود، حضرت به صورت مستمر از آن استفاده‏نمى‏كرد آن‏هم با موقعیت طاقت فرساى مسلمین در مدینه. این سخنان‏در قیمت انگشتر در ملاك ارزش بودن جاذبه‏هاى مادى ریشه دارد.

آنچه در این فضلیت، شخصیت امام على(ع)را آشكار مى‏سازد، اخلاص وایثار در راه خداست نه ارزش مادى انگشتر. این روح عبودیت است‏كه كار نیك را به سوى خدا رهنمون مى‏كند و موجب نزول آیات حق‏مى‏گردد.

دراین زمینه، آیات دیگرى نیز مورد استناد امام هادى(ع)قرارگرفته است كه به ضمیمه محورهاى چهارگانه دیگر در آینده پى‏خواهیم گرفت. بدان امید كه همچنان از كوثر «غدیر ولایت‏» سیراب‏و شاداب بوده، ولایت علوى روشنى بخش دل و جانمان باشد.


ماهنامه كوثر شماره 37


دوشنبه 1 آذر 1389

فروغى از دانش امام هادى (علیه سلام)

   نوشته شده توسط: دل نوشته    نوع مطلب :اسلامی ،دانستنیها ،اهل بیت(ع) ،

 عباس كوثرى

سال 212 هجرى است و «صریا» غرق نور و شادى است. تقدیر دست‏اندركار آفرینش معجزه خلقت است و جهان در انتظار یكى اززیباترین چهره‏هاى ملكوتى بوستان محمدى(ص) شگفتن گل چهارمین‏على(ع) را در جمع خویش جشن گرفته و بر استمرار كوثر فاطمى‏قامت نماز و تكبیر بسته است.

«سمانه مغربیه‏»، مادر عارفش، خوشحال و خندان و پدر بزرگوارش‏«جوادالائمه(ع‏») بر این نعمت‏بزرگ شكر گزار و شادان است. اوامام «على‏النقى‏» است كه باید در سن هشت‏سالگى، پس از پدر،سكاندار كشتى نجات انسانها از گردابهاى گمراهى گردد و امت رابه ساحل عدالت و پاكى رهنمون شود. سرفصل‏هاى زندگى و درخشش‏خورشیدگونش در روزنه بیان و قلم نمى‏گنجد؛ زیرا امام ظهور اسم‏اعظم الهى و تجلى شكوهمند و تام تمامى اسماى الهى است؛ امامى‏توان از راه آثار و بركات پرتوى از آفاق وجودى و گستره‏روحى‏اش را دریافت. این نوشتار به بخشى از جلوه‏هاى امام‏هادى(ع) مى‏پردازد.

الف- زیارت جامعه

یكى از آثار ماندگار وارزشمند امام‏هادى(ع) زیارت جامعه است كه‏خود متقن‏ترین متن شناخت امامت راستین است. صحت صدور و ارزش‏سندى آن چنان است كه مرحوم مجلسى مى‏نویسد:

«انما بسطت الكلام فى‏شرح تلك الزیاره قلیلا و ان لم استوف حقهاحذرا من الاطاله لانها اصح‏الزیارات سندا و اعمها موردا و افصحهالفظا و ابلغها معنى و اعلاها شانا» اینكه درباره زیارت جامعه‏سخن اندكى به درازا كشید اگرچه حق آن را نیز ادا نكردم‏بدین خاطر است كه این زیارت صحیح‏ترین آنهااز جهت‏سند وفراگیرترین آنها نسبت‏به ائمه‏علیهم السلام است و در مقایسه بادیگر زیارتها از فصاحت و بلاغت و منزلت‏بیشترى برخوردار است.

این زیارت را مرحوم صدوق در كتاب «من لایحضره الفقیه‏» و شیخ‏طوسى دركتاب تهذیب الاحكام از موسى بن عبدالله نخعى چنین نقل‏مى‏كند: از امام على‏النقى(ع) خواستم مرا زیارتى با بلاغت و كامل‏تعلیم دهد كه به وسیله آن بتوانم هریك از ائمه را زیارت كنم.

حضرت فرمود: چون به درگاه رسیدى در حالى كه غسل كرده‏اى بایست‏و شهادتین را بگو و چون داخل شدى و قبر را دیدى توقف كن وسى‏مرتبه الله اكبر بگو. سپس اندكى راه برو با گامهاى كوتاه وبا آرامش و وقار؛ دوباره بایست و سى مرتبه الله اكبر بگو. پس‏به قبرمطهر نزدیك شود و چهل مرتبه تكبیربگو. اهمیت این زیارت‏را هنگامى مى‏توان دریافت كه بدانیم در آن زمان عده‏اى از«غلات‏» معصومان‏علیهم السلام را تا حد خدایى بالابرده، گروهى راتحت پرچم ضلالت‏خویش گرد آورده بودند. امام(ع) با سخنان خودمرز افراط و تفریط را مشخص كرد و دوستداران واقعى خویش را ازانحراف و تمایل به سوى افكار و آراى باطل دور داشت. نام چندتن‏از غلوكنندگان چنین است:

1- على بن حسكه قمى

2- قاسم یقطینى

3- حسن بن محمدبن باباى قمى

4- محمدبن نصیر

از نامه بعضى از اصحاب امام(ع) به وى و جواب حضرت، مى‏توان به‏عقاید این گروه دست‏یافت. در آن نامه آمده است:

«ان على ابن حسكه یدعى انه من اولیائك و انك انت الاول القدیم‏و انه بابك و نبیك امرته ان یدعو الى ذالك ...» على بن حسكه ‏معتقد است تو خدایى و او پیامبرى است كه از جانب شما ماموریت‏یافته مردم را به آن دعوت كند. او بسیارى را به سوى خود جذب‏كرده است. اگر منت نهى و جوابى را در این باره مرقوم دارى‏آنان را از هلاكت نجات داده‏اى.

امام در پاسخ نوشت: ابن حسكه دروغ گفته است. لعنت‏خدا براوباد من او را در شمار دوستان خود نمى‏دانم....

سوگند به خدا، خداوند محمد(ص) و پیامبران پیش از او را جز به‏آیین یكتاپرستى و نماز و زكات و حج و ولایت نفرستاده است.

محمد(ص) تنها به خداى یكتاى بى‏شریك دعوت كرده است و ماجانشینان او نیز بندگان خداییم و به او شرك نمى‏ورزیم؛ در صورت‏اطاعت از خدا مورد رحمت او قرار گرفته، چنانچه از فرمانش‏سرپیچى كنیم عقوبت و عذاب خواهیم شد. ما حجتى برخداوند نداریم‏و خدا برما و تمامى مخلوقاتش حجت دارد. من از كسى كه این‏سخنان را به زبان آورد بیزارى جسته، به خدا پناه مى‏برم. شمانیز از آنان دورى كنید. و آنان را در تنگنا قرار دهید. چنانچه‏به یكى از این افراد دسترسى پیدا كردید، سرش را با سنگ‏بشكنید. بدین جهت امام(ع) در آداب خواندن زیارت مزبور فرمود:

صدمرتبه تكبیر بگوید. مرحوم مجلسى در حكمت آن مى‏گوید: این‏دستور شاید بدین جهت است كه از غلو و زیاده روى در باره‏ائمه‏علیهم السلام جلوگیرى كند. در متن خود زیارت نیز آمده است:

«اشهد ان لااله الاالله، وحده لاشریك له، كما شهدالله لنفسه...

و اشهدان محمدا عبده المنتجب و رسوله المرتضى.» در فرازى‏دیگر مى‏فرماید:

«السلام على الدعاه الى‏الله و الادلاء على مرضاه‏الله‏والمستقرین فى امرالله و التامین فى محبه الله و المخلصین فى‏توحیدالله.» سلام بر ائمه كه دعوت كنندگان به سوى خدا وراهنمایان برخشنودى خدایند. همانها كه ثاتب قدمان در اجراى‏فرمان الهى و كامل در عشق ومحبت‏خدا و صاحبان مقام اخلاص درتوحید خداوندند. در این زیارت اوج معنوى و جامعیت ائمه‏علیهم‏السلام در ابعاد مختلف، با بلاغت اعجاب انگیز كه هر سخن شناس وآشناى با ادبیات عرب آن را در مى‏یابد، این امر خود مى‏تواندبیانگر صدور این جملات از سوى امام معصوم(ع) باشد بیان شده‏است. در این زیارت در باره فضایل و خصوصیات اخلاقى و اجتماعى‏امامان معصوم‏علیهم السلام مى‏خوانیم:

«كلامكم نور و امركم رشد و وصیتكم التقوى، و فعلكم الخیر،وعادتكم الاحسان، و سجیتكم الكرم، و شانكم الحق و الصدق والرفق‏و قولكم حكم و حتم، و راءیكم علم و حلم و حزم.» سخن شما نوربخش دلها و فرمان شما هدایت است. سفارش شما تقوا و كار شماخیر و نیكى است. عادت شما نیكى و فطرت شما كرم و بخشش است.

حالت و منزلت‏شما حق و راستى و مدارا و محبت است و سخن شمادستور لازم الاجراست؛ و اندیشه شما دانش و بردبارى و عاقبت‏اندیشى است.

این زیارت امامت را رمز و راز فلسفه سیاسى اسلام مى‏داند؛ دولت‏حق و پاینده اهل‏بیت‏علیهم السلام را فرا روى انسانها قرار مى‏دهدو به همه مومنان یاد آورى مى‏كند كه حق مسلم و حكومت عدل الهى‏از آن اهل‏بیت عصمت و طهارت است. «ودعائم الاخیار و ساسه‏العباد و اركان البلاد؛» ائمه‏علیهم السلام آقاى نیكان وتكیه‏گاه آنها و خلفاى الهى و تدبیركنندگان امور بندگان وستونهاى محكم شهرهایند. مرحوم مجلسى مى‏فرماید:

«وساسه‏العباد» جمع «السائس اى ملوك العباد و خلفاء الله‏علیهم‏» ساسه جمع «سائس‏» به معناى پادشاه بندگان و خلفاى‏الهى برآنان است.

این زیارت به شیعیان مى‏آموزد كه آمادگى خویش را حفظ كنید تاآن زمان كه دولت اهل‏بیت‏علیهم السلام بر قرار شود: «و نصرتى‏لكم معده حتى یحیى الله تعالى دینه بكم و یردكم فى‏ایامه ویظهركم لعدله و یمكنكم فى ارضه‏» سرانجام حدیث‏برائت و ولایت‏را به عنوان شعارى جاوید، مطرح مى‏كند تا شیعیان آن را درامتداد حركت تاریخى خویش همراه داشته باشند و بتوانند اصالت‏مكتبى و دینى خویش را در طرد التقاط، نامردمى‏ها و باطل‏گرایان‏حفظ كنند:

«فمعكم معكم لامع غیركم‏»؛ همگام با شما بوده و خواهم بود. نه‏با دشمنان شما. زیباییهاى این زیارت بسیار است و ساحلش دوردست‏مى‏نماید. بضاعت و مجال اندك ما را از پیشروى فزون‏تر در این‏عرصه باز مى‏دارد. پس ناگزیربه همین مقدار بسنده مى‏كنیم.

امام هادى(ع) و آثار فقهى

هرگاه فقه شیعه در مجامع علمى و جهانى مجال طرح یافته،جلوه‏هایى به یاد ماندنى و زیبا پدید آورده است. این برخاسته‏از همان منطق مستحكم و استدلالهاى عمیق مبتنى بر وحى است كه ازرسول گرامى اسلام به اهل‏بیت عصمت و طهارت‏علیهم السلام رسید. درزمان معاصر نیز دیدیم كه مفتى مصر «شیخ شلتوت‏» پس از مقایسه‏فقه مذاهب چهارگانه با فقه جعفرى چنین گفت: «وانى لا انسى‏حینماكنت اشتغل بتدریس فقه المذاهب الاسلامیه و حینما كنت تجول‏الاراء فى ذهنى كانت آراء علماء الشیعه فقط تجلب نظرى و ربماكنت ارجح نظرهم لما فیه من قوه الاستدلال و المنطق الصحیح.»

فراموش نمى‏كنم هنگامى‏كه به تدریس فقه مذاهب اسلامى اشتغال‏داشتم، در این میان فقط آراى علماى شیعه نظرم را جلب مى‏كرد وچه بسا نظر آنان را به خاطر اینكه از استدلال قوى و منطق صحیح‏برخوردار بود، ترجیح مى‏دادم.

این منطق در گفتار فقهى حضرت هادى(ع) بسیار به چشم مى‏خورد؛براى مثال زمانى فردى مسیحى با زنى مسلمان زنا كرد و حریم عفت‏ اسلامى را خدشه ‏دار ساخت. او را نزد متوكل آوردند. یحیى ابن اكثم ‏گفت: اسلام آوردن او، كفر و عملش را از میان برده، در نتیجه‏ حدى بر او جارى نمى‏شود. برخى از فقها گفتند: مى‏بایست‏ سه بار بر او حد جارى شود. دسته ‏اى دیگر از فقها بگونه ‏اى دیگر فتوا دادند. متوكل ناچار با امام ‏هادى(ع) مساله را در میان نهاد.

امام پاسخ داد: باید آنقدر شلاق بخورد تا بمیرد.

یحیى ابن اكثم و دیگر فقها اعتراض كردند و خواستار ارائه مدرك‏ شدند. متوكل از امام(ع) مدرك طلبید. حضرت در جواب آیه 84 و 85سوره غافر را یادآور شد: «چون شدت قدرت و قهر ما را دیدند،گفتند: ما به خداى یكتا ایمان آوردیم و به همه بتهایى كه شریك‏ خدا گرفتیم كافر شدیم؛ اما ایمانشان، پس از دیدن مرگ و مشاهده ‏عذاب ما، بر آنها سودى نبخشید. سنت ‏خدا در میان بندگان چنین‏ حكمفرما بوده است: و آنجا كافران زیانكار شده‏اند.

امام با این آیه یادآورى كرد: چنان كه ایمان مشركان پس ازنزول عذاب سودمند نیست، اسلام این مسیحى نیز حد الهى را از اوساقط نمى‏كند. متوكل پاسخ امام(ع) را پسندید و دستور داد آن رااجرا كنند.

درود و سلام و صلوات خدا بر امام هادى(ع) آن هنگام كه در سال‏212 هجرى خورشید وجودش تجلى كرد و آن زمان كه با عزمى آهنین ورنج غربت و تبعید را برگزید و آن روز كه پس از 33 سال دوران‏شكوهنمد امامت در سال 254 هجرى به شهادت رسید.


ماهنامه كوثر شماره 30

 

تعلیم و تربیت شاگردان

شناسایى و جذب افراد مستعد و آماده و ترتبیت آنان بر اساس تربیتهاى اسلامى و مجهز ساخن آنان به انواع علوم مورد نیاز جامعه از رسالتهاى مهم امامان علیهم السلام بود و محدودیتهاى اعمال شده از سوى حكومتهاى وقت هر چند انجام این رسالت را در حد مطلوب با مشكلاتى مواجه ساخت و بسیارى از افراد را از دستیابى به این سرچشمه‏هاى زلال دانش و معرفت و بهره‏گیرى از آن محروم كرد، ولى موجب تعطیل شدن آن نگشت.

تشنگان حقیقت و شیفتگان امامت تحت پوششهاى مختلف به محضر امامان علیه السلام مى‏رسیدند و در حد ظرفیت و میوان معرفت‏خود از دریاى بى‏كران دانش الهى آن بزرگواران سیراب مى‏شدند.

بر اساس نوشته شیخ طوسى، تعداد دست پروردگان پیشواى دهم(ع) و كسانى كه از آن حضرت در زمینه‏هاى مختلف علوم اسلامى روایت نقل كرده‏اند بالغ بر 185 نفر مى‏شود (1) كه در میان آنان چهره‏هاى برجتسه علمى و فقهى فراوانى كه داراى تالیفات گوناگونى بودند دیده مى‏شود.

بجاست در اینجا از بعضى شاگردان آن حضرت - هر چند به طور اختصار - یاد شود تا ضمن تجلیل از این عزیزان، بعد علمى و تلاش فرهنگى پیشواى دهم شناخته‏تر گردد.

1 - ایوب بن نوح‏وى

مردى امین و مورد وثوق بود و در عبادت و تقوا رتبه والایى داشت، چندانكه دانشمندان رجال او را در زمره بندگان صالح خدا شمرده‏اند. او، وكیل امام هادى و امام عسكرى علیهما السلام بود و روایات زیادى از پیشواى دهم(ع) نقل كرده است.

«ایوب‏» به هنگام در گذشت تنها یكصد و پنجاه دینار از خود بجاى گذاشت، در حالى كه مردم گمان مى‏كردند او پول زیادى دارد. (2)

«در «صریا» امام هادى(ع) بودم كه «ایوب بن نوح‏» داخل شد و پیش روى آن حضرت ایستاد. امام(ع) دستورى به او داد، سپس بازگشت.

امام(ع) رو به من كرد و فرمود: «اى عمرو! اگر دوست دارى به مردى از اهل بهشت‏بنگرى به این مرد (ایوب بن نوح) بنگر. » (3)

2 - حسن بن راشد

معروف به «ابوعلى‏»وى از اصحاب امام جواد و امام هادى(ع) شمرده شده و نزد آن دو بزگوار از منزلت و مقام والایى برخوردار بوده است.

شیخ مفید او را از زمره فقهیان برجسته و شخصیتهاى طراز اول دانسته كه حلال و حرام از آنها گرفته مى‏شد و راهى براى مذمت و طعن بر آنان وجو نداشت. (4)

شیخ طوسى نیز به هنگام بحث از سفرا و وكلاى ممدوح امامان(ع) از «حسن بن راشد» به عنوان وكیل امام هادى(ع) نام برده نامه‏هاى آن حضرت را به او یادآور شده است. » (5)

«محمد بن فرج‏» مى‏گوید:

«در نامه‏اى به امام هادى(ع) از ابو على و. . . پرسیدم. امام(ع) در پاسخ نوشت: «نام «ابن راشد» را بردى، خدا او را رحمت كند. او سعادتمندانه زندگى كرد و شهید در گذشت. . . » (6)

3 - حسن بن على ناصر شیخ طوسى او را از اصحاب امام هادى(ع) شمرده است. وى پدر جد سید مرتضى از سوى مادر است. سید مرتضى در وصف او مى‏گوید:

«مقام و برترى او در دانش و پارسایى و فقه روشنتر از خورشید درخشان است. او بود كه اسلام را در «دیلم‏» نشر داد، به گونه‏اى كه مردم آن سامان به وسیله او از گمراهى به هدایت راه یافته و با دعاى او به حق بازگشتند. صفات پسندیده و اخلاق نیكوى او بیش از آن است كه شمرده نشود و روشنتر از آن است كه پنهان بماند. » (7)

4 - عبد العظیم حسنى

وى كه نسب شریفش با چهار واسطه به امام حسن مجتبى علیه السلام مى‏رسد بر اساس نوشته شیخ طوسى ازیاران امام هادى و امام عسكرى علیهما السلام است‏»، (8) ولى در برخى نوشته‏ها از اصحاب امام جواد و امام هادى(ع) قلمداد شده است. (9)

«عبد العظیم‏» مردى پارسا، وارسته و دانشمند، فقیه و مورد اعتماد و وثوق پیشواى دهم(ع) بود. «ابو حماد رازى‏» مى‏گوید:

«در سامرا بر امام هادى(ع) وارد شدم و درباره مسائلى از حلال و حرام از آن حضرت پرسیدم و او پاسخ گفت. زمانى كه خواستم خدا حافظى كنم فرمود: «اى حماد! هرگاه در ناحیه‏اى كه زندگى مى‏كنى مشكلى در امر دینت‏برایت پیش آمد از عبد العظیم حسنى بپرس و سلام مرا به او برسان. » (10)

وى، با آنكه معتقد به امامت امامان علیهم السلام بود اما براى اطمینان بیشتر به محضر امام هادى(ع) شرفیاب شد و به طور تفصیل عقاید خود را بر آن حضرت عرضه كرد و از او خواست تا نسبت‏به آنها اظهار نظر نماید. امام(ع) پس از شنیدن عقاید او فرمود: «اى ابو القاسم! سوگند به خدا، آنچه گفتى همان دین خداست كه بر بندگانش پسندیده است. بر همین عقیده استوار باش، خداوند در دنیا و آخرت تو را بر حق پایدار بدارد. » (11)

وى كه از ستم دستگاه خلافت عباسى نسبت‏به علویان به ستوه آمده بود براى رهایى از شر آنان به «رى‏» شبها را به شب زنده‏دارى و روزها را به روزه سپرسى مى‏كرد و زندگى مخفیانه‏اى داشت. گاهى پنهانى به زیارت قبر یكى از فرزندان موسى بن جعفر علیهما السلام كه در «رى‏» مدفون بود مى‏رفت. شیعیان به تدریج از ورود او به «رى‏» خبردار شدند و پنهانى به محضرش رسیده از او استفاده مى‏كردند. (12)

حضرت عبد العظیم هرچند در طول مدت اقامتش در رى از آزار و شكنجه عباسیان در امان بود، ولى زندگى پنهانى و بدور از خانواده و نیز گزارشاتى كه از گرفتارى‏ها و مصایب علویان در نقاط مختلف كشور اسلامى به او مى‏رسید پیوسته خاطرش را آزرده و متاثر مى‏ساخت و سرانجام در پى بیمارى شدیدى - كه شاید معلول همین رنجهاى روحى بود - در «رى‏» در گذشت و در همانجا به خاك سپرده شد.

5 - عثمان بن سعید

وى، در سن جوانى و در حالى كه یازه سال از عمرش مى‏گذشت افتخار شاگردى امام دهم(ع) را پیدا كرد (13) و در اندك زمانى از آنچنان رشد و تعالى‏اى برخوردار شد كه امام هادى(ع) از او به عنوان «ثقه‏» و «امین‏» خود یاد كرد. «احمد بن اسحاق قمى‏» مى‏گوید:

«به محضر امام هادى(ع) رسیدم و عرض كردم: سرورم، كار من طورى است كه گاهى (در منزل) هستم و گاهى نیستم، زمانى هم كه هستم دسترسى به شما براى میسر نیست. (در چنین مواقعى) گفتار چه كسى را بپذیریم و دستور چه كسى را فرمان بریم؟

امام(ع) فرمود: «ابوعمر، ثقه و امین من است، هر چه به شما بگوید از سوى من گفته و هرچه به شما القا كند از ناحیه من القا كرده است. » (14)

6 - على بن جعفر همانى

‏وى، مردى ثقه و دانشمند بود و وكالت امام هادى و امام عسكرى(ع) را بر عهده داشت و كردارش مورد پسند آن دو بزگوار بود. «ابو جعفر عمرى‏» مى‏گوید:

«ابوطاهر بن بلال (15) در سفر حج دید على بن جعفر پولهاى زیادى انفاق مى‏كند. پس از بازگشت در نامه‏اى موضوع را به امام عسكرى(ع) گزارش كرد.

امام(ع) در پاسخ نوشت: «ما خودمان دستور پرداخت دویست هزار دینار را به او دادیم. ولى او تنها نیمى از آن را پذیرفت. مردم حق ندارند به كارها و امورى كه ما اجازه اظهار نظر و دخالت در آنها را به آنان نداده‏ایم دخالت كنند.

راوى مى‏گوید: «على بن جعفر بر امام هادى(ع) وارد شد و آن حضرت دستور رداخت‏سى‏هزار دینار طلا را به او داد. (16)

نكاتى كه از این روایت استفاده مى‏شود«على بن جعفر» به نمایندگى از سوى امام هادى و امام عسكرى علیهما السلام پولهایى به افراد مى‏داد تا به مصارف مورد نظر آن دو بزرگوار برسانند.

پولهاى پرداختى صرفا براى تامین نیازهاى فردى افراد نبود بلكه به منظرهاى دیگرى كه به اهداف امامت مربوط مى‏شد پرداخت مى‏گردید. شگفتى «ابوطاهر» از فزونى انفاقها و گزارش آن به امام(ع) و نسبت دادن امام(ع) كار او را به خود و بیان اینكه این گونه كارها از امورى است كه مردم عادى حق اظهار نظر و دخالت در آن را ندارند همه مؤید این حقیقت است.

- ایام حج كه مسلمانان براى انجام فریضه حج‏به مكه مى‏آیند بهترین رصت‏براى انجا این گونه كارهاست، زیرا از یكسو دسترسى به افراد و توجیه آنان نسبت‏به رسالتها و ماموریتهاشان و نیز تداركشان در چنین ایامى آسانتر است، و از سوى دیگر، دستگاه خلافت نسبت‏به آنان حساسیتى نشان نخواهد داد.

على بن جعفر نزد پیشواى دهم(ع) از منزلت والایى برخوردار بود. بین او و «فارس بن حاتم‏» بر سر مساله‏اى مشاجره در گرفت. «ابراهیم بن محمد» موضوع را به امام(ع) گزارش كرد و از آن حضرت خواست معین كند كه وى از كدامیك از آن دو پیروى كند. امام(ع) در پاسخ نوشت:

سزاوار نیست از مثل چنین مساله‏اى پرسیده شود و نه در مثل چنین موضوعى شك شود. خداوند به «على بن جعفر» مرتبتى والا بخشیده و ما را بازداشته از اینكه او با فردى مثل «فارس بن حاتم‏» مقایسه شود، بنابراین به گاه نیاز، به على بن جعفر رجوع كن و از «فارس‏» بیم كنید و او را در هیچ یك از امور خود داخل مكنید. . . » (17)

وى، - همانگونه كه پیش از این یاد آور شدیم - به جرم جانبدارى از اهل بیت علیهم السلام به دست متوكل گرفتار و روانه زندان گشت، ولى پس از مدتى به بركت دعاى امام علیه السلام از زندان آزاد شد.

پى‏نوشت‏ها:

(1) ر. ك. رجال الطوسى، ص 409 - 427 براى آگاهى از تفصیل بیشتر شرح زندگانى آنان به حیاة الامام على الهادى، ص 170 - 230 رجوع كنید.

(2) ر. ك. معجم رجال الحدیث، ج 3، ص 260 - 262.

(3) الغیبة، شیخ طوسى، ص 212.

(4) معجم رجال الحدیث، ج 4، ص 324.

(5) الغیبة، ص 212 - 213. در مباحث پیش به برخى از این نامه‏ها اشاره شد.

(6) رجال كشى، ج 6، ص 603، ردیف 1122.

(7) معجم رجال الحدیث، ج 5، ص 28.

(8) رجال الطوسى، ص 417، ردیف 1 و ص 433، ردیف 20.

(9) معجم رجال الحدیث، ج 10، ص 47.

(10) همان مدرك، ص 48 - 49.

(11) وسائل الشیعة، ج 1، ص 12 - 13 و امالى صدوق، ص 278، حدیث 24.

(12) ر. ك. رجال النجاشى، ص 247 - 248 و تنقیح المقال، ج 2، ص 157.

(13) رجال الطوسى، ص 420، ردیف 36.

(14) الغیبة، شیخ طوسى، ص 215.

(15) ابوطاهر، از عناصر نامطلوب دوران امام عسكرى و امام زمان علیهما السلام بود و به دروغ، ادعاى وكالت از سوى امام عسكرى(ع) را داشت. اموالى از امام(ع) نزد وى بود كه از تحویل آنها به «محمد بن عثمان‏» نایب خاص امام زمان(ع) خوددارى كرد، از این رو، شیعیان از وى بیزارى جسته و او را مورد لعن قرار دادند. «ر. ك. الغیبة، شیخ طوسى، ص 245».

(16) ر. ك. معجم رجال الحدیث، ج 11، ص 293، و الغیبة، شیخ طوسى، ص 212.

(17) رجال كشى، جزء 6، ص 523، ردیف 1005.

كتاب: تحلیلى از تاریخ دوران دهمین خورشید امامت، ص 140.

نویسنده: مركز تحقیقات سپاه پاسداران انقلاب اسلامى


در این موضع، سعى امام (ع) بر این بود كه از راههاى مختلف و در برابر افراد و قشرهاى گوناگون، موضع بر حق خود را تبیین و تثبیت نماید و به آنان بفهماند كه شرایط جانشینى از پیامبر (ص) و رهبرى و پیشوایى امت اسلامى تنها در وجود او جمع است و دیگران فاقد آن شرایط و نیازمند آن حضرت هستند. اینك نمونه‏هایى از این موضع:

1ـ در برابر شخص خلیفه

متوكل در جمعى كه امام هادى (ع) نیز حضور داشت از «على بن جهم» از بهترین شاعران پرسید . وى، برخى از شعراى دوران جاهلیت و اسلام را بر شمرد، ولى متوكل توجهى نكرد. سپس متوجه امام هادى (ع) شد و همان پرسش را از حضرت كرد. امام (ع) فرمود: «حمانى» (1) آنجا كه مى‏گوید:

لقد فاخرتنا من قریش عصابة

بمد خدود و امتداد أصابع

فلما تنازعنا المقال قضى لنا

علیهم بما نهوى نداء الصوامع

ترانا سكوتا و الشهید بفضلنا

علیهم جهیر الصوت فى كل جامع

فإن رسول الله أحمد جدنا

و نحن بنوه كالنجوم الطوالع

ـ گروهى از قریش به كشیده بودن گونه‏ها و بلند بودن انگشتان خود، به تفاخر با ما برخاستند .

ـ زمانى كه كار به منازعه كشید، فریاد عبادتگاهها به سود ما ـ آنگونه كه ما مى‏خواستیم ـ داورى كرد.

ـ ما را گرچه ساكت مى‏بینى، ولى در هر محفلى با صداى رسا به فضل و برترى ما بر قریش، گواهى داده مى‏شود.

ـ همانا رسول خدا (ص) جد ماست و ما فرزندان او بسان ستارگان درخشانیم (و در آسمان انسانیت مى‏درخشیم) .

متوكل متوجه امام (ع) شد و گفت: اى ابوالحسن! «نداى صوامع» چیست؟

فرمود:

«أشهد أن لا إله إلا الله و أشهد ان محمدا رسول الله»

سپس افزود: «این محمد ( صلى الله علیه و آله) جد من است یا جد تو!؟» متوكل با لحنى كه حاكى از شكست او بود گفت: «آرى، او جد توست و ما منكر این انتساب نیستیم» . (2)

متوكل، در اقدامى دیگر، «ابن سكیت» دانشمند سرشناس آن دوره را وادار كرد كه مسأله مشكلى را آماده كند و در مجلس مهمى كه شخصیتهاى علمى و سیاسى از جمله خود متوكل حضور داشته باشند از امام (ع) بپرسد شاید از این طریق بتواند امام (ع) را شكست دهد.

«ابن سكیت» دست بكار شد و همه مقدمات را فراهم ساخت، سپس پرسش خود را مطرح كرد:

«چرا خداوند موسى را با عصا و «ید بیضا» ، و عیسى را با شفا دادن نابینایان مادرزاد و مبتلایان به پیسى و زنده كردن مردگان، و حضرت محمد (ص) را با قرآن و شمشیر فرستاد؟»

امام (ع) به تفصیل، فلسفه و حكمت بعثت پیامبران با معجزات یاد شده را بیان كرد و در توضیح معجزات رسول خدا (ص) ـ قرآن و شمشیر ـ و بیان نقش آنها در پیشرفت اسلام، شمشیر را به شمشیر برنده و پیروزمند على علیه السلام تفسیر كرد و فرمود:

«با شمشیر امام، امیرالمؤمنین علیه السلام بود كه سرهاى مشركان و بت‏ پرستان بریده شد و زورمندان عرب از ایستادگى در برابر آن بیمناك بودند و مى‏گفتند: گریز از میدان نبرد ننگ است مگر از شمشیر على علیه السلام كه همچون صاعقه بر دشمن فرود مى‏آید.»

امام (ع) در این بیان، علاوه بر پاسخ كامل به «ابن سكیت» مسأله امامت و جانشینى پیامبر (ص) را نیز پیش كشید و امیرالمؤمنین علیه السلام را به عنوان شمشیر پیروزمند اسلام معرفى كرد كه گردن گردنكشان را زد و وحدت گروههاى شرك، كفر و نفاق را بر هم زد و اسلام را یارى كرد.

سخنان امام (ع) زمینه را براى طرح مسأله اصلى آماده كرد، از این رو، «ابن سكیت» پرسید :

«هم اكنون امام كیست؟» امام (ع) فرمود: «به وسیله عقل، آنكه بر خدا دروغ مى‏بندد، شناخته شده و تكذیب مى‏گردد. در این گونه صحنه‏ها، داور عقل است و اوست كه راستگو را از دروغگو تشخیص مى‏دهد، و حكم خرد نافذ و قاطع است.»

پیشواى دهم (ع) در این سخن هر چند به ظاهر نامى از خود نبرد و بدین وسیله بهانه‏اى به دست دشمن نداد، ولى براى تشخیص پیشواى واقعى از مدعى پیشوایى امت، معیارى ارائه داد كه با مراجعه به آن، پیشوایى غیر خاندان عصمت و طهارت، بویژه حكمرانان ستمگر عباسى خود به خود نفى مى‏شد. از این رو، دانشمندان دربارى حاضر در مجلس در برابر منطق امام (ع) احساس ناتوانى و شكست كردند. «یحیى بن اكثم» با لحنى سرزنش آمیز، بر سر «ابن سكیت» فریاد برآورد: «ابن سكیت» را چه كار به كار مناظره!؟ او فقط در زمینه نحو و شعر و لغت مهارت دارد. (3)

متوكل، در اقدام زبونانه دیگرى بر ضد امام (ع) به وزیر خود «فتح بن خاقان» دستور سب آن حضرت را داد. وقتى «فتح» این دستور را به اطلاع امام (ع) رساند. امام (ع) فرمود: «به او بگو «تمتعوا فى داركم ثلاثة أیام..» . (4) سه روز در خانه‏تان (از زندگى) بهره بگیرید (سپس هلاك خواهید شد) . وقتى «فتح» پیام امام (ع) را به آگاهى متوكل رساند: گفت: به (خاطر این تهدیدش) پس از سه روز او را بكشید . ولى در روز سوم خود او همراه «فتح بن خاقان» به قتل رسید. (5)

وى، در اقدام دیگرى براى آنكه توان نظامى خود را به رخ امام (ع) بكشد و بدین وسیله رعب و وحشتى در دل مخالفان خود بیفكند، دستور داد نیروهاى نظامى‏اش ـ كه بالغ بر نود هزار نفر مى‏شدند ـ بر اسبهاى خویش سوار شوند و هر كدام توبره اسب خود را پر از خاك قرمز كرده و در یك نقطه خالى كنند، سپس لباس رزم بپوشند و سلاح برگیرند و به بهترین و با شكوهترین شكل نظامى و با استفاده از تمامى نیروها و امكانات، صف آرایى كنند.

هنگامى كه مأموریت انجام گرفت و كوه بزرگى از خاك توبره اسبان تشكیل شد و نیروها با نظم و صف آرایى ویژه در جایگاه خود قرار گرفتند، متوكل بر فراز تپه برآمد و امام هادى (ع) را نیز احضار كرد و گفت: هدف از فراخوانى شما این است كه سپاهیان مرا تماشا كنید .

امام (ع) كه به سوء نیت و انگیزه شیطانى متوكل از این حركت نظامى كاملا واقف بود در صدد مقابله به مثل بر آمد و براى درهم شكستن غرور و قدرت ظاهرى او فرمود: «آیا مى‏خواهى من هم سپاهیانم را بر تو عرضه كنم؟»

متوكل كه تا كنون سپاهى براى امام نمى‏شناخت و انتظار چنین سخنى را از امام (ع) نداشت، با ناباورى و تعجب گفت: «بلى» .

در پرتو دعا و خواست امام (ع) یكباره بین آسمان و زمین و مشرق و مغرب پر از سپاهیان الهى (ملائكه) ـ كه همگى غرق در سلاح بودند ـ شد.

متوكل با دیدن این همه نیروى نظامى از وحشت، مدهوش شد و چون به خود آمد، امام (ع) خطاب به او فرمود:

«ما در دنیا و مسائل مربوط به آن، با شما به ستیز بر نمى‏خیزیم، ما به امور مربوط به آخرت مشغولیم، بنابراین از آنچه كه گمان مى‏كنى، زیانى به تو نخواهد رسید» . (6)

2ـ در برابر دولتمردان

درباریان و دولتمردان عباسى به پیروى از اربابشان «متوكل» امام هادى (ع) را به شكلهاى مختلف مورد اذیت و آزار قرار مى‏دادند. از جمله این افراد، «احمد بن خصیب» وزیر عباسیان است. وى، كه فردى تنگ نظر و ستمگر بود (7) پیوسته سعى در اذیت و آزار امام (ع) داشت. نمونه‏اش مشاجره او با پیشواى دهم (ع) درباره خانه مسكونى آن حضرت است كه به ناحق اصرار مى‏كرد امام (ع) از خانه خود بیرون رود و آن را به وى تسلیم كند.

امام هادى علیه السلام در برابر خواسته نا بحق او برایش پیغام تهدید آمیزى فرستاد:

«به همین زودى چنان زمین گیرت كنم و در پیشگاه خدا در موقعیتى قرارت دهم كه چیزى برایت باقى نماند.»

چند روز طول نكشید كه خداوند نابودش كرد. (8)

3ـ در سطح عامه مردم

على رغم محدودیتهاى ایجاد شده از سوى حكومت عباسى، امام (ع) در هر فرصت و موقعیتى حتى به هنگام گذر از خیابان با افراد و گروههاى مختلف مردم دیدار مى‏كرد. مهمترین موضوعى كه در این دیدارها مطرح مى‏شد مسأله امامت بود كه معمولا به منظور هدایت افراد، یا تقویت ایمان آنان و یا ابلاغ به دیگران صورت مى‏گرفت و به دو شكل اجرا مى‏شد:

عنوان كردن مسأله امامت و بحث درباره آن

«سعید بن سهیل بصرى» ملقب به «ملاح» مى‏گوید:

«همراه «جعفر بن قاسم بصرى» كه واقفى بود در «سامرا» بودیم. هنگام عبور از خیابانى «ابوالحسن» علیه السلام او را دید و فرمود: «تا كى باید در خواب باشى؟ آیا زمان آن نرسیده است كه از خواب غفلت بیدار شوى؟»

امام علیه السلام در این دو جمله، مرد واقفى را وادار به تفكر و تجدید نظر در اعتقاد باطلش كرد و زمینه بازگشت به حق را در وجود او فراهم ساخت، و سرانجام در مجلس دیگرى با ارائه معجزه‏اى او را هدایت نمود. (9)

نمونه دیگر، قصه دیدار فردى نصرانى به نام «یوسف بن یعقوب» با آن حضرت است. وى كه از سوى متوكل احضار شده بود، براى رفع بلا از جان خود تصمیم گرفت صد دینار به امام هادى (ع) بدهد. وقتى به در خانه امام (ع) رسید خدمتكار آن حضرت بیرون آمد و گفت: تو یوسف بن یعقوب هستى؟ گفت: آرى. گفت: داخل شو. و او را در دهلیز خانه نشاند و رفت. نصرانى، از اینكه خدمتكار امام (ع) نام او و پدرش را برده بود ـ با آنكه كسى او را نمى‏شناخت و وى، اولین بار بود كه به «سامرا» آمده بود ـ تعجب كرد.

خدمتكار مجددا بازگشت و گفت: مبلغ صد دینارى را كه لاى كاغذ پیچیده و در آستینت پنهان كرده‏اى بده. این موضوع به تعجب او افزود. سپس به اندرون رفت و به خدمت امام (ع) رسید . امام (ع) فرمود: «اى یوسف! چه چیز برایت آشكار شد؟ گفت: سرورم دلایل و براهینى دیدم كه براى هر جوینده حقى كافى است كه به حق باز گردد. فرمود:

«هیهات، تو اسلام نخواهى آورد، ولى به زودى فرزندت ـ فلانى ـ اسلام آورده از پیروان ما خواهد شد. اى یوسف! گروهى گمان مى‏برند كه دوستى ما براى امثال شما سودى ندارد، سوگند به خدا، اینان دروغ مى‏گویند، ولایت ما براى مانند تو نیز سودمند است. دنبال كارى كه آمده‏اى برو و آن را همانگونه كه دوست دارى خواهى یافت.»

«یوسف» مى‏گوید: به سوى خانه متوكل رفتم و آنچه مى‏خواستم گفتم و بازگشتم.

«قطب الدین راوندى» پس از نقل این داستان مى‏گوید:

«پس از مرگ «یوسف» با پسرش كه مسلمان و شیعه‏اى وارسته بود دیدار كردم.او به من اطلاع داد كه پدرش بر آیین مسیحیت مرده و او بعد از مرگ پدرش مسلمان شده است. و مى‏گفت: من بشارت داده شده سرورم (امام هادى (ع) هستم» . (10)

در جریانى دیگر «فتح بن یزید گرگانى» مى‏گوید:

«در مسافرتى كه در محضر امام (ع) بودم فرمود: هر كس از خدا بترسد دیگران از او بترسند و هر كه از خدا اطاعت نماید دیگران از او پیروى خواهند كرد. اى فتح! هر كس خدا را فرمان برد از خشم بندگان نهراسد و هر كس خدا را به خشم آورد باید بداند كه روزى دچار خشم بندگان خواهد شد.»

حضرت، با آماده كردن ذهن طرف و با تلاوت آیات: «أطیعوا الله و أطیعوا الرسول و أولى الأمر منكم» (11) و «یا لیتنا أطعنا الله و أطعنا الرسولا» (12) مسأله پیروى از رسول خدا (ص) و «اولى الامر» را پیش كشید و اطاعت آنان را به اطاعت خداوند پیوند داد.

«فتح» از خدمت امام (ع) مرخص شد اما سخت تحت تأثیر سخنان آن حضرت قرار گرفته بود، لیكن هنوز مسأله‏دار بود و شب را به اندیشه و تفكر درباره مسائل مطرح شده سپرى كرد.

روز بعد مجددا به خدمت امام (ع) رسید و گفت:

«اجازه مى‏دهید درباره مسأله‏اى كه از دیشب فكرم را مشغول داشته بپرسم؟»

امام (ع) اجازه داد و افزود:

«اگر «عالم» بخواهد تو را از آن مسأله آگاه خواهد ساخت. خداوند هیچ كس را بر غیبش آگاه نكرد مگر آن را كه برگزید. همچون پیامبر (ص)، و هر آنچه كه از اسرار غیب نزد پیامبر (ص) باشد نزد «عالم» نیز هست. و هر آنچه كه رسول خدا (ص) از آن آگاهى دارد، جانشینان او نیز آگاهى دارند.

اى فتح! شاید شیطان فریبت داده و با القاى مطالبى تو را دچار تردید كرده است تا از راه خدا و «صراط مستقیم» منحرفت كند...»

«فتح» با شنیدن سخنان امام (ع) به اشتباه خود پى برد و وسوسه‏هاى شیطانى را از خود دور ساخت و به امامت آن حضرت معتقد گشت. (13)

امام هادى علیه السلام در این دیدار متناسب با درك و آمادگى طرف، جایگاه امامت در نظام اعتقادى و عملى اسلام را با استناد به قرآن تشریح كرد. و با اعلام آگاهى از علم غیب و آگاه كردن طرف از آنچه كه در فكر او مى‏گذرد، شبهه‏ها و وسوسه‏هاى شیطانى را از ذهن او دور ساخت.

- ارائه كرامت و معجزه

پیش از این به پاره‏اى از كرامات پیشواى دهم علیه السلام ـ كه در راستاى تبیین و تثبیت موضع امامت آن حضرت براى افراد بود ـ اشاره كردیم. اینك چند نمونه دیگر:

احمد بن محمد بن عبد الله مى‏گوید:

«عبد الله بن هلیل قائل به امامت «عبد الله افطح» بود، ولى پس از سفر به «سامرا» از اعتقادش بازگشت. وقتى از علت آن پرسیدم گفت: تصمیم گرفتم از امام هادى (ع) در این زمینه بپرسم، تا آنكه روزى در یك مسیر باریكى به هم برخوردیم. امام (ع) خود را به من نزدیك كرد و چون در برابر من قرار گرفت چیزى به طرف من انداخت كه بر سینه‏ام نشست، در آن نوشته شده بود: (عبدالله) در آن مقام نبود و شایستگى آن را نیز نداشت» . (14)

«محمد بن اسماعیل كاتب» به نقل از پدرش مى‏گوید:

«در سامرا»«یزداد» مسیحى، شاگرد «بختیشوع» را دیدم كه از خانه «موسى بن بغا» باز مى‏گشت . با هم همراه شدیم و به گفتگو پرداختیم.

وقتى كه از كنار خانه‏اى گذشتیم «یزداد» گفت: صاحب این دیوار را مى‏شناسى؟

ـ كیست؟

ـ جوانى حجازى به نام «على بن محمد بن رضا علیه السلام» .

ـ مگر چه شده؟

ـ اگر آفریده‏اى علم غیب بداند اوست.

ـ چطور؟

ـ حادثه شگفتى از او برایت بگویم كه هیچكس ـ نه تو و نه دیگران ـ آن را نشنیده است، لیكن خدا را بر تو گواه مى‏گیرم كه آن را براى كسى فاش نكنى، چه آنكه من پزشكم و زندگى‏ام در دست پادشاه است... روزى او را ـ كه فردى سیاه چهره بود و لباس و عمامه سیاهى نیز پوشیده بود ـ سوار بر اسب سیاهى دیدم. در دل گذراندم: لباسهاى سیاه، مركب سیاه و مرد سیاه چهره، سیاه در سیاه در سیاه.

هنگامى كه امام (ع) به من رسید، به چهره‏ام خیره شد فرمود: «قلب تو سیاهتر از چیزى است كه چشمانت دید از سیاه در سیاه در سیاه.

خود را باختم و جوابى براى گفتن نداشتم.

ـ از آنچه كه دیدى چقدر دلت روشن گشت؟

ـ خدا داناتر است.

این دیدار موجب شد كه «یزداد» مسلمان شود. در بستر بیمارى كه منجر به مرگش شد شهادتین را جارى كرد و افزود:

«گواهى مى‏دهم كه «على بن محمد» حجت خدا بر بندگانش و ناموس بزرگ او مى‏باشد. قلب من (به بركت آن دیدار) سفید شد» . (15)

4ـ در قالب زیارت نیاكان خود

محور مهم دیگرى كه در راستاى تبیین و تثبیت موضع امامت، مورد توجه و اهتمام پیشواى دهم علیه السلام بود، زیارت نیاكان خود بویژه امیرمؤمنان علیه السلام بود و همچنین اهمیت ویژه قائل شدن براى «حائر مقدس حسینى» به عنوان یكى از پایگاههاى مهم امامت كه در ضدیت جور و ستم پیشوایان كفر به پا خاسته و در این راه به شهادت رسیده است.

امام نقى (ع) در سال نخست تبعید به «سامرا» و در روز عید غدیر به زیارت مرقد جد بزرگوارش امیرمؤمنان (ع) رفت و با كلماتى ـ كه حاكى از مقام والاى آن حضرت نزد پروردگار، و همچنین ستمهایى كه از سوى قدرت طلبان غاصب بر آن امام معصوم روا داشته شده بود ـ آن حضرت را زیارت كرد:

«ألسلام علیك یا ولى الله، أشهد أنك أول مظلوم و أول من غصب حقه، فصبرت و احتسبت حتى أتاك الیقین. و أشهد أنك لقیت الله و أنت شهید. عذب الله قاتلیك بأنواع العذاب و جد علیهم العقاب. جئتك عارفا بحقك، مستبصرا بشأنك، معادیا لأعدائك و من ظلمك، ألقى على ذلك ربى إن شاء الله» . (16)

درود بر تو اى ولى خدا! گواهى مى‏دهم كه تو نخستین مظلومى و نخستین كسى هستى كه حقش غصب شده است. و در این راه پایدارى كردى و به حساب خدا گذاشتى تا به حق پیوستى.

گواهى مى‏دهم كه تو به ملاقات خدا رفتى در حالى كه شهید بودى. خداوند كشندگانت را به انواع عذابها كیفر دهد و آن را پیوسته برایشان فرو فرستد.

من در حالى كه عارف به مقام توام و از شأن و منزلتت نزد خدا آگاهى دارم به حضورت رسیدم . دشمنانت و همچنین كسانى را كه بر تو ستم كردند دشمن دارم و انشاء الله با این عقیده به ملاقات پروردگارم خواهم شتافت.

در زیارت دیگرى، پس از بیان ویژگیهاى جدش رسول خدا (ص) و تجلیل از مقام والاى او، به معرفى و بیان شمه‏اى از برجستگیها و خدمات امیرمؤمنان علیه السلام پرداخته است، سپس از حضرت فاطمه (ع) و ستمهایى كه بر آن حضرت رفته یاد كرده و در پایان، نام یكایك پیشوایان علیهم السلام را برده از آنان به عنوان راهنمایان بشر، خزانه‏داران علم، سرپرستان و ولى نعمتان بندگان خدا، نگهبانان اسلام و حجتهاى خدا بر زمین و... یاد كرده است. (17)

علاوه بر زیارتهاى یاد شده كه اختصاص به امیرمؤمنان (ع) دارد زیارت دیگرى از امام دهم (ع) به یادگار مانده كه به زیارت «جامعه» معروف است و به خواهش یكى از شیعیان براى زیارت همه امامان علیهم السلام تعلیم داده شده است و هر یك از پیشوایان معصوم را مى‏توان با آن زیارت كرد.

این زیارت را ـ كه به تعبیر علامه مجلسى از نظر سند صحیح‏ترین زیارتها، و از جهت محتوا عمیق‏ترین، و از جهت فصاحت و بلاغت فصیح‏ترین آنهاست (18) ـ شیخ طوسى و شیخ صدوق در كتابهاى خود آورده‏اند. (19) و شخصیتهاى زیادى تا كنون ـ به زبان فارسى و عربى ـ بر آن شرح نوشته‏اند (20)

امام هادى (ع) در این زیارتنامه به معرفى جایگاه و شناسایى ابعاد وجودى امامان علیهم السلام در نظام آفرینش و نقش هدایتگرانه آنان در به كمال رساندن استعدادها و سیراب كردن تشنگان از سرچشمه‏هاى زلال معرفت و دانش و... پرداخته و در بیانى ژرف و قالبى رسا و عارفانه از گوشه‏هایى از اسرار نهفته امامت پرده برداشته و تنها راه سعادت و دستیابى به كمال را در پیروى از آنان و چنگ زدن به ریسمان محبتشان و كناره گیرى و بیزارى از دشمنانشان دانسته است.

در پیش ـ به مناسبت ـ بخشهایى از زیارت جامعه را آوردیم، اینك فرازهاى دیگرى از آن:

«أشهد أنكم الأئمة الراشدون، المهدیون، المعصومون، المكرمون المقربون، المتقون، الصادقون، المصطفون، المطیعون لله، القوامون بأمره العاملون بإرادته، الفائزون بكرامته.

اصطفاكم بعلمه، و أرتضاكم لغیبه، و اختاركم لسره... و رضیكم خلفاء فی أرضه، و حججا على بریته، و أنصار لدینه، و حفظة لسره، و خزنة لعلمه، و مستودعا لحكمته، و تراجمة لوحیه، و أركانا لتوحیده، و شهداء على خلقه...»

«گواهى مى‏دهم كه شما، پیشوایان راهنما، هدایت یافته، معصوم، بزرگوار، مقرب پرهیزكار، راستگو، برگزیده، فرمانبر خدا، استوار كنندگان امر او و عمل كنندگان بر وفق خواست او هستید كه به كرامتش نائل آمده‏اید.

خداوند شما را به دانش خویش برگزید و براى غیبش پسندید و براى سر خویش انتخاب كرد.. . و پسندید كه شما جانشینان او در زمینش و حجتهاى او بر مخلوقاتش و یاوران دینش، و حافظان سرش، و خزانه داران علمش (كه از آسمان نازل شده)، و امانتداران حكمتش، و ترجمان وحیش، و بنیانهاى توحیدش، و گواهان بر خلقش باشید.»

«... فالراغب عنكم مارق، و اللازم لكم لا حق، و المقصر فی حقكم زاهق و الحق معكم و فیكم و منكم و إلیكم، و أنتم أهله و معدنه، و میراث النبوة عندكم، و ایاب الخلق الیكم و حسابهم علیكم...»

«پس روگردان از شما از دین بیرون رفته و ملازم و همراه شما به شما پیوسته است. و كوتاهى كننده در حق شما نابود است. حق با شما در شما، از شما و به سوى شماست. و شما اهل آن و معدن آن هستید، و میراث نبوت نزد شماست، و بازگشت خلق به سوى شما و حسابشان با شماست ...»

«... من والاكم فقد والى الله، و من عاداكم فقد عاد الله، و من أحبكم فقد أحب الله، و من أبغضكم فقد أبغض الله، و من أعتصم بكم فقد اعتصم بالله» . (21)

«دوستدار شما دوستدار خداست و دشمن شما دشمن خدا. آنكه به شما محبت ورزد به خدا محبت ورزیده و آنكه به شما كینه ورزد به خدا كینه ورزیده است، و هر كه به شما تمسك جوید به خدا تمسك جسته است.»

امام هادى علیه السلام در اقدامى دیگر، گام را از این هم فراتر نهاده و در حركتى غیر منتظره ـ حتى براى شیعیان ـ افكار را به عظمت و موقعیت استثنایى بارگاه ملكوتى جد بزرگوارش امام حسین علیه السلام متوجه ساخت و نقش الهام دهى و شفابخشى تربت پاك حسینى را به دوستداران مكتب و شیفتگان راهش گوشزد كرد. «ابوهاشم جعفرى» مى‏گوید:

«همراه «محمد بن حمزه» به عیادت امام هادى (ع) ـ كه بیمار بود ـ رفتیم. امام (ع) فرمود : با مال من گروهى را به «حائر حسینى» بفرستید (تا براى شفاى من دعا كنند).

ما از نزد امام خارج شدیم. محمد بن حمزه خطاب به من گفت: ما را (براى دعا) به حرم امام حسین (ع) مى‏فرستد، در حالى كه خود او (در شأن و مرتبت) همچون صاحب حرم است!

برگشتم و سخن او را براى امام (ع) بازگفتم. فرمود: مطلب آنگونه كه او مى‏پندارد نیست . خداوند جایگاههایى دارد كه دوست دارد در آن جایگاهها عبادت شود و «حائر حسینى» از جمله این مكانهاست» . (22)

در روایتى دیگر، همین مطلب با توضیح بیشترى آمده است: «ابوهاشم» مى‏گوید:

«زمانى كه امام هادى (ع) بیمار بود به نزدش رفتم. فرمود: «اى ابوهاشم! فردى از دوستان ما را به «حائر حسینى» بفرست تا براى (شفاى) من دعا كند.»

بیرون آمدم تا فردى را پیدا كنم. به «على بن بلال» برخوردم. موضوع را با او در میان گذاشتم و از او خواستم به «كربلا» رود و براى امام (ع) دعا كند.

«على» شگفت زده شد و گفت: «به جان و دل حاضرم، ولى به اعتقاد من امام هادى (ع) برتر از «حائر حسینى» است، زیرا او در شمار صاحب حرم است و دعاى آن حضرت براى خود بهتر از دعاى من براى اوست.»

بازگشتم و آنچه «على بن بلال» گفته بود به اطلاع امام (ع) رساندم. فرمود: «رسول خدا (ص) برتر از «كعبه» و «حجر الأسود» بود، با این حال به گرد «خانه» طواف مى‏كرد و «حجر الأسود» را استلام مى‏نمود. براى خدا در روى زمین بقعه‏هایى است كه لازم است خداوند در آن بقعه‏ها خوانده شود، و دعاى افراد در این گونه جاها مستجاب است، و «حائر حسینى» از جمله این بقعه‏هاست» . (23)

پیشواى دهم علیه السلام با آنكه خود، امام معصوم و مستجاب الدعوة است، اما از شیعیان مى‏خواهد كه با پول او به «كربلا» روند و در حرم مقدس امام حسین علیه السلام براى بهبودى او دعا كنند.

نكته قابل توجه اینكه در روایت نخست، امام (ع) دستور داد گروهى را با پول او به كربلا بفرستند. آیا این اقدام امام (ع) صرفا یك مسأله شخصى و فردى بود؟ شاید استنباط یاران امام (ع) مثل «ابوهاشم» ، «محمد بن حمزه» و «على بن بلال» در همین حد بوده است و همین امر موجب تحیر و شگفتى و در نهایت، پرسش آنان از حكمت و فلسفه این اقدام شده بود. در صورتى كه امام (ع) با این عمل، كربلا و مشهد مقدس حسین بن على (ع) و یاران او را به عنوان سرزمینى كه مورد عنایت و توجه خداست و دعا در آن به اجابت مى‏رسد، مطرح كرد و عملا آموخت كه «حائر حسینى» درى از درهاى رحمت الهى و نسخه‏اى شفابخش براى رفع مشكلات و گرفتاریها و بهبود از انواع بیماریهاست كه باید بدانجا پناه برد. و از آن كعبه عشق و اخلاص و ایثار و استوره پایدارى و مقاومت، براى شكستن بتهاى زر و زور و تزویر و به اهتزاز در آوردن پرچم حق و عدالت و آزادى بر فراز بام انسانیت، الهام گرفت.

به نظر مى‏آید این حركت امام (ع) پیش از آنكه یك حركت فردى باشد یك حركت اعتقادى، سیاسى و مبارزاتى بود كه در آن شرایط خفقان و مرگبار حكومت عباسى، با درایت و تدبیر حكیمانه‏اى از سوى آن حضرت اعمال شد و به اصل مسأله امامت مرتبط مى‏گشت.

در شرایطى كه حكمرانان عباسى بویژه متوكل، از «حائر حسینى» به عنوان خطرناكترین و زیانبارترین پایگاهى كه خطرى جدى براى ادامه حكومت ستمگرانه آنان دارد، یاد مى‏كردند و متوكل آن جنایت بى‏سابقه را نسبت به آن انجام داد، امام (ع) دست به این حركت لازم زد و در پوششى حكیمانه و به ظاهر، غیر متعرضانه نسبت به دستگاه، در برابر تلاشهاى مذبوحانه دشمن موضع گرفت و افكار را به سوى خاطره انگیزترین، ستم سوزترین و الهام بخش‏ترین پایگاه امامت یعنى كربلا جلب كرد.

5ـ در سخنان گهربارش

مسأله امامت و تبیین و تحكیم پایه‏هاى آن، در سخنان ارزنده امام دهم علیه السلام نیز كه معمولا براى عموم القا مى‏شد و در دسترس همگان بود متجلى است.

اینك دو نمونه:

«امام هادى از پدرانش، از جدش امیرمؤمنان (ع) روایت كرده كه رسول خدا (ص) (خطاب به على (ع)) فرمود: «اى على! هر كس دوست دارد كه با شادمانى و پاكى و در امان بودن از مصیبت بزرگ روز قیامت، به دیدار خدا بشتابد باید تو را دوست داشته باشد، و نیز دوستدار فرزندان تو: حسن، حسین، على بن حسین، محمد بن على، جعفر بن محمد، موسى بن جعفر، على بن موسى، محمد بن على، على بن محمد، حسن بن على، و مهدى پایانبخش آنان، باشد.

اى على! در آخر الزمان گروهى تو را دوست خواهند داشت ـ در حالى كه (برخى دیگر از) مردم آنان را سرزنش مى‏كنند و اگر آنان نیز دوستى تو را برگزینند برایشان بهتر است، اگر بدانند ـ و تو و فرزندانت را ـ كه برترین درودهاى خدا بر آنان باد ـ بر پدران، مادران، برادران، خویشان و نزدیكان خود مقدم مى‏دارند. اینان روز قیامت در زیر «لواى حمد» محشور خواهند شد، خداوند از بدیها و گناهانشان مى‏گذرد و درجاتشان را بالا مى‏برد، و این است پاداش كردارشان» . (24)

امام علیه السلام در این روایت، تنها به مسأله تبیین امامت خود بسنده نكرد، بلكه سلسله امامت را ـ آنهم از زبان پدرانش و رسول خدا (ص) ـ مطرح كرد و دوستى آنان را شرط در امان بودن از عذاب الهى و نگرانى روز قیامت دانست.

در سخنى دیگر در پاسخ پرسش «صقر بن أبى دلف» از معناى روایت نقل شده از پیامبر (ص): «لا تعادوا الأیام فتعادیكم» با روزها دشمنى نورزید كه به دشمنى شما بر خواهند ساخت، فرمود:

«آرى» ، «ایام» ما هستیم و به یمن وجود ما آسمانها و زمین برپاست. شنبه نام رسول خداست، و یكشنبه كنایه از امیرمؤمنان است، و دوشنبه: حسن و حسین هستند، و سه شنبه: على بن حسین، محمد بن على و جعفر بن محمد. چهارشنبه: موسى بن جعفر، على بن موسى، محمد بن على و من .

پنجشنبه: فرزندم حسن بن على و جمعه نوه‏ام (حضرت مهدى) و گروه حق طلب نزد او گرد مى‏آیند، و او، زمین را پر از قسط و عدل مى‏كند همانسان كه از ستم و جور پر شده است. این است معناى «ایام» پس با آنان در دنیا دشمنى نورزید تا در آخرت با شما دشمنى نورزند» . (25)

پى‏نوشت‏ها:

1) حمانى ـ به كسر حاء و تشدید میم ـ منسوب به حمان بن عبد العزى و تیره‏اى از بنى تمیم است، در حالى كه مضمون اشعار بیانگر این است كه گوینده آن، فردى علوى است. از این‏رو، نقل شیخ طوسى در امالى (ج 1، جزء 11، ص 293) كه به جاى «حمانى» ، «فلان بن فلان علوى» دارد، به نظر صحیح‏تر مى‏آید. در این نقل «حمانى» در كلام راوى آمده و گفته است: به گمان من منظور امام (ع) حمانى بوده است. و در نقل شیخ به جاى «حمانى» ، «جمانى» آمده است.

2) مناقب، ابن شهرآشوب، ج 4، ص 406، و حیاة الامام على الهادى (ع)، ص .241

3) حیاة الامام على الهادى (ع)، ص 242ـ .244

4) پیام امام (ع) آیه 65 از سوره هود است كه حاوى وعده عذاب به قوم متخلف صالح است.

5) مناقب، ابن شهرآشوب، صج 4، ص .407

6) بحار الانوار، ج 50، ص .156

7) در ستمگرى و سنگدلى وى نوشته‏اند: روزى ستمدیده‏اى از او دادخواهى كرد. وى كه سوار بر اسب بود، پا از ركاب برداشت و چنان بر سینه دادخواه زد كه در جا كشته شد. شاعرى در این زمینه مى‏گوید:

قل للخلیفة یابن عم محمد

اشكل وزیرك إنه ركال

اشكله عن ركل الرجال فان ترد

مالا فعند وزیرك الاموال

به خلیفه بگو اى پسر عم پیامبر! (ص) دست و پاى وزیرت را ببند كه زیاد لگد مى‏زند.

دست و پایش را ببند كه به مردم لگد نزد و (و به او بگو) اگر مال و ثروت مى‏خواهى نزد وزیرت اموال زیادى است. «ر.ك. مروج الذهب، ج 4، ص 84» .

8) اعلام الورى، ص 342، و مناقب، ابن شهرآشوب، ج 4، ص .408

9) اعلام الورى، ص .346

10) بحار الانوار، ج 50، ص 144ـ .145

11) سوره نساء، آیه 59، «از خدا و پیامبران (ص) و صاحبان امر خویش اطاعت كنید.»

12) سوره احزاب، آیه 66، «روزى كه چهره‏هاشان بر آتش بیفتد گویند:) اى كاش (در دنیا) خدا و پیامبران را اطاعت مى‏كردیم» .

13) اثبات الوصیة، ص 198ـ .199

14) الكافى (ص)، ج 1، ص 355، و بحار الانوار، ج 50، ص 184ـ .185

15) ر.ك. دلائل الامامة، ص 221، و بحار الانوار، ج 50، ص 161ـ .162

16) كامل الزیارات، ص 41 و حیاة الامام على الهادى علیه السلام، ص .250

17) براى آگاهى بیشتر از متن زیارتنامه به حیاة الامام على الهادى علیه السلام، ص 251، ص 251ـ 256 رجوع كنید.

18) بحار الانوار، ج 99، ص .144

19) ر.ك. تهذیب الأحكام، ج 6، ص 95، عیون اخبار الرضا (ع)، ج 2، ص 277، و من لا یحضره الفقیه، ج 2، ص .609

20) براى آگاهى از شرحهاى نوشته شده به الذریعة الى تصانیف الشیعة، ج 13، ص 305ـ 306 رجوع كنید.

21) مفاتیح الجنان، زیارت جامعه.

22) كامل الزیارات، باب 90، ص .273

23) همان مدرك، ص .274

24) الغیبة، شیخ طوسى، ص 90ـ 91 و بحار الانوار، ج 36، ص .258

25) كمال الدین، ج 2، ص 383، و بحار الانوار، ج 50، ص 194ـ .195

كتاب: تحلیلى از تاریخ دوران دهمین خورشید امامت، ص 100

تالیف: سپاه پاسداران انقلاب اسلامى





دوشنبه 1 آذر 1389

فعالیتهاى علمى و فرهنگی حضرت هادی علیه سلام

   نوشته شده توسط: دل نوشته    نوع مطلب :دانستنیها ،اهل بیت(ع) ،

جهان اسلام، در دوران امامت امام هادى(ع) از نظر فرهنگى و گرایشها و كشمكشهاى فكرى و اعتقادى از موقعیت و گستردگى ویژه‏اى برخوردار بود و بحثهاى علمى و اعتقادى و برخورد افكار و بینشهاى گوناگون با یكدیگر نسبت‏به موضوعات دیگر، جایگاه ویژه‏اى داشت.

منشا پیدایش این تحول فرهنگى، شرایط سیاسى - اجتماعى جامعه اسلامى بویژه در سطح دستگاه رهبرى بود. اظهار تمایل حكمرانان عباسى این دوره نسبت‏به مسائل علمى و فرهنگى، باز شدن دروازه‏هاى علوم فلسفه و كلام ملتهاى دیگر بر روى مسلمانان و ترجمه بسیارى از كتابهاى علمى آنان به زبان عربى، راه یافتن دو تن از امامان شیعه - امام رضا و امام جواد علیهما السلام - به دستگاه خلافت و فراهم آمدن موقعیت استثنایى براى بحث و مناظره با دانشمندان، سران مكتبها و گروههاى مختلف، از مهمترین عوامل پیدایش این شرایط بود.

پیدایش چهره‏ هاى برجسته علمى در زمینه‏هاى مختلف دانشهاى عقلى و نقلى در این ودره نشانه بارز دیگرى بر گستردگى سفره دانش بشرى در این مقطع زمانى است. از جمله این دانشمندان مى‏توان افراد ذیل را نام برد:

احمد بن حنبل، (متوفاى 241 ه. ق) و نویسندگان صحاح سته، بخارى (م 256 ه. ق) مسلم (261 ه. ق) ابو داود سجستانى (م 275 ه. ق)، ابو عیسى ترمذى (م 278 ه. ق) ابو عبد الله بن ماجه (م 275ه. ق) و احمد نسائى (م 303 ه. ق) در زمینه حدیث و فقه. ابو هذیل (م 235)، ابو اسحاق، ابراهیم بن سیار (م 231)، ابو عمر و بن بحر جاحظ (م 255)، و ابو الحسین خیاط در زمینه علم كلام.

یحیى بن ماسویه (م 242)، بختیشوع (م 256) و حنین بن اسحاق (م 260)، در دانش پزشكى.

و یعقوبى (م 282)، ابن قتیبه دینورى (م 276) و بلاذرى (م 279) در تاریخ. (1)

در چنین جوى اصطكاك افكار و بینشها با یكدیگر امرى طبیعى و اجتناب ناپذیر است، بویژه با توجه به این واقعیت كه زامداران عباسى از این جریان به عنوان تضعیف موقعیت امامن شیعه و مبانى فكرى و عقیدتى آنان استفاده مى‏كردند.

تحت نظر بودن امامان این دوره و دسترسى پیدا نكردن توده‏هاى مسلمان به این مشعلهاى هدایت، عامل افزونى بود كه به منحرفان و فرصت طلبان مورد حمایت‏حكومت مجال مى‏داد تا با آسایش خاطر و احساس امنیت‏بیشتر به ترویج افكار شیطانى خود بپردازند.

پس از این مقدمه كوتاه به تشریح مواضع امام(ع) در برابر مهمترین مكاتب و جریانهاى فكرى دوران آن حضرت مى‏پردازیم.

الف - فتنه خلق قرآن‏از مهمترین جریانات فكرى دوران امام هادى(ع)، كشمكش بر سر مخلوق بودن و یا مخلوق نبودن قرآن كریم بود كه مدتها فكر مسلمانان را به خود مشغول ساخته بود و چه بسا افراد زیادى كه به جرم اعتقاد به یك طرف قضیه شكنجه شده روانه زندان گشته یا جان خود را از دست دادند.

بحث‏یاد شده از دوران خلافت مامون كه به موضوعات و مسائل ماوراى جهان ماده - همچون صفات باریتعالى و ذات او و رابطه میان آن دو، و حدوث و قدم عالم و. . . علاقه نشان داده شد، وارد محال علمى و كلامى گشت و بر مبناى دو بینش اعتقادى موجود در جامعه اسلامى یعنى معتزله و اشاعره، نسبت‏به آن، دو دیدگاه پیدا شد. حكمرانان عباسى نیز بر مبناى اعتقاد به هر یك از دو بینش یاد شده، در هر زمان از یك طرف قضیه حمایت كرده با مخالفان نظریه با شدت و خشونت‏برخورد مى‏نمودند.

حكومت عباسى پیش از به خلافت رسیدن مامون به مذهب اشعرى گرایش داشت و ماموران، هر فرد معتزلى را مى‏گرفتند و پس از آنكه او را به كفر متهم مى‏كردند به قتل مى‏رساندند.

مامون در دوران خلافت‏خود به معتزله گرایش پیدا كرد. معتصم و واثق نیز راه او را پى‏گرفتند. آنان بر اساس همین اعتقاد، قائل به مخلوق بودن قرآن شدند و از این طریق، بسیارى از دانشمندان و مخالفان خود را كه به مخلوق بودن قرآن اعتراف نمى‏كردند با شكنجه و زندان و قتل از میدان بیرون راندند. ولى چون متوكل به حكومت رسید به اشاعره گرایش پیدا كرد و قائلان به مخلوق بودن قرآن را سخت كیفر نمود.

امام هادى(ع) كه رهبرى اندیشه اسلامى را بر عهده داشت و پیدایش چنین اختلافات فكرى و دامن زدن آن را به سود دشمنان اسلام مى‏دانست، بحث و جدال درباره مساله یاد شده را بدعت در دین قلمداد كرد و یاران خود را از طرح چنین بحثهایى بر حذر داشت. متن نامه امام(ع) به برخى از پیروان خود در بغداد چنین است:

«بسم الله الرحمن الرحیم. خداوند ما و شما را از وقوع در فتنه مصون نگهدارد كه در این صورت بزرگترین نعمت را بر ما ارزانى داشته است. و جز این ، هلاكت و سیه روزى است. نظر ما این است كه بحث و جدال درباره قرآن (كه مخلوق است‏یا غیر مخلوق، قدیم است‏یا حادث) بدعتى است كه سؤال كننده و جواب دهنده در آن شریك‏اند، زیرا چیزى دستگیر پرسش كننده مى‏شود كه سزاوار او نیست و پاسخ دهنده نیز براى موضوعى كه در توان او نیست‏بى‏جهت‏خود را به رنج و مشقت مى‏افكند.

خالق، جز خدا نیست و بجز او همه آفریده‏اند و قرآن كلام خداست و از پیش خود اسمى براى آن قرار مده كه جزو گمراهان خواهى گشت. خداوند ما و شما را از مصادیق این آیه قرار دهد: «الذین یخشون ربهم بالغیب و هم من الساعة مشفقون‏» (2) آنانكه در نهان از خداى خود مى‏ترسند و از روز جزا سخت هراسانند. » (3)

ب - منحصرفان از خط امامت‏در دوران امام هادى علیه السلام بعضى از افراد و گروههاى فرصت طلب با ادعاهاى دروغ و نشر مطالب بى‏اساس، در ایجاد اختلاف میان مسلمانان و گمراه كردن آنان داشتند. این گروهها به چند دسته تقسیم مى‏شدند:

غلو کننده ها

1 - سران این فرقه عبارت بودند از: «على بن حسكه قمى‏»، «محمد بن نصیر نمیرى‏»، «حسن بن محمد» معروف به ابن بابا قمى‏»، «فارس بن حاتم قزوینى‏» و «قاسم بن یقطین قمى‏».

«على بن حسكه‏» معتقد به الوهیت و ربوبیت‏حضرت هادى علیه السلام و رسالت و نبوت خود و سقوط همه واجبات و فرایض دینى بود. «محمد بن نصیر نمیری نیز با «ابن حسكه‏» در مسائل بالا هم عقیده بود، علاوه بر آنكه قائل به تناسخ بود و ازدواج با محارم و همچنین لواط را روا مى‏شمرد. (4)

پیشواى دهم(ع) در برابر افراد یاد شده و عقاید كفر آمیز آنان موضع گرفت و ضمن اظهار بیزارى از آنان چهره پلید ایشان را براى همگان بر ملا كرد و یكى از آنان را كه وجودش براى جامعه اسلامى خطرناك بود «مهدور الدم‏» دانست و فرمان قتلش را صادر كرد.

در پاسخ بعضى شیعیان - كه درباره «ابن حسكه‏» و عقاید باطل او پرسیده بودند - نوشت:

«ابن حسكه - كه لعنت‏خدا بر او باد - دروغ مى‏گوید و من او را در ردیف دوستان خود نمى‏شناسم، خداى او را لعنت كند، سوگند به خدا، پروردگار، رسول خویش و پیامبران پیش از او را جز به آیین حنیف و نماز و زكات و روزه و حج و ولایت نفرستاد و پیامبر(ص) جز به خداى یكتاى بى‏همتا دعوت نكرد. ما جانشینان او نیز بندگان خداییم و به او شرك نمى‏ورزیم. اگر او را اطاعت كنیم بر ما رحم خواهد كرد، و چنانچه از فرمانش سرپیچى نماییم گرفتار كیفرش خواهیم شد.

ما بر خدا هیچ حجتى نداریم، بلكه خداست كه بر ما و بر تمامى آفریده‏هایش حجت دارد.

من از كسى كه چنین سخنانى مى‏گوید بیزارى مى‏جویم و به سوى خدا از چنین گفتارى پناه مى‏برم. شما نیز از آنان دورى گزینید و ایشان را در فشار و سختى قرار دهید و چنانچه به یكى از آنها دسترسى پیدا كردید سرش را با سنگ خرد كنید. » (5)

گاهى بدون آنكه از سوى اصحاب پرسش شود نظر خود را نسبت‏به افراد یاد شده اعلام مى‏كرد. «محمد بن عیسى‏» مى‏گوید:

«امام هادى(ع) - بدون آنكه پرسشى از او بشود - براى من نوشت: «خداوند «قاسم بن یقطین‏» و «على بن حسكه قمى‏» را لعنت كند شیطانى در برابر او ظاهر مى‏شود و حرفهاى بى‏اساس و دروغ را بر او القا مى‏كند. » (6)

«نصر بن صباغ‏» مى‏گوید:

«حسن بن معروف به «ابن بابا» و «محمد بن نصیر نمیرى‏» و «فارس بن حاتم قزوینى‏» مورد لعن امام هادى علیه السلام قرار گرفتند. » (7)

«فارس بن حاتم‏» پیشواى «غلات‏» در مرحله‏اى از انحراف و گمراهى قرارداشت كه امام(ع) دستور قتل او را صادر نمود و براى قاتلش بهشت را تضمین كرد و فرمود:

(«فارس‏» به اسم من دست‏به كارهایى مى‏زند و مردم را فریب مى‏دهد و آنان را به بدعت در دین فرا مى‏خواند. خون او براى هر كس كه او را بكشد هدر است. كیست كه با كشتن او مرا راحت كند؟ و من در مقابل، بهشت را براى او تضمین مى‏كنم. » (8)

یكى از یاران امام علیه لاسلام فرمان آن حضرت را اجرا نمود و با به هلاكت رساندن «فارس‏» امام(ع) و جامعه اسلامى را از شر او راحت كرد.

واقفیه

2 - ‏واقفیه، یعنى كسانى كه بعد از شهادت موسى بن جعفر علیهما السلام به خاطر یك سلسله انگیزه‏هاى نفسانى و دنیوى منكر شهادت آن حضرت شدند و در نتیجه، تن به امامت پیشواى هشتم (ع) ندادند، در پلیدى و خباثت و انحراف از خط امامت كمتر از «غلات‏» نبودند، از این رو، امام هادى(ع) در برابر آنان نیز موضع گرفت و لعن بر آنان را روا دانست. «ابراهیم بن عقبة‏» مى‏گوید:

«به امام هادى(ع) نوشتم: فدایت‏شوم! من از بغض و كینه ممطوره (واقفیه) نسبت‏به حق آگاهى دارم، آیا مجاز هستم در قنوت نماز به آنان لعن كنم؟ فرمود: آرى. » (9)

صوفیه‏

3 - صوفیان، گروه منحرف دیگرى در درون جامعه اسلامى بودند كه تحت پوشش زهد و كناره‏گیرى از دنیا به گمراه كردن توده‏هاى مردم و منحرف كردن آنان از خط امامت مشغول بودند.

پیشواى دهم علیه السلام هم چون نیاكان بزرگوار خود خطر این گروه انحراف را به مسلمان گوشزد كرده آنان را از ارتباط و همنشینى با صوفیان بر حذر داشت. «حسین بن ابى‏الخطاب‏» مى‏گوید:

«با امام هادى(ع) در «مسجد النبى‏» بودم، گروهى از یاران آن حضرت از جمله «ابوهاشم جعفرى‏» نیز به ما پیوستند. در این هنگام جمعى از صوفیه وارد مسجد شده در گوشه‏اى دایره وار نشستند و مشغول ذكر لا اله الا الله‏» شدند.

امام(ع) رو به اصحاب كرد و فرمود: «به این نیرنگ بازان توجه نكنید، زیرا آنان همنشینان شیاطین و ویران كنندگان پایه‏هاى دین هستند براى تن پرورى زهد نمایى مى‏كنند و براى شكار كردن مردم ساده لوح شب زنده‏دارى مى‏نمایند. روزگارى را به گرسنگى سپرى مى‏كنند تا براى پالان كردن، خرى چند را رام كنند. «لا اله الا الله‏» نمى‏گویند مگر براى فریب مردم، كم نمى‏خورند مگر براى پر كردن كاسه‏هاى بزرگ و جذب دل ابلهان به سوى خود.

با مردم به املاء خود از دوستى خدا سخن مى‏گویند و آنان را آرام آرام و پنهان در چاره گمراهى مى‏افكنند. وردهایشان، رقص و كف زدن، و ذكرهایشان ترنم و آوازخوانى است. جز یفیهان كسى از آنان پیروى نمى‏كند و جز بى‏خردان و احمقان كسى به آنان نمى‏گرود.

هر كس به دیدار یكى از آنان - چه در زمان حیت او و چه در پس از مرگش - برود چنان است كه به دیدار شیطان و بت‏پرستان رفته باشد. و هر كه به فردى از آنان كمك كند مثل آن است كه به یزید و معاویه و ابو سفیان كمك كرده باشد. »

یكى از اصحاب پرسید: هر چند معترف به حقوق شما باشد؟

امام(ع) (كه انتظار چنین پرسشى را نداشت) با خشتم به وى نگریست و فرمود: «از چنین پرسشى دست‏بردار! زیرا كسى كه معترف به حقوق ما باشد دچار نفیرین ما نمى‏شود، مگر نمى‏دانى كه آنان پست‏ترین طایفه‏هاى صوفیه هستند، در حالى كه تمامى صوفیان از مخالفان ما بوده و راهشان با راه ما مغایرت دارد. آنان جز یهود ونصاراى این امت نیستند و همانها هستند كه سعى در خاموش كردن نور الهى دارند و خداوند نورش را به اتمام خواهد رسانید هر چند كافران را ناپسند آید. » (10)

دیگر تلاشهاى فرهنگى

فعالیتهاى فرهنگى امام هادى(ع) به موارد یاد شده محدود نمى‏شود، در لابلاى اسناد و متون تاریخى فعالیتهاى فرهنگى دیگرى نیز براى آن حضرت ثبت‏شده است كه در ذیل به برخى از آنها اشاره مى‏شود.

الف - سخنان و یا نوشته‏هاى آن حضرت به منظور اثبات حق و پاسخگویى به شبهات موجود در جامعه.

از مهمترین و عمیق‏ترین آثار فرهنگى پیشواى دهم(ع) رساله ‏اى است كه در پاسخ مردم اهواز در موضوع جبر و تفویض نوشته و در آن، ضمن بحث مستدل و مستندى درباره ثقلین (قرآن و عترت) لزوم تمسك به آن دو و آماده كردن ذهن مخاطبین براى درك و پذیرش حقیقتى كه حضرت در صدد بیان آن است، به بیان موضوع مورد سؤال - یعنى جبر و تفویض - پرداخته و با بیانى روشن و رسا اعتقاد به هر یك از جبر و تفویض را ابطال و «الامر بین الامرین‏» را اثبات كرده است. (11)

سخنان آن حضرت در حقیقت توحید، امتناع رؤیت‏خدا، استحاله تجسیم، استحاله وصف پروردگار به صفتى كه محیط بر كنه ذات حق تعالى باشد و. . . از دیگر آثار فرهنگى ارزنده آن امام معصوم است كه به منظور روشن كردن حق و زدودن شبهه از افكار مسلمانان القا شده است. (12) به عنوان نمونه، مساله رؤیت و عدم رؤیت‏خدا در روز قیامت از مسائل حاد و جنجال برانگیز دوران پیشواى دهم(ع) بود، به گونه‏اى كه «واثق‏» خلیفه عباسى وقتى نتوانست‏با این پرسش كه قرآن مخلوق است‏یانه، «احمد بن نصر» را كه طرح ترور خلیفه را ریخته بود از میان بردارد، پرسش مربوط به رؤیت‏خدا را در قیامت مطرح كرد و وقتى «احمد» در این زمینه روایتى از پیامبر(ص) خواند، خلیفه همان را بهانه قرار داد و شخصا او را به قتل رساند. (13)

نامه «احمد بن اسحاق‏» به امام علیه السلام درباره مساله رؤیت و بازگو كردن نظرات و عقاید پراكنده مردم در این موضوع و كسب تكلیف از امام(ع) دلیل دیگرى بر حاد بودن این مساله در جامعه اسلامى آن روز است. (14)

ب - شركت در مجالس مناظره و پاسخگویى به پرسشهاى مطرح شده از سوى خلیفه و عمال او.

مجالس بحث و مناظره بین امامان و دانشمندان و سردمداران مكاتب مختلف، میدان مناسبى براى نشر فرهنگ اسلام و زدودن شبهات از اذهان مردم و تبلور چهره اصلى امامت‏بود.

امام دهم(ع) نیز همچون پدران بزگوارش از این مجالس حد اكثر استفاده را براى اهداف یاد شده نمود و علاوه بر شكست دادن چهره‏هاى علمى مزدورى همچون «یحیى بن اكثم‏» بسیارى از حقایق را براى مردم روشن كرد.

این جلسات آنچنان روشنگر و براى دستگاه خطرناك و كوبنده بود كه یحیى بن اكثم‏» در پایان یكى از آنها خطاب به متوكل گفت:

«پس از این جلسه و اى پرسشها سزاوار نیست از او درباره مساله دیگرى پرسیده شود، زیرا هیچ مساله‏اى به مشكلى این مسائل نخواهد رسید (با این حال او همه آنها را با دلیل و برهان پاسخ گفت) و آشكار شدن مراتب علم و دانش او موجب تقویت‏شیعیان خواهد گشت. » (15)

به جز مجالس بحث و مناظره، «متوكل‏» ناچار مى‏شد در برخى از مشكلات علمى و فقهى كه براى حكومتش پیش مى‏آمد به آن حضرت رجوع كند و پاسخ صحیح آنها را بگیرد. اینك چند نمونه:

- متوكل مریض شد، نذر كرد در صورت بهبودى دینارهاى زیادى صدقه دهد. پس از بهبودى فقها را جمع كرد و از مقدار دینارهایى كه باید صدقه بدهد پرسید. هر كس چیزى گفت. ناچار - با راهنمایى فردى - به امام(ع) متوسل شد. امام(ع) فرمود: «باید هشتاد دینار صدقه بدهد. » وقتى از علت آن پرسید به این آیه استناد كرد: «لقد نصركم الله فی مواطن كثیرة‏» (16) خداوند شما را در موطن‏هاى زیادى یارى كرد. جنگهاى رسول خدا را شمردیم به هشتاد مورد رسید.

متوكل از پاسخ و استدلال حضرت خوشحال شد و به فرد راهنما ده هزار درهم پاداش داد. (17)

- مرد نصرانى‏اى را كه با زن مسلمانى زنا كرده بود نزد متوكل آوردند تا حد الهى را بر او جارى كند. نصرانى (پیش از اجراى حد) مسلمان شد. «یحیى بن اكثم‏» گفت: اسلام، جرائم دوران كفر را محو مى‏كند. برخى دیگر گفتند: باید سه حد بخورد. «متوكل‏» كتبا از امام(ع) كسب تكلیف كرد. حضرت در پاسخ نوشت: «باید تازیانه بخورد تا بمیرد. » نظر امام(ع) مورد انكار دانشمندان قرار گرفت. متوكل از دلیل حكم پرسید. امام(ع) در پاسخ، این آیه را خواند:

«فلما راوا باسنا قالوا آمنا بالله وحده و كفرنا بما كنا به مشركین. فلم یك ینفعهم ایمانهم لما راوا باسنا. » (18)

هنگامى كه شدت عذاب ما را دیدند گفتند: به خداى یكتا ایمان آورده و به همه آنچه كه شریك خدا مى‏گرفتیم كافر شدیم. اما ایمانشان پس از مشاهده عذاب ما سودى به آنان نبخشید.

متوكل فتواى امام(ع) را پذیرفت و دستور داد فرد نصرانى را با تازیانه بزنند تا بمیرد. (19)

- متوكل كاتب نصرانى‏اى داشت كه سخت مورد علاقه‏اش بود، روى همین جهت او را با كنیه «ابونوح‏» خطاب مى‏كرد. بعضى كاتبان براى امر اعتراض كرده گفتند: سزاوار نیست‏براى كافر كینه قرار داده شود. متوكل از فقهیان استفتا كرد. هر كس نظرى داد. استفتایى نیز از امام(ع) كرد. امام در پاسخ بعد از «بسم الله‏» این آیه را نوشت:

«تبت ‏یدا ابى لهب و تب‏». (20)

و بدین وسیله به متوكل و فقها فهماند كه كنیه قراردادن براى كافر اشكالى ندارد. (21)

پى‏نوشت‏ها:

(1) براى آگاهى بیشتر به تاریخ الاسلام، دكتر حسن ابراهیم حسن، ج 4، ص 420 - 566 مراجعه كنید.

(2) سوره انبیاء، آیه 49.

(3) التوحید، شیخ صدوق، ص 224، و معادن الحكمة، ج 2، ص 224.

(4) رجال كشى، جزء 6، ص 520 - 521 ، ردیف 999 و 1000.

(5) همان مدرك، ص 518 - 519، ردیف 997 و وسائل الشیعه، ج 18، ص 554.

(6) همان مدرك، ص 518، ردیف 996.

(7) همان مدرك، ص 520، ردیف 996.

(8) همان مدرك، ص 524، ردیف 1001.

(9) همان مدرك، ص 461، ردیف 879.

(10) سفینة البحار، ج 2، ص 58، روضات الجنات، ج 3، ص 134 - 135 و حدیقة الشیعة، ص 602 - 603.

(11) براى آگاهى از متن این رساله به تحف العقول، ص 338 - 352 مراجعه كنید.

(12) تفصیل سخنان امام(ع) را در زمینه‏هاى یاد شده در حیاة الامام على الهادى(ع) ص 98 - 130، و الاحتجاج، ج 2، ص 449 - 455 مطالعه كنید.

(13) ر. ك. تاریخ طبرى، ج 9، ص 135 - 139.

(14) براى آگاهى از نامه به الكافى، ج 1، ص 97 و الاحتجاج، ج 2، ص 449 - 450 و معادن الحكمة، ج 2، ص 221 رجوع كنید.

(15) مناقب، ج 4، ص 405. مشروع پرسشهاى «ابن اكثم‏» و پاسخ آن حضرت در منبع یاد شده، ص 403 - 405 و بحار الانوار، ج 50، ص 165 - 172 آمده است.

(16) سوره توبه، آیه 25.

(17) الاحتجاج، ج 2، ص 453 - 454، مناقب، ج 4، ص 402 و بحار الانوار، ج 50، ص 162 - 163.

(18) سوره غافر، (مؤمن) آیه 84 و 85.

(19) مناقب، ج 4، ص 405 - 406 و بحار الانوار، ج 50، ص 172.

(20) سوره تبت، آیه 1.

(21) ر. ك. حیالاة‏الامام على الهادى(ع)، ص 239.

كتاب: تحلیلى از تاریخ دوران دهمین خورشید امامت، ص 128

نویسنده: مركز تحقیقاتى سپاه پاسداران انقلاب اسلامى


دوشنبه 1 آذر 1389

اخلاق و سیره عملی امام هادى علیه سلام

   نوشته شده توسط: دل نوشته    نوع مطلب :دانستنیها ،اسلامی ،اهل بیت(ع) ،

پیشوایان معصوم علیهم السلام انسانهاى كامل و برگزیده‏اى هستند كه به عنوان الگوهاى رفتارى و مشعلهاى فروزان هدایت جامعه بشرى از سوى خدا تعیین شده‏اند. گفتار و رفتار و خوى و منش آنان ترسیم «حیات طیبه‏» انسانى و وجودشان تبلور تمامى ارزشهاى الهى است.

آنان - به تعبیر امام هادى علیه السلام - معدن رحمت، گنجینه داران دانش، نهایت‏بردبارى و حلم، بنیانهاى كرامت و ریشه‏هاى نیكان، خلاصه و برگزیده پیامبران، پیشوایان هدایت، چراغهاى تاریكى‏ها، پرچمهاى پرهیزگارى، نمونه‏هاى برتر و حجتهاى خدا بر جهانیان هستند. (1)

بدون شك، ارتباط با چنین چهره‏هایى و پیروى از دستورها و رفتارشان، تنها راه دستیابى به كمال انسانیت و سعادت دو جهان است.

پیشواى دهم علیه السلام یكى از پیشتازان دانش و تقوا و كمال است كه وجودش مظهر فضائل اخلاقى و كمالات نفسانى و الگوى حق جویان و ستم ستیزان است.

امام هادى پیوسته تحت نظر حكومت‏هاى جور بود و سعى مى‏شد آن حضرت با پایگاههاى مردمى و افراد جامعه تماس نداشته باشد، با این حال آن مقدار از فضائل اخلاقى كه از او بروز كرده، دانشمندان و شرح حال نویسان و حتى دشمنان اهل بیت علیهم السلام را به تحسین و تمجید آن وجود الهى واداشته است. «ابوعبد الله جنیدى‏» مى‏گوید:

«سوگند به خدا، او بهترین مردم روى زمین و برترین آفریده‏هاى الهى است. » (2)

«ابن حجر» در شرح حال آن حضرت مى‏نویسد:

«و كان وارث ابیه علما و سخاء. » (3)

او در دانش و بخشش وارث پدرش بود.

«متوكل‏» در نامه‏اى كه براى امام علیه السلام مى‏نویسد خاطر نشان مى‏كند:

«امیرالمؤمنین عارف به مقام شماست و حق خویشاوندى را نسبت‏به شما رعایت مى‏كند و طبق آنچه مصلحت‏شما و خانواده‏تان مى‏باشد عمل مى‏كند». (4)

اینك به منظور سرمشق گرفتن از اخلاق كریمه و رفتار سازنده آن حضرت نمونه‏هایى را یادآور مى‏شویم.

ادامه مطلب را بخوانید


ادامه مطلب

۱. ای نور خدا امام هادی
وی مکتب عشق را منادی
ای در کف تو لوای قرآن
وی مجری آیه های قرآن
در اوج طلوع روشنائی
آیینه ی پاک حق نمائی
*ولادت جد برگوار امام زمان-عج، تبریک و تهنیت*

 

۲. امشب ای دل، مرا شب شادی است
در کف ما برات آزادی است
باب رحمت ز هر طرف شد باز
شب میلاد حضرت هادی(ع) است

ولادت دهمین پیشوای پرهیزکاران بر شما مبارکباد.

 

۳. *میلاد نور مبارک*
امام هادی(ع) : ” هرکس بذر خوبی بکارد، شادمانی درو می کند.”
همیشه شادمان باشید.

 

۴. ز سوی عرش رحمن، نوید شادی آمد
بشارت ای محبان، امام هادی آمد
کجایی یابن زهرا بده عیدی مارا
که روح عشق و ایمان امام هادی آمد

 

۵. ای گوهر بحر آفرینش/ وی چشم و چراغ اهل بینش
همنام علی مرتضایی/ سرتا به قدم خدانمائی
امروز که دل قرین شادیست/ میلاد تو ای امام هادی است
میلاد تو برهمه مبارک/ بر مهدی فاطمه مبارک

منبع : سایت تکدید


تعداد کل صفحات: 2 1 2