تبلیغات
عرفانی ، اسلامی - مطالب هفته دوم آذر 1389
دوشنبه 8 آذر 1389

اعمال و دعاى روز مباهله

   نوشته شده توسط: دل نوشته    نوع مطلب :اسلامی ،عقیدتی ،عرفانی ،

روز بیست و چهارم بنابر اَشْهر روزى است كه مُباهَلَه كرد رسول خدا صَلَّى اللَّهِ عَلِیهِ وَاله با نصاراى نجران و پیش از آنكه خواست مُباهله كند عبا بر دُوش مبارك گرفت و حضرت امیرالمؤ منین و فاطمه و حَسَن و حسین عَلیهمُ السلام را داخل در زیر عبا نمود و گفت پروردگارا هر پیغمبرى را اهل بیتى بوده است كه مخصوص ترین خلق بوده اند به او خداوندا اینها اهل بیت منند پس از ایشان برطرف كن شك و گناه را و پاك كن ایشان را پاك كردنى پس جبرئیل نازل شد و آیه تطهیر در شاءن ایشان آورد پس حضرت رسول صَلَّى اللَّهِ عَلِیهِ وَ اله آن چهار بزرگوار را بیرون برد از براى مباهله چون نگاه نصارى بر ایشان افتاد و حقّیّت آن حضرت و آثار نزول عذاب مشاهده كردند جُراءَت مُباهله ننمودند واستدعاى مصالحه و قبول جزیه نمودند و در این روز نیز حضرت امیرالمؤ منین علیه السلام در حال ركوع انگشترى خود را به سائل داد و آیه اِنَّما وَلِیُّكُمُ اللّهُ در شانش نازل شد و بالجمله این روز روز شریفى است و در آن چند عمل وارد است :

اوّل : غسل

دوّم : روزه

سوّم : دو ركعت نماز و آن مثل روز عید غدیر است در وقت و كیفیّت و ثواب و آیة الكرسى كه در نماز مباهله است تا هُمْ فیها خالِدُونَ است

چهارم : خواندن دعاى مباهله كه شبیه به دعاى سحرهاى ماه رمضان است و شیخ و سیّد هر دو نقل كرده اند لكن مابین روایات آن دو بزرگوار اختلاف كثیر است و من اختیار مى كنم روایت شیخ را در مصباح فرموده دعاء روز مباهله روایت شده با فضیلت آن از حضرت صادق علیه السلام مى گویى :

اَللّهُمَّ اِنّى اَسْئَلُكَ مِنْ بَهاَّئِكَ بِاَبْهاهُ وَكُلُّ بَهاَّئِكَ بَهِىُّ

خدایا از تو خواهم از درخشنده ترین مراتب درخشندگیت و همه مراتب آن درخشنده است

اَللّهُمَّ اِنّى اَسْئَلُكَ بِبَهاَّئِكَ كُلِّهِ اَللّهُمَّ اِنّى اَسْئَلُكَ مِنْ جَلالِكَ

خدایا از تو خواهم به تمام مراتب درخشندگیت خدایا از تو خواهم از باشوكت ترین مراتب

بِاَجَلِّهِ وَكُلُّ جَلالِكَ جَلیلٌ اَللّهُمَّ اِنّى اَسْئَلُكَ بِجَلالِكَ كُلِّهِ

جلالت و تمام مراتب جلال تو شوكتمند است خدایا از تو خواهم به همه مراتب جلالت

اَللّهُمَّ اِنّى اَسْئَلُكَ مِنْ جَمالِكَ بِاَجْمَلِهِ وَكُلُّ جَمالِكَ جَمیلٌ اَللّهُمَّ

خدایا از تو خواهم از زیباترین مراتب جمال تو و همه مراتب جمالت زیباست خدایا

اِنّى اَسْئَلُكَ بِجَمالِكَ كُلِّهِ اَللّهُمَّ اِنّى اَدْعُوكَ كَما اَمَرْتَنى فَاسْتَجِبْ

از تو خواهم به همه مراتب جمالت خدایا تو را خوانم چنانچه دستورم دادى پس دعایم را به اجابت رسان

لى كَما وَعَدْتَنى اَللّهُمَّ اِنّى اَسْئَلُكَ مِنْ عَظَمَتِكَ بِاَعْظَمِها وَكُلُّ

چنانچه وعده ام دادى خدایا از تو خواهم از بزرگترین مراتب عظمتت و همه

عَظَمَتِكَ عَظَیمَةٌ اَللّهُمَّ اِنّى اَسْئَلُكَ بِعَظَمَتِكَ كُلِّها اَللّهُمَّ اِنّى اَسَئَلُكَ

مراتب آن بزرگ است خدایا از تو خواهم به همه عظمتت خدایا از تو خواهم

مِنْ نُورِكَ بِاَنْوَرِهِ وَكُلُّ نُورِكَ نَیِّرٌ اَللّهُمَّ اِنّى اَسْئَلُكَ بِنُورِكَ كُلِّهِ

از تابنده ترین مراتب روشنیت و همه مراتب آن تابنده است خدایا از تو خواهم به تمام مراتب روشنیت

اَللّهُمَّ اِنّى اَسْئَلُكَ مِنْ رَحْمَتِكَ بِاَوْسَعِها وَكُلُّ رَحْمَتِكَ واسِعَةٌ

خدایا از تو خواهم از وسیع ترین مراتب رحمتت و همه رحمت تو وسیع است

اَللّهُمَّ اِنّى اَسْئَلُكَ بِرَحْمَتِكَ كُلِّها اَللّهُمَّ اِنّى اَدْعُوكَ كَما اَمَرْتَنى

خدایا از تو خواهم به همه مراتب رحمتت خدایا تو را مى خوانم همچنانكه دستورم دادى

فَاسْتَجِبْ لى كَما وَعَدْتَنى اَللّهُمَّ اِنّى اَسْئَلُكَ مِنْ كَمالِكَ بِاَكْمَلِهِ

پس اجابت كن دعایم را چنانچه وعده فرمودى خدایا از تو خواهم از كاملترین مراتب كمالت

وَكُلُّ كَمالِكَ كامِلٌ اَللّهُمَّ اِنّى اَسْئَلُكَ بِكَمالِكَ كُلِّهِ اَللّهُمَّ اِنّى

و تمام مراتب آن كامل است خدایا از تو خواهم به تمام مراتب كمالت خدایا از تو

اَسْئَلُكَ مِنْ كَلِماتِكَ بِاَتَمِّها وَكُلُّ كَلِماتِكَ تاَّمَّةٌ اَللّهُمَّ اِنّى اَسْئَلُكَ

خواهم از تمامترین كلمات و سخنانت و تمام كلماتت تام و تمام است خدایا از تو خواهم

بِكَلِماتِكَ كُلِّهَا اَللّهُمَّ اِنّى اَسْئَلُكَ مِنْ اَسْماَّئِكَ بِاَكْبَرِها وَكُلُّ

به كلماتت همگى خدایا از تو خواهم به بزرگترین نامهایت و همه

اَسْماَّئِكَ كَبیرَةٌ اَللّهُمَّ اِنّى اَسْئَلُكَ بِاَسْماَّئِكَ كُلِّها اَللّهُمَّ اِنّى اَدْعُوكَ

نامهایت بزرگ است خدایا از تو خواهم به نامهایت همگى خدایا من تو را مى خوانم

كَما اَمَرْتَنى فَاسْتَجِبْ لى كَما وَعَدْتَنى اَللّهُمَّ اِنّى اَسْئَلُكَ مِنْ

چنانچه به من دستور دادى پس به اجابت رسان دعایم را چنانچه وعده ام فرمودى خدایا از تو خواهم به

عِزَّتِكَ باَعَزِّها وَكُلُّ عِزَّتِكَ عَزیزَةٌ اَللّهُمَّ اِنّى اَسْئَلُكَ بِعِزَّتِكَ كُلِّها

عزیزترین مراتب عزتت و همه مراتب تو عزیز است خدایا از تو خواهم به همه مراتب عزتت

اَللّهُمَّ اِنّى اَسْئَلُكَ مِنْ مَشِیَّتِكَ بِاَمْضاها وَكُلُّ مَشِیَّتِكَ ماضِیَةٌ

خدایا از تو خواهم به گذراترین اراده و خواستت و همه مراتب اراده تو گذراست

اَللّهُمَّ اِنّى اَسْئَلُكَ بِمَشِیَّتِكَ كُلِّها اَللّهُمَّ اِنّى اَسْئَلُكَ بِقُدْرَتِكَ الَّتىِ

خدایا از تو خواهم به تمام مراتب اراده و خواستت خدایا از تو خواهم بدان قدرتت كه بوسیله آن بر همه چیز

اسْتَطَلْتَ بِها عَلى كُلِّشَىْءٍ وَكُلُّ قُدْرَتِكَ مُسْتَطیلَةٌ اَللّهُمَّ اِنّى

برترى گرفتى گرچه تمام مراتب قدرتت برترى گیرنده است خدایا از تو

اَسْئَلُكَ بِقُدْرَتِكَ كُلِّها اَللّهُمَّ اِنّى اَدْعُوكَ كَما اَمَرْتَنى فَاسْتَجِبْ لى

خواهم به تمام مراتب قدرتت خدایا من تو را خوانم چنانچه دستورم دادى تو هم اجابتم كن چنانچه

كَما وَعَدْتَنى اَللّهُمَّ اِنّى اَسْئَلُكَ مِنْ عِلْمِكَ بِاَنْفَذِهِ وَكُلُّ عِلْمِكَ نافِذٌ

وعده فرمودى خدایا از تو خواهم از نافذترین مراتب دانشت با این كه تمام مراتب دانشت نافذ است

اَللّهُمَّ اِنّى اَسْئَلُكَ بِعِلْمِكَ كُلِّهِ اَللّهُمَّ اِنّى اَسْئَلُكَ مِنْ قَوْلِكَ بِاَرْضاهُ

خدایا از تو خواهم به مراتب دانشت همگى خدایا از تو خواهم از پسندیده ترین گفتارت

وَكُلُّ قَوْلِكَ رَضِىُّ اَللّهُمَّ اِنّى اَسْئَلُكَ بِقَوْلِكَ كُلِّهِ اَللّهُمَّ اِنّى اَسْئَلُكَ

و تمام گفتار تو پسندیده است خدایا از تو خواهم به همه گفتارت خدایا از تو خواهم

مِنْ مَساَّئِلِكَ بِاَحَبِّهاَّ وَكُلُّها اِلَیْكَ حَبیبَةٌ اَللّهُمَّ اِنّى اَسْئَلُكَ بِمَساَّئِلِكَ

به محبوبترین چیزى كه از تو درخواست شده و همه آنها پیش تو محبوب است خدایا از تو خواهم به تمام آنچه از تو

كُلِّها اَللّهُمَّ اِنّى اَدْعُوكَ كَما اَمَرْتَنى فَاسْتَجِبْ لى كَما وَعَدْتَنى

درخواست شده خدایا من تو را خوانم چنانچه دستورم دادى پس اجابتم كن چنانچه وعده ام فرمودى

اَللّهُمَّ اِنّى اَسْئَلُكَ مِنْ شَرَفِكَ بِاَشْرَفِهِ وَكُلُّ شَرَفِكَ شَریفٌ اَللّهُمَّ

خدایا از تو خواهم به شریفترین مراتب شرفت و تمامى مراتب شرف تو شریف است خدایا

اِنّى اَسْئَلُكَ بِشَرَفِكَ كُلِّهِ اَللّهُمَّ اِنّى اَسْئَلُكَ مِنْ سُلْطانِكَ بِاَدْوَمِهِ

از تو خواهم به مراتب شرفت همگى خدایا از تو خواهم به حق بادوامترین مراتب سلطنتت

وَكُلُّ سُلطانِكَ داَّئِمٌ اَللّهُمَّ اِنّى اَسْئَلُكَ بِسُلْطانِكَ كُلِّهِ اَللّهُمَّ اِنّى

و تمام مراتب آن دائمى است خدایا از تو خواهم به مراتب سلطنتت همگى خدایا از تو

اَسْئَلُكَ مِنْ مُلْكِكَ بِاَفْخَرِهِ وَكُلُّ مُلْكِكَ فاخِرٌ اَللّهُمَّ اِنّى اَسْئَلُكَ

خواهم به گرانمایه ترین مراتب فرمانرواییت و تمام مراتب فرمانرواییت گرانمایه است خدایا از تو خواهم

بِمُلْكِكَ كُلِّهِ اَللّهُمَّ اِنّى اَدْعُوكَ كَما اَمَرْتَنى فَاسْتَجِبْ لى كَما

به تمام مراتب فرمانرواییت خدایا من تو را خوانم چنانچه دستورم دادى پس اجابتم كن چنانچه

وَعَدْتَنى اَللّهُمَّ اِنّى اَسْئَلُكَ مِنْ عَلاَّئِكَ بِاَعْلا هُ وَكُلُّ عَلاَّئِكَ ع الٍ

وعده ام فرمودى خدایا از تو خواهم به والاترین مراتب بلندیت و تمام مراتب بلندى تو والا است

اَللّهُمَّ اِنّى اَسْئَلُكَ بِعَلاَّئِكَ كُلِّهِ اَللّ- هُمَّ اِنّى اَسْئَلُكَ مِنْ ای اتِكَ

خدایا از تو خواهم به والاترین مراتب بلندیت همگى خدایا از تو خواهم به

بِاَعْجَبِها وَكُلُّ ایاتِكَ عَجیبَةٌ اَللّهُمَّ اِنّى اَسْئَلُكَ بِایاتِكَ كُلِّها اَللّهُمَّ

شگفت ترین آیات و نشانه هایت و همه آیات تو شگفت است خدایا از تو خواهم به آیاتت همگى خدایا

اِنّى اَسْئَلُكَ مِنْ مَنِّكَ بِاَقْدَمِهِ وَكُلُّ مَنِّكَ قَدیمٌ اَللّهُمَّ اِنّى اَسْئَلُكَ

از تو خواهم به قدیمترین نعمتت و همه نعمتهایت قدیم است خدایا از تو خواهم

بِمَنِّكَ كُلِّهِ اَللّهُمَّ اِنّى اَدْعُوكَ كَما اَمَرْتَنى فَاسْتَجِبْ لى كَما

به همه اقسام نعمتت خدایا من تو را خوانم چنانچه دستورم دادى پس اجابت كن دعایم را چنانچه

وَعَدْتَنى اَللّهُمَّ اِنّى اَسْئَلُكَ بِما اَنْتَ فیهِ مِنَ الشُّؤُنِ وَالْجَبَرُوتِ

وعده فرمودى خدایا و من از تو خواهم به آنچه تو در آنى از مقامات و قدرت و عظمتت

اَللّهُمَّ اِنّى اَسْئَلُكَ بِكُلِّ شَاءْنٍ وَكُلِّ جَبَرُوتٍ اَللّهُمَّ اِنّى اَسْئَلُكَ بِما

خدایا از تو خواهم به حق هر مقام و هر قدرت و عظمتى كه دارى خدایا و من از تو خواهم بدانچه

تُجیبُنى بِهِ حینَ اَسْئَلُكَ یا اَللّهُ یا لا اِلهَ اِلاّ اَنْتَ اَسْئَلُكَ بِبَهآءِ لا اِلهَ

اجابتم كنى بدان هنگامى كه تورا خوانم اى خدا اى كه معبودى جز تو نیست از تو خواهم به درخشندگى (یا ارجمندى ) كلمه

اِلاّ اَنْتَ یا لا اِلهَ اِلاّ اَنْتَ اَسْئَلُكَ بِجَلالِ لا اِلهَ اِلاّ اَنْتَ یا لا اِلهَ اِلاّ

((لااله الا انت )) اى كه نیست معبودى جز تو از تو خواهم به جلال و شوكت كلمه ((لا اله الا انت )) اى كه معبودى جز تو نیست

اَنْتَ اَسْئَلُكَ بِلا اِلهَ اِلاّ اَنْتَ اَللّهُمَّ اِنّى اَدْعُوكَ كَما اَمَرْتَنى

از تو خواهم به كلمه ((لااله الاانت )) خدایا تو را خوانم چنانچه دستورم دادى پس اجابت كن دعایم را

فَاسْتَجِبْ لى كَما وَعَدْتَنى اَللّهُمَّ اِنّى اَسْئَلُكَ مِنْ رِزْقِكَ باَعَمِّهِ

چنانچه وعده ام فرمودى خدایا از تو خواهم از عمومى ترین اقسام روزیت

وَكُلُّ رِزْقِكَ عآمُّ اَللّهُمَّ اِنّى اَسْئَلُكَ بِرِزْقِكَ كُلِّهِ اَللّهُمَّ اِنّى اَسْئَلُكَ

و تمام اقسام روزى تو عمومى است خدایا از تو خواهم به تمام اقسام روزى تو خدایا از تو خواهم

مِنْ عَطآئِكَ بِاَهْنَاِهِ وَكُلُّ عَطآئِكَ هَنیئٌ اَللّهُمَّ اِنّى اَسْئَلُكَ بِعَطآئِكَ

از گواراترین عطایاى تو و تمام عطاهایت گوارا است خدایا از تو خواهم به تمام عطایایت

كُلِّهِ اَللّهُمَّ اِنّى اَسْئَلُكَ مِنْ خَیْرِكَ باَعْجَلِهِ وَكُلُّ خَیْرِكَ عاجِلٌ اَللّهُمَّ

خدایا از تو خواهم به فورى ترین خیر و نیكیت و تمام نیكیهاى تو فورى است خدایا

اِنّى اَسْئَلُكَ بِخَیْرِكَ كُلِّهِ اَللّهُمَّ اِنّى اَسْئَلُكَ مِنْ فَضْلِكَ بِاَفْضَلِهِ وَكُلُّ

از تو خواهم به تمام نیكیهایت خدایا از تو خواهم به فزونترین فضل تو و همه

فَضْلِكَ فاضِلٌ اَللّهُمَّ اِنّى اَسْئَلُكَ بِفَضْلِكَ كُلِّهِ اَللّهُمَّ اِنّى اَدْعُوكَ

فضل تو فزون است خدایا از تو خواهم به فضل تو همگى خدایا تو را خوانم

كَما اَمَرْتَنى فَاسْتَجِبْ لى كَما وَعَدْتَنى اَللّهُمَّ صَلِّ عَلى مُحَمَّدٍ

چنانچه دستورم دادى پس اجابتم كن چنانچه وعده ام فرمودى خدایا درود فرست بر محمد

وَ الِ مُحَمَّدٍ وَابْعَثْنى عَلَى الاِْیمانِ بِكَ وَالتَّصْدیقِ بِرَسُولِكَ عَلَیْهِ

و آل محمد و برانگیز مرا با داشتن ایمان به خودت و تصدیق به رسولت - كه درود بر او

وَ الِهِ السَّلامُ وَالْوِلایَةِ لِعَلِىِّ بْنِ اَبیطالِبٍ وَالْبَرائَةِ مِنْ عَدُوِّهِ

و آلش باد - و ولایت على بن ابیطالب و بیزارى از دشمنش

وَالاْیتِمامِ بِالاْئِمَّةِ مِنْ الِ مُحَمَّدٍ عَلَیْهِمُ السَّلامُ فَاِنّى قَدْ رَضیتُ

و اقتدا به امامان از آل محمد علیهم السلام زیرا كه من خوشنودم

بِذلِكَ یا رَبِّ اَللّهُمَّ صَلِّ عَلى مُحَمَّدٍ عَبْدِكَ وَرَسُولِكَ فِى الاْوَّلینَ

بدین اى پروردگار من خدایا درود فرست بر محمد بنده و رسولت در زمره اولین

وَصَلِّ عَلى مُحَمَّدٍ فِى الاْخِرینَ وَصَلِّ عَلى مُحَمَّدٍ فِى الْمَلاَءِ

و درود فرست بر محمد در زمره آخرین و درود فرست بر محمد در عالم

الاْعْلى وَصَلِّ عَلى مُحَمَّدٍ فِى الْمُرْسَلینَ اَللّهُمَّ اَعْطِ مُحَمَّدا

بالا و درود فرست بر محمد در زمره مرسلین خدایا عطا كن به محمد مقام

الْوَسیلَةَ وَالشَّرَفَ وَالْفَضیلَةَ وَالدَّرَجَةَ الْكَبیرَةَ اَللّهُمَّ صَلِّ عَلى

وسیله و شرف و فضیلت و درجه بزرگ را خدایا درود فرست بر

مُحَمَّدٍ وَ الِ مُحَمَّدٍ وَقَنِّعْنى بِما رَزَقْتَنى وَبارِكْ لى فیما اتَیْتَنى

محمد و آل محمد و قانع كن مرا بدانچه روزیم كرده اى و بركت ده به من در آنچه به من داده اى

وَاحْفَظْنى فى غَیْبَتى وَكُلِّ غائِبٍ هُوَ لى اَللّهُمَّ صَلِّ عَلى مُحَمَّدٍ

و نگهدارى كن مرا در غیبتم و هر غائبى كه مربوط به من است خدایا درود فرست بر محمد

وَ الِ مُحَمَّدٍ وَابْعَثْنى عَلىَ الاِْیمانِ بِكَ وَالتَّصْدیقِ بِرَسُولِكَ اَللّهُمَّ

و آل محمد و برانگیزم بر ایمان به خودت و تصدیق به رسولت خدایا

صَلِّ عَلى مُحَمَّدٍ وَ الِ مُحَمَّدٍ وَاَسْئَلُكَ خَیْرَ الْخَیْرِ رِضْوانَكَ وَالْجَنَّةَ

درود فرست بر محمد و آل محمد و از تو خواهم خوبترین خوبها را كه خوشنودى تو و بهشت باشد

وَاَعُوذُ بِكَ مِنْ شَرِّ الشَرِّ سَخَطِكَ وَالنّارِ اَللّهُمَّ صَلِّ عَلى مُحَمَّدٍ

و پناه برم به تو از بدترین بدها كه خشم تو و آتش دوزخ باشد خدایا درود فرست بر محمد

وَ الِ مُحَمَّدٍ وَاحْفَظْنى مِنْ كُلِّ مُصیبَةٍ وَمِنْ كُلِّ بَلِیَّةٍ وَمِنْ كُلِّ عُقُوبَةٍ

و آل محمد و محافظت كن مرا از هر پیش آمد ناگوار و از هر گرفتارى و از هر شكنجه

وَمِنْ كُلِّ فِتْنَةٍ وَمِنْ كُلِّ بَلاَّءٍ وَمِنْ كُلِّ شَرٍّ وَمِنْ كُلِّ مَكْرُوهٍ وَمِنْ كُلِّ

و از هر فتنه و از هر بلاء و از هر بدى و از هر ناراحتى و از هر مصیبت و از هر

مُصیبَةٍ وَمِنْ كُلِّ افَةٍ نَزَلَتْ اَوْ تَنْزِلُ مِنَ السَّمآءِ اِلَى الاْرْضِ فى هذِهِ

آفتى كه نازل شده یا بعد از این از آسمان بزمین نازل شود در این

السّاعَةِ وَفى هذِهِ اللّیْلَةِ وَفى هذَا الْیَومِ وَفى هذَا الشَّهْرِ وَفى هذِهِ

ساعت و در این شب و در این روز و در این ماه و در این

السَّنَةِ اَللّهُمَّ صَلِّ عَلى مُحَمَّدٍ وَ الِ مُحَمَّدٍ وَاقْسِمْ لى مِنْ كُلِّ سُرُورٍ

سال خدایا درود فرست بر محمد و آل محمد و نصیبم كن از هر شادى

وَمِنْ كُلِّ بَهْجَةٍ وَمِنْ كُلِّ اسْتِقامَةٍ وَمِنْ كُلِّ فَرَجٍ وَمِنْ كُلِّ عافِیَةٍ وَمِنْ

و از هر خوشحالى و از هر پایدارى و از هر گشایشى و از هر تندرستى و از

كُلِّ سَلامَةٍ وَمِنْ كُلِّ كَرامَةٍ وَمِنْ كُلِّ رِزْقٍ واسِعٍ حَلالٍ طَیِّبٍ وَمِنْ

هر سلامتى و از هر كرامت و از هر روزى فراخ حلال پاكى و از

كُلِّ نِعْمَةٍ وِمَنْ كُلِّ سَعَةٍ نَزَلَتْ اَوْ تَنْزِلُ مِنَ السَّمآءِ اِلَى الاْرْضِ فى

هر نعمتى و از هر وسعتى كه نازل شده یا بعد از این نازل شود از آسمان به زمین در

هذِهِ السّاعَةِ وَفى هذِهِ اللّیْلَةِ وَفى هذَا الْیَوْمِ وَفى هذَا الشَّهْرِ وَفى

این ساعت و در این شب و در این روز و در این ماه و در

هذِهِ السَّنَةِ اَللّهُمَّ اِنْ كانَتْ ذُنُوبى قَدْ اَخْلَقَتْ وَجْهى عِنْدَكَ وَحالَتْ

این سال خدایا اگر چنانچه گناهانم شرمنده كرده است چهره ام را پیش تو و حائل شد

بَیْنى وَبَیْنَكَ وَغَیَّرَتْ حالى عِنْدَكَ فَاِنّى اَسْئَلُكَ بِنُورِ وَجْهِكَ الَّذى

میان من و تو و حالم را پیش تو تغییر داده پس از تو خواهم به حق نور ذاتت كه

لا یُطْفَأُ وَبِوجْهِ مُحَمَّدٍ حَبیبِكَ الْمُصْطَفى وَبِوجْهِ وَلِیِّكَ عَلِىٍّ

خاموش نشود و به آبروى محمد مصطفى حبیب تو و به آبروى ولى تو على

الْمُرْتَضى وَبِحَقِّ اَوْلِیآئِكَ الِّذینَ انْتَجَبْتَهُمْ اَنْ تُصَلِّىَ عَلى مُحَمَّدٍ

مرتضى و به حق اولیائت كه برگزیدى آنها را كه درود فرستى بر محمد

وَ الِ مُحَمَّدٍ وَاَنْ تَغْفِرَ لى ما مَضى مِنْ ذُنُوبى وَاَنْ تَعْصِمَنى فیما

و آل محمد و بیامرزى برایم گذشته هاى از گناهانم را و نگاهم دارى در

بَقِىَ مِنْ عُمْرى وَاَعُوذُ بِكَ اللّهُمَّ اَنْ اَعُودَ فى شَىْءٍ مِنْ مَعاصیكَ

آینده عمرم و پناه مى برم به تو خدایا از اینكه بازگردم به یكى از گناهان و نافرمانیهایت

اَبَداً مااَبْقَیْتَنى حَتّى تَتَوَفّانى وَاَنَا لَكَ مُطیعٌ وَاَنْتَ عَنّى راضٍ وَاَنْ

هرگز تا زنده ام (یعنى ) تا آنگاه كه مرا بمیرانى و من فرمانبردار تو باشم و تو از من خوشنود باشى و

تَخْتِمَ لى عَمَلى بِاَحْسَنِهِ وَتَجْعَلَ لى ثَوابَهُ الْجَنَّةَ وَاَنْ تَفْعَلَ بى ما

به انجام رسانى عمل مرا به نیكوترین آن و پاداش آنرا برایم بهشت مقرر دارى و انجام دهى درباره من آنچه را

اَنْتَ اَهْلُهُ یا اَهْلَ التَّقْوى وَیا اَهْلَ الْمَغْفِرَةِ صَلِّ عَلى مُحَمَّدٍ وَ الِ

تو شایسته آنى اى اهل تقوى و اى شایسته آمرزش درود فرست بر محمد و آل

مُحَمَّدٍ وَارْحَمْنى بِرَحْمَتِكَ یا اَرْحَمَ الرّاحِمینَ

محمد و رحم كن به من به رحمت خویش اى مهربانترین مهربانان

 

پنجم : بخواند دعایى كه شیخ وَ سَیّد روایت كرده اند بعد از دو ركعت نماز و هفتاد مرتبه استغفار و اوّل آن اَلْحَمْدُ لِلّهِ رَبِّ العالَمینَ است و شایسته است در این روز تصدّق بر فقراء به جهت تَاءسّى به مولاى هر مؤ من و مؤ منه امیر المؤ منین علیه السلام و زیارت كردن آن حضرت و انسب خواندن زیارت جامعه است .


دوشنبه 8 آذر 1389

داستان مباهله

   نوشته شده توسط: دل نوشته    نوع مطلب :اسلامی ،دانستنیها ،تاریخی ،

مدینه اولین باری است كه میهمانانی چنین غریبه را به خود می‌بیند. كاروانی متشكل از شصت میهمان ناآشنا كه لباس‌های بلند مشكی پوشیده‌اند، به گردنشان صلیب آویخته‌اند، كلاه‌های جواهرنشان بر سر گذاشته‌اند، زنجیرهای طلا به كمر بسته‌اند و انواع و اقسام طلا و جواهرات را بر لباس‌های خود نصب كرده‌اند.
وقتی این شصت نفر برای دیدار با پیامبر، وارد مسجد می‌شوند، همه با حیرت و تعجب به آنها نگاه می‌كنند. اما پیامبر بی‌اعتنا از كنار آنان می‌گذرد و از مسجد بیرون می‌رود هم هیأت میهمانان و هم مسلمانان، از این رفتار پیامبر، غرق در تعجب و شگفتی می‌شوند. مسلمانان تا كنون ندیده‌اند كه پیامبر مهربانشان به میهمانان بی‌توجهی كند به همین دلیل، وقتی سرپرست هیأت مسیحی علت بی‌اعتنایی پیامبر را سؤال می‌كند، هیچ كدام از مسلمانان پاسخی برای گفتن پیدا نمی‌كنند.
تنها راهی كه به نظر می‌رسد، این است كه علت این رفتار پیامبر را از حضرت علی بپرسند، چرا كه او نزدیك‌ترین فرد به پیامبر و آگاه‌ترین، نسبت به دین و سیره و سنت اوست. مشكل، مثل همیشه به دست علی حل می‌شود. پاسخ او این است كه:

«پیامبر با تجملات و تشریفات، میانه‌ای ندارند؛ اگر می‌خواهید مورد توجه و استقبال پیامبر قرار بگیرید، باید این طلاجات و جواهرات و تجملات را فروبگذارید و با هیأتی ساده، به حضور ایشان برسید.»
این رفتار پیامبر، هیأت میهمان را به یاد پیامبرشان، حضرت مسیحی می‌اندازد كه خود با نهایت سادگی می‌زیست و پیروانش را نیز به رعایت سادگی سفارش می‌كرد.
آنان از این كه می‌بینند، در رفتار و كردار، این همه از پیامبرشان فاصله گرفته‌اند، احساس شرمساری می‌كنند. میهمانان مسیحی وقتی جواهرات و تجملات خود را كنار می‌گذارند و با هیأتی ساده وارد مسجد می‌شوند، پیامبر از جای برمی‌خیزد و به گرمی از آنان استقبال می‌كند. شصت دانشمند مسیحی، دور تا دور پیامبر می‌نشینند و پیامبر به یكایك آنها خوشامد می‌گوید، در میان این شصت نفر، كه همه از پیران و بزرگان مسیحی نجران هستند،‌ «ابوحارثه» اسقف بزرگ نجران و «شرحبیل» نیز به چشم می‌خورند. پیداست كه سرپرستی هیأت را ابوحارثه اسقف بزرگ نجران، بر عهده دارد. او نگاهی به شرحبیل و دیگر همراهان خود می‌اندازد و با پیامبر شروع به سخن گفتن می‌كند: «چندی پیش نامه‌ای از شما به دست ما رسید، آمدیم تا از نزدیك، حرف‌های شما را بشنویم».
پیامبر می‌فرماید:
«آنچه من از شما خواسته‌ام، پذیرش اسلام و پرستش خدای یگانه است».
و برای معرفی اسلام، آیاتی از قرآن را برایشان می‌خواند.
اسقف اعظم پاسخ می‌دهد: «اگر منظور از پذیرش اسلام، ایمان به خداست، ما قبلاً به خدا ایمان آورده‌ایم و به احكام او عمل می‌كنیم.»
پیامبر می‌فرماید:
«پذیرش اسلام، علایمی دارد كه با آنچه شما معتقدید و انجام می‌دهید، سازگاری ندارد. شما برای خدا فرزند قائلید و مسیح را خدا می‌دانید، در حالی كه این اعتقاد،‌ با پرستش خدای یگانه متفاوت است.»
اسقف برای لحظاتی سكوت می‌كند و در ذهن دنبال پاسخی مناسب می‌گردد. یكی دیگر از بزرگان مسیحی كه اسقف را درمانده در جواب می‌بیند، به یاری‌اش می‌آید و پاسخ می‌دهد:
«مسیح به این دلیل فرزند خداست كه مادر او مریم، بدون این كه با كسی ازدواج كند، او را به دنیا آورد. این نشان می‌دهد كه او باید خدای جهان باشد.»
پیامبر لحظه‌ای سكوت می‌كند.
ناگهان فرشته وحی نازل می‌شود و پاسخ این كلام را از جانب خداوند برای پیامبر می‌آورد. پیامبر بلافاصله پیام خداوند را برای آنان بازگو می‌كند: «وضع حضرت عیسی در پیشگاه خداوند، همانند حضرت آدم است كه او را به قدرت خود از خاك آفرید...»1
و توضیح می‌دهد كه «اگر نداشتن پدر دلالت بر خدایی كند، حضرت آدم كه نه پدر داشت و نه مادر، بیشتر شایسته مقام خدایی است. در حالی كه چنین نیست و هر دو بنده و مخلوق خداوند هستند.»
لحظات به كندی می‌گذرد، همه سرها را به زیر می‌اندازند و به فكر فرو می‌روند. هیچ یك از شصت دانشمند مسیحی، پاسخی برای این كلام پیدا نمی‌كنند. لحظات به كندی می‌گذرد؛ دانشمندان یكی یكی سرهایشان را بلند می‌كنند و در انتظار شنیدن پاسخ به یكدیگر نگاه می‌كنند، به اسقف اعظم، به شرحبیل؛ اما... سكوت محض.
عاقبت اسقف اعظم به حرف می‌آید:
«ما قانع نشدیم. تنها راهی كه برای اثبات حقیقت باقی می‌ماند، این است كه با هم مباهله كنیم. یعنی ما و شما دست به دعا برداریم و از خداوند بخواهیم كه هر كس خلاف می‌گوید‌، به عذاب خداوند گرفتار شود.»
پیامبر لحظه‌ای می‌ماند. تعجب می‌كند از اینكه اینان این استدلال روشن را نمی‌پذیرند و مقاومت می‌كنند. مسیحیان چشم به دهان پیامبر می‌دوزند تا پاسخ او را بشنوند.
در این حال، باز فرشته وحی فرود می‌آید و پیام خداوند را به پیامبر می‌رساند. پیام این است:
«هر كس پس از روشن شدن حقیقت، با تو به انكار و مجادله برخیزد، [به مباهله دعوتش كن] بگو بیایید، شما فرزندانتان را بیاورید و ما هم فرزندانمان، شما زنانتان را بیاورید و ما هم زنانمان. شما جان‌هایتان را بیاورید و ما هم جان‌هایمان،‌ سپس با تضرع به درگاه خدا رویم و لعنت او را بر دروغگویان طلب كنیم.»2
پیامبر پس از انتقال پیام خداوند به آنان، اعلام می‌كند كه من برای مباهله آماده‌ام. دانشمندان مسیحی به هم نگاه می‌كنند، پیداست كه برخی از این پیشنهاد اسقف رضایتمند نیستند، اما انگار چاره‌ای نیست.
زمان مراسم مباهله، صبح روز بعد و مكان آن صحرای بیرون مدینه تعیین می‌شود.
دانشمندان مسیحی موقتاً با پیامبر خداحافظی می‌كنند و به اقامت‌گاه خود باز می‌گردند تا برای مراسم مباهله آماده شوند.
صبح است، شصت دانشمند مسیحی در بیرون مدینه ایستاده‌اند و چشم به دروازه مدینه دوخته‌اند تا محمد با لشكری از یاران خود، از شهر خارج شود و در مراسم مباهله حضور پیدا كند.
تعداد زیادی از مسلمانان نیز در كنار دروازه شهر و در اطراف مسیحیان و در طول مسیر صف كشیده‌اند تا بینندة این مراسم بی‌نظیر و بی‌سابقه باشند.
نفس‌ها در سینه حبس شده و همه چشم‌ها به دروازه مدینه خیره شده است.
لحظات انتظار سپری می‌شود و پیامبر در حالی كه حسین را در آغوش دارد و دست حسن را در دست، از دروازه مدینه خارج می‌شود. پشت سر او تنها یك مرد و زن دیده می‌شوند. این مرد علی است و این زن فاطمه.
تعجب و حیرت، همراه با نگرانی و وحشت بر دل مسیحیان سایه می‌افكند.
شرحبیل به اسقف می‌گوید: نگاه كن. او فقط دختر، داماد و دو نوة خود را به همراه آورده است.
اسقف كه صدایش از التهاب می‌لرزد، می‌گوید:
«همین نشان حقانیت است. به جای این كه لشكری را برای مباهله بیاورد، فقط عزیزان و نزدیكان خود را آورده است، پیداست به حقانیت دعوت خود مطمئن است كه عزیزترین كسانش را سپر بلا ساخته است.»
شرحبیل می‌گوید: «دیروز محمد گفت كه فرزندانمان و زنانمان و جان‌هایمان. پیداست كه علی را به عنوان جان خود همراه آورده است.»
«آری، علی برای محمد از جان عزیزتر است. در كتاب‌های قدیمی ما، نام او به عنوان وصی و جانشین او آمده است...»
در این حال، چندین نفر از مسیحیان خود را به اسقف می‌رسانند و با نگرانی و اضطراب می‌گویند:
«ما به این مباهله تن نمی‌دهیم. چرا كه عذاب خدا را برای خود حتمی می‌شماریم.»
چند نفر دیگر ادامه می‌دهند: «مباهله مصلحت نیست. چه بسا عذاب، همه مسیحیان را در بر بگیرد.»
كم‌كم تشویش و ولوله در میان تمام دانشمندان مسیحی می‌افتد و همه تلاش می‌كنند كه به نحوی اسقف را از انجام این مباهله بازدارند.
اسقف به بالای سنگی می‌رود، به اشاره دست، همه را آرام می‌كند و در حالی كه چانه و موهای سپید ریشش از التهاب می‌لرزد، می‌گوید:
«من معتقدم كه مباهله صلاح نیست. این پنج چهره نورانی كه من می‌بینم، اگر دست به دعا بردارند، كوه‌ها را از زمین می‌كنند، در صورت وقوع مباهله، نابودی ما حتمی است و چه بسا عذاب، همه مسیحیان جهان را در بر بگیرد.»
اسقف از سنگ پایین می‌آید و با دست و پای لرزان و مرتعش، خود را به پیامبر می‌رساند. بقیه نیز دنبال او روانه می‌شوند.
اسقف در مقابل پیامبر، با خضوع و تواضع، سرش را به زیر می‌افكند و می‌گوید: «ما را از مباهله معاف كنید. هر شرطی كه داشته باشید، قبول می‌كنیم.»
پیامبر با بزرگواری و مهربانی، انصراف‌شان را از مباهله می‌پذیرد و می‌پذیرد كه به ازای پرداخت مالیات، از جان و مال آنان و مردم نجران، در مقابل دشمنان، محافظت كند.
خبر این واقعه، به سرعت در میان مسیحیان نجران و دیگر مناطق پخش می‌شود و مسیحیان حقیقت‌جو را به مدینة پیامبر سوق می‌دهد.
 

پی‌نوشت‌ها:

٭ برگرفته از مجلة بشارت، شماره 1.
1. «إنّ مثل عیسی عندالله كمثل آدم خلقه من تراب ثم قال له كن فیكون». آل عمران (3)، آیة 59.
2. «فمن حاجك فیه من بعد ما جاءك من العلم، فقل تعالوا ندع أبناءنا و أبناءكم و نساءنا و نساءكم و أنفسنا و أنفسكم ثم نبتهل فنجعل لعنت‌الله علی الكاذبین». آل عمران (3)، آیه 6
 


ماهنامه موعود شماره 70

 


دوشنبه 8 آذر 1389

امضاء صلحنامه

   نوشته شده توسط: دل نوشته    نوع مطلب :اسلامی ،دانستنیها ،تاریخی ،

سرانجام و نقطه پایان واقعه مباهله امضاء صلحنامه‏اى میان رسول‏خدا و مسیحیان نجران بود . گویا در تنظیم این صلحنامه و تعیین شروط آن على‏علیه السلام از جانب پیغمبر اختیار كامل داشت (99) و حتى كاتب آن را نیز على شمرده‏اند. (100) اینك متن این صلحنامه را به نقل از ارشاد مفید مى‏آوریم.

بسم‏الله الرحمن الرحیم

هذا كتاب من محمد النبى رسول‏الله صلى‏الله علیه و آله و سلم لنجران و حاشیتها فى كل صفراء او بیضاء و ثمرة و رقیق لایؤخذ منهم شى‏ء غیر الفى حلة من حلل الأواقى، ثمن كل حلة اربعون درهما فمازاد او نقص فعلى حساب ذلك یؤدون الفا منها فى صفر و الفا منها فى رجب و علیهم اربعون دینارا مثواة رسولى مما فوق ذلك و علیهم فى كل حدث یكون بالیمن من كل ذى عدن عاریة مضمونة ثلاثون درعا و ثلاثون فرسا و ثلاثون جملا عاریة مضمونة لهم بذلك جوارالله و ذمة محمدبن عبدالله فمن اكل الربا منهم بعد عامهم هذا فذمتى منه بریئة.

بسم‏الله الرحمن الرحیم. این صلحنامه‏اى است از محمد پیامبر خدا (ص) براى [اهل‏] نجران و اطراف آن. از آنان چیزى از طلا و نقره و میوه و برده گرفته نشود جز دو هزار حله از حله اواقى كه قیمت هر حله چهل درهم باشد و اگر كم و زیادى شد به همان اندازه حساب مى‏شود . هزار حله آن را در ماه صفر و هزار حله دیگر را در ماه رجب بپردازند و بر عهده ایشان كه چهل دینار براى خرج منزل فرستادگان من بپردازند و بر عهده ایشان است كه هرگاه در یمن حادثه‏اى [یا جنگى‏] از جانب قبیله ذى عدن روى داد به عنوان عاریه مضمونه [كه اگر از بین رفت مانند آن پس داده شود] سى زره و سى اسب و سى شتر [به مسلمانان براى جنگ‏] بدهند و در مقابل این تعهدات براى آنان است پناه خدا و ذمه محمدبن عبدالله. پس از این سال هر كس از آنان كه ربا خورد من در مقابل او تعهدى ندارم. (101)

متن این صلحنامه در منابع دیگر با تفاوتهاى نه چندان زیاد نسبت به متن مفید نقل شده است و ما در اینجا درصدد بررسى این اختلافات نیستیم ولى گاه زیادتى در ذیل نامه رسول‏خدا دیده مى‏شود كه قابل توجه است. این زیادت به نقل ابن‏سعد چنین است:

«و لنجران و حاشیتهم جوارالله و ذمة محمد النبى رسول‏الله على انفسهم و ملتهم و ارضهم و اموالهم و غائبهم و شاهدهم و بیعهم و صلواتهم لایغیروا اسقفا عن اسقفیته ولا راهبا عن رهبانیته ولا واقفا عن وقفانیته و كل ما تحت ایدیهم من قلیل او كثیر و لیس ربا ولادم جاهلیة و من سأل منهم حقا فبینهم النصف غیر ظالمین ولا مظلومین لنجران و من اكل ربا من ذى قبل فذمتى منه بریئة ولا یؤاخذ احد منهم بظلم اخر و على ما فى هذه الصحیفة جوارالله و ذمة النبى ابدا حتى یأتى‏الله بامره ان نصحوا و اصلحوا فیما علیهم غیر مثقلین بظلم . (102)

برخى مباحث كلامى در پیرامون آیه مباهله

شیخ مفید بعد از نقل واقعه مباهله مى‏گوید در آیه مباهله امیرالمؤمنین نفس رسول‏خدا شمرده شده است و این كاشف از آن است كه على به آخرین حد فضیلت رسیده است و با پیامبر در عصمت از گناهان و در همه كمالات دیگر مساوى است و خداوند او و فرزندان خردسالش و همسرش را براى پیغمبر به‏منزله حجت و برهانى براى دین قرار داده است. (103)

و همو در جاى دیگر مى‏گوید در تفضیل امیرالمؤمنین گروههاى مختلف شیعه همرأى نیستند. شیعیان دوازده امامى نیز در این باره اختلاف دارند. بیشتر متكلمان آنها گویند قطعا و یقینا پیامبران از على برترند. محدثین و اهل نقد و ژرف‏اندیشان در روایات و گروهى از متكلمان و اصحاب مناظره گویند البته على از همه انسانها به‏جز حضرت محمدصلى الله علیه وآله وسلم برتر است و گروه كوچكى توقف كرده‏اند و گویند نمى‏دانیم على از پیامبران بالاتر یا پایین‏تر و یا مساوى با آنهاست ولى این را مى‏دانیم كه حضرت محمدصلى الله علیه وآله وسلم از على‏علیه السلام برتر است. گروهى دیگر از ایشان نیز گویند امیرالمؤمنین از همه انسانها برتر است به‏جز پیامبران اولوالعزم.

سپس شیخ مفید در اثبات برترى امام على‏علیه السلام بر همگان به‏جز رسول‏خدا، چند استدلال ذكر مى‏كند و پیش از هر دلیل دیگرى به سراغ آیه مباهله مى‏رود و مى‏گوید: این آیه مى‏فهماند كه على‏علیه السلام به‏منزله جان رسول‏خداست و مى‏دانیم كه رسول‏خدا در میان همه انسانها افضل است [پس على افضل از همه انسانها به‏جز رسول‏خدا است.] در این آیه «ابنائنا» بر حسن و حسین‏علیهما السلام صدق مى‏كند و منظور از «نساءنا» فاطمه زهرا س و مقصود از «انفسنا» على‏علیه السلام است و منظور از نفس چیزى همانند خون و هوا كه قوام پیكره مادى انسان بدان مى‏باشد نیست. و از «انفسنا» رسول‏خدا نمى‏تواند مراد باشد چرا كه درست نیست انسان به سوى خود نفس خود را فراخواند. بلكه مراد كسى است كه در عزت، كرامت، محبت، ریاست، ایثار، بزرگى و جلالت در نزد خداوند سبحان جایگاهى چون رسول‏خدا داشته باشد. و اگر هیچ دلیل دیگرى وجود نمى‏داشت كه حاكى از برترى پیامبر بر على‏علیه السلام باشد. همین آیه دلالت بر تساوى آنها هم در فضیلت و هم در مرتبه مى‏كرد اما دلایل دیگرى موجود است كه پیامبر را از این تساوى خارج مى‏كند آنگاه برترى على بر سایر افراد بشر به مقتضاى این مسأله باقى مى‏ماند. (104)

شیخ طوسى در ذیل آیه مباهله گفته است كه این آیه به نظر اصحاب ما از دو جهت بر افضلیت على‏علیه السلام دلالت دارد: اول آن كه مباهله براى آشكار شدن حق در برابر باطل است و این جز با افرادى تحقق نمى‏پذیرد كه نزد خدا افضل و صحت عقیده آنها آشكار شده باشد و خود مأمون‏الباطن باشند.

و جهت دوم آن كه در این آیه جان على مثل جان رسول‏خدا شمرده شده است. ایشان از ابوبكر رازى معروف به جصاص نقل مى‏كند كه آیه مذكور دلالت دارد كه حسن و حسین دو پسر رسول‏خدا هستند و پسر دختر در واقع پسر انسان است و نیز از ابن ابى‏علان نقل مى‏كند كه این آیه دلالت دارد كه حسن و حسین در آن زمان مكلف بودند زیرا مباهله جز با بالغین جایز نیست . سپس شیخ به طرح سؤالى و پاسخ از آن مى‏پردازد، بدین تفصیل كه اگر بگویند حسن و حسین در آن زمان بالغ و مستحق ثواب نبودند پس چرا براى مباهله آورده شدند و اگر مستحق ثواب هم باشند، در میان صحابه افضل از همه نبودند، ما در پاسخ گوییم اصحاب ما معتقدند كه حسن و حسین در آن زمان مكلف و بالغ بودند زیرا بلوغ و عقل متوقف بر شرط خاصى نیست و لذا عیسى در گهواره سخن مى‏گفت و این دلالت دارد كه مكلف و عاقل بود و این مطلب از برخى ائمه اعتزال نیز نقل شده است؛ علاوه بر آن كه اصحاب ما گویند حسن و حسین افضل صحابه بعد از پدرشان بودند زیرا كثرت ثواب متوقف بر كثرت اعمال نیست بلكه كیفیت معرفت و اطاعت خدا و اقرار آنها به رسالت به گونه‏اى بوده كه هیچ كس در ثواب به مرتبه آنان نمى‏رسد . (105)

ایشان در جاى دیگر اضافه مى‏كند كه احضار دو طفل یعنى حسن و حسین‏علیهما السلام در واقعه مباهله بدان جهت نبود نسبت نزدیكى با رسول‏خدا داشتند وگرنه آن حضرت باید عباس و فرزند خردسال او را نیز مى‏آورد. اما كمى سن آنها منافات با كمال عقل آنها ندارد چون بلوغ جسمى كه شخص محتلم شود تنها حد تعلق احكام شرعى است و بعید نیست كه آن دو در آن سن كامل‏العقل بوده باشند. به نظر مشهور سن حسن در آن وقت بیشتر از 7 سال و سن حسین حدود هفت سال بوده است و كمال عقل آنها در این سن خود از امور خارق‏العاده‏اى است كه مختص به ائمه‏علیهم السلام مى‏باشد. (106)

شیخ طوسى تصریح مى‏كند كه مراد از «انفسنا» در آیه مباهله رسول‏خدا نیست زیرا شخص خود را دعوت نمى‏كند. با این حال ایشان در تفسیر آیه مذكور گویا اشكال خود را از یاد برده و فرموده است كه مراد از «انفسنا» نفس رسول‏خدا و نفس على‏علیه السلام است كه البته این سخن مخالف نظر مشهور علماى شیعه است و بیشتر با نظر مفسرین اهل سنت (107) توافق دارد و ظاهرا مبناى این سخن شیخ روایتى از امام باقر است كه در آینده در تفسیر آیه مباهله بدان اشاره خواهد شد.

شیخ طبرسى علاوه بر نقل مطالب فوق از شیخ طوسى اضافه مى‏كند كه مراد از «انفسنا» نمى‏تواند پیامبرصلى الله علیه وآله وسلم باشد بلكه خصوص على‏علیه السلام مراد است زیرا پیامبر داعى است و داعى غیر از مدعو است. (108)

علامه حلى در بیان افضلیت على نسبت به صحابه به وجوهى چند استدلال كرده است و از جمله آنها آیه مباهله است. ایشان گوید مفسرون اتفاق دارند كه مراد از «ابنائنا و نسائنا و انفسنا» در آیه شریفه حسن و حسین و زهراء و على‏علیهم السلام هستند و مراد از «انفس» خصوص على‏علیه السلام است و چون نفس على و نفس رسول‏خدا یكى نمى‏تواند باشد پس چیزى نمى‏ماند جز آن كه بگوییم مراد مساوات آن دو است و رسول‏خدا افضل از همه مردم است پس همینطور على‏علیه السلام. (109) و علامه شبیه همین كلام را در دو جاى دیگر نیز گفته است. (110)

فخر رازى در تفسیر خود آورده است كه در رى مردى را دیدم به نام محمودبن حسن حمصى كه معلم اثنى‏عشریها بود و گمان مى‏كرد كه على رضى‏الله عنه از همه انبیاء به جز محمدصلى الله علیه وآله وسلم برتر است. او مى‏گفت دلیل بر این مطلب آیه مباهله است آنجا كه آمده «و انفسنا و انفسكم» چرا كه مراد از «انفسنا» نفس محمدصلى الله علیه وآله وسلم نیست زیرا انسان دعوت‏كننده خود نیست بلكه مراد غیر اوست و همه اتفاق دارند كه آن غیر على‏بن ابى‏طالب رضى‏الله عنه است. پس آیه مذكور دلالت دارد كه نفس على همان نفس محمد است و نمى‏تواند مراد این باشد كه این نفس عین آن نفس است بلكه مراد آن است كه این نفس مثل آن نفس است و چنین چیزى اقتضاى برابرى در جمیع جهات را دارد. از این عموم در دو مورد دست برمى‏داریم یكى نبوت و دیگر علم و فضل پیامبر. چون ادله بسیارى گویاست كه محمدصلى الله علیه وآله وسلم پیامبر بود ولى على پیامبر نبود و نیز اجماع منعقد است كه پیامبر در فضل بر على پیشى گرفته بود. آنگاه در غیر این دو مورد آن عموم قرآنى حاكم است. اكنون گوییم اجماع داریم كه پیامبر افضل از همه انبیا بود پس به حكم ظهور آیه شریفه على نیز افضل از همه انبیا خواهد بود. همین شخص مى‏گفت مؤید استدلال به این آیه حدیث مقبول نزد موافق و مخالف است كه [رسول‏خدا فرمود:] «من اراد ان یرى آدم فى علمه و نوحا فى طاعته و ابراهیم فى خلته و موسى فى هیبته و عیسى فى صفوته فلینظر الى على‏بن ابى‏طالب» (111) این حدیث دلالت دارد كه آنچه در انبیا پراكنده بود همه در على جمع است. پس على افضل از همه انبیا به جز محمدصلى الله علیه وآله وسلم است.

سپس فخر رازى گوید شیعه از گذشته تا به حال به این آیه بر افضلیت على نسبت به صحابه استدلال مى‏كرده است. زیرا آیه دلالت دارد كه نفس على همچون نفس محمدصلى الله علیه وآله وسلم است جز در مواردى كه دلیل برخلاف آن دلالت كند و مى‏دانیم كه پیامبر افضل از همه صحابه بود پس باید على را نیز افضل از آنها دانست.

آنگاه فخر رازى در مقام پاسخ از گفتار شیعه بدین مقدار اكتفا مى‏كند كه چنان كه مسلمین بر افضل بودن محمدصلى الله علیه وآله وسلم نسبت به على اجماع دارند همچنین اجماع قبل از ظهور این آدم [یعنى محمودبن حسن حمصى‏] منعقد شده است كه هیچگاه غیر پیامبر بر پیامبر افضل نیست و همه اتفاق دارند كه على رضى‏الله عنه پیامبر نبود پس قطع پیدا مى‏كنیم كه چنان كه عموم آیه [یعنى افضلیت على بر همه‏] در مورد شخص پیامبر تخصیص خورده است، در حق سایر انبیا نیز تخصیص خورده است. (112)

در پاسخ فخر رازى باید گفت این چه اجماعى است كه صحابه بزرگ رسول‏خدا و اكثریت شیعه از آن بیرون است بلكه بهترین یاران رسول‏خدا و برگزیدگان این امت قبل از ظهور این آدم ـ یعنى فخر رازى ـ اجماع داشتند كه اگر رسول‏خدا را استثنا كنید على افضل از همه انبیا است. (113) بلكه خود فخر رازى ناخودآگاه به اجماع شیعه برخلاف اجماعى كه او ادعا مى‏كند اعتراف كرده است و در واقع ادعاى خود را نقض كرده است. (114)

فخر رازى به دلالت آیه مباهله بر صحت نبوت رسول‏خدا و یقین مسیحیان به حقانیت او نیز پرداخته است كه در این مختصر از آن صرف‏نظر مى‏كنیم. او علاوه بر اینها به نكات دیگرى در ذیل آیه مباهله توجه كرده است. از جمله آن كه مى‏پرسد: در خبر آمده است كه رسول‏خدا حسن و حسین را در مباهله با خود همراه كرد و با توجه به آن كه نزول عذاب بر فرزندان خردسال جایز نیست، این كار چه فایده‏اى داشت؟ و خود در پاسخ مى‏گوید عقوبت استیصال اگر بر قومى نازل شود همه آنها حتى فرزندان خردسال را نیز مى‏گیرد و این عقابى است براى بزرگسالان نه براى بچه‏ها بلكه براى بچه‏ها به منزله فرارسیدن عمر آنهاست و اگر پیامبر فرزندان خود را در مباهله داخل كرد به جهت آن بود كه فرزند عزیزتر از جان است و شاهدش آن است كه انسان خود را فداى فرزندش مى‏كند و آوردن آن حضرت فرزندان خود را بهترین دلیل بر صادق بودن او مى‏باشد و رسول‏خدا مى‏خواست مخالفین خود را بدین وسیله و به بهترین شیوه [از ادعاهاى باطل‏] باز دارد.

قاضى نورالله شوشترى در ذیل آیه مباهله فرموده است كه خداوند على‏علیه السلام را نفس محمدصلى الله علیه وآله وسلم قرار داده است و مراد از آن مساوات است و كسى كه اكمل و اولى بالتصرف است [یعنى شخص رسول‏خدا كه در غدیرخم از مردم اعتراف گرفت كه «الست اولى بالمؤمنین من انفسهم» ]مساوى او نیز اكمل و اولى بالتصرف است. (115) و این بهترین دلیل بر علو مرتبه على‏علیه السلام است و چه فضیلت از این بالاتر كه خدا پیامبر خویش را مأمور ساخته كه در دعا به وجود على‏علیه السلام استعانت جوید و بدو متوسل شود از این رو در آیه مباهله تعبیر به «نبتهل» شده است. اگر بگویند مراد از «انفس» در اینجا مردان هستند كه آن به معناى رسول‏خدا و على‏علیه السلام است و نمى‏توان گفت تعبیر «انفسنا» نشان مساوات على‏علیه السلام با پیامبر خدا است زیرا از ضررویات دین است كه هیچ فردى نمى‏تواند همتا و مساوى پیامبر خدا باشد و هركس چنین ادعایى كند از دین خارج است. محمدصلى الله علیه وآله وسلم پیامبر مرسل و خاتم انبیا و بالاترین پیامبر اولى‏العزم بود و این صفات همه در على‏علیه السلام مفقود است. آرى آیه مباهله فضیلت بزرگى براى على‏علیه السلام محسوب مى‏شود ولى دلالت بر امامت او ندارد.

در پاسخ گوییم رسول‏خدا برخلاف انتظار، همه خویشان و اصحاب خویش را براى مباهله جمع نكرد و تنها آن چهار تن را با خود آورد و این خود نشان مى‏دهد كه سایر مردم در مرتبه آنها نیستند و در قرب الى‏الله به پایه آنان نمى‏رسند. و ثانیا مساوات على‏علیه السلام با پیامبر خداصلى الله علیه وآله وسلم به معناى مساوات در درجه است نه در نبوت. شكى نیست كه شمرده شدن على‏علیه السلام به منزله نفس رسول‏خدا به معناى اتحاد آن دو به حقیقت نیست، بلكه مراد مساوات در امورى است كه مساوات در آنها ممكن است یعنى فضائل و كمالات زیرا این معنا نزدیكترین معانى به معناى حقیقى است و مى‏دانیم كه رسول‏خدا افضل از همه مردم است پس مساوى او نیز افضل خواهد بود.

و نیز مى‏توان گفت مراد از مساوات على‏علیه السلام با پیامبر مساوات در صفات نفسانى است و نبوت از صفات ذاتى و نفسانى نیست بلكه به معناى آن است كه شخص خاصى مخاطب به خطاب نبوت گردد. ولى اگر نبوت را از صفات ذاتى و نفسانى به شمار آورید كه مخاطب به تبلیغ گردیدن ناشى از آن است هیچ اشكالى ندارد كه این صفت و این درجه براى امیرالمؤمنین نیز حاصل باشد نهایت آن كه خصوصیت خاتمیت پیامبر اسلام مانع از آن است كه على‏علیه السلام نیز بدان شكل مخصوص مخاطب به خطاب تبلیغ گردد و اسم پیامبر شرعا بر او اطلاق گردد. و اتفاقا این سخنى است كه دورتر از سخن اهل سنت نیست كه نقل كرده‏اند پیامبر خدا در شأن ابوبكر فرمود «انا و ابوبكر كفرسى رهان» (116) و در شأن عمر فرمود «لو كان بعدى نبى لكان عمربن الخطاب».

نكته دیگر آن كه گرچه آیه مذكور به صراحت دلالت بر امامت على‏علیه السلام ندارد ولى دلالت بر عصمت و افضلیت او دارد و عصمت و افضلیت از شرایط و لوازم امامت است. صاحب مواقف گفته است كه شیعه در بیان افضلیت على‏علیه السلام دو مسلك دارند نخست آن كه به ادله‏اى كه اجمالا بر افضیلت على‏علیه السلام دلالت دارد مثل آیه مباهله و خبر طیر (117) ، تمسك شود و دوم آن كه به ادله‏اى كه تفصیلا بر افضلیت على‏علیه السلام دلالت دارد تمسك شود مانند آن كه گفته شود كه تمام فضایلى كه در صحابه به طور متفرق دیده مى‏شود از علم و ... همه در على‏علیه السلام جمع شده بود. سپس صاحب مواقف در برابر استدلالات شیعه مناقشاتى كرده است از جمله آن كه على‏علیه السلام نسبت به خلفاء ثلاثه افضل نیست بلكه اولویت و افضلیت خلفاء چهارگانه به ترتیب خلافت آنهاست و دست كم على‏علیه السلام با آنان مساوى در فضل است و بر فرض آن كه على‏علیه السلام افضل باشد ما قطع نداریم كه امامت مفضول با وجود فاضل صحیح نباشد.

ما در پاسخ صاحب مواقف مى‏گوییم كه اگر آیه مباهله دلالت بر افضیلت على‏علیه السلام كند، شكى نیست كه دلالت بر امامت او دارد چرا كه قرآن مى‏گوید «افمن یهدى الى الحق احق أن یتبع امن لایهدى الا ان یهدى» (یونس/ 35) و گویا قرآن در این زمینه داورى را بر عهده عقل سلیم و فطرت پاك انسانها گذاشته است كه آیا پیروى از كسانى كه در علوم و فضائل خود بى‏نیاز از تعلیم دیگران هستند، شایسته‏تر است یا پیروى از آنان كه راه به جایى نمى‏برد مگر آن كه دست آنها در دست هدایتگرى باشد. پس چگونه كسانى كه مى‏گفتند «اقیلونى فلست بخیركم و على فیكم» یا مى‏گفتند «كلكم افقه من عمر حتى المخدرات تحت الحجال» و «لولا على لهلك عمر» شایسته امامت مى‏باشند و مى‏توانند هادى خلق به سوى حق باشند. چه رسد كه در مقام مقایسه با على‏علیه السلام قرار گیرند. (118)

بغوى در معالم التنزیل چون به آیه مباهله رسیده است اعتراف مى‏كند كه رسول‏خدا در پى نزول این آیه بیرون آمد در حالى كه همراه او حسنین و فاطمه و على بود ولى در تفسیر «انفسنا» گفتارى قابل تأمل دارد. او مى‏گوید از «انفسنا» رسول‏خدا خودش و على را قصد كرده است و در توجیه این امر كه چگونه مى‏توان شخص دیگرى را نفس خویشتن شمارد، گوید كه عرب پسر عموى هر كسى را نفس آن كس مى‏نامد و شاهدش آیه شریفه است «ولاتلمزوا انفسكم» كه مراد برادران دینى باشد و برخى گفته‏اند كه این واژه به طور عموم همه مسلمانان را مى‏گیرد . (119)

و در پاسخ بغوى باید گفت چگونه رسول‏خدا مى‏تواند هم داعى و هم مدعو به همین دعوت خود باشد پس مقصود از «انفسنا» رسول‏خدا و على‏علیه السلام، هر دو نیست. و نیز باید از او پرسید كه اولا چه شاهدى است كه در لغت عرب از پسر عمو به «انفسنا» تعبیر مى‏كنند و ثانیا بر فرض كه چنین باشد مجرد استعمال ثابت مى‏شود و استعمال اعم از حقیقت و مجاز است و ما نمى‏گوییم كه على حقیقة نفس رسول‏خداست بلكه این تنزیل است و ثالثا همین كه خداوند رسول خویش را مأمور داشته كه على را همراه خود بیاورد به عنوان این كه پسر عموى رسول‏خداست كافى بر اثبات فضیلت على است و اگر مراد از «انفسنا» عموم مسلمانان باشند باز باید پرسید پس چرا رسول‏خدا تنها على را برگزید و به مصاحبت خویش اختصاص داد. سرانجام بغوى باید بپذیرد كه عمل رسول‏خدا بهترین قرینه بر تعیین مصداق «انفسنا» است حتى اگر مفهوم آن را شامل حال همه مسلمانان قرار دهیم و آن واقعیت خارجى كه همه و از جمله خود بغوى حكایت كرده‏اند بهترین شاهد است كه لااقل در اصطلاح قرآن على نفس رسول‏خدا به حساب آمده است . علامه مجلسى در ذیل حدیث مناشده كه در آنجا على‏علیه السلام براى اثبات شایستگى خود و فضل همسر و فرزندانش به تعبیرات وارد در آیه مباهله استشهاد مى‏كند، چنین فرموده است : اگر مى‏بینیم كه رسول‏خداصلى الله علیه وآله از میان خویشاوندان خود تنها على و فاطمه و حسنین را همراه خود كرد، نه عباس و عقیل و جعفر و دیگران را یا به جهت آن بود كه اینان بعد از خود پیغمبر نزدیكترین افراد به خدا بودند و از این جهت در دعا و نفرین بر دشمن خود تنها بدانان مدد جست و یا از این جهت كه اینان نزد او عزیزترین مردم بودند و رسول‏خدا براى اظهار اعتقاد خویش به حقانیتش، آنها را در معرض مباهله قرار داد. و از این كار باكى نداشت و روشن است كه محبت رسول‏خدا به خاطر امور دنیوى و از جنبه بشرى نبوده است سیره رسول‏خدا نشان مى‏دهد كه او چگونه بعضى نزدیكان و خویشان خود را دشمن مى‏داشت و با آنان مى‏جنگید و در مقابل برخى افراد را كه حسب و نسبى با او نداشتند و دور بودند به‏خود نزدیك مى‏داشت چون از اولیاء خدا بودند، همان گونه كه سید ساجدین [در دعاى دوم از صحیفه سجادیه‏] مى‏گوید «و والى فیك الابعدین و عادى فیك الاقربین» و از همین روست كه مخالفین ما براى اثبات فضیلت ابوبكر به حدیث ساختگى خودشان استدلال كرده‏اند كه رسول‏خداصلى الله علیه وآله فرمود «لو كنت متخذا خلیلا لاتخذت ابابكر خلیلا» یعنى اگر من مى‏خواستم دوستى صمیمى براى خود برگزینم البته ابوبكر را دوست صمیمى خود برمى‏گزیدم. پس اگر دوستى و محبت رسول‏خدا به جهت اغراض دنیوى باشد پس چگونه اهل سنت مى‏خواهند با این حدیث فضیلت ابوبكر را ثابت كنند. ناچار باید بگوییم دوستى رسول‏خدا نسبت به على و فاطمه و حسنین به جهت آن بوده كه اینان محبوبترین انسانها نزد خدا و نزدیكترین افراد به خدا بودند پس افضل از دیگران بودند و جلو افتادن دیگران بر آنان قبیح بود. ونیز چون ثابت شده كه تنها على‏علیه السلام است كه در این آیه به عنوان نفس رسول‏خدا اراده شده است و از سویى اتحاد حقیقى این دو وجود نمى‏تواند مراد باشد پس نزدیكترین معناى مجازى را باید گرفت یعنى این كه این دو شخصیت در تمام صفات و كمالات مشتركند به جز مسأله نبوت كه دلیل خاص بر عدم اشتراك آن داریم، و از جمله آن صفات و كمالات وجوب اطاعت و ریاست بر همه است و تازه اگر از این سخن نیز تنزل كنیم معناى مجازى شایع در موارد به كارگیرى چنین تعبیرى آن است كه مردى نزد دیگرى بسیار عزیز باشد و چون جان او به شمار آید، همین مقدار نیز براى اثبات افضلیت و امامت على‏علیه السلام كافى است. (120)

در تكمیل بیان مرحوم علامه مجلسى مناسب است به نكته‏اى كه بعضى معاصرین گفته‏اند، اشاره شود. ما این نكته را به بیان خود چنین بازگو مى‏كنیم:

اقدام رسول‏خدا به مباهله به همراهى على و فاطمه و حسن و حسین به لحاظ نتیجه چهار حالت مى‏توانست داشته باشد یا عذاب بر هر دو گروه نازل مى‏شد و هر دو طرف هلاك مى‏شدند، یا دعاى هیچكدام مؤثر واقع نمى‏شد و هر دو طرف از نظرها مى‏افتادند، یا دعاى اهل نجران به استجابت مى‏رسید و دعاى پیغمبر و اهل بیت او مورد قبول قرار نمى‏گرفت و یا عكس صورت سوم تحقق پیدا مى‏كرد. سه صورت اول نتیجه‏اش شكست پیغمبر و اهل بیت او بود و تنها صورت چهارم از صدق ادعاى او پرده برمى‏داشت با این حال مى‏بینیم در صحنه‏اى كه بیشترین احتمالات از ناموفق بودن او حكایت داشت و تنها یك احتمال براى موفقیت او وجود داشت، پیغمبر و اهل بیت او با اطمینان و آرامش و بدون هیچ اضطراب و واهمه وارد شدند و این نشان از كمال یقین آنها به مرام خود بود. (121)

دوازده نكته در تفسیر آیه مباهله

اكنون كه زوایاى تاریخى و مباحث كلامى مطرح در اطراف واقعه مباهله روشن شد، باید نگاهى دقیق به آیه مباهله بیافكنیم و نكاتى را در جهت تكمیل مباحث گذشته استخراج كنیم. بیشتر نكاتى را كه ما در اینجا به نقل از دو تن از مفسیرین معاصر مى‏آوریم در سخن دیگر مفسرین نیز دیده مى‏شود ولى تكیه بر سخن متأخرین به جهت آن است كه با اشراف به منابع پیشین شكل گرفته است علاوه بر آن كه نباید جایگاه ویژه تفسیر المیزان را در پرداختن به ابعاد واقعه مباهله نادیده گرفت.

نكته اول: «الحق من ربك» یعنى حق از خداى سبحان نشأت مى‏گیرد خواه در جریان عیسى و آدم‏علیهما السلام و خواه در جریان اصل نبوت و رسالت و خواه در مسائل دیگر. آنگاه «فمن حاجك فیه» یعنى اگر كسى با تو در این حق كه مصداقش در جریان مباهله، عیساى مسیح و نبوت و رسالت توست، احتجاج كرد، مى‏توانى با او مباهله كنى. از این آیه كریمه مى‏توان استفاده كرد كه مباهله معجزه باقیه پیغمبر خاتم است و اختصاصى به ترسایان نجران ندارد بلكه هر شأنى از شئون دین كه حق محض است اگر در نشئه صدور و ظهور مورد انكار كسى قرار گیرد راه مباهله همچنان باز است. بنابراین اگر ضمیر «فیه» به عیسى‏علیه السلام برنگردد بلكه به حق بازگردد، چه این كه مرجع در این فرض نزدیكتر است، مباهله به عنوان معجزه خالد تثبیت مى‏گردد. (122)

نكته دوم: «فلاتكن من الممترین» یعنى شك در حریم تو راه ندارد نه این كه شك دارى و با این برهان زایل مى‏شود. پس مفاد این نهى در حقیقت دفع شك است نه رفع آن. رسول‏خداصلى الله علیه وآله با افاضات الهى به علم‏الیقین و بالاتر از آن به عین‏الیقین و بالاتر از آن به حق الیقین رسید و خداوند درباره نحوه علم او فرمود «علمك مالم تكن تعلم». (123)

نكته سوم:

«ان مثل عیسى عند الله كمثل آدم»

نوعى برهان منطقى است كه حتى براى منكرین وحى نیز حجت است و نتیجه این برهان حصول علم است (124) و آنگاه كه مى‏فرماید

«فمن حاجك فیه من بعد ما جائك من العلم»

این علم نسبت به رسول‏خداص علم حصولى نیست بلكه علم شهودى و تردیدناپذیر است كه محصول عمل صالح است و نیز اعمال صالح را بناچار دنبال خود دارد علم شهودى مربوط به عقل عملى است و حكیمان متأله درجات عقل عملى را چنین ترسیم كرده‏اند: تجلیه، تخلیه، تحلیه و فنا . اینها مراتب عقل عملى است یعنى پایان عمل صالح شهود حقایق است و این مشاهده عین عمل است هرچه به جهان وحدت نزدیك مى‏شویم ارتباط علم و عمل قوى‏تر مى‏شود و تا جایى مى‏رسند كه یكى مى‏شوند. به هر حال علمى كه خدا به پیغمبر خود داد علمى نبود كه قابل انتقال باشد این علم كسبى نیست كه كسى دنبال آن برود بلكه موهبت الهى است. حال اگر آنها با این برهان كه از وجدان و یافت شهودى تو نشأت مى‏گیرد توجیه نشدند آنها را به مباهله دعوت كن. (125)

نكته چهارم: در تعبیر قرآن به «ندع ابنائنا» باید توجه داشت كه مراد از ضمیر متكلم مع‏الغیر در «ندع» غیر از ضمیر متكلم مع‏الغیر در «ابنائنا» است در مورد اول مجموع دو طرف متخاصم از مسلمان و مسیحى مقصود است و در مورد دوم نظر به جانب مسلمانان است. و در واقع رعایت نوعى ایجاز لطیف در كلام شده است و تقدیر كلام چنین است: «ندع الابناء و النساء و الانفس فندعو نحن ابنائنا و نسائنا و انفسنا و تدعون انتم ابنائكم و نسائكم و انفسكم». (126)

نكته پنجم: در این واقعه گرچه گفتگو و نزاع میان رسول‏خدا و رجال نصارى بوده است ولى تعمیم این دعوت به فرزندان و زنان و همراه ساختن هر یك از دو گروه عزیزان خود را براى آن است كه صاحب ادعا اطمینان خود را به راستى ادعایش ثابت كند چراكه هر انسانى به طور طبیعى نسبت به فرزندان و زنان خود محبت و شفقت دارد و همواره تلاش مى‏كند كه هر خوف و خطرى را از آنان دور سازد و خود را سپر بلاى آنها سازد و لذا مى‏بینید كه در تعبیر قرآن «ابنائنا» مقدم بر «نسائنا» شده است؛ چون انسان در میان نزدیكان خود بیش از همه به فرزندان خود عنایت و توجه دارد. پس اگر صاحب ادعایى اهل و عیالات خود را به صحنه‏اى آورد كه در آن انتظار وقوع عذاب براى دروغگویان است، البته درستى ادعایش ثابت خواهد شد. از اینجا مى‏توان نادرستى سخن برخى مفسرین (127) را فهمید كه گفته‏اند مراد آن است كه «ندع نحن ابنائكم و نسائكم و انفسكم و تدعو انتم ابنائنا و نسائنا و انفسنا» چون ما گفتیم كه آمدن هر طرف با عزیزان خود براى اثبات ادعایش نتیجه‏بخش‏تر است. (128)

نكته ششم: صحیح بودن تعبیر قرآن به

«ندع ابنائنا و ابنائكم و نسائنا و نسائكم...»

متوقف بر آن نیست كه هر طرف جمع زیادى از فرزندان و زنان را همراه خویش سازد بلكه مقصود آن است كه در میان فرزندان و زنان و آنان كه به منزله جان انسان هستند، هر طرف كسانى را همراه خود بیاورد كه عشق و محبت او به آنان گواهى صدق ادعایش باشد. و به اتفاق مفسرین و شهادت تاریخ و روایات بسیار رسول‏خدا براى مباهله حاضر شد ولى با او جز على و فاطمه و حسنین‏علیهم السلام كسى همراه نبود. و نمى‏توان گفت او با این كار خویش فرمان خدا به «ندع ابنائنا...» را امتثال نكرد و كم نیست مواردى كه لفظ قرآن عام است ولى مصداق آن به حسب شأن نزول خاص است. مانند

«الذین یظاهرون من نسائكم ما هن امهاتم» (مجادله، 2)

«لقد سمع‏الله قول الذین قالوا ان الله فقیر و نحن اغنیاء» (آل عمران، 181)

«یسألونك ماذا ینفقون قل العفو» (بقره، 219)

كه همه به لفظ جمع آمده است ولى مصداق آن مفرد است. (129)

جریان مفهوم غیر از مصداق است. پیغمبر خاتم در خارج پسرانى غیر از حسن و حسین و دخترى غیر از فاطمه نداشت كه داراى علم شهودى باشد و صاحب دعوا و دعوت و دعایش مستجاب باشد . از جمله مواردى كه در قرآن لفظ جمع بكار رفته است و در خارج بیش از یك مصداق ندارد آیه شریفه

«انما ولیكم الله و رسوله و الذین آمنوا...» (مائده، 55)

است. در این قبیل موارد جمع در معناى فرد استعمال نشده است بلكه جمع در مفهوم عام خودش استعمال شده است لیكن در خارج بیش از یك فرد براى آن محقق نشده است. (130)

نكته هفتم: «نساء» اگر در برابر رجال قرار گیرد به معناى همسران است و اگر در برابر «ابناء» واقع شود به معناى دختران است مانند «یذبحون ابنائكم و یستحیون نساءكم». (بقره، 49).

مأمون به امام هشتم عرض كرد دلیل شما بر خلافت على‏بن ابى‏طالب چیست؟

آن حضرت فرمود به شهادت «انفسنا» كه مراد از آن على‏علیه السلام است كه به منزله جان رسول‏خدا است. مأمون گفت «لولا نسائنا» یعنى منظور از «انفسنا» باید رجال باشد به قرینه آمدن «نسائنا» و حضرت در جواب او فرمود «لولا ابنائنا» یعنى «انفسنا» در مقابل «نسائنا» اگر تنها بود چنین مى‏گفتیم اما «نسائنا» در مقابل «ابنائنا» است. (131)

نكته هشتم: بهله و ابتهال در «ثم نبتهل» مطلق ذكر شده است، با آن كه مقصود تضرع به پیشگاه خداوند است. و این اطلاق به جهت آن است كه به طور طبیعى انسان به حضور كسى ابتهال مى‏كند كه زمام امور را بدست دارد و تواناى مطلق براى رفع نیازهاست. (132)

نكته نهم:

«فنجعل لعنةالله على الكاذبین»

یعنى ابتهال ما را آنقدر به خدا نزدیك مى‏كند كه ما مظاهر كار خدا خواهیم شد و واسطه از میان برداشته مى‏شود. دیگر نمى‏گوییم خدا لعن را به صورت عذاب بر اینها نازل كن بلكه خودمان به مقام جعل عذاب مى‏رسیم. چون جعل عذاب صفت فعل است و اگر كسى به مقام ولایت رسید مظهر فعل خدا مى‏شود یعنى در مقام فعل، خدا كار را با دست او انجام مى‏دهد.

نكته دهم: مقصود از «الكاذبین» همان دروغگویانى هستند كه در عالم خارج در یكى از دو طرف قرار گرفته‏اند. یك طرفى كه گوید لا اله الا الله و عیسى عبده و رسوله و طرف دیگرى كه گوید ان الله ثالث ثلاثة و یا گوید عیسى ابن‏الله و یا گوید عیسى همان خداست. نكته مهم و درخور توجه آن است كه «الكاذبین» به صیغه جمع آمده است نه «الكاذب» به‏صورت مفرد . و این نشان مى‏دهد كه چنان كه در طرف مسیحیان جمعى بودند كه ادعایى داشتند در طرف مسلمانان نیز جمعى بودند كه ادعایى برخلاف آنها داشتند و این تنها رسول‏خدا نبود كه در صف حق در مقابل آنان قرار گرفته بود بلكه همراهان او نیز شریك در ادعاى توحید و عبودیت عیسى بودند و اساسا صدق و كذب در جایى تحقق مى‏یابد كه امكان مطابقت یا عدم مطابقت ادعایى با واقع در میان باشد و اگر همراهان رسول‏خدا مى‏خواستند تنها نظاره‏گر این درگیرى باشند و خود هیچگونه دخالتى نداشته باشند تعبیر قرآن در حق آنان درست نخواهد آمد. (133) پس تعبیر به

«نجعل لعنة الله على الكاذبین»

قرینه است كه همراهان رسول‏خدا تماشاگر صحنه مباهله نبودند بلكه گزارشگر حقایق بودند . زیرا گزارشگر است كه مى‏تواند صادق یا كاذب باشد و در غیر این‏صورت نه صادق خواهد بود و نه كاذب. البته رسالت و نبوت مخصوص رسول گرامى اسلام است ولى ولایت الهى مشترك بین همه آنهاست. و چون همراهان رسول‏خدا مانند خود آن حضرت ولایت دارند گزارشگر غیب هستند، به خدا ایمان مى‏آورند و از آنجا خبر دارند و خبر مى‏دهند و مدعى هستند و دعایشان هم مستجاب است. (134) و این نكته گویاى برجسته‏ترین و بالاترین منقبت براى اهل پیغمبر است. هم چنان كه انتخاب حسن و حسین از میان جمع فرزندان به عنوان فرزندان رسول‏خدا و انتخاب فاطمه زهرا س از میان جمع زنان به عنوان تنها زنى كه از هر جهت نسبت او به رسول‏خدا تمام است و انتخاب على‏علیه السلام از میان جمع مردان به عنوان مردى كه مى‏تواند جان رسول‏خدا به شمار آید، خود شاهدى بر مقام و منزلت اهل‏بیت است. (135)

نكته یازدهم: هرگز نمى‏توان گفت حضور این چهارتن از میان جمع مردان و زنان و فرزندان مسلمانان به عنوان نمونه بوده است چراكه در این صورت باید رسول‏خدا دست كم دو مرد (136) و سه زن و سه فرزند همراه خود مى‏آورد تا به كارگیرى صیغه جمع عربى كه كمترین مرتبه آن سه فرد است توجیه داشته باشد. ناگزیر باید گفت رسول‏خدا تنها این چهار تن را حاضر كرد چون در عالم خارج به جز آنها كسى دیگر یافت نشد كه شایسته همراهى او در این دعوت و این ادعا باشد و او در مقام امتثال جز اینان مصادیقى نیافت. پس احضار این چهار تن از باب اختصاص و انحصار است نه از باب نمونه. (137)

نكته دوازدهم: اگر بخوبى در این ماجرا تأمل كنیم مى‏بینیم كه بحث و گفتگوى مسیحیان با رسول‏خدا از آن رو بوده كه او خود را پیامبر الهى و سخنش را مستند به وحى مى‏دانست اما دیگر پیروان او و جماعت مسلمانان از این نظر كه بدو ایمان آورده بودند اصلا طرف بحث و گفتگوى مسیحیان نبودند بنابراین اگر رسول‏خدا كسانى را همراه خود كرد معلوم مى‏شود كه آنان نیز طرف این درگیرى بودند و ادعاى رسول‏خدا ادعاى آنان نیز بود و در صورت دروغگو بودن مانند رسول‏خدا خود را در معرض نزول عذاب مى‏دانستند پس نباید كسى همراه رسول‏خدا در این صحنه باشد جز آن كه شریك دعوت اوست نه آنان كه به ادعاى رسول‏خدا ایمان آورده‏اند و طبعا كسانى كه دعوت رسول‏خدا آنان را به مدینه كشانده است با هر كسى كه صاحب این دعوت است كار دارند، چه رسول‏خدا و چه همراهان او و با عنایت به كلمه «الكاذبین» این نكته بیشتر روشن مى‏شود. ولى باید توجه داشت كه این مطلب به معناى آن نیست كه همراهان رسول‏خدا در امر نبوت با او شریك هستند بلكه یعنى در دعوت و تبلیغ كه از شؤون و لوازم نبوت است با او شریكند و این خود منصب و مقامى بزرگ است كه هر كس نمى‏تواند عهده‏دار آن باشد . (138)


دوشنبه 8 آذر 1389

مباهله در قطعاتى از شعر عرب

   نوشته شده توسط: دل نوشته    نوع مطلب :حکیمانه ،اسلامی ،دانستنیها ،

استناد به شعر شاعران نامدار عرب كه در قرون اولیه مى‏زیسته‏اند همچون استناد به كلام مورخین بزرگ بلكه گاه قوى‏تر از آن است؛ خصوصا آن گاه كه شعر آنها بر زبانها رائج و دارج و در اذهان عامه مردم ثبت شده باشد. چرا كه برخى اشعار بازگوكننده رویدادى مهم در تاریخ اسلام و مقطعى حساس از تاریخ مسلمانان است و چه بسیار حماسه‏ها كه در قالب قصیده‏ها براى همیشه در خاطره‏ها جاودان مانده است. و ما مى‏بینیم كه شاعران تواناى شیعى مسلك كه همواره درصدد بودند هر فضیلتى و هر منقبتى از فضائل و مناقب اهل بیت را در آینه شعر منعكس سازند، چون به واقعه مباهله رسیده‏اند، به وجد آمده و از اتحاد جان پیغمبر و على سخن گفته‏اند پس باید در اینجا به نمونه‏هایى از اشعار این شاعران كه موقعیت و مكانت خاص اجتماعى‏شان پشتوانه شعر آنهاست اشاره شود.

ابوالحسین على‏بن محمدبن جعفر الكوفى الحمانى المعروف «بالأفوه» شاعر قرن سوم كه چون مناقب امیرالمؤمنین على‏علیه السلام را به نظم مى‏آورد بدینجا مى‏رسد:

وانزله منه على رغمة العدى

كهارون من موسى على قدم الدهر

فمن كان فی اصحاب موسى و قومه

كهارون لازلتم على ظلل الكفر

و آخاهم مثلا لمثل فاصبحت

اخوته كالشمس ضمت الى البدر

فآخى علیا دونكم و أصاره

لكم علما بین الهدایة و الكفر

و انزله منه النبى كنفسه

روایة ابرار تأدت الى البشر

فمن نفسه منكم كنفس محمد

الا بأبى نفس المطهر الطهر

و به گفته صاحب الغدیر دو بیت آخر به حدیثى اشاره دارد كه نسائى در كتاب خصائص خود به نقل از ابوذر آورده است كه رسول‏خداصلى الله علیه وآله وسلم فرمود «لینتهین بنو ولیعة او لأبعثن علیهم رجلا كنفسى ینفد فیهم امرى...» (177)

صاحب‏بن عباد شاعر معروف قرن چهارم در قصیده‏اى فضائل امیرالمؤمنین على‏علیه السلام را چنین برمى‏شمارد:

و كم دعوة للمصطفى فیه حققت

و آمال من عادى الوصى خوائب

فمن رمد آذاه جلاه داعیا

لساعته و الریح فی الحرب عاصب

و من سطوة للحر و البرد دوفعت

بدعوته عنه و فیها عجائب

و فى اى یوم لم یكن شمس یومه

اذا قیل هذا یوم تقضى المآرب

أفى خطبة الزهراء لما استخصه

كفاء لها و الكل من قبل طالب

أفى الطیر لما قد دعا فأجابه

و قد رده عنه غبى موارب

أفى رفعه یوم التباهل قدره

و ذلك مجد ما علمت مواظب

أفى یوم خم اذ اشاد بذكره

و قد سمع الایصاء جاء و ذاهب (178)

و نیز از اوست:

قالت فمن ذا قسیم النار یسهمها؟

فقلت من رأیه أذكى من الشعل

قالت فمن باهل الطهر النبى به؟

فقلت تالیه فی حل و مرتحل

قالت فمن شبه هارون لنعرفه؟

فقلت من لم یحل یوما و لم یزل (179)

ابوالقاسم زاهى شاعر شیعى قرن چهارم در شعر خود آورده است:

لایهتدى الى الرشاد من فحص

الا اذا والى علیا و خلص

ولایذوق شربة من حوضه

من غمس الولا علیه و غمص

ولا یشم الروح من جنانه

من قال فیه من عداه و انتقص

نفس النبى المصطفى و الصنو وال

خلیفة الوارث للعلم بنص (180)

ابوعلى تمیم شاعر شیعى قرن چهارم در ضمن قصیده‏اى كه در پاسخ عبدالله‏بن معز سرود و تفضیل عباسى‏ها بر علویین را انكار كرد، چنین آورد:

من له قال لا فتى كعلى

لا ولا منصل سوى ذو الفقار

و بمن باهل النبى أأنتم

جهلاء بواضح الأخبار؟

أبعبد الإله ام بحسین

وأخیه سلالة الأطهار

یا بنى عمنا ظلمتم و طرتم

عن سبیل الانصاف كل مطار (181)

ابومحمد عونى شاعر شیعى مسلك قرن چهارم در قصیده «مذهبه» خود چنین سروده است:

و سائل عن العلى الشأن

هل نص فیه‏الله بالقرآن

بانه الوصى دون ثان

لاحمد المطهر العدنانى؟

فاذكر لنا نصا به جلیا

اجبت یكفى خم فى النصوص

من آیة التبلیغ بالمخصوص

و جملة الاخبار و النصوص

غیر الذى انتاشت ید اللصوص

و كتمته ترتضى امیا

....................

أما سمعت خبر المباهلة؟

اما علمت انها مفاضلة؟

بین الورى فهل رأى من عادله

فى الفضل عند ربه و قابله؟

و لم یكن قربه نجیآ (182)

و نیز از اوست

و الحقه یوم البهال بنفسه

بامر اتى من رافع السموات

فمن نفسه منكم كنفس محمد

بنى الافك و البهتان و الفجرات (183)

ابن‏حماد عبدى شاعر معروف قرن چهارم در یكى از غدیریات خود چنین آغاز كرده است.

ألاقل لسلطان الهوى كیف اعمل

لقد جار من اهوى و انت المؤمل

و سپس در اثناء این قصیده آورده است:

اما قال فیه احمد و هو قائم

على منبر الأكوار و الناس نزل؟

على اخى دون الصحابة كلهم

به جاءنى جبریل ان كنت تسأل

على بامرالله بعدى خلیفة

وصیى علیكم كیف ما شاء یفعل

ألا ان عاصیه كعاصى محمد

و عاصیه عاصى‏الله و الحق اجمل

الا انه نفسى و نفسى نفسه

به النص أنبا و هو وحى منزل

.............

و در قصیده‏اى دیگر كه فضائل امیرالمؤمنین را برشمرده است به نزول آیه مباهله در حق او چنین اشاره كرده است:

و سماه فى الذكر نفس الرسول

یوم التباهل لما خشع

و یوم المواخاة نادى به

اخوك انا الیوم بى‏فارتفع

و یوم اتى الطیر لما دعا

النبى الإله و ابدى الضرع

و باز در مقام مدح آن حضرت در سروده‏اى دیگر چنین آغاز كرده است:

لعمرك یا فتى یوم الغدیر

لأنت المرء اولى بالامور

و انت اخ لخیر الخلق طرا

و نفس فى مباهلة البشیر (184)

و نیز از اوست:

الله سماه نفس احمد فى

القرآن یوم البهال اذ ندبا

فكیف شبهه بطائفة

شبهها ذو المعارج الخشبا (185)

و نیز:

و سماه رب العرش فى الذكر نفسه

فحسبك هذا القول ان كنت ذا خبر

و قال لهم هذا وصیى و وارثى

و من شد رب العالمین به أزرى

على كزرى من قمیصى اشارة

بان لیس یستغنى القمیص عن الزر (186)

و حسن ختام این مقال را سروده حكیم سنائى قرار مى‏دهیم كه فرمود:

مرتضائى كه كرد یزدانش

همره جان مصطفى جانش

هر دو یك قبله و خردشان دو

هر دو یك روح كالبدشان دو

دو رونده چو اختر گردون

دو برادر چو موسى و هارون

هر دو یك در ز یك صدف بودند

هر دو پیرایه شرف بودند

تا نبگشاد علم حیدر در

ندهد سنت پیمبر بر


دوشنبه 8 آذر 1389

جریان مباهله

   نوشته شده توسط: دل نوشته    نوع مطلب :اسلامی ،حکیمانه ،دانستنیها ،

دیدار در مدینه

هیئت نصاراى نجران متشكل از چهل یا شصت یا هفتاد نفر به مدینه رسیدند (44) ولى قبل از ورود به شهر آن چنان خود را آراسته بودند كه توده مسلمان فریفته ظاهر آنان شدند. (45) آنان بدین وسیله مى‏خواستند عظمت و شكوه مسیحیت را به رخ مسلمانان بكشند و بر آنها فخر كنند.

بزرگان این هیئت را چنین نام برده‏اند ابوحارثةبن علقمة كه اسقف اعظم اهالى نجران بود و عاقب كه اسم او عبدالمسیح بود و سید كه اسم او ایهم بود. (46)

به نقلى در بدو ورود یهودیان مدینه با آنها به سخن نشستند و هر كدام از دو گروه دیگرى را نفى مى‏كرد و آیه شریفه

«و قالت الیهود لیست النصارى على شى‏ء و قالت النصارى لیست الیهود على شى‏ء» (بقره/ 113)

در شأن آنان نازل شد. (47)

پیامبر خدا از نماز عصر فارع شده بود كه به مسجد آن حضرت وارد شدند و براى آن حضرت هدایایى نیز آورده بودند كه برخى را پذیرفت و برخى را رد كرد. (48) همین زمان وقت نماز آنان فرا رسیده بود پس ناقوس نواختند (49) و رو به سوى مشرق در مسجد پیامبر عبادت خویش را به جاى آوردند و رسول‏خدا اجازه نداد كسى مزاحم آنان شود. (50) به نقلى پیغمبر سه روز آنان را به حال خود گذاشت تا رفتار او بخوبى ببینند و با نشانه‏هایى كه در كتب مقدس به آنان رسیده بود تطبیق دهند. (51) و به نقلى دیگر چون به مسجد رسول‏خدا آمدند و به آن حضرت سلام كردند. از آنان روى گردانید و سخنى نگفت. پس به سراغ عثمان و عبدالرحمن‏بن عوف كه از سابق با آنها آشنا بودند رفتند و چاره‏جویى كردند و آن دو مسیحیان را به خدمت على‏علیه السلام آوردند چون مى‏دانستند كه تنها على است كه مى‏داند كه چرا پیامبر پاسخ آنها را نمى‏دهد. على‏علیه السلام به آنها گفت این انگشترهاى طلا و این جامه‏هاى حریر را از تن بدر آورید تا رسول‏خدا شما را بپذیرد. چون توصیه على‏علیه السلام را عمل كردند و خدمت آن حضرت آمدند جواب سلام آنها را داد و فرمود قسم به آن خدایى كه مرا به راستى فرستاده است در مرتبه اول كه نزد من آمدید شیطان با شما همراه بود و من بدین خاطر پاسخ شما را ندادم (52) در این مرتبه مسیحیان نجران با آن حضرت به بحث و مناظره نشستند و مسائلى چند از آن حضرت پرسیدند و ظاهر این است كه تنها ابوحارثه و سید و عاقب طرف سخن آن حضرت بودند. (53) از آن حضرت پرسیدند نظر شما درباره بزرگ ما حضرت مسیح چیست. پیغمبر فرمود او بنده خدا بود كه او را برگزید و به‏خود مخصوص گردانید. پرسیدند آیا براى او پدرى سراغ دارى كه از او به وجود آمده باشد؟ حضرت فرمود وجود او به سبب زناشویى نبوده تا پدرى داشته باشد . پرسیدند پس چگونه مى‏گویى كه او بنده آفریده شده خدا بود با این كه تو تاكنون بنده آفریده شده‏اى ندیده‏اى جز این كه از راه زناشوئى به وجود آمده و داراى پدر مى‏باشد . اینجا بود كه خداوند پاسخ آنها را داد و آیاتى از سوره آل‏عمران بر پیغمبر نازل شد كه «ان مثل عیسى عندالله كمثل آدم خلقه من تراب ثم قال له كن فیكون * الحق من ربك فلا تكن من الممترین * فمن حاجك... على الكاذبین» پس پیغمبر خدا آنان را به مباهله دعوت كرد و فرمود كه خداوند به من خبر داد كه پس از مباهله هر كسى كه بر باطل است عذاب بر او نازل خواهد شد و بدین وسیله حق از باطل جدا خواهد شد. (54)

برخى منابع نوشته‏اند كه قبل از هر چیز رسول‏خدا آنها را به پذیرش اسلام دعوت كرد. (55) گفتند ما پیش از تو مسلمان بودیم. آن حضرت فرمود دروغ گفتید بلكه سه چیز شما را از اسلام آوردن باز داشته است. پرستش صلیب، خوردن گوشت خوك و اعتقاد شما به این كه براى خدا فرزندى است. (56) یكى از آنان گفت مسیح فرزند خداست چون پدرى ندارد دیگرى گفت او خداست چون مرده‏ها را زنده مى‏كرد و از غیب خبر مى‏داد و مریض را شفا مى‏داد و از گل پرنده‏اى مى‏آفرید. بزرگتر آنها گفت پس چرا شما او را شتم مى‏كنید و معتقدید كه بنده خداست؟ حضرت فرمود او بنده خدا و كلمه خداست كه بر مریم فرو فرستاد. آنان خشمگین شدند و گفتند اگر او را خدا بخوانى ما راضى مى‏شویم و سپس گفتند اگر تو راست مى‏گویى بنده‏اى به ما نشان بده كه مرده‏ها را زنده مى‏كند و كور مادرزاد را بینا مى‏كند و انسان پیس را خوب مى‏كند و از گل پرنده‏اى آفریده و در او بدمد كه به پرواز آید. آن حضرت ساكت شد آنگاه وحى الهى بر او آمد كه

«لقد كفر الذین قالوا ان‏الله هو المسیح ابن مریم»

و نیز آیه

«ان مثل عیسى عند الله كمثل آدم خلقه من تراب...» (57)

ابن اسحاق گوید كه محمدبن سهل‏بن ابى‏امامه براى من حدیث كرد كه چون اهل نجران آمدند و درباره عیسى با پیغمبر سخن گفتند سوره آل‏عمران از آیه اول تا آیه هشتاد در شأن آنان نازل شد. (58)

سرانجام قرار مباهله گذاشته شد و چنان كه ظاهر آیه مباهله نشان مى‏دهد و بیشتر منابع نیز تصریح دارند دعوت به مباهله از سوى پیامبر بود نه از سوى مسیحیان (59) و در برابر این پیشنهاد آنان به مشورت نشستند و نظرشان بر آن شد كه تا صبح روز دیگر از آن حضرت مهلت بگیرند پس چون به نزد همراهان خود بازگشتند اسقف آنان گفت فردا به محمد صلى الله علیه وآله وسلم بنگرید اگر با فرزندان و خاندان خود آمد از مباهله با او بپرهیزید ولى اگر با اصحاب و یاران خود آمد با او به مباهله برخیزید كه او بر چیزى نیست. (60)

و به نقل سیدبن طاووس گفتند ملاحظه كنید كه با چه كسانى به مباهله شما خواهد آمد آیا همه اصحاب خود را خواهد آورد یا اصحاب تجمل از یاران خود را خواهد آورد و یا درویشان با خشوع را كه برگزیدگان دین و گروهى اندك هستند خواهد آورد پس اگر با جمعیت بسیار یا با اهل دنیا یا با صاحبان تجمل آمد بدانید كه همچون پادشاهان براى مباهات و فخرفروشى آمده و آنگاه شما پیروز خواهید بود نه او و اگر با معدود نفراتى از اهل خشوع آمد بدانید كه این طریقه پیامبران و خواص آنان است پس در این صورت از اقدام بر مباهله بترسید. (61)

برخى مورخین آورده‏اند كه چون با هم خلوت كردند یكى از آنها به دیگران گفت به خدا قسم كه شما مى‏دانید او پیامبرى مرسل است و هیچ قومى با پیامبر خویش ملاعنه نكردند مگر آن كه ریشه‏كن شدند. حال اگر از پذیرش دین او ابا دارید پس با او صلح كنید و او را به خدا بسپارید و به بلاد خود بازگردید و به نقلى نزد جماعتى از یهودیان بنى‏قریظه و بنى‏نظیر و بنى‏قینقاع كه باقى مانده بودند رفتند و پس از مشورت با آنان بدین نتیجه رسیدند كه مصالحه كنند و از ملاعنه دست بردارند. (62)

بنابراین نقل، آنان قبل از آن كه حادثه روز بیست و چهارم اتفاق بیافتد و نحوه خروج پیغمبر را ببینند مباهله با رسول‏خدا رد كردند در حالى كه واقعه روز بیست و چهارم متواتر است و این نشان مى‏دهد كه آنان پیشنهاد رسول‏خدا را تا قبل از ظهور حالات روحانى پیغمبر در صبح روز مباهله رد نكرده بودند و در اقدام به مباهله یا عدم اقدام بدین كار به انتظار نشسته بودند كه رسول‏خدا فردا با چه كسانى و چگونه به صحنه مباهله مى‏آید.

در تفسیر قمى به سندى كه علامه مجلسى آن را حسن شمرده، آمده است كه در برابر پیشنهاد پیغمبر گفتند با ما از در انصاف آمدى و قرار بر مباهله گذاشتند و چون به جاى خود بازگشتند سید و عاقب و اهتم گفتند اگر قوم خود را براى مباهله بیاورد با او مباهله مى‏كنیم زیرا او پیغمبر نخواهد بود و اگر خصوص اهل بیت خویش را براى مباهله با ما حاضر كند پس با او مباهله نخواهیم كرد زیرا او انسان صادقى است كه حاضر مى‏شود اهل بیت خود را در معرض خطر قرار دهد. (63)

روز موعود

آفتاب مدینه بالا آمده بود و چشمها به انتظار نشسته بود. مسلمانانى كه از قرار این روز اطلاع داشتند جمع شده بودند و مسیحیان نجران چشم دوخته بودند كه پیامبر كى و چگونه خواهد آمد به یك باره دیدند كه پیامبر از خانه بیرون شد مانند همیشه ساده و با صفا و معنویت و در پیرامون او تنها مرد و زن جوانى به همراه دو فرزند خردسال اما چهره‏هایشان جذاب و گیرا، قدمهایشان استوار و دلهایشان در برابر پروردگار خاشع و بى اعتنا به دنیا و اهل دنیا به میقات خویش مى‏روند.

هیئت خروج پیغمبر با وصى‏اش على‏علیه السلام و دخترش فاطمه زهرا س و دو فرزندش حسن و حسین علیهما السلام چندگونه نقل شده است.

دست على در دست پیامبر بود. حسن و حسین پیش روى آن حضرت مى‏رفتند و فاطمه پشت سر پدر حركت مى‏كرد. (64) على سمت راست پیامبر و حسن و حسین سمت چپ و فاطمه پشت سر پیامبر بود. (65) حسن طرف راست پیامبر و حسین در طرف چپ او و فاطمه پشت سر پیامبر و على پشت فاطمه بود . (66)

دست حسن در دست پیامبر و حسین در آغوش او و على‏علیه السلام پیش روى او و فاطمه پشت سر پیامبر حركت مى‏كرد. (67) دست حسن در دست پیامبر و حسین در آغوش او و فاطمه پشت سر آن حضرت و على پشت سر فاطمه قرار داشت (68) و رسول‏خدا بدانان فرمود كه چون من دعا كردم شما آمین بگویید. (69) و در بسیارى منابع دیگر كیفیت خروج این پنج تن به طور مطلق ذكر شده است (70) و براى هر محقق منصف كه اندكى تأملى در منابع تاریخ اسلام دارد این نكته عیان گشته كه اصل ماجراى خروج رسول‏خدا با على و فاطمه و حسنین مورد اتفاق فریقین است. بارى پیامبر خدا از مدینه بیرون شد (71) در حالى كه عباى موئین سیاه رنگى بر دوش داشت آمد تا به نزدیكى دو درخت رسید. او فرمود كه میان دو درخت را جاروب و مسطح كردند عباى خود را روى آن دو درخت پهن كرد و همراهان خود را در زیر آن جاى داد و خود در پیش ایستاد و دوش چپ خود را در زیر عبا داخل كرد و بر كمانى كه در دست داشت تكیه داد و دست راست خود را براى مباهله به سوى آسمان بلند كرد و مردم از دور نظر مى‏كردند كه چه خواهد كرد.

سید و عاقب كه این حال را دیدند رنگ رخسارهایشان زرد شد و پاهایشان لرزید و نزدیك بود كه مدهوش شوند. یكى از آنها به دیگرى گفت آیا با او مباهله مى‏كنیم؟ آن دیگرى گفت مگر نمى‏دانى كه هر گروه كه با پیغمبر خود مباهله كردند بزرگ و كوچك ایشان هلاك شدند دیگرى گفت رهبانیت برطرف شد. زود دریاب این مرد را كه اگر لب او به یك كلمه نفرین بجنبد ما به اهل و مال خود برنخواهیم گشت. پس به خدمت حضرت شتافتند و گفتند تو با این جماعت آمده‏اى كه با ما مباهله كنى؟ حضرت فرمود بلى بعد از من اینها مقرب‏ترین خلق نزد خدا هستند. پس لرزه بر بدن آنها افتاد و با آن حضرت مصالحه كردند و راضى به جزیه شدند. پس از آن حضرت فرمود سوگند یاد مى‏كنم كه اگر با من و اینهایى كه زیر عبایند مباهله مى‏كردید تمام این وادى بر شما آتش مى‏گشت و به قدر یك چشم به هم زدن آتش به قوم شما مى‏رسید و همه را هلاك مى‏كرد.

پس جبرئیل نازل شد و گفت یا محمد حق تعالى سلامت مى‏رساند و مى‏فرماید به عزت و جلال خود سوگند یاد مى‏كنم كه اگر به همراه اینها كه در زیر عبا ایستاده‏اند با همه اهل آسمان و زمین مباهله كنى هر آینه آسمانها پاره‏پاره شوند و فرو ریزند و زمینها از هم بپاشند و پاره‏پاره بر روى آب جارى شوند و دیگر قرار نگیرند. پس حضرت دستهاى مبارك خود را به سوى آسمان بلند كرد به حدى كه سفیدى زیر بغلهاى او پیدا شد و گفت بر كسى كه ستم كند بر شما و حق شما را از شما بگیرد و مزد رسالت مرا كه خدا براى شما مقرر كرده است كه آن مودت شماست كم كند لعنت و غضب خدا پیاپى تا روز قیامت نازل شود. (72)

و به نقلى سید و عاقب گفتند چرا با بزرگان اهل شأن كه ایمان به تو آورده‏اند بیرون نیامده‏اى و تنها با تو همین جوان و زن و دو كودك است؟ حضرت فرمود كه من از جانب خداوند مأمور شده‏ام كه به همراه اینها با شما مباهله كنم. پس به سوى اصحاب خود بازگشتند و منذربن علقمه برادر ابوحارثه كه پیشتر در مجلس مشورتى اهل نجران حاضر نبود و بعد از آن همراه این گروه شده بود بقیه را نصیحت كرد كه شما و هر كسى كه با كتابهاى الهى آشنا است مى‏داند كه ابوالقاسم محمد همان پیامبرى است كه همه پیامبران به او بشارت داده‏اند. (73) و همین گزارش حاكى است كه در این وقت علائم نزول عذاب ظاهر شد. آفتاب متغیر شد و كوه‏ها لرزید و با آن كه فصل تابستان بود ابر سیاهى پیدا شد درختان سر به زیر آورده بودند و مرغان بر زمین بال گسترده بودند. پس سید و عاقب به منذربن علقمه گفتند نزد محمد و پسر عمویش على را واسطه كن كه محمد خاطر او را مى‏خواهد و از گفته او بیرون نمى‏رود و پیمان‏نامه درست كن. منذر به محضر رسول‏خدا رسید و مسلمان شد و پیام آنان را رساند و رسول‏خدا على را براى مصالحه با آنان فرستاد. على‏علیه السلام پرسید كه با ایشان چگونه صلح كنم حضرت فرمود هر چه كه رأى تو باشد پس على‏علیه السلام با آنان توافق كرد كه هر سال دو هزار جامه نفیس بدهند و هر سال هزار مثقال طلا نصف آن را در محرم و نصف دیگر را در رجب. پس چون رسول‏خدا با اهل بیت خود به سوى مسجد بازگشت جبرائیل نازل شد و گفت حق تعالى به تو سلام مى‏رساند و مى‏گوید كه بنده‏ام موسى به همراه هارون و فرزندان هارون با دشمن خود قارون مباهله كرد و حق تعالى قارون را با اهل و مالش و یاورانش به زمین فرو برد . به جلالت خود قسم مى‏خورم كه اگر تو به همراه اهلت با اهل زمین و همه مردمان مباهله مى‏نمودید هر آینه آسمانها پاره‏پاره و كوهها ریز ریز مى‏شدند و زمین فرو مى‏رفت پس رسول به سجده رفت و پس از آن دستها را بلند كرد سه بار گفت شكرا للمنعم چون از وجه این كار پرسیدند فرمود خداوند جهانیان را شكر كردم به واسطه انعامى كه نسبت به اهل بیت من كرامت فرمود و سپس از آنچه جبرئیل آورده بود به ایشان خبر داد. (74) و به نقل شیخ مفید و شیخ طبرسى چون پیامبر با آن چهار تن آمد اسقف آنان پرسید اینان چه كسانى هستند كه همراهش مى‏آیند بدو گفتند این پسرعمویش و دامادش و پدر دو فرزندش و محبوبترین مردمان نزد او على‏بن ابى‏طالب است و این دو طفل دو پسر دخترش از طرف على هستند كه نزد او از همه محبوبترند و آن زن دخترش فاطمه است كه عزیزترین مردم نزد اوست و علاقه قلبى پیغمبر بدو از همه بیش‏تر است. (75) اسقف آنان گفت ببینید كه با خواص خود یعنى فرزندان و اهلش آمده است و مى‏خواهد به وسیله آنان مباهله كند چون به حقیقت كار خویش مطمئن است به خدا قسم اگر مى‏ترسید كه چیزى به ضررش تمام شود آنان را نمى‏آورد از مباهله با او بپرهیزید به خدا قسم كه اگر موقعیت قیصر نبود مسلمان مى‏شدم (76) ـ (77)

در اینجا سخنان قابل توجه دیگرى به طور جسته و گریخته در كتب تفسیر و تاریخ نقل شده است. از جمله آن كه چون حضرت براى مباهله بر دو زانوى خود نشست ابوحارثه گفت بخدا سوگند چنان نشسته است كه پیغمبران براى مباهله مى‏نشستند و برگشت و جرأت بر مباهله پیدا نكرد . سید به او گفت به كجا مى‏روى؟ گفت اگر بر حق نمى‏بود چنین جرأت بر مباهله پیدا نمى‏كرد و اگر با ما مباهله كند یك سال نخواهد گذشت كه هیچ نصرانى باقى نخواهد ماند (78) من روهایى را مى‏بینم كه اگر از خدا بخواهند كوهى را از جاى خود بركند هر آینه خواهد كند پس مباهله نكنید كه هلاك مى‏شوید (79) و از سوى دیگر رسول‏خدا فرمود اگر با من مباهله مى‏كردند هر آینه همه به صورت میمون‏ها و خوك‏هایى مسخ مى‏شدند و تمام این وادى برایشان آتش مى‏شد و مى‏سوختند و حق تعالى جمیع اهل نجران را مستأصل مى‏كرد به گونه‏اى كه حتى مرغى بر سر درختان آنان باقى نمى‏ماند . (80)

سرانجام آفتاب حقیقت ظاهر شد و هیچكس از عام و خاص، مسلمان و غیرمسلمان در آن صحنه حاضر نبود جز آن كه دید رسول‏خداصلى الله علیه وآله وسلم على و فاطمه و حسن و حسین‏علیهم السلام را در زیر عبا جمع كرد و آنگاه فرمود

«اللهم هؤلاء اهلى» (81)

و در حق آنان آیه تطهیر را قرائت فرمود

«انما یریدالله لیذهب عنكم الرجس اهل البیت و یطهرهم تطهیرا» (احزاب/ 32) (82)

و از همینجا براى برخى این باور پیدا شده است كه آیه تطهیر بار دیگر در واقعه مباهله نازل شد، چنان كه پیش از آن در خانه ام سلمه نازل شده بود ولى آنچه درست به نظر مى‏رسد آن است كه بگوییم پیامبر خدا آیه تطهیر را پس از نزول در مرتبه اول در موقعیت‏هاى مختلف تكرار و بر مصادیق واقعى آن تطبیق مى‏داد تا براى دیگران در شناخت اهل بیت پیغمبر جاى هیچگونه تردیدى باقى نماند. و شاهد این نظر آن است اهل تاریخ و سیره آورده‏اند كه بعد از نزول آیه تطهیر تا مدت شش و یا هفت و یا هشت ماه متوالى آن حضرت به هنگام رفتن به سوى مسجد براى اداى نماز صبح بر در خانه على‏علیه السلام و فاطمه س مى‏ایستاد و ندا مى‏داد كه «یا اهل البیت انما یریدالله لیذهب عنكم الرجس اهل البیت و یطهركم تطهیرا» تا دیگران بعدها جرأت پیدا نكنند كه زنان پیغمبر را در معناى كلمه «اهل البیت» داخل كنند و اینجا نیز از جمله آن موارد بود كه پیامبر اهل بیت خود را در زیر عبا جمع كرده بود و با قرائت آیه تطهیر مصادیق آن را روشن ساخت. (83) با آن كه دانشمندى سنى چون فخر رازى كه امام المشككین لقب گرفته است گوید این روایت كه رسول‏خداصلى الله علیه وآله وسلم حسنین و فاطمه و على را تحت كساء خود داخل كرد و آیه تطهیر را خواند، روایتى است كه صحت آن در میان اهل تفسیر و حدیث همچون امورى است كه مورد اتفاق مى‏باشد (84) و آنگاه كه مفسر بزرگى چون زمخشرى گوید در این آیه [یعنى آیه مباهله ]دلیلى بر فضل و برترى اصحاب كساء هست كه هیچ دلیلى قوى‏تر از آن یافت نشود (85) ، تعجب است كه معدودى از دانشمندان اهل سنت تلاش كرده‏اند واقعه مباهله را كم رنگ كنند یا ابعادى از آن را بى‏اهمیت جلوه دهند و برخى با نقل روایاتى بى‏اساس و غریب خواسته‏اند كه دیگران را نیز به همراهى رسول‏خدا در این واقعه مفتخر سازند و بدین سان اگر دلیلى بر فضیلت اهل بیت یافت شده دیگران نیز شریك آن باشند. ولى در مقابل قاطبه اهل سنت در كتب خود اعتراف دارند كه چون آیه مباهله نازل شد، پیامبر اسلام تنها على و فاطمه و حسنین (علیهم السلام) را براى مباهله همراه خود كرد و برخى دیگر تصریح دارند كه مراد از «ابنائنا» و «نسائنا» و «انفسنا» در آیه مباهله كسى جز حسنین و فاطمه و على (علیهم السلام) نبود .

در اینجا ذكر فهرستى از كتب اهل سنت و مؤلفین آنها، اعم از كتب تفسیر و تاریخ و سیره و حدیث خالى از فائده نیست. (86)

1ـ مسند احمدبن حنبل

2ـ تفسیر طبرى

3ـ احكام القرآن از ابوبكر جصاص

4ـ مستدرك حاكم نیشابورى

5ـ معرفة علوم الحدیث از حاكم نیشابورى

6ـ تفسیر ثعلبى

7ـ دلائل النبوة از ابونعیم اصفهانى

8ـ اسباب النزول از واحدى نیشابورى

9ـ معالم التنزیل از بغوى

10ـ مصابیح السنة از بغوى

11ـ تفسیر كشاف از زمخشرى

12ـ احكام القرآن از ابن عربى

13ـ تفسیر كبیر از فخر رازى

14ـ مطالب السؤول از محمدبن طلحه شامى

15ـ اسدالغابة از ابن‏اثیر

16ـ تذكرة الخواص از سبطبن جوزى

17ـ الجامع الاحكام القرآن از قرطبى

18ـ تفسیر بیضاوى

19ـ ذخائر العقبى از محب‏الدین طبرى

20ـ الریاض النضره از محب‏الدین طبرى

21ـ تفسیر القرآن از ابوبركات عبدالله نسفى

22ـ تبصیرالرحمن و تیسیر المنان از مهایمى

23ـ مشكاة المصابیح از خطیب تبریزى

24ـ تفسیر سراج المنیر از شیربینى

25ـ البحر المحیط از ابوحیان اندلسى

26ـ البدایة والنهایة از ابن‏كثیر

27ـ تفسیر ابن‏كثیر

28ـ الاصابة از ابن‏حجر عسقلانى

29ـ الكاف الشاف فى تخریج احادیث الكشاف از ابن‏حجر عسقلانى

30ـ الفصول المهمه از ابن صباغ مالكى

31ـ تفسیر المواهب از حسین كاشفى

32ـ معارج النبوة از معین‏الدین كاشفى

33ـ الدرالمنثور از جلال‏الدین سیوطى

34ـ تاریخ الخلفا از جلال‏الدین سیوطى

35ـ الاكلیل از جلال‏الدین سیوطى

36ـ تفسیر الجلالین از جلال‏الدین سیوطى

37ـ الصواعق المحرقه از ابن‏حجر هیتمى

38ـ سیره حلبى

39ـ مدارج النبوة از شاه عبدالحق دهلوى

40ـ مناقب مرتضوى از میرمحمد صالح كشفى ترمذى

41ـ الاتحاف بحب الاشراف از شبراوى

42ـ فتح القدیر از شوكانى

43ـ تفسیر روح البیان از آلوسى

44ـ تفسیر الجواهر از طنطاوى

45ـ رشفة الصادى از ابوبكر علوى حضرمى

46ـ التاج الجامع للاصول از شیخ منصور على ناصف

47ـ المناقب از ابن‏مغازلى

48ـ حسن الاسوة از سید صدیق حسن خان

49ـ السیرة النبویة از سید احمد زینى دحلان شافعى

50ـ السنن الكبرى از ابوبكر احمدبن حسین بیهقى

51ـ الشفاء بتعریف حقوق‏المصطفى از قاضى عیاض مغربى

52ـ منهاج السنة از احمدبن عبدالحلیم‏بن تیمیه

53ـ مقاصد الطالب از سید احمدبن اسماعیل برزنجى

54ـ نزول القرآن از ابونعیم احمدبن عبدالله اصفهانى

55ـ المنتقى فى سیرة المصطفى از سعیدبن محمدبن مسعود شافعى

56ـ الاختلاف فى اللفظ والرد على الجهمیة والمشبهة از ابن‏قتیبه كاتب دینورى

57ـ الصحیح المسند فى تفسیر النبوى القرآن الكریم از ابومحمد سیدبن ابراهیم ابوعمه

58ـ معارج القبول بشرح سلم الوصول الى علم الاصول از حافظبن احمد حكمى

59ـ تفسیر الاعقم از احمدعلى محمدعلى الاعقم

60ـ الانوار القدسیة از شیخ یاسین‏بن ابراهیم سنهوتى شافعى

61ـ غایة المرام فى رجال‏البخارى الى سید الانام از محمدبن داودبن محمد بازلى شافعى

62ـ عیون المسائل از سید عبدالقادربن محمد حسینى

63ـ زهر الحدیقة فى رجال الطریقة از عبدالغنى‏بن اسماعیل نابلسى شامى

64ـ فقه الملوك و مفتاح الرتاح از عبدالعزیزبن محمد رحبى حنفى

65ـ تحفةالاشراف بمعرفة الاطراف از جمال‏الدین ابوالحجاج یوسف‏بن زكى

66ـ توضیح الدلائل از شهاب‏الدین احمد شیرازى شافعى

67ـ تاریخ دمشق از ابن‏عساكر

68ـ الجامع بین الصحیحین از ابونعیم عبیدالله‏بن حسن‏بن احمد حداد اصفهانى

69ـ سیر اعلام النبلاء از شمس‏الدین محمدبن احمدبن عثمان ذهبى شافعى

70ـ مراح لبید از ابوعبدالمعطى محمدبن عمربن على نووى

71ـ البریقة المحمودیة از شیخ ابوسعید خادمى

72ـ تثبیت دلائل نبوة سیدنا محمد از شیخ عبدالجباربن محمدبن عبدالجبار

73ـ تاریخ الاحمدى از احمدحسین بهادر خان حنفى

74ـ العشرة المبشرون بالجنة از شیخ قرنى طلبة بدوى

75ـ عیون التواریخ از صلاح‏الدین محمدبن شاكر شافعى

76ـ الدرر و اللآل از محمد على انسى

77ـ الكوكب المضى‏ء از شیخ ابوالجود بترونى حنفى

78ـ الدرر المكنونة فى النسبة الشریفة المصونة از ابوعبدالله محمدبن مدنى مالكى

79ـ صحیح مسلم

80ـ سنن ترمذى

81ـ جامع الاصول از ابن‏اثیر

82ـ مناقب خوارزمى

83ـ الكامل از ابن‏اثیر

84ـ انوار التنزیل از بیضاوى

85ـ كفایة الطالب از كنجى شافعى

86ـ تفسیر قرطبى

87ـ تفسیر الخازن از علاءالدین على‏بن محمد

88ـ تفسیر غریب القرآن از نیشابورى

89ـ ینابیع المودة از شیخ سلیمان

90ـ نورالابصار از شبلنجى

91ـ تفسیر الواضح از محمد محمود حجازى

92ـ على و مناوؤه از دكتر فوزى جعفر (معاصر)

93ـ احسن القصص از على فكرى (معاصر)

94ـ خدیجة ام‏المؤمنین، نظرات فى اشراق فجرالاسلام از عبدالمنعم محمد عمر (معاصر)

95ـ تحریر المرأه فى عصرالرسالة از عبدالحلیم ابوشقه (معاصر)

96ـ ریاض الجنة فى محبة النبى‏صلى الله علیه وآله وسلم و اتباع السنة از محمد سلیمان فرج (معاصر)

97ـ عقیلة الطهر و الكرم زینب الكبرى از موسى محمد على (معاصر)

98ـ الابتهاج بتخریج احادیث المنهاج از سید عبدالله‏بن محمد صدیق (معاصر)

99ـ صفوة التفاسیر از محمد على صابونى مكى. (87)

با این حال معلوم نیست چگونه صاحب تفسیر «المنار» مى‏خواهد در آیه مباهله سند افتخارى را كه خدا و رسول‏خدا براى اهل بیت به جاى گذاشته‏اند مخدوش گرداند و سخن قاطبه علماى اهل سنت را انكار كند. او مى‏گوید حمل كلمه «نساءنا» بر فاطمه و كلمه «انفسنا» فقط بر على از نظر لغت عرب قابل توجیه نیست و تنها این كار ناشى از روایات بسیارى است كه از منابع شیعى نقل شده است و معلوم است كه مقصود شیعه از نقل این روایات چیست. آنها در ترویج این روایات بحدى كوشش كرده‏اند كه بسیارى از اهل سنت را نیز تحت تأثیر قرار دادند وگرنه ما هیچ شخص عرب زبان را نمى‏بینیم كه «نساءنا» بگوید و با وجود زنانش دخترش را قصد كند و از این دورتر آن است كه از كلمه «انفسنا» فقط على مقصود باشد. (88)

ما گوییم عجیب است كه شیعه آن قدر توفیق داشته كه تمام علماى اهل سنت را در طول قرون متأثر از افكار و آراء خود كرده و با آن كه اخبار واقعه مباهله نسل به نسل توسط محدثین و مفسرین و مورخین نقل مى‏شد و موازین جرح و تعدیل در آن اعمال مى‏شده ولى با این حال علماى اهل سنت نتوانسته‏اند از این روایاتى كه به گمان صاحب المنار ساخته و پرداخته شیعه است خود را دور كنند و همه در دام آن افتاده‏اند. (89) واقعا این چه استدلالى است و چه تعصبى است كه انسان را از درك واقعیت باز مى‏دارد. اگر این رسول‏خداست كه تنها على و فاطمه و دو فرزند آنها را همراه خود كرده پس این تفسیر منسوب به عمل رسول‏خدا است و شیعه در این جهت كافى است كه به اعتراف امثال فخر رازى و به روایت اشخاصى چون عائشه (90) استناد كند. علاوه بر این كه این مفسر ناآشنایى خود با زبان قرآن و زبان عرب را نیز ثابت كرده است. چرا كه كافى بود به آیه 176 سوره نساء (و ان كانوا اخوة رجالا و نساء فللذكر مثل حظ الانثیین) و نیز آیه 10 همین سوره (یوصیكم‏الله فی اولاد كم للذكر مثل حظ الانثیین فان كن نساء...) مراجعه كند و ببیند چگونه كلمه «نساء» بر دختران حمل مى‏شود نه بر زنان. (91)

اگر خوشبینانه بنگریم باید گفت منشأ خطاى این مفسر آن بوده كه برخى روایات مانند روایت جابر را كه گوید «نسائنا فاطمه و انفسنا على» ملاحظه كرده و چنین تصور كرده است كه از لفظ «نسائنا» مراد فاطمه و از لفظ «انفسنا» مراد على است. حال آن كه ما گوییم رسول‏خدا در مقام امتثال كسى را جز فاطمه و على و حسنین علیهم السلام نیاورد و این یعنى آن كه تنها مصداق «انفسنا» على و تنها مصداق «نسائنا» فاطمه بوده است. پس نباید مصداق را با مفهوم اشتباه گرفت. و معناى كلام رسول‏خداصلى الله علیه وآله وسلم كه فرمود «اللهم هؤلاء اهل بیتى» آن بود كه خدایا من از اهل بیت و خواص خودم جز اینها كسى را نیافتم كه براى این كار دعوت كنم.

بدین ترتیب صاحب المنار خواسته است تفسیر مذكور را برخلاف قواعد لغت عرب قلمداد كند بى‏توجه به آن كه این زمخشرى صاحب كشاف پیشواى اهل ادب و بلاغت است كه در تفسیر خود گوید: «فیه دلیل لاشى‏ء اقوى منه على فضل اصحاب الكساءعلیهم السلام.»

گذشته از این همه باید دید مراد این مفسر از این كه گوید مصادر این روایات شیعه است، چه مى‏باشد؟ آیا كسانى را كه سلسله اسناد روایات بدانها ختم مى‏شود مانند سعدبن ابى وقاص و جابربن عبدالله و عبدالله‏بن عباس و جمعى دیگر از صحابه و كلبى و شعبى و ابوصالح و جمعى دیگر از تابعین را شیعه به شمار آورده است و همه آنان را به جرم روایتى كه مورد پسند او نیست شیعه و متهم به جعل و تزویر دانسته است و یا مقصودش آن است كه شیعه این روایات را در جوامع اولیه حدیث و كتب معتبر تاریخ وارد كرده است؟ در هر دو صورت او سخن شیعه را غیرقابل قبول دانسته است ولى به قیمت آن كه اساس سنت و شریعت متزلزل گردد واز سنت مأثور چیزى باقى نماند (92) . گرچه قبل از صاحب المنار نیز كسانى بوده‏اند كه در مقابل این همه نصوص غیرقابل انكار و توجیه، روایتى شاذ یا سخنى غریب آورده‏اند ولى بحق كه او گوى سبقت را بر همه آنان ربوده است. چرا كه دیگران به جاى متهم ساختن شیعه به جعل و تزویر یا با حذف نام على از میان همراهان رسول‏خدا به سرعت از آن گذشته‏اند همچون ابن‏كثیر در البدایة و النهایة (93) و یا سعى كرده‏اند كه علاوه بر على و فاطمه و حسن و حسین علیهم السلام برخى همسران رسول‏خدا یعنى عائشه و حفصه را نیز به همراهى با رسول‏خدا مفتخر سازند همچون حلبى در سیره‏اش (94) و یا در جهت تثبیت موقعیت خلفاى ثلاثه و فضیلت‏سازى براى آنان از امام صادق نقل كرده‏اند كه چون آیه مباهله نازل شد رسول‏خدا ابوبكر را با فرزندش و عمر را با فرزندش و عثمان را با فرزندش و على را با فرزندش آورد، همچون ابن‏عساكر در تاریخ دمشق و جلال الدین سیوطى در تفسیر آیه مباهله به نقل از او. (95)

در این مورد معلوم است كه راوى حدیث مى‏خواسته ترتیب خلفاى چهارگانه حفظ شود. و گویا ترتیبى را كه حوادث بعدى شكل بخشید در زمان رسول‏خدا نیز معهود بود چراكه دست سیاست‏بازان واجب كرده بود كه عده‏اى به تلاش و تكاپو بیافتند و سخنى ساز كنند و باورى براى بى‏خبران ایجاد كنند كه خلفاى چهارگانه به اندازه فضیلت و شأن و منزلتى كه نزد رسول‏خدا داشتند به خلافت رسیدند. به راستى اگر قرار بود رسول‏خدا بزرگان اصحاب و خویشاوندان خود را جمع كند. پس چرا در میان صحابه به مانند سلمان و ابوذر و عمار و مقداد توجهى نكرد و چرا عمویش عباس شیخ هاشمیون و عمه‏اش صفیه دختر عبدالمطلب و دختر عمویش ام‏هانى كه از زنان برگزیده هاشمى بودند را همراه خود نكرد. (96) علاوه بر آن كه خلفاى چهارگانه در آن زمان همه داراى پسر نبودند (97) پرواضح است كه این گونه روایات غریب چرا و چگونه پدید آمده است.

در پایان این بحث جاى آن دارد كه به كلام شاگرد دیگر شیخ محمد عبده یعنى ابن عاشور مغربى نیز اشاره كنیم. او مى‏گوید هرگاه لفظ «نساء» به واحد یا جماعتى اضافه شود لامحاله مراد از آن همسران مرد هستند مانند نساء النبى و نساء المؤمنین، بخلاف آنجا كه لفظ «نساء» غیرمضاف باشد. پس لا محاله مراد از نساءنا ازواج النبى است و مراد از انفس در آیه شریفه انفس متكلمین و مخاطبین است یعنى ایانا و ایاكم و در مورد ابنائنا دو احتمال است یا جوانان مراد هستند و یا اطفال. آنگاه خود این مفسر از بیهقى در دلائل النبوة نقل كرده است كه رسول‏خدا براى مباهله على و فاطمه و حسن و حسین را آورد و زنان و دیگر مردان مسلمان را همراه خود نكرد (98) . پس باید از او پرسید آیا رسول‏خدا آشناتر به لسان وحى بود یا شما و چگونه است كه رسول‏خدا برخلاف امر الهى كه باید همسران خود را فراخواند. تنها دخترش را همراه خود كرد؟ در نهایت این مفسر چاره‏اى ندارد جز آن كه روایات منقول در كیفیت خروج پیامبر را كه مشهورترین آنها روایت سعدبن ابى‏وقاص است منكر شود.


دوشنبه 8 آذر 1389

مباهله

   نوشته شده توسط: دل نوشته    نوع مطلب :حکیمانه ،اسلامی ،

1 ـ در كلام امام على علیه‏السلام:

به دنبال امتناع على‏علیه السلام از بیعت با ابوبكر، میان آن حضرت و ابوبكر بحث و گفتگویى درگرفت. ابوبكر با تمسك به حدیثى از رسول‏خدا درصدد توجیه كار خویش بود و در مقابل على‏علیه السلام با او احتجاج مى‏كرد و از او در مورد شایستگیهاى خود اعتراف مى‏گرفت و شبیه همین احتجاج را آن حضرت با اصحاب شورى بعد از مرگ عمر نیز داشت. هر دو حدیث به حدیث منا شده معروف است و در هر دو جا آن حضرت به واقعه مباهله و همراهى خود و همسر و دو فرزندش با رسول‏خدا اشاره مى‏كند و آنها سخن او را تأیید مى‏كنند.

در حدیث اول آمده است:

«فانشدك بالله أبى برز رسول‏الله و بأهلى وولدى فی مباهلة المشركین ام بك و باهلك و ولدك»

قال ابوبكر: «بل بكم». (161)

و در حدیث دوم آمده است:

«نشدتكم بالله هل فیكم احد اخذ رسول‏الله‏صلى الله علیه وآله وسلم بیده وید امرأته و ابنیه حین اراد ان یباهل نصارى اهل نجران غیرى؟

قالوا: لا. (162)

حدیث منا شده در مورد دوم بدین تعبیر نیز وارد شده است:

«افتقرون أن رسول‏الله صلى‏الله علیه و آله حین دعا اهل نجران الى المباهلة انه لم یأت الا بى و بصاحبتى و إبنى؟

قالوا اللهم نعم». (163)

در روایت معروف دارقطنى كه ابن‏حجر در الصواعق المحرقه نیز آورده است، حدیث منا شده چنین نقل شده است:

«انشدكم‏الله هل فیكم احد اقرب الى رسول‏الله فی الرحم منى و من جعله نفسه و ابناءه ابناءه و نسائه نسائه غیرى؟

قالوا اللهم لا». (164)

غیر از حدیث منا شده در موارد دیگر نیز امیرالمؤمنین به واقعه مباهله اشاره كرده است و از آن موارد است كه آورده‏اند جماعتى نزد آن حضرت آمدند و گفتند از بالاترین مناقب خود براى ما بگو پس حضرتش به ترتیب از واقعه «سدالابواب»، مباهله، ابلاغ سوره برائت بر مشركین، تعبیر قرآن از او به «اذن» [در آیه

«و تعیها اذن واعیة» (الحاقة / 12)]

نزول آیه

«اجعلتم سقایة الحاج...» (توبه/ 19)

در حق او و واقعه غدیر خم یاد مى‏كند و در ضمن شرح واقعه مباهله مى‏فرماید كه رسول‏خداصلى الله علیه وآله وسلم دست من و حسن و حسین و فاطمه را گرفت و براى مباهله بیرون رفت. (165)

در روایتى دیگر كه شبیه بدین روایت است امام صادق‏علیه السلام مى‏فرماید: از امیرالمؤمنین در مورد فضائلش سؤال شد آن حضرت برخى را شمرد. بدو گفتند بیشتر بگو. حضرت فرمود دو پیشواى دینى از مسیحیان نجران به نزد رسول‏خدا آمدند و در مورد عیسى با آن حضرت سخن گفتند. آنگاه خداوند این آیه را فرستاد «ان مثل عیسى عندالله كمثل آدم...» سپس پیغمبر وارد خانه شد و دست على و حسن و حسین و فاطمه «سلام‏الله علیهم اجمعین» را گرفت و بیرون آمد و كف دستش را به سوى آسمان گرفت و انگشتانش را باز كرد. آنها را به مباهله فراخواند . (166)

در حدیث مفصلى كه آن حضرت هفتاد منقبت از مناقب خود را مى‏شمارد به عنوان سى و چهارمین منقبت خود مى‏فرماید: نصارى چیزى را ادعا كردند پس خداوند در مورد آنان این آیه را فرستاد «فمن حاجك فیه...» پس نفس من نفس رسول‏خداست و «نساء» همان فاطمه است و «ابناء» حسن و حسین مى‏باشند سپس آن قوم پشیمان شدند و از رسول‏خدا خواستند كه آنان را از مباهله معاف دارد و رسول‏خدا آنها را معاف داشت. قسم به خدایى كه تورات را بر موسى و فرقان را بر محمدصلى الله علیه وآله وسلم فرستاد اگر با ما به مباهله برمى‏خواستند هر آینه به صورت میمون‏ها و خوك‏هایى مسخ مى‏شدند. (167)

2 ـ در كلام امام حسن بن على علیه‏السلام

آن حضرت بعد از صلح با معاویه در حضور او خطبه‏اى خواند و در ضمن آن فرمود جدم در روز مباهله از میان جانها پدرم و از میان فرزندان مرا و برادرم حسین را و از میان زنان فاطمه مادرم را آورد پس ما اهل او و گوشت و خون او هستیم. ما از او هستیم و او از ماست.

عبارت آن حضرت چنین بود

«ایها الناس انا ابن البشیر و انا ابن النذیر و انا ابن السراج المنیر... فاخرج جدى یوم المباهلة من الانفس ابى و من البنین انا و اخى الحسین و من النساء فاطمة امى فنحن اهله و لحمه و دمه و نحن منه و هو منا». (168)

3 ـ در كلام امام حسین بن على علیه‏السلام

در جریان مراسم حج و در صحراى منى امام حسین‏بن على‏بنى‏هاشم و بزرگان از اصحاب رسول‏خدا را جمع كرد و در اثنا خطبه‏اى كه خواند از آنان در مورد فضائل پدرش على‏بن ابى‏طالب اقرار گرفت. در این خطبه مفصل نیز به واقعه مباهله و حضور على و همسرش فاطمه و دو فرزندش اشاره شده است و چنین آمده است:

قال انشدكم الله أ تعلمون ان رسول‏الله‏صلى الله علیه وآله وسلم حین دعا النصارى من اهل نجران الى المباهلة لم یأت إلا به و بصاحبته و إبنیه؟

قالوا اللهم نعم. (169)

4 ـ در كلام امام صادق علیه‏السلام

ابوجعفر احول از امام صادق‏علیه السلام نقل مى‏كند كه به آن حضرت برخى از امورى را كه مردم در حق آنها منكرند گفتم. حضرت فرمود بدانان بگو كه قریش مى‏گفتند ما آن «اولوالقربى» هستیم كه غنیمت براى آنهاست. (170) سپس [در پاسخ ]بدین منكرین گفته شد كه رسول‏خدا در روز بدر براى جنگ جز اهل بیت خویش را حاضر نكرد و به هنگام مباهله [كه انتظار مى‏رفت عذاب بر یكى از دو طرف نازل شود] على و حسن و حسین و فاطمه سلام‏الله علیهم اجمعین را آورد. پس آیا براى آنها [یعنى اهل بیت كه در بدر و در مباهله حاضر بودند] تلخى و براى اینها [یعنى قریش ]شیرینى باشد. (171)

نكته قابل توجه در این روایت آن است كه حضور اهل بیت در واقعه مباهله به مانند حضور خویشان رسول‏خدا در بدر دانسته شده است.

5 ـ در كلام امام موسى بن جعفر علیه‏السلام

در گفتگوى هارون الرشید با موسى‏بن جعفرعلیه السلام آمده است كه هارون پرسید چرا شیعیان شما از تعبیرشان در مورد شما به «یابن رسول‏الله» دست برنمى‏دارند در حالى كه شما فرزند على و فاطمه هستید و فاطمه ظرف تولد فرزند بود. در واقع فرزند به پدر منسوب مى‏گردد نه مادر. آن حضرت پس از استشهاد به آیه 84 سوره انعام (و وهبنا له اسحق و یعقوب كلا هدینا و نوحا...) اضافه فرمودند كه همه امت اسلام از نیكوكار و بدكار اتفاق دارند كه چون آن شخص نجرانى را پیغمبر به مباهله فراخواند در كساء او جز على و فاطمه و حسن و حسین كس دیگرى نبود و خداوند فرمود «فمن حاجك فیه من بعد...» پس تأویل «ابنائنا» حسن و حسین و تأویل «نسائنا» فاطمه و تأویل «انفسنا» على‏بن ابى‏طالب بود. (172)

6 ـ در كلام امام على‏بن موسى الرضاعلیه السلام

چون حضرت رضاعلیه السلام در مجلس مأمون عباسى حاضر شد مأمون از او سؤالاتى كرد و حضرت یكایك پاسخ مى‏داد. تا سخن بدینجا رسید كه مأمون پرسید آیا خداوند در جایى از قرآن «اصطفاء» را تفسیر كرده است؟ آن حضرت در پاسخ فرمود خداوند اصطفاء عترت را در دوازده موضع از كتاب خویش بیان فرموده است. سپس آن حضرت در بیان سومین موضع فرمودند: در واقعه مباهله كه آیه شریفه «فمن حاجك فیه من بعد...» نازل شد، پیامبر خدا، على و حسن و حسین و فاطمه (سلام‏الله علیهم اجمعین) را احضار كرد و جان آنها را قرین جان خود قرار داد. پس آیا مى‏دانید معناى «وانفسنا و انفسكم» چیست؟ علماى مجلس گفتند مراد از آن نفس پیامبر خدا است. آن حضرت فرمود به غلط افتادید. خداوند در «انفسنا» نفس على‏علیه السلام را قصد كرده است و دال بر این امر سخن پیغمبر خداست كه فرمود «لتنتهین بنو ولیعه او لأبعثن الیهم رجلا كنفسى یعنى على‏بن ابى‏طالب» و این خصوصیتى است كه پیش از این و پس از این هیچكس بدان نخواهد رسید زیرا آن حضرت نفس على را همانند نفس خود قرار داد. (173)

در روایت دیگرى آمده است كه مأمون روزى به امام رضاعلیه السلام گفت بزرگترین فضیلتى را كه براى امیرالمؤمنین است و قرآن بر آن دلالت دارد براى من بگو. حضرت فرمود فضیلت او در مباهله است كه در آیه شریفه «فمن حاجك فیه من بعد ماجاءك...» اشاره شده است. آنگاه رسول‏خدا حسن و حسین را فراخواند پس آنها دو پسر او بودند و فاطمه را خواند پس او در موضع «نساءه» است و امیرالمؤمنین را خواند پس به حكم خداوند عزوجل او نفس رسول‏خدا است و چون هیچكس از مردمان بالاتر و برتر از رسول‏خدا نیست پس به حكم الهى باید هیچكس برتر و بالاتر از نفس رسول‏خدا نباشد. مأمون گفت مگر نه این است كه خداوند «ابناء» را به لفظ جمع آورده و رسول‏خدا تنها دو پسرش را فراخواند و «نساء» را به لفظ جمع آورد، در حالى كه رسول‏خدا فقط دخترش را آورد پس چرا جایز نباشد كه آن حضرت از نفس خودش دعوت بكند نه از دیگرى بنابراین فضلى را كه براى امیرالمؤمنین مى‏گویى ثابت نیست. امام هشتم در پاسخ فرمود آنچه گفتى صحیح نیست زیرا داعى باید غیر از خودش را دعوت كند، چنان كه آمر باید به غیر خودش دستور بدهد و صحیح نیست كه رسول‏خدا در حقیقت خودش را دعوت كند چنان كه نمى‏تواند به حقیقت آمر به نفس خود باشد و هرگاه ثابت شود كه رسول‏خدا در مباهله هیچكس جز امیرالمؤمنین را نخوانده است، ثابت مى‏شود كه او نفس رسول‏خدا است كه خداوند در كتابش بدو نظر داشته و در قرآنش بدو حكم كرده است. (174)

و نیز از جمله مناظرات آن حضرت با مأمون آورده‏اند كه مأمون به آن حضرت گفت چه دلیلى بر خلافت جد شما [على‏بن ابى‏طالب‏] است؟ حضرت فرمود «انفسنا» پس مأمون گفت «لولا نسائنا» پس حضرت فرمود «لولا ابنائنا» آنگاه مأمون ساكت شد. (175) شرح مفاد این حدیث در تفسیر آیه مباهله گذشت.

استناد به واقعه مباهله در كلام سعدبن ابى وقاص

از آنجا كه گفته‏اند «الفضل ماشهدت به الاعداء »مى‏توان حدیث سعد را دلیلى قاطع و دندان‏شكن بر منكرین حضور اهل بیت در صحنه مباهله دانست چرا كه منابع متعدد شیعه و سنى نقل كرده‏اند كه معاویةبن ابى‏سفیان به سعد گفت چه چیز جلودار تو است كه ابوتراب را دشنام نمى‏گویى؟ سعد گفت هرگاه به یاد سه چیزى كه رسول‏خدا در حق او گفت مى‏افتم هرگز اجازه دشنام گویى به او را به‏خود نمى‏دهم. اگر یكى از آنها براى من بود از شتران سرخ مو برایم دوست‏داشتنى‏تر بود. [اول آن كه‏] چون در یكى از جنگها رسول‏خدا على را به جاى خویش در شهر باقى گذاشت على گفت، آیا مرا همراه زنان و كودكان در شهر مى‏گذارى؟ پس رسول‏خدا بدو گفت آیا راضى نمى‏شوى كه نسبت به من منزلتى چون منزلت هارون نسبت به موسى داشته باشى جز آن كه بعد از من نبوتى نیست و [دوم آن كه‏] از رسول‏خدا شنیدم كه در روز جنگ خیبر فرمود هر آینه پرچم را به دست مردى مى‏دهم كه خدا و رسولش را دوست دارد و خدا و رسولش نیز او را دوست دارند. پس آن حضرت فرمود على را نزد من بخوانید على را آوردند در حالى كه چشم درد داشت پس رسول‏خدا از آب دهان خود به چشم او كشید و خوب شد و آنگاه پرچم را بدو سپرد و [سوم آن كه‏] چون این آیه «فقل تعالوا ندع ابناءنا...» نازل شد رسول‏خدا على و فاطمه و حسن و حسین را فراخواند و فرمود «اللهم هولاء اهلى» و در روایتى دیگر از سعد نقل شده است كه رسول‏خدا فرمود «ان هولاء اهل بیتى». (176)


دوشنبه 8 آذر 1389

تفصیل واقعه تاریخى مباهله

   نوشته شده توسط: دل نوشته    نوع مطلب :دانستنیها ،

زمینه‏ساز واقعه مباهله نامه رسول‏خدا (ص) به مسیحیان نجران و دعوت آنها به اسلام بود و حاملین این نامه عتبةبن غزوان و عبدالله‏بن ابى‏امیة و الهدیربن عبدالله و صهیب‏بن سنان شمرده شده‏اند (24) و متن آن را ابن‏كثیر در البدایة و النهایة چنین ذكر كرده است:

«باسم اله ابراهیم و اسحاق و یعقوب من محمد النبى رسول‏الله الى اسقف نجران اسلم انتم فانى احمد الیكم اله ابراهیم و اسحاق و یعقوب. اما بعد فانى ادعوكم الى عبادةالله من عبادة العباد و ادعوكم الى ولایةالله من ولایة العباد و ان ابیتم فالجزیة فان ابیتم آذنتكم بحرب و السلام.»

ولى یعقوبى صدرنامه را با اندكى تفاوت این چنین نقل كرده است:

«بسم‏الله من محمد رسول‏الله الى اسقفة نجران، بسم‏الله فانى احمد الیكم اله ابراهیم و اسماعیل و اسحاق و یعقوب... .»

سید ابن‏طاووس در اقبال فرموده است كه رسول‏خدا(ص) در این نامه آیه شریفه

«قل یا اهل الكتاب تعالوا الى كلمة سواء بیننا و بینكم ان لا نعبد الا الله و لا نشرك به شیئا و لا یتخذ بعضنا بعضا اربابا من دون الله فان تولوا فقولوا اشهدوا بانا مسلمون» (آل عمران / 64)

را درج نمود. (25)

در هر صورت پیام اصلى این نامه اعلام رسالت رسول‏خدا و دعوت از اسقف یا اسقف‏هاى نجران و مردم مسیحى آن منطقه به آیین اسلام بود. اما در صورتى از پذیرش اسلام امتناع ورزند یا باید مقررات ویژه پرداخت جزیه به حكومت اسلامى را بپذیرند و یا آماده جنگ شوند.

در میان مورخین شكى نیست كه هیئت اعزامى مسیحیان نجران در سال دهم هجرى به حضور رسول‏خدا در مدینه رسیدند و صلحنامه را امضاء كردند و تاریخ نگارش این نامه نباید به فاصله زیادى از تاریخ نگارش صلحنامه باشد. ابن‏اثیر كتابت هر دو را در سال دهم هجرى ذكر كرده است . سیدابن‏طاووس در اقبال فرموده است كه این نامه بعد از نامه‏هایى بود كه رسول‏خدا به كسرى و قیصر نوشت یعنى حدود سال نهم هجرى و بعد از نزول آیه جزیه. به هر جهت مى‏توان یقین پیدا كرد كه این نامه مربوط به اواخر دوران مدینه است و قرائن داخلى موجود در متن نامه یعنى اعلام جنگ به مخاطبین و الزام آنها به جزیه، خود بهترین دلیل بر زمان نگارش نامه است (26) پس اگر نگارش این نامه را به دوران مكه مربوط بدانیم خطایى فاحش است. (27) مخاطب مستقیم این نامه اسقف یا اسقف‏هاى نجران بودند و این لفظ از آن رو بر آنها اطلاق مى‏شد كه سمت پیشواى دینى بودن مردم را بر عهده داشتند و اسم خاص براى شخص یا اشخاصى به شمار نمى‏آمد. در منتهى‏الارب ذیل لغت «اسقف» آمده است: اسقف صاحب منصبى از مناصب دینى نصارى است كه او برتر از «قسیس» و فروتر از «مطران» باشد. مهتر ترسایان در بلاد اسلام اول «بطریق» است و پس از آن «جاثلیق» و پس از آن «مطران» و پس از آن اسقف و پس از آن «قسیس» و پس از آن «شماس».

اما سابقه مسیحیت در نجران بنابر آنچه در برخى منابع آمده است به ورود مردى صالح به نام «فیمیون» بدین منطقه بازمى‏گردد. پیش از او مردم این منطقه بر دین عرب بودند و درخت نخل بزرگى داشتند كه او را مى‏پرستیدند به پاى او به عبادت مى‏پرداختند. فیمیون از عباد و زهاد و از موحدین در دین مسیحیت بود و مستجاب الدعوة شده بود. او از شهرى به شهرى مى‏رفت و به كار بنایى مى‏پرداخت و از دسترنج خود مى‏خورد و دین مسیحیت را تبلیغ مى‏كرد تا عبور او به یكى از آبادیهاى شام افتاد و مردى از اهالى آنجا به شأن و منزلت او واقف گشت و پیرو او شد چون از شام بیرون آمدند كاروانى از اعراب آن دو را به بندگى گرفتند و به اهالى نجران فروختند. مردى از اشراف نجران كه فیمیون را خریده بود از او كراماتى دید فیمیون بدو گفت از پرستش درختى كه نه نفع مى‏رساند و نه ضررى دست بردارید و من‏اگر خدایم را بخوانم او را نابود خواهد كرد. پس تطهیر كرد و دو ركعت نماز خواند و دعا كرد و خدا بادى فرستاد و آن درخت را از جاى بركند و از اینجا اهل نجران به مسیحیت روى آوردند . (28)

و به نقلى دیگر فیمیون به نزدیكى نجران آمد و فرزندى از اهالى آنجا به نام عبدالله‏بن ثامر به نزد او رفت و آمد مى‏كرد و مطالبى از او آموخت و بدان مرتبه رسید كه از او عجایبى صادر شد و برخى اهالى نجران چون كرامات او را دیدند به دین او داخل شدند و این خبر چون به پادشاه آن منطقه رسید آن پسر را كشت و آتشى برافروخت و هر كس را كه از دین اجدادى خود دست كشیده بود بدان آتش مى‏انداخت و از اینجا داستان اصحاب اخدود شكل گرفت.

و برخى در تأیید این حكایت آورده‏اند كه پیامبر اسلام فرمود:

چهار آبادى محفوظ هستند مكه و مدینه و ایلیا و نجران و هیچ شبى نیست جز آن كه بر نجران هفتاد هزار فرشته نازل مى‏شود و بر اصحاب اخدود سلام مى‏كنند. (29)

بدین ترتیب مسیحیت در نجران استقرار یافت و به مرور زمان ریشه‏دار شد از جمله آثار حضور مسیحیت در این منطقه كه توجه دیگران را به‏خود معطوف داشته بود كعبه نجران بود؛ عبادتگاهى كه به شكل كعبه مسلمانان ساخته شده بود و بنیان آن را عبدالمدان‏بن الدیان حارثى گذاشته بود. نصاراى نجران بدین معبد اهتمام زیادى داشتند و جمعى از اسقف‏ها در آن مقیم بودند . «اعشى» شاعر عرب در شأن كعبه نجران سروده بود:

و كعبة نجران حتم علی

ك حتى تناخى بابوابها

نزور یزید و عبدالمسیح

و قیسا هم خیر اربابها (30)

اما از نظر جغرافیاى نجران نقطه‏اى واقع میان حجاز و یمن و طول آن به اندازه یك روز راه براى راكب سریع بود و در آن 73 آبادى وجود داشت كه تنها 120 هزار مردى جنگى در آن ساكن بودند. (31) ولى بعدها منطقه میان كوفه و واسط كه تا خود كوفه دو روز راه داشت نیز نجران نام گرفت . نصاراى نجران چون از نقطه اول توسط عمربن الخطاب در دوران زمامدارى‏اش رانده شدند به نقطه دوم آمدند و این سرزمین موسوم به اسم سرزمین اصلى آنان شد. (32) وقتى حكومت اسلامى در مدینه شكل گرفت هنوز یمن تحت نفوذ ایرانیان و زیرمجموعه حكومت فارس بود. بعد از هلاك كسرى رسول‏خدا حاكم وقت یمن را كه «باذان» نام داشت و اسلام اختیار كرده بود در حكمرانى خود ابقا كرد. پس از وفات باذان قلمرو حكمرانى او میان چند نفر تقسیم شد و براى هریك از صنعاء، حمدان، مآرب، الجند و منطقه میان نجران و رمع و زبید عاملى قرار داده شد و عمروبن حزم بر نجران منصوب شد. (33)

ظاهر آن است كه در زمان كتابت نامه رسول‏خدا به اسقف نجران، مردم این منطقه دو دسته بودند مسیحیانى كه پیامبر نمایندگان خود را به همراه نامه‏اى به سوى آنان فرستاد و مشركانى كه خالدبن ولید از جانب پیامبر به سوى آنها آمد و این گروه از ساكنین نجران سرانجام مسلمان شدند و به حضور رسول‏خدا نیز رسیدند. (34)

به هر صورت حیات مسیحیت در نجران تا زمان رسول‏خدا تداوم یافت و بعد از آن تا زمان عمربن الخطاب نیز ادامه داشت. تا آن كه خلیفه دوم آنها را از حجاز بیرون كرد و بدین حدیث از رسول‏خدا متمسك شد كه «لاخرجن الیهود و النصارى عن جزیرة العرب حتى لا ادع فیها الامسلما» با آن كه اهالى نجران با پیامبر صلح كرده بودند و برخى نیز در توجیه كار خلیفه دوم به روایت ابوعبیدةبن جراح از پیامبر استناد كردند كه آن حضرت فرمود «اخرجوا الیهود من الحجاز و اخرجوا اهل نجران من جزیرة العرب» در زمان خلافت ظاهرى امیرالمؤمنین اهالى نجران به نزد آن حضرت آمدند و صلحنامه خود را آوردند و گفتند كه این خط شما است ولى عمر ما را از سرزمین خودمان بیرون كرده است، پس آن حضرت فرمود اگر عمر كه داناى به كار بود چنین كرده است من آن را تغییر نمى‏دهم. (35)

از نظر ما آنچه در این ماجرا بیشتر قابل اعتماد است اصل مسأله برخورد عمر با مسیحیان نجران و كوچ اجبارى آنهاست اما این كار چه توجیهى داشته است، بخوبى معلوم نیست و سؤالات دیگرى كه پیرامون این صلحنامه و نقض آن از سوى عمر یا عدم الزام اهل نجران به شروط مقرر در آن وجود دارد، همه در جاى خود باید بحث شود (36) و هدف ما از بیان این تفصیلات در ذیل نامه رسول‏خدا (ص) آن بود كه معلوم شود چگونه نجران با آن سابقه دراز در مسیحیت و آثار تاریخى همواره مورد توجه بوده و طبعا نحوه برخورد پیامبر اسلام با مسیحیان آنجا به جهت موقعیت ویژه‏اى كه دارا بودند و خصوصا به جهت ارتباط مستقیم و نزدیك آنها با پادشاه روم مى‏توانست انعكاس وسیعى در داخل و خارج جزیرةالعرب پیدا كند و نقطه عطفى در تاریخ معادلات مسلمانان با مسیحیان به شمار آید.

مجلس مشورتى بزرگان نجران

اسقف نجران در پى دریافت نامه رسول‏خداصلى الله علیه وآله وسلم مجلس مشورتى مهمى در كلیساى بزرگ نجران تشكیل داد. در این مجلس مباحثات و مناظرات بسیارى میان بزرگان و دانشمندان مسیحى نجران در خصوص نحوه برخورد با دعوت رسول‏خدا مطرح شد كه مشروح آن را تنها سیدابن‏طاووس در «اقبال الاعمال» نقل كرده‏اند و دیگران در بیان متن عربى یا ترجمه فارسى به نقل او اعتماد كرده‏اند. (37) ایشان در آغاز تصریح مى‏كند كه از طرق صحیح و سندهاى معتبر بدین گزارش واقف شده است و از كتاب مباهله ابوالمفضل محمدبن عبدالمطلب شیبانى و كتاب حسن‏بن اسماعیل‏بن اشناس كه در مورد عمل ماه ذى‏حجة است به عنوان منابع نقل خود نام مى‏برد و مى‏فرماید ما سندهاى صحیح به هر دو كتاب داریم (38) . حقایق بسیارى كه در این گزارش تاریخى وجود دارد و جلالت خاصى كه بزرگان شیعه براى ناقل آن یعنى سیدبن طاووس قائلند، ما را وادار مى‏سازد كه لااقل اجمالى از آن تفصیل را در اینجا منعكس سازیم و به آسانى از آن نگذریم.

چون نامه رسول‏خدا بر بزرگان نجران خوانده شد براى تصمیم‏گیرى نهایى همگى اجتماع كردند .

شیخ ایشان ابوحامد [ابوحارثه‏] حصین‏بن علقمه كه یكصد و بیست سال عمر داشت و علامه آنها به شمار مى‏آمد. چون دید جملگى اتفاق كرده‏اند كه به قصد جنگ با پیغمبر به مدینه بروند آنها را نصیحت كرد و به تأمل بیشتر در اطراف این كار فراخواند. او از جمله موحدان بود كه در پنهان به رسول‏خدا ایمان آورده بود. پس از او كرزبن سبره حارثى كه پیشواى بنى‏حارث‏بن كعب و از اشراف و فرماندهان سپاه بود سخن گفت و از نصائح ابوحامد برآشفت و عافیت‏طلبى او را مذمت كرد. سپس عاقب كه اسم او عبدالمسیح‏بن شرحبیل بود و بزرگ قوم و صاحب نظر ایشان بود سخن كرز را تأیید كرد. آنگاه سید كه اسم او اهتم‏بن نعمان بود و دانشمند نجران و همپایه عاقب به شمار مى‏آمد، سخن گفت و از آنان خواست كه بیشتر تأمل كنند و به رأى واحدى برسند. گفتگو میان آنها و تنى چند از اهل مجلس ادامه پیدا كرد تا سرانجام بدین نتیجه رسیدند كه براى پادشاه روم نامه‏اى بفرستند و براى جنگ با محمدصلى الله علیه وآله وسلم لشكرى به عنوان كمك طلب كنند ولى تا رسیدن آن لشكر با محمدصلى الله علیه وآله وسلم از در مسالمت درآیند. در لحظات آخر كه بر این نظر متفق شدند و مى‏خواستند كه متفرق شوند شخصى به نام حارثةبن اثال به‏پا خواست و آنان را به یاد قسمتهایى از كتاب مقدس انداخت كه مشتمل بر وصایاى عیسى‏علیه السلام بود آنجا كه عیسى‏علیه السلام خبر مى‏دهد از آمدن پیغمبر خاتم كه نام او فارقلیطا است و محل ولادت او كوه فاران در مكه معظمه است. سید و عاقب از سخنان حارثه مكدر شدند چرا كه آن دو در میان مسیحیان نجران موقعیت خاصى پیدا كرده بودند و از سوى پادشاه روم براى آنها هدایا و اموالى فرستاده مى‏شد و اكنون مى‏ترسیدند كه مردم نجران مسلمان شوند دیگران اطاعت آنها نكنند.

بحث میان حارثه از یك سو و عاقب و سید از سوى دیگر در مورد پیغمبر خاتم و نام و نشانه‏هاى او به درازا كشید. حارثه مى‏گفت احمد و محمد دو نام براى یك نفر است، همان شخصى كه موسى و عیسى و ابراهیم به آمدن او بشارت داده‏اند. پس سید به سراغ صحیفه شمعون‏بن حمون الصفا وصى حضرت عیسى رفت كه به اهل نجران دست به دست رسیده بود و در آنجا عیسى‏علیه السلام از آمدن فارقلیطا خبر مى‏دهد و چون از او مى‏پرسند فارقلیطا كیست، نشانه‏هاى پیغمبر خاتم را مى‏گوید و از جمله آن كه به وسیله فرزند او در آخرالزمان بعد از پاره شدن رشته‏هاى دین و خاموش شدن چراغ هدایت پیامبران بار دیگر دین برپا شود. سید بدین جا كه رسید گفت فارقلیطا محمدصلى الله علیه وآله وسلم نیست چون او فرزند پسر ندارد. در پاسخ او حارثه رو كرد به شیخ ایشان یعنى ابوحارثه و از او خواست كه كتاب جامعه را حاضر كنند و قسمتهایى از آن را بخوانند. روز بعد همه جمع شدند تا نتیجه مناظره را ببینند و سید و عاقب از این كه كار بدینجا رسیده بود ناراحت بودند. چون مى‏دانستند حق با حارثه است. در این روز عاقب مدعى شد كه محمدصلى الله علیه وآله وسلم پیغمبر است ولى فرستاده بر قوم خود است نه بر همه عرب و عجم. حارثه او را مجاب كرد كه اگر او را پیغمبر و صادق مى‏دانى پس چه مى‏گویى ادعاى او را كه خود را مبعوث بر همگان مى‏داند. بحث و مجادله همچنان جریان یافت تا مردم همه فریاد زدند الجامعه و از ابوحارثه خواستند كه جامعه را برایشان بخواند . چون كتاب جامعه را آوردند و سید و عاقب نزدیك بود كه از غصه هلاك شوند. در اینجا حارثه شخصى را فرستاد كه اصحاب رسول‏خدا نیز در مجلس حاضر شوند. پس جامعه را گشودند و صحیفه آدم را قرائت كردند دیدند كه در آنجا از آمدن پیامبران از آدم تا خاتم سخن مى‏گوید و خداوند براى پیغمبر خاتم كه احمد است اوصافى ذكر مى‏كند. در آنجا آمده بود كه خداوند به آدم پیامبران و ذریه ایشان را معرفى كرد. چون آدم همه را دید متوجه نورى شد كه همه جا را گرفت و در اطراف او چهار نور دیگر بود. آدم از آنان پرسید و خداوند آنان را معرفى كرد كه او احمد است و آن چهار نور دیگر وصى‏اش و دخترش و دو فرزندزاده او هستند. سپس ابوحارثه اهل مجلس را متوجه صحیفه شیث كه به ادریس رسیده بود و به خط سریانى قدیم بود كرد. در آنجا سخن آدم آمده بود كه دیدم در عرش الهى نوشته بود لا اله الاالله و محمد رسول‏الله و در همین صحیفه از دوازده كس كه از فرزندان محمد هستند سخن به میان آمده بود و باز نگاه كردند در سخنان حضرت ابراهیم كه خداوند با او از محمد و على و فاطمه و حسن و حسین علیهم السلام و صاحب الامر سخن گفته بود تا آنجا كه ابراهیم ایشان را شناخت و گفت رب صل على محمد و آل محمد اصحاب رسول‏خدا كه در مجلس حاضر بودند چون این نشانه‏ها را در كتاب جامعه دیدند بسیار خوشحال شدند و یقین و ایمان آنها بیشتر شد. سپس سفر دوم تورات را گشودند و در آنجا دیدند كه خداوند به موسى خمسه طیبه و دوازده امام را معرفى كرده بود و بعد از آن انجیل را گشودند، آنجا كه خداوند به عیسى خبر مى‏دهد از آمدن پیغمبرى بعد از همه پیغمبران كه از فرزندان یعقوب است. عیسى گفت خدایا او چه نام دارد و علامت او چیست و ملك او چقدر خواهد بود و آیا براى او ذریه‏اى خواهد بود؟ خطاب رسید كه یا عیسى نام او احمد است كه از ذریه ابراهیم و اسماعیل است. روى او مانند قمر و جبین او منور است بر شتر سوار مى‏شود و مبعوث مى‏گردانم او را در امت امى كه از علوم بهره‏اى نداشته باشند و ملك او تا قیام قیامت خواهد بود و ولادت او در شهر پدر او اسماعیل است كه شهر مكه باشد و زنان او بسیار بوده باشد و اولاد او كم و نسل او از دختر با بركت معصومه او خواهد بود و از آن دختر دو بزرگوار بهم رسند كه شهید شوند و نسل او از ایشان بوده است پس طوبى براى آن دو پسر و دوستداران و یارى‏كنندگان ایشان خواهد بود.

سرانجام حارثه بر سید و عاقب در این مناظره فائق آمد و راه تأویلات آن دو را بست و ناچار شدند كه در مقابل او دست از نزاع بكشند. نصارى بر گرد سید و عاقب جمع شدند و گفتند در نهایت رأى شما چیست؟ ایشان گفتند ما از دین خود برنگشتیم و شما نیز بر دین خود باشید ما اكنون به سوى پیغمبر قریش روانه مى‏شویم تا ببینیم چه آورده است و ما را به چه چیز مى‏خواند.

این خلاصه‏اى بود از گزارش سیدبن طاووس كه در ترجمه علامه مجلسى بالغ بر سى و دو صفحه است. (39)

حوادث بین راه

سید و عاقب به همراه چهارده سوار از نصاراى نجران كه از بزرگان ایشان بودند و هفتاد تن از بنى حارث‏بن كعب به سوى مدینه روانه شدند. و از سوى دیگر چون رسول‏خدا دید مدتى از رفتن اصحاب ایشان به سوى نجران گذشته و خبرى نیامده است خالدبن ولید را با لشكرى به جانب آنان فرستاد كه در راه با هیئت نجران برخورد كردند و همه به سوى مدینه متوجه شدند. قبل از رسیدن به شهر سید و عاقب به همراهان خود گفتند كه سر و روى خود نظیف و جامه‏ها را عوض كنند پس از مركبها به زیر آمدند و جامه‏هاى نفیس یمنى پوشیدند و خود را به مشك معطر ساختند و بر اسب‏هاى خود سوار شدند و نیزه‏ها به دست گرفتند و به ترتیبى حركت مى‏كردند كه در تمام عرب از همه خوشروتر و تنومندتر به نظر مى‏آمدند. (40) سید ابن‏طاووس در كتاب «سعد السعود» از كتاب ابوعبدالله محمدبن العباس‏بن على‏بن مروان معروف به حجام (41) موسوم به «ما انزل من القرآن فى النبى‏صلى الله علیه وآله وسلم [و اهل بیته‏]» واقعه مباهله را نقل مى‏كند و مى‏فرماید كه محمدبن العباس در كتاب خود حدیث مباهله را به پنجاه و یك سند مختلف نقل كرده است (42) و من یكى از آنها را نقل مى‏كنم كه جامعتر است.

منكدربن عبدالله گوید كه چون سید و عاقب دو بزرگ نصاراى نجران با هفتاد سوار از بزرگان و اشراف به سوى رسول‏خدا متوجه شدند من با ایشان همراه شدم پس روزى «كرز» كه خرج ایشان با او بود استرش سرنگون شد بر زمین خورد و كرز گفت هلاك شود آن كه ما به نزد او مى‏رویم (مراد او حضرت رسول اكرم‏صلى الله علیه وآله وسلم بود) عاقب گفت بلكه تو هلاك و سرنگون شوى. كرز گفت چرا؟ عاقب گفت براى آن كه نفرین كردى احمد را كه پیغمبر امى است. كرز گفت چه مى‏دانى كه او پیغمبر است؟ عاقب گفت مگر نخوانده‏اى مصباح چهارم انجیل را كه حق تعالى وحى نمود به سوى مسیح كه بگو بنى‏اسرائیل را كه چه بسیار جاهل و نادان هستید خود را در دنیا خوشبو مى‏كنید تا نزد اهل دنیا و اهل خود خوشبو باشید ولى درونهاى شما نزد من همچون مردار گندیده است. اى بنى‏اسرائیل ایمان آورید به رسول من آن پیغمبر امى كه در آخرالزمان خواهد آمد صاحب روى انور و شتر احمر و جبین ازهر و صاحب خلق حسن و جامه‏هاى خشن و نزد من بهترین گذشتگان و گرامى‏ترین آیندگان است. او به سنتهاى من عمل مى‏كند و از براى خوشنودى من در سختیها صبر مى‏نماید و به خاطر من با دست خود با مشركان جهاد مى‏كند. پس بنى‏اسرائیل را به آمدن او بشارت بده و ایشان را امر كن كه او را بزرگ شمارند و یارى نمایند.

آنگاه عیسى گفت اى مقدس و اى منزه. این بنده شایسته كه دل من دوستار او شد پیش از آن كه او را ببینم چه كسى است؟

حق تعالى فرمود: اى عیسى او از توست و تو از اویى. و مادر تو در بهشت همسر او خواهد بود. او فرزند كم و زنان بسیار خواهد داشت و مسكن او مكه خواهد بود كه پایه خانه‏اى كه ابراهیم بنا كرده است در آن محل است و نسل او از زن بابركتى خواهد بود. دیده‏اش به خواب مى‏رود و دلش به خواب نمى‏رود، هدیه را مى‏خورد و صدقه را نمى‏خورد. گفتار او موافق كردار اوست و پنهان او مطابق آشكار اوست پس خوشا به حال او و خوشا به حال كسانى از امت او كه بر سنت او بمیرند و از اهل بیت او جدا نشوند.

عیسى گفت: خداوندا نام او را براى من بیان كن.

حق تعالى فرمود یك نام او احمد است و یك نام او محمد است و او فرستاده و رسول من است به سوى جمیع مخلوقات من و از همه خلق منزلت او به من نزدیكتر است و شفاعت او نزد من از همه كس مقبول‏تر است. مردم را جز به آنچه من دوست دارم امر نمى‏كند و ایشان را جز از آنچه من ناپسند دارم نهى نمى‏كند.

چون عاقب از این سخنان فارغ شد كرز به او گفت هرگاه این مرد چنین كه مى‏گویى هست پس چرا ما را براى معارضه به سوى او مى‏برى؟ عاقب گفت به سوى او مى‏رویم كه سخنان او را بشنویم و اطوار و احوال او را مشاهده نماییم پس اگر همان باشد كه وصفش را خوانده‏ایم با او صلح مى‏كنیم كه دست از اهل دین ما بردارد به گونه‏اى كه نداند ما او را شناخته‏ایم و اگر دروغ گوید كفایت شر او بكنیم.

كرز گفت اگر مى‏دانى كه او بر حق است چرا ایمان بدو نمى‏آورى و پیروى او نمى‏كنى و با او صلح خواهى كرد.

عاقب گفت مگر ندیده‏اى كه این گروه نصارى با ما چه كرده‏اند. ما را گرامى داشتند و مالدار گردانیدند و كلیساهاى رفیع براى ما بنا كردند و نام ما را پرآوازه ساختند پس چگونه نفس ما راضى مى‏شود كه در دینى داخل شویم كه وضیع و شریف در آن مساوى هستند. (43)


در جهت تأیید و تحكیم بیان قرآن و آشكار شدن مقام و منزلت على‏علیه السلام كه تنها مصداق «انفسنا» در آیه مباهله است باید به سیره نبوى بازگشت و از پیوستگى و وابستگى پیامبر به على و على به پیامبر اندكى بازگفت. این نحوه ارتباط خاص از مطالعه مقاطعى چند از حیات پیغمبر بخوبى آشكار مى‏شود.

1 ـ رسول‏خدا به هیئت ثقیف گفت اسلام آورید وگرنه به سوى شما مردى را مى‏فرستم كه از من است یا فرمود چون جان من است. پس گردنهاى شما را مى‏زند و زن و فرزندان شما را اسیر خواهد كرد و اموال شما را خواهد گرفت. عمر گوید هیچگاه چون آن روز علاقمند به ریاست نشدم و سینه خود را جلو دادم شاید كه حضرت بفرماید این ولى آن حضرت متوجه على‏علیه السلام شد و دست او را گرفت و دوبار گفت او این شخص است. (139)

این حدیث و چند حدیث مشابه آن در بسیارى از كتب اهل سنت نقل شده است كه در این احادیث یكى از تعابیر زیر آمده است «رجلا منى»، «رجلا مثل نفسى»، «رجلا كنفسى»، «رجلا عدیل نفسى».

2 ـ از ابوذر نقل شده است كه رسول‏خدا فرمود: یا بنو ولیعه از كار خویش دست برمى‏دارند و یا به سوى آنها مى‏فرستم مردى كه چون جان من است و دستور مرا در حق آنان اجرا خواهد كرد... عمر پرسید منظور حضرت كیست من گفتم تو و رفیقت مقصود او نیستید. گفت پس كى مقصود است؟ گفتم آنكه نعل را وصله مى‏زند و على‏علیه السلام آن هنگام نعل رسول‏خدا را وصله مى‏زد. (140) در این حدیث هم تعبیر شده است «رجلا كنفسى».

3 ـ رسول‏خداصلى الله علیه وآله وسلم از برخى اصحاب خود ذكرى به میان آوردند و چون از ایشان درباره على‏علیه السلام پرسیدند، آن حضرت فرمود آیا از شخص درباره خودش سؤال مى‏شود . عین كلام رسول‏خدا در مورد على‏علیه السلام چنین نقل شده است: «هل یسأل الرجل عن نفسه» (141) و در جاى دیگر از آن حضرت نقل شده كه فرمود شما از من درباره مردم پرسیدید ولى از نفس من چیزى نپرسیدید. در این روایت آمده است: «سأل [النبى‏] عن بعض اصحابه فقال له قائل فعلى فقال ما سألتنى عن الناس و لم تسألنى عن نفسى» (142) و نیز از طریق اهل سنت نقل شده كه از رسول‏خدا پرسیدند محبوبترین مردم نزد شما كیست؟ فرمود عائشه. پرسیدند از مردان چه كسى؟ فرمود پدر او [یا پدر آن دو] آنگاه فاطمه گفت اى رسول‏خدا چطور شما در حق على چیزى نگفتید. آن حضرت فرمود على جان من است. آیا دیده‏اى كه شخصى در مورد نفس خویش چیزى بگوید. در این روایت نیز آمده است «ان علیا نفسى هل رأیت احدا یقول فى نفسه شیئا». (143)

از نظر شیعه مجعول بودن صدر این حدیث واضح است ولى ذیل آن جاى تردید ندارد چون مؤیدات آن بسیار است؛ در حالى كه نزد اهل سنت قضیه به عكس است و براى آنها ذیل حدیث ممكن است مورد تردید قرار گیرد و لذا ناقل حدیث اضافه مى‏كند كه تتمه این حدیث كه سخن فاطمه س است از عبدالله‏بن عمرو كه از ثقات مى‏باشد نقل شده است و دلالت بر صحت این زیادى مى‏كند، روایت صحیحى كه گوید چون آیه مباهله نازل شد، رسول‏خدا حسن و حسین و فاطمه و على را جمع كرد و این دلالت دارد كه نفس على نفس رسول‏خدا است. (144)

4 ـ زمخشرى در تفسیر خود آورده است كه پیغمبر خدا ولیدبن عقبه و به نقلى خالدبن ولید را به سوى بنى‏المصطلق فرستاد. چون آنان براى استقبال از فرستاده رسول‏خدا بیرون آمدند . او خیال كرد كه براى جنگ بیرون آمده‏اند. پس به سوى رسول‏خدا بازگشت و گفت كه آنان مرتد شده‏اند و زكات نمى‏دهند. اینجا بود كه رسول‏خداصلى الله علیه وآله وسلم فرمود یا از كار خویش دست مى‏كشید و یا به سوى شما مى‏فرستم مردى را كه نزد من چون جان من است آنگاه با دست خود به كتف على‏علیه السلام زد. (145)

در این نقل نیز تعبیر شده است به:

«لتنتهن او لابعث الیكم رجلا هو عندى كنفسى یقاتل مقاتلتكم و یسبى ذراریكم»

5 ـ در جمعه آخر ماه شعبان رسول‏خدا خطبه‏اى خواند و از روى آوردن ماه رمضان و بركات آن مردم را آگاه ساخت در پایان این خطبه است كه على‏علیه السلام پرسید اى رسول‏خدا با فضیلت‏ترین كارها در این ماه چیست؟ آن حضرت فرمود: اى ابوالحسن بهترین اعمال در این ماه اجتناب از محرمات الهى است سپس پیامبر خدا گریست على‏علیه السلام پرسید اى رسول‏خدا چه چیز شما را گریاند؟ فرمود اى على مى‏گریم بر حلال شدن و مباح شمردن خون تو در این ماه. تا آنجا كه رسول‏خدا فرمود اى على كسى كه تو را بكشد بدون تردید مرا كشته و كسى كه با تو دشمنى ورزد در حقیقت با من دشمنى ورزیده است و آن كه به تو ناسزا گوید مرا ناسزا گفته زیرا تو براستى به منزله جان من هستى روح تو از روح من است و سرشت و طینت تو از طینت من است. همانا خداوند من و تو را با یكدیگر آفرید و با هم برگزید، مرا براى نبوت اختیار كرد و تو را براى امامت. پس هر كس امامت تو را انكار كند نبوت مرا انكار كرده است. (146)

در این روایت نیز آمده است «لأنك منى كنفسى»

6 ـ در حدیث مناشده كه بعد از این نیز بدان اشاره خواهیم كرد، امیرالمؤمنین اصحاب شورى را مخاطب قرار داده و مى‏فرماید آیا در میان شما كسى هست كه رسول‏خدا او را چون جان خویش خوانده باشد.

در متن این حدیث نیز آمده است:

قال على علیه السلام: نشدتكم بالله هل فیكم احد قال له رسول‏الله صلى الله علیه وآله وسلم

«انت كنفسى و حبك حبى و بغضك بغضى؟

قالو: لا (147) .

نظیر همین سخن از زبان عامربن واثله نقل شده است كه گوید بعد از مرگ عمر و در روز شورى شنیدم كه على علیه السلام مى‏گفت...

نشدتكم بالله هل فیكم احد قال له رسول‏الله‏صلى الله علیه وآله وسلم

لینتهین بنو ولیعة او لأبعثن الیهم رجلا كنفسى طاعته كطاعتى و معصیته كمعصیتى یغشاهم بالسیف غیرى؟

قالو اللهم لا. (148)

اینها مواردى بود كه ما با نظرى سریع به منابع بدان برخورد كردیم و البته نمى‏توان گفت كه شواهد منحصر در همین مقدار است. (149)

مؤیداتى چند بر این كه على‏علیه السلام رسول‏خداصلى الله علیه وآله وسلم بود

نصوصى كه در سابق از منابع شیعى و سنى نقل شد به صراحت دلالت داشت كه رسول‏خداصلى الله علیه وآله وسلم على‏علیه السلام را جان خویش شمرده است. ولى در اینجا ادله دیگرى است كه صراحت بدین معنا ندارد ولى مى‏تواند موید و شاهد بر صحت مدعا باشد. این ادله به لحاظ مضمون به چند دسته تقسیم مى‏شود:

1ـ روایاتى كه دلالت دارد على‏علیه السلام پرورش یافته رسول‏خدا و از طفولیت مأنوس بدان حضرت بود و حتى سر وحى از على‏علیه السلام پوشیده نبود.

از جمله این روایات سخن دلنشین على‏علیه السلام در خطبه قاصعه است كه مى‏فرماید:

من در كوچكى سینه‏هاى عرب را به زمین رساندم و شاخه‏هاى نو برآمده قبیله ربیعه و مضر را شكستم و شما قدر و منزلت مرا نسبت به رسولخداصلى الله علیه وآله وسلم به سبب خویشى نزدیك و منزلت خاصى كه داشتم مى‏دانید. زمان كودكى مرا در كنار خود پرورش داد و به سینه‏اش مى‏چسباند و در بسترش مرا در آغوش خود نگه مى‏داشت و تنش را به من مالید و بوى خوش خود را به من مى‏بویانید و چیزى را مى‏جوید و آنگاه در دهان من لقمه مى‏كرد و دروغ در گفتار و خطا و اشتباه در كردار از من نیافت و خداوند بزرگترین فرشته‏اى از فرشتگانش را از وقتى كه پیغمبرصلى الله علیه وآله وسلم از شیر گرفته شده بود همنشین آن حضرت گردانید كه او را در شب و روز به راه بزرگوارى‏ها و خوهاى نیكوى جهان سیر دهد و من پى او مى‏رفتم مانند رفتن شتر در پى مادرش، در هر روزى از اخلاق خود نشانه‏اى آشكار مى‏ساخت و پیروى از آن را به من امر مى‏فرمود و در هرسالى مجاورت بحراء (كوهى است نزدیك مكه) را برمى‏گزید و من او را مى‏دیدم و شخص دیگرى نمى‏دید و در آن زمان اسلام در خانه‏اى نیامده بود مگر خانه رسول‏خداصلى الله علیه وآله وسلم و خدیجه كه من سومین ایشان بودم. نور وحى و رسالت را مى‏دیدم و بوى نبوت را استشمام مى‏كردم و چون وحى بر آن حضرت نازل شد صداى ناله شیطان را شنیدم گفتم اى رسول‏خدا این چه صدایى است؟ فرمود این شیطان است كه از پرستیده شدن نومید گشته است. تو مى‏شنوى آنچه من مى‏شنوم و مى‏بینى آنچه من مى‏بینم جز آن كه تو پیامبر نیستى ولى وزیر و بر خیر و نیكویى هستى. (150)

2ـ روایاتى كه دلالت دارد رسول‏خداصلى الله علیه وآله وسلم خود و على‏علیه السلام را دو نور مشتق از یك منبع و دو فرع مشتق از یك اصل و دو برادر و دو یاور جداناپذیر به شمار آورده است.

در نامه 45 نهج‏البلاغه كه على‏علیه السلام عامل خویش عثمان‏بن حنیف را مخاطب قرار داده است، نسبت خود به رسول‏خدا را چون دو نور مشتق از یك جا و دو نخل روییده از یك‏بن دانسته است (151) و مى‏فرماید

«انا من رسول‏الله كالضوء من الضوء و كالصنو من الصنو و الذراع من العضد».

باز از خود آن حضرت نقل است كه چون رسول‏خدا میان اصحاب خویش برادرى انداخت من گفتم اى رسول‏خدا میان اصحاب خود اخوت برقرار ساختى ولى مرا بدون برادر رها كردى پس آن حضرت فرمود

«انما اخترتك لنفسى انت اخى فى الدنیا و الآخرة و انت منى بمنزلة هارون من موسى». (152)

اهل سنت از رسول‏خدا نقل كرده‏اند كه فرمود: من و على در پیشگاه خداوند نورى بودیم قبل از خلقت آدم به چهارده هزار سال كه دو جزء شدیم یكى من و دیگرى على. و در احادیث دیگر اضافه شده است كه چون آدم خلق شد آن نور در صلب او قرار گرفت و در صلب انبیاء بعد نیز آن نور واحد بود تا در صلب عبدالمطلب جدا شد پس در من نبوت و در على خلافت است (153) و نیز روایات بسیارى كه دراین تعبیر مشتركند «انا و على من شجرة واحدة و سایر الناس من شجر شتى». (154)

و یا روایتى كه از رسول‏خدا نقل شده است:

«انا و على من نور واحد و انا و ایاه شى‏ء واحد و انه منى و انا منه لحمه لحمى و دمه دمى یریبنى ما أرابه [اى یسوؤنى و یزعجنى ما یسوؤها و یزعجها] و یریبه ما أرابنى». (155)

و باز از همین قبیل است روایاتى كه على‏علیه السلام خصلت‏هاى دهگانه‏اى براى خود برشمارد كه رسول‏خدا بدو داده است. در یكى از این روایات آمده است كه براى من یكى از این خصلت‏ها از تمام آنچه آفتاب بر آن مى‏تابد مسرت‏بخش‏تر است. آنگاه آن حضرت فرمود:

«قال لى رسول‏الله‏صلى الله علیه وآله وسلم یا على انت الأخ و انت الخلیل، و انت الوصى و انت الوزیر و انت الخلیفة فى الاهل و المال و فى كل غیبة اغیبها و منزلتك منى كمنزلتى من ربى و انت الخلیفة فى امتى ولیك ولیى و عدوك عدوى و انت امیرالمؤمنین و سید المرسلین من بعدى. (156)

و پرواضح است كسى كه این صفات را دارد چون جان رسول‏خدا خواهد بود.

3ـ روایات بسیارى كه دلالت دارد رسول‏خداصلى الله علیه وآله وسلم خود را از على‏علیه السلام و على‏علیه السلام را از خود دانسته است. این روایات در مقاطع مختلف با تعابیر مشابه به هم از رسول‏خداصلى الله علیه وآله وسلم نقل شده است مثل «على منى و انا من على» و «انه منى و انا منه» و «انت منى و انا منك» و مثل «لایبلغ عنى الا رجل منى» كه در جریان ابلاغ سوره برائت بر مشركین به توسط على‏علیه السلام، از آن حضرت شنیده شد و اگر بخواهیم باز هم به نمونه‏اى اشاره كنیم باید از سخن رسول‏خدا در جریان نبرد احد یاد كنیم آنگاه كه دید على‏علیه السلام چون پروانه‏اى برگرد شمع وجودش مى‏چرخد و بر دشمنان شمشیر مى‏زند و جبرئیل در حق او مى‏گوید «هذه هى المواساة»، پس حضرتش فرمود «انه منى و انا منه» و جبرئیل گفت «و انا منكما». (157)

ابن بطریق پس از نقل بیست مورد از مواردى كه این حدیث نقل شده است مى‏گوید «من» در این روایات به چهار معنا مى‏تواند باشد: ابتداى غایت، تبعیض، زائده و تبیین جنس و تنها احتمال چهارم مى‏تواند صحیح باشد. آنگاه معناى این روایات چنین خواهد بود كه على از جنس من است در جهت تبلیغ و اداء و وجوب اطاعت. رسول‏خدا منصب نبوت و امامت داشت و استحقاق على‏علیه السلام براى امامت مانند استحقاق رسول‏خدا براى امامت است و خصوصا تعبیر «انا منه» نشان از مزید شأن و جلالت على‏علیه السلام است. (158)

4ـ روایاتى كه پیامبر خدا مقام و منزلت على را در نزد خود به مانند سر براى بدن دانسته است. (159) تعابیر وارد در این روایات چنین است:

«على منى مثل رأسى من بدنى»

«على بمنزلة رأسى من بدنى»

«على منى كرأسى من بدنى»

5ـ روایات متعددى كه در آنها به نقل از رسول‏خدا آمده است كه من و على دو پدر این امت هستیم. (160)

تعابیر وارد در این روایات چنین است:

«انا و على ابوا هذه الامة»

«یا على انا و انت و ابوا هذه الامة»

«انا و انت مولیا هذا الخلق»

6ـ زیارت امیرالمؤمنین در روز تولد رسول‏خدا(ص) و در روز و شب مبعث رسول‏خداصلى الله علیه وآله وسلم كه در كتب ادعیه و زیارات وارد شده است، نشان از آن است كه جان على و جان پیغمبر یكى است و زیارت على همان زیارت رسول‏خداست.

محدث قمى در مفاتیح الجنان در بیان دومین زیارت از زیارات مخصوصه امیرالمؤمنین به نقل از سیدبن طاووس آورده است كه در هفدهم ربیع‏الاول (روز ولادت رسول‏خداصلى الله علیه وآله وسلم) امام صادق‏علیه السلام بدین زیارت على‏علیه السلام را زیارت كرد و آن را به محمدبن مسلم تعلیم داد. محدث قمى در همانجا آورده است كه مردى اعرابى به خدمت رسول‏خداصلى الله علیه وآله وسلم مشرف شد و عرض كرد یا رسول‏الله منزل من دور از منزل شماست و گاه كه به اشتیاق زیارت و دیدن شما مى‏آیم، ملاقات شما برایم میسر نمى‏شود و على‏بن ابى‏طالب را ملاقات مى‏كنم و او مرا به سخن و مواعظ خود مأنوس مى‏كند و من با حال اندوه و حسرت بر ندیدن شما بازمى‏گردم. پس آن حضرت فرمود هر كه على را زیارت كند مرا زیارت كرده است و هر كه او را دوست بدارد مرا دوست داشته است و هر كه او را دشمن بدارد مرا دشمن داشته است. این را از جانب من به قوم خود برسان و هر كه به زیارت او برود البته به نزد من آمده است و در قیامت او را جزا خواهد داد من و جبرئیل و صالح المؤمنین.

و نیز محدث قمى در بیان سومین زیارت از زیارات مخصوصه امیرالمؤمنین در روز و شب مبعث (بیست و هفتم رجب) زیاراتى را به نقل از شیخ مفید و سیدبن طاووس آورده است كه تأمل در مضامین بلند این زیارت‏نامه و زیارت‏نامه پیشین از مقام و منزلت خاص آن حضرت در نزد رسول‏خدا پرده برمى‏دارد.
منبع سایت شهید آوینی


دوشنبه 8 آذر 1389

مشروح جریان مباهله

   نوشته شده توسط: دل نوشته    نوع مطلب :اسلامی ،دانستنیها ،اهل بیت(ع) ،تاریخی ،

نویسنده مقاله: رضا اسلامى


اهمیت واقعه مباهله

پس از فتح مكه در سال هشتم هجرى و درخشش قدرت اسلام در جزیرةالعرب، پیروان دیگر ادیان و مذاهب و رهبران و رجال سیاسى و مذهبى توجه خاصى به اسلام و مسلمانان و به كانون این قدرت عظیم یعنى مدینةالرسول پیدا كردند. این امر زمینه مناسبى را براى نشر و گسترش شعاع اسلام تا اقصى نقاط حجاز و حتى خارج از آن فراهم آورد و پیامبر اسلام توانست از این فرصت بخوبى استفاده كند و با ارسال نامه‏ها و نمایندگان ویژه به رؤساى بلاد و زمامداران كشورها آنها را به پذیرش اسلام و یا به رسمیت شناختن دولت اسلامى و التزام به مقررات آن فرا خواند.

طبیعى است كه بسیارى از مخاطبین این نامه‏ها علاقه‏مند بودند كه به مدینه و به مقر دولت اسلامى بیایند و با شخص رسول‏خدا آشنا شوند و از نزدیك وضعیت مسلمانان را ببینند. این بود كه در سال نهم هجرى به تدریج هیئت‏هاى نمایندگى طوائف و قبائل عرب به حضور رسول‏خدا مى‏رسیدند و این سال را مورخین «عام الوفود» نام نهاده‏اند. نامه رسول‏خدا به مسیحیان نجران از جمله نامه‏هاى ارسالى آن حضرت بود كه گروهى از بزرگان و اشراف نجران را به مدینه كشاند. این هیئت بلندپایه چون در مذاكرات شفاهى با آن حضرت به تفاهم نرسیدند و از سر لجاج پاسخ آن حضرت به سؤالات اعتقادى خود را قانع‏كننده ندانستند پیشنهاد دیگرى از سوى رسول‏خدا دریافتند مبنى بر این كه اكنون كه هر طرف خود را محق و دیگرى را باطل مى‏شمارد بیایید عزیزان خود را جمع كنیم و دست به دعا برداریم و خداى خویش را بخوانیم و هر یك بر دیگرى نفرین كند تا ببینیم خداوند نداى كدام طرف را پاسخ مى‏دهد و آشكار شود چه كسى در ادعاى خود دروغگویى بیش نیست. این عمل كه در لغت عرب مباهله نامیده مى‏شود، راهى جدید بود كه به نص آیه 61 سوره آل‏عمران

(فمن حاجك فیه من بعد ما جاءك من العلم فقل تعالوا ندع ابنائنا و ابنائكم و نسائنا و نسائكم و انفسنا و انفسكم ثم نبتهل فنجعل لعنةالله على الكاذبین)

پیامبر اسلام از سوى خداوند بدان مأمور گشت و براى پایان بخشیدن به مجادلات هیئت نصارى با آن حضرت و اقناع عوام و خواص از مسلمانان و مسیحیان از هر منطق و استدلالى بهتر و رساتر بود. ولى به گواهى همه منابع تاریخى مسیحیان نجران پس از قبول این پیشنهاد چون به میعادگاه وارد شدند و نشانه‏هاى حقانیت رسول‏خدا را در دعوت خویش مشاهده كردند از اقدام بدین كار منصرف شدند و به پرداخت جزیه و امضاى صلحنامه‏اى كه رسول‏خدا شروط آن را مشخص مى‏ساخت، تن در دادند.

این واقعه با همه خصوصیات و لوازم و آثارش نظر محققان شیعه و سنى و حتى پاره‏اى از مستشرقین را به‏خود جلب كرده است و ما در این واقعه تاریخى سه جهت را قابل توجه و ملاحظه مى‏دانیم :

جهت اول: ظهور حقانیت اسلام در برابر مسیحیت. و جالب توجه آن است كه تا به امروز نیز هیچ عالم و عابد مسیحى نخواسته است كه بار دیگر به میدان مباهله با مسلمانان درآید تا بدین وسیله از اعتقاد راسخ خود به صحت ادعایش و یقین به حقانیت دینش خبر دهد ؛ بلكه در پیرامون واقعه مباهله حوادثى به ثبت رسید كه عكس این مطلب را ثابت كرد و بخوبى آشكار شد كه مسیحیان علائم پیغمبر خاتم را كه در كتب آسمانى موجود در نزد خود خوانده بودند، بر پیامبر اسلام منطبق دیدند و او را در ادعاى نبوت بر حق مى‏دانستند و به تعبیر قرآن «الذین آتیناهم الكتاب یعرفونه كما یعرفون ابناءهم و ان فریقا منهم لیكتمون الحق و هم یعلمون» (بقره / 146) ولى با این حال نمى‏خواستند از دین خود و موقعیت ویژه‏اى كه نزد مردم خود پیدا كرده‏اند دست بكشند.

جهت‏دوم: اثبات فضیلتى‏عظیم براى على‏علیه السلام و زهراءعلیها السلام و حسنین‏علیهما السلام كه تنها همراهان رسول‏خدا در این ماجرا بودند و اختیار نمودن پیغمبر اینان را از میان فرزندان و زنان و اصحاب خود، بهترین دلیل بر علو مرتبه و منزلت آنها نزد خدا و رسول‏خداست.

جهت سوم: دلالت آیه مباهله بر امامت على‏علیه السلام چرا كه كلمه «انفسنا» در آیه مذكور شاهد بر وجود مقام و منزلتى براى خصوص على‏علیه السلام نزد رسول‏خداست كه هیچكس بدان نرسیده و نخواهد رسید و هموست كه در لسان وحى نفس پیغمبر شمرده شده است و از اینجاست كه مى‏توان گفت على‏علیه السلام افضل صحابه بلكه افضل خلق بعد از رسول‏خدا است و طبعا همه كمالاتى كه براى رسول‏خدا ثابت است، براى او نیز ثابت مى‏گردد مگر اصل نبوت.

جهت دیگرى كه براى بررسى و تحلیل این واقعه تاریخى وجود دارد و از میان مستشرقین نظر پروفسور لویى ماسینیون را به‏خود جلب كرده است، امضاء صلحنامه‏اى میان پیامبر اسلام و مسیحیان نجران است كه از نظر این استاد به معناى امضاء پیمان‏نامه سیاسى عدم تعرض به مسیحیان در سراسر سرزمینهاى اسلامى است و رعایت آن براى جانشینان آن حضرت نیز لازم بود. و شاید او درصدد القاء این مطلب باشد كه پیامبر اسلام بدین طریق مسیحیان را در التزام به دین خود آزاد گذاشت و بدین وسیله حضور آنان را در میان مسلمانان تا زمانى كه رفتار مسالمت جویانه داشته باشند به رسمیت شناخته است. ماسینیون در اواخر رساله خود به سراغ عقاید خرافى برخى فرقه‏هاى اسلامى مانند فرقه نصیریه و شیعیان خطابى و دروزى رفته و براساس باورهاى آنها به نقش سلمان فارسى به عنوان یك عنصر ایرانى كه نماینده تمدن كهن ایرانى است و به عنوان یك تازه مسلمانى كه سابقه طولانى در مسیحیت داشته و با مسیح و محمد (ص) هر دو آشنا و اكنون پل ارتباطى میان اسلام و مسیحیت گردیده است، توجه پیدا كرده است. ولى ما نمى‏دانیم چرا او از میان همه زوایاى قابل تأمل این حادثه تنها از این دو زاویه به مطالعه واقعه مباهله پرداخته است و او در نهایت درصدد اثبات چه امرى است؟

به هر صورت جاى آن دارد كه در اطراف واقعه مباهله تحقیق و تدقیق بیشترى صورت گیرد و نقاط اصلى این واقعه كه چون واقعه غدیرخم مسلم و غیرقابل خدشه است، روشن شود، چرا كه مباهله سندى جاودان بر حقانیت اسلام و شاهدى غیر قابل انكار بر اصالت و استحكام بناى همیشه استوار تشیع راستین است.

مباهله در عرف و لغت عرب

واژه مباهله مشتق از ماده «بهل» است. گفته مى‏شود «بهله‏الله» یعنى «لعنه‏الله» (1) و باهل القوم وتباهلوا وابتهلوا اى تلاعنوا و المباهلة ان یجتمع القوم اذا اختلفوا فی شى‏ء فیقولوا لعنةالله على الظالم منا (2) ولى مباهله با ملاعنه این تفاوت را دارد كه «لعن» عبارت است از دعا به ضرر شخص كه از رحمت الهى دور باشد و «بهل» اجتهاد در لعن است و لذا كسى كه اصرار و التماس در دعا و نفرین داشته باشد «مبتهل» است. (3)

در ذیل آیه 61 سوره آل‏عمران در تفسیر واژه «نبتهل» مفسرین متقدم گفته‏اند كه در معناى ابتهال دو قول است اول آن كه به معناى التعان است و دوم آن كه به معناى دعا كردن بر ضد شخص دروغگو و طلب هلاكت اوست كه این شبیه لعن است. (4) و روشن است كه این دو معنا بسیار نزدیك به هم هستند.

برخى اساتید معاصر در توضیح این واژه آورده‏اند كه مباهله تضرع و ابتهال و لابه است . ابتهال گاه براى دفع بلا است و زمانى براى نزول بلا است. مثل این كه با نماز استسقاء نزول باران رحمت از خداى سبحان طلب مى‏شود و یا با نماز، نیاز یا بلایى دفع مى‏شود مثل

«ربنا اكشف عنا العذاب انا مؤمنون»

و گاهى هم دعا مى‏شود تا عذابى بر شخص یا گروهى نازل شود مثل این كه نوح (علیه السلام) به خداوند عرض كرد

«رب لا تذر على الارض من الكافرین دیارا» (5)

ولى در اینجا این نكته در توضیح معناى واژه مذكور باید مورد تأكید قرار گیرد كه مباهله همواره متضمن یك رابطه بین‏الاثنینى است. و ناله و زارى انسان به درگاه خداوند براى دفع بلایى از خودش یا نزول رحمتى مباهله خوانده نمى‏شود ولى ابتهال گفته مى‏شود.

برخى در معناى لغوى مباهله صیغه و هیئت خاصى را معتبر دانسته‏اند (6) ولى از كتب لغت و ادب بدست مى‏آید كه واژه مباهله از این جهات مطلق است. نهایت آن كه ادعاى پیدایش معناى اصطلاحى خاصى براى آن در میان مسلمانان شود كه منشأ آن سیره رسول‏خدا در واقعه مباهله و كیفیت عمل آن حضرت یا روایات صادر از ناحیه امامان شیعه در مورد نحوه اجراى مباهله است كه بدان اشاره خواهد شد.

اكنون كه معناى مباهله واضح شد باید گفت كه این معنا در عرف عرب و نزد پیروان ادیان آسمانى معنایى كاملا شناخته شده بود و دعوت پیامبر اسلام از مسیحیان به مباهله دعوت به كارى بدیع و فتح بابى جدید براى اثبات حق و ابطال باطل نبود. از این رو مى‏بینیم كه مسیحیان نجران خیلى طبیعى با آن برخورد كردند و حتى وقتى پیامبر اسلام بر سر زانوان خود نشست و دست به دعا برداشت ابوحارثه اسقف بزرگ مسیحیان گفت

«جثى والله كما جثى الانبیاء للمباهلة» (7)

یعنى او همانند انبیا براى مباهله نشسته است. از اینجا معلوم مى‏شود كه مسیحیان توسل جستن به مباهله را از مختصات پیامبر اسلام به شمار نیاورده بودند و او را در این جهت دنباله‏روى انبیاء الهى مى‏دانستند.

فخر رازى سخن كفار (8) در آیه 31 سوره انفال

«اللهم ان كان هذا هو الحق من عندك فامطر علینا حجارة من السماء او ائتنا بعذاب الیم»

را نوعى اقدام به مباهله از جانب آنها در برابر رسول‏خدا دانسته است (9) و این سخن از جهت آن كه متوسل شدن به مباهله براى اثبات حقانیت را در عرف اعراب جاهلى ثابت مى‏كند مطلبى در خور توجه است.

البته در روایات اهل البیت به مواردى برخورد مى‏كنیم كه مباهله را به شكل خاصى به اصحاب و شیعیان خود تعلیم داده‏اند و توسل بدان را در برابر منكرین مسأله امامت و ولایت كه در بحث و مناظره به هیچ دلیل و برهانى حق را نمى‏پذیرند، به عنوان آخرین راه‏حل مطرح كرده‏اند.

ابومسروق گوید به امام صادق عرض كردم من با مردم سخن مى‏گویم و به آیه شریفه

«اطیعوا الله و اطیعوا الرسول و اولى الامر منكم»

بر آنها احتجاج مى‏كنم ولى آنها مى‏گویند این آیه درباره امیران جنگها نازل شده است . پس به آیه شریفه

«انما ولیكم‏الله و رسوله و الذین آمنوا الذین یقیمون الصلاة و یؤتون الزكوة و هم راكعون»

بر آنها احتجاج مى‏كنم ولى مى‏گویند این آیه درباره مؤمنین نازل شده است. آنگاه به آیه شریفه

«قل لا أسألكم علیه اجرا الا المودة فى القربى»

بر آنان احتجاج مى‏كنم ولى مى‏گویند درباره خویشاوندان مسلمانان نازل شده است. پس از این قبیل ادله هر چه حاضر دارم فروگذار نمى‏كنم. آن حضرت به من فرمود: اگر این گونه مى‏باشد پس آنان را به مباهله فراخوان. گفتم چگونه؟ فرمود سه روز نفس خویش را اصلاح كن و گمانم كه فرمود روزه بگیر و غسل كن. آنگاه تو و او به صحرا بروید و انگشتان دست راست خود را در انگشتان دست او داخل كن و از خود شروع كن و بگو

«اللهم رب السماوات السبع و رب الارضین السبع عالم الغیب و الشهادة الرحمن الرحیم ان كان ابومسروق جحد حقا و ادعى باطلا فانزل علیه حسبانا من السماء او عذابا الیما»

سپس دعا را متوجه او كن و بگو

«ان كان فلان جحد حقا و ادعى باطلا فانزل علیه حسبانا من السماء او عذابا الیما»

پس چیزى نخواهد گذشت كه آنچه را در حق او درخواست كردى خواهى دید. (10)

روشن است كه این روایت و روایاتى از این قبیل كه زمان خاص یا كیفیت خاصى را براى انجام مباهله بیان مى‏كند، نظر به آداب و شرایط كمال عمل دارد و نیز با توجه به مفاد این حدیث معلوم مى‏شود كه مباهله راهى فراروى هر انسان خداشناسى است كه در دین و مذهبش خود را صادق مى‏شمارد و گرفتار دشمنى است كه حق را مى‏شناسد ولى آن را انكار مى‏كند و به تعبیر قرآن

«و جحدوا بها و استیقنتها انفسهم ظلما و علوا» (نمل / 14)

یعنى همواره یك طرف مباهله فردى است كه یقین به حقانیت خود دارد و طرف دیگر كسى كه حقانیت او را مى‏شناسد ولى به ستم و از سر برترى جویى آن را انكار مى‏كند. و این حدیث نشان مى‏دهد كه چگونه مسأله امامت اهل البیت بر گروهى معلوم ولى مورد انكار بوده و چگونه باید شیعیان در امر امامت و ولایت جازم و قاطع باشند. و جالب آن است كه امام صادق‏علیه السلام در پایان روایت مذكور مى‏فرماید قسم به خدا من هیچ كس را نیافتم كه دعوت مرا براى این كار پاسخ دهد.

و در تاریخ اسلامى به مواردى برمى‏خوریم كه پیروان برخى مذاهب اسلامى مخالفین خود را به مباهله دعوت كرده‏اند ولى گویا دعوت آنها بیشتر جنبه نمایشى داشته و كمتر به مرحله عمل رسیده است. (11)

مقطع زمانى واقعه مباهله

آنچه مسلم است واقعه تاریخى مباهله رسول‏خدا با مسیحیان نجران بعد از نبرد تبوك بوده است. شیخ مفید آمدن هیئت نصارى به حضور رسول‏خدا را بعد از ماجراى فتح مكه و سرازیر شدن هیئت‏هاى مختلف طوائف و قبائل به سوى پیغمبر ذكر كرده است. (12)

سیدبن طاووس ارسال نامه آن حضرت به مسیحیان نجران را بعد از ارسال نامه كسرى و قیصر یعنى حدود سال نهم هجرى و بعد از نزول آیه جزیه دانسته است (13) و به طور طبیعى واقعة مباهله فاصله زیادى از این تاریخ نداشته است. همو در تعیین روز مباهله بیست و یكم و بیست و چهارم و بیست و هفتم ماه ذى‏حجة را نقل یاد كرده واصح آنها را بیست و چهارم ذى‏حجة دانسته است (14) و سپس همین روز را به عنوان روز خاتم بخشى امیرالمؤمنین و نزول آیه

«انما ولیكم الله....»

ذكر و سخن شیخ طوسى در «المصباح المتهجد» را نیز به عنوان تأكید آورده است (15) همچنان كه نزول سوره «هل اتى» در حق اهل البیت در روز بیست و پنج ذى‏حجة دانسته است . (16) هم ایشان در جاى دیگر به نقل از عبدالمحمود نقاش در تفسیر شفاء الصدور نقل مى‏كند كه واقعه غدیر در روز هیجدهم ذى‏حجه و مباهله در بیست و یكم و تزویج فاطمه به على در بیست و پنجم ذى‏حجة به وقوع پیوست (17) .

مرحوم مجلسى از كتاب شیخ رضى الدین على‏بن یوسف المطهر حلى كه برادر علامه حلى است نقل مى‏كند كه مباهله در روز بیست و چهارم ذى‏حجة و به نقلى در بیست و پنجم و خاتم بخشى آن حضرت در روز بیست و چهارم ذى‏حجة بوده است. (18) و نیز ایشان آورده است كه به خط شیخ محمدبن على‏الجبعى دیدم كه ایشان از خط شیخ طوسى نقل مى‏كند كه در روز دوازدهم ذى‏حجة مؤاخات رسول‏خداصلى الله علیه وآله وسلم با على‏علیه السلام و در هیجدهم این ماه واقعه غدیر به وقوع پیوست و روز بیست و یكم ذى‏حجة روزى است كه توبه آدم پذیرفته شد كه همان روز مباهله است و روز بیست و چهارم نیز به عنوان روز مباهله نقل شده است. (19)

در دیگر كتب روایى شیعه نیز روایاتى در تعیین روز مباهله نقل و اعمال مستحبى در این روز ذكر شده است. مرحوم شیخ حر عاملى در بابى تحت عنوان «استحباب الغسل و الصلاة یوم المباهلة و هو الرابع و العشرون من ذى‏الحجة» دو روایت ذكر كرده است. روایت اول را شیخ طوسى در المصباح المتهجد به نقل از امام صادق‏علیه السلام نقل كرده است كه آن حضرت فرمود «كسى كه در این روز یعنى روز بیست و چهارم ذى‏حجة نیم ساعت قبل از زوال دو ركعت نماز بخواند و ...». و در روایت دوم به نقل از موسى‏بن جعفرعلیه السلام آورده است «روز مباهله روز بیست و چهارم ذى‏حجة است» (20)

شیخ مفید نیز در ذكر مناسبات ایام سال روز بیست و چهارم ذى‏حجة را به عنوان روز مباهله ذكر كرده است. (21)

حاصل آن كه معرفى روز بیست و چهارم ذى‏حجة از سال دهم هجرت به عنوان روز مباهله بیشتر به واقع نزدیك است. (22) البته تعیین دقیق روز مباهله تأثیرى در مباحث آتى ندارد ولى از جهت بزرگداشت این روز و درك فضیلت آن و انجام اعمال مستحبى حائز اهمیت است. و از جمله دعاهاى وارد در این روز دعاى مباهله است كه همان دعاى معروف سحرهاى ماه رمضان و بنابر برخى نقلها اندكى متفاوت با آن است. امام باقرعلیه السلام در حق این دعا مى‏فرماید اگر مردم مى‏دانستند كه چه مسائل عظیمى در آن است و چه زود براى صاحبش به اجابت مى‏رسد، البته همدیگر را مى‏كشتند تا بدان دست یابند اگر قسم بخورم كه اسم عظم خداوند در آن داخل است به درستى قسم خورده‏ام. و این دعایى است كه در روز مباهله جبرئیل از جانب خداوند آورد و به پیغمبر گفت تو با وصى و دو فرزند و دختر خود بیرون برو و خدا را بدین دعا بخوان و با آن قوم مباهله كن. (23)


دوشنبه 8 آذر 1389

نور هل اتی

   نوشته شده توسط: دل نوشته    نوع مطلب :اسلامی ،عرفانی ،

 

گیرم كه آفتاب جهان ذره پرور است

این بس مرا كه سایه ی مهر تو برسر است

دولت به كام و محنت گردون حرام باد

تا ساغرت بگردش و تامی به ساغر است

ای دل چرا به غیر خدا تكیه می كنی؟

امید ما و لطف خدا از كه كمتر است؟

بهر دو نان خجالت دونان چه می كشی؟

ای دل صبور باش كه روزی مقدّر است

خاطر ز گفتگوی مكرّر شود ملول

الاّ حدیث دوست كه قند مكرّر است

فرخنده نامه ای كه موشّح به نام اوست

زیبنده آن صحیفه كه او زیب دفتر است

نامی كه با خدا و پیمبر ز فرط قدس

زیب اذان و زینت محراب و منبر است

پشت فلك خمیده كه با ماه و آفتاب

در حال سجده روی به درگاه حیدر است

شمس ضحی، امام هدی، نور هل اتی

چشم خدا و نفس نفیس پیمبر است

در آیه ی مباهله این مهر و ماه را

جانها یكی و جلوه ی جان از دو پیكر است

وجهی چنان جمیل كه از شدّت جمال

وجه خدا و جلوه ی الله اكبر است

نازم به دست او كه یكی ناز شست او

از جای كندن در سنگین خیبر است

با اشك چشم، ابر كرم بر سر یتیم

با برق تیغ، صاعقه ای بر ستمگر است

جز راه او بسوی خداوند راه نیست

یعنی كه شهر علم نبی را علی، در است

بر تارك زمان و مكان تاج افتخار

در آسمان فضل: درخشنده اختر است

قبرش درون دیده ی آدم كه چشم او

در خاك هم بنور جمالش منوّر است

آوازش از ورای زمانها رسد بگوش

تصویرش از فراز افق ها مصوّر است

كمتر ز ذرهّ ایم و فزون تر ز آفتاب

ما را كه خاك پای علی بر سر افسر است

وصف علی ز عقل و قیاس و خیال و وهم

وز هرچه گفته اند و شنیدیم برتر است

شد عرض ما تمام و حدیث تو ناتمام

حاجت به مجلس دگر و وقت دیگر است

طبع لطیف و شعر «ریاضی» به لطف و شهد

شاخ نبات خواجه ی شیراز و شكّر است1

 

1- مباهله: اشاره به قضیه مباهله با نصارای نجران است كه پیامبر اكرم(ص) و اهل بیت برای مباهله در محلی حضور یافتند و نصارای نجران از انجام آن منصرف شدند: مباهله تفریق و طلب مرگ یكدیگر است.

(محمدعلی ریاضی یزدی)

 


" نجران" بخش با صفایی با هفتاد دهكده تابع خود، در نقطه مرزی حجاز و یمن قرار گرفته است. در آغاز طلوع اسلام، این نقطه تنها منطقه مسیحی نشین حجاز بود.

پیامبراسلام(ص) در سال های اول رسالت خود، با سران كشورهای جهان مكاتبه كرد و بدین وسیله آنها را به دین مبین اسلام دعوت نمود. در این بین نامه ای نیز به اسقف نجران نوشت و طی آن مسیحیان نجران را به آئین اسلام دعوت نمود.

 

« به نام خدای ابراهیم، اسحاق و یعقوب. این نامه ای است از محمد پیامبرخدا به اسقف نجران. خدای ابراهیم و اسحاق و یعقوب را حمد و ستایش می كنم و شما را از پرستش بندگان، به پرستش خدا دعوت می نمایم. شما را دعوت می كنم كه از ولایت بندگان خدا خارج شوید و در ولایت خداوند وارد آیید، اگر دعوت مرا نپذیرفتید(لااقل) باید به حكومت اسلامی مالیات(جزیه) بپردازید و در غیر این صورت به شما اعلام خطر می شود.»

نمایندگان پیامبراكرم، نامه ایشان را به اسقف مسیحیان نجران رساندند. وی پس از خواندن نامه، شورایی مركب از شخصیت های مذهبی و غیرمذهبی تشكیل داد كه وارد مدینه شوند و از نزدیك با پیامبر صلی الله علیه و آله دیدار كنند و دلایل نبوت ایشان را مورد بررسی قرار دهند.

 

 

دیدار نمایندگان نجران با پیامبراكرم(ص)

نمایندگان نجران پس از دیدار با پیامبر با ایشان به مباحثه و تبادل نظرات و افكار پرداختند  و در مورد حضرت مسیح و حضرت مریم و خدا به گفتگو نشستند، كه در نهایت آنان به پیامبر(ص) گفتند: گفتگوهای شما ما را قانع نمی كند. در این هنگام حضرت جبرئیل نازل گردید، و آیه مباهله را آورد و پیامبر را مأمور كرد تا با كسانی كه با او مجادله می كنند و حق را نمی پذیرند به مباهله برخیزد.

فرمان الهی از این قرار بود:" فمن حاجك فیه من بعد ما جاء ك من العلم فقل تعالوا ندع ابناء نا و ابناء كم و نساء نا و نساء كم و انفسنا و انفسكم ثم نبتهل فنجعل لعنة الله علی الكاذبین."( آل عمران/61)

هرگاه بعد از علم و دانشی كه(درباره مسیح) به تو رسیده،(باز) كسانی با تو به محاجه و ستیز برخیزند، به آنها بگو:« بیایید ما فرزندان خود را دعوت كنیم، شما هم فرزندان خود را؛ ما زنان خویش را دعوت نماییم، شما هم زنان خود را؛ ما از نفوس خود دعوت كنیم، شما هم از نفوس خود؛ آنگاه مباهله كنیم؛ و لعنت خدا را بر دروغگویان قرار دهیم.»

نمایندگان نجران از پیامبر وقت خواستند و قرار شد فردای آن روز به مباهله بروند.

 

رسول اكرم با چه كسانی به مباهله می رود؟

وقت مباهله فرا رسید. قبلاً پیامبر و نمایندگان نجران، توافق كرده بودند كه مراسم مباهله در نقطه ای خارج از شهر مدینه، در دامنه صحرا انجام بگیرد.

اسقف مسیحی به نمایندگان نجران گفته بود در مراسم مباهله نگاه كنید، اگر محمد با فرزندان و خانواده اش برای مباهله آمد، از مباهله با او بترسید و اگر با یارانش آمد با او مباهله كنید، زیرا چیزی در بساط ندارد. پیامبراكرم(ص) به همراه حضرت علی، امام حسن و امام حسین و حضرت فاطمه علیهم السلام به سمت صحرا رفت.

 

از آن سو نمایندگان نجران در حالی كه اسقف آنها پیشاپیش حركت می كرد به محل رسیدند. وقتی پیامبر را دید، از همراهان ایشان پرسید، كه به او گفتند: این پسرعمو و داماد او و محبوبترین خلق خدا نزد او است و این دو پسر، فرزندان دختر او از علی علیه السلام هستند و آن بانوی جوان، دخترش فاطمه علیها السلام است كه عزیزترین مردم نزد او، و نزدیك ترین افراد به قلب او است. به اسقف گفته شد كه برای مباهله قدم پیش گذار.

اسقف گفت: نه، من مردی را می بینم كه نسبت به مباهله با كمال جرأت اقدام می كند و می ترسم راستگو باشد.

 

من چهره هایی را می بینم كه هرگاه دست به دعا بلند كنند و از درگاه الهی بخواهند كه بزرگترین كوهها را از جای بركند، فوراً اینطور خواهد شد. بنابراین، هرگز صحیح نیست ما با این افراد مباهله نماییم. زیرا بعید نیست كه همه ما نابود شویم، و ممكن است دامنه عذاب گسترش پیدا كند، و همه مسیحیان جهان را بگیرد و در روی زمین حتی یك مسیحی باقی نماند.

نمایندگان نجران وقتی كه دیدند پیامبراكرم(ص) نزدیكان و عزیزان خود را برای مباهله به همراه آورده است، دریافتند كه رسول الله(ص) به دعوت و دعای خود اعتقاد راسخ دارد، والا یك فرد مردد، عزیزان خود را در معرض بلای آسمانی و عذاب الهی قرار نمی دهد.

 

انصراف از مباهله

هیات نمایندگی نجران با دیدن وضع یاد شده، وارد شور شده و به اتفاق آراء تصویب كردند كه هرگز وارد مباهله نشوند، آنان حاضر شدند كه هر سال مبلغی به عنوان "جزیه" ( مالیات سالانه) بپردازند  و در برابر آن، حكومت اسلامی از جان و مال آنان دفاع كند. پیامبراكرم(ص) نیز رضایت خود را اعلام نمود و قضیه مباهله به اتمام رسید.

سپس پیامبراكرم(ص) فرمود: عذاب، سایه شوم خود را بر سر نمایندگان مردم نجران گسترده بود و اگر از در ملاعنه و مباهله وارد می شدند، صورت انسانی خود را از دست داده، و در آتشی كه در بیابان برافروخته می شد، می سوختند و دامنه عذاب به سرزمین نجران نیز كشیده می شد.

 

عظمت حضرت زهرا علیهاالسلام

درعربستان پیش از اسلام، زن هیچ جایگاهی نداشت. زن به عنوان كنیزی كه در خدمت مرد قرار می گرفت تا كارهای خانه اش را انجام دهد، ایفای وظیفه می نمود.

او در مسائل اجتماعی، اقتصادی، سیاسی و غیره حق دخالت و اظهارنظر نداشت. در چنین شرایطی بود كه اسلام ظهور نمود، دیگر به جنس انسان اهمیتی نمی داد بلكه انسانیت وی حائز اهمیت بود. زنان صاحب حق و حقوقی شدند و دیگر كمتر مورد ظلم قرار می گرفتند. در چنین شرایطی كه دختران زنده به گور می شدند و برای زنان در جامعه هیچ شخصیتی قائل نبودند. حضرت زهرا علیهاالسلام پا به عرصه هستی نهاد و همگان از كارهای پیامبر(ص) نسبت به ایشان تعجب می نمودند. پیامبراكرم با آن مقام مادی و معنوی، خم شده و دستان دختر خود را می بوسید و به او احترام ویژه می گذاشت. البته خیلی ها به اشتباه تصور می كنند كه ارزش حضرت به خاطر این بوده است كه ایشان دختر نبوت، همسر ولایت و مادر امامت بوده اند. حال آنكه باید در نظر داشت كه ایشان شایستگی و ارزش آن را داشته كه در این مسندها جای گرفته است.

با بررسی تاریخ روز مباهله پی می بریم كه خود حضرت زهرا(س) آن قابلیت را داشته و از مقام والای معنوی برخوردار بودند كه به همراه پیامبر(ص) به مباهله می روند. چرا كه در درگاه الهی قرب داشته و دعا یا نفرین ایشان به استجابت می رسید.

مباهله با مسیحیان نجران كار ساده ای نبود كه با هر زن و مرد عادی بتوان آن را به اجرا درآورد بلكه افراد شركت كننده در مباهله باید به درجه ای از حق و یقین رسیده باشند كه خدای  متعادل درخواست آنان را پاسخ گوید.

این كه حضرت صدیقه طاهره علیهاالسلام در مراسم مباهله شركت داشته، حاكی از عظمت شخصیت ایشان می باشد.

 

سند آیه مباهله

غالب مفسران و محدثان شیعه و اهل تسنن تصریح كرده اند كه آیه مباهله در حق اهل بیت پیامبر صلی الله علیه و آله نازل شده است و پیامبر تنها كسانی را كه همراه خود به میعادگاه برد فرزندانش حسن و حسین و دخترش فاطمه و علی علیهم السلام بودند.

برخی از مفسران اهل تسنن كه در اقلیت هستند، كوشیده اند كه ورود احادیث واقعه ی روز مباهله را در این زمینه كه در عظمت اهل بیت علیهم السلام بوده است، انكار نمایند. ولی با مراجعه به مسانید و منابع اهل تسنن دیده می شود كه بسیاری از آنان احادیثی ذكر نموده اند بنابر این نظر كه قضیه تاریخی مباهله مربوط به پیامبراكرم، حضرت علی، حسنین و حضرت زهرا علیهم السلام می باشد.

برای اثبات این حرف، برخی از روایات آنان را در این باب با ذكر مدارك ذكر می نماییم.

" قاضی نورالله شوشتری" در جلد سوم از كتاب نفیس" احقاق الحق" طبع جدید صحفه 46 چنین می گوید: " مفسران در این مسئله اتفاق نظر دارند كه " ابناء نا" در آیه فوق اشاره به حسن و حسین علیهماالسلام و " نساء نا" اشاره به فاطمه علیهاالسلام و" انفسنا" اشاره به علی علیه السلام است.

سپس- در پاورقی كتاب مزبور- در حدود شصت  نفر از بزرگان اهل سنت ذكر شده اند كه تصریح نموده اند آیه مباهله درباره اهل بیت علیهم السلام نازل شده است و نام آنها و مشخصات كتب آنها را از صفحه 46 تا 76 مشروحاً آورده است.

از جمله شخصیتهای سرشناسی كه این مطلب از آنها نقل شده افراد زیر هستند:

1. " مسلم بن حجاج نیشابوری" صاحب " صحیح" معروف كه از كتب شش گانه مورد اعتماد اهل سنت است. در جلد 7 صفحه 120.

2. " احمد بن حنبل" در كتاب " مسند" جلد1، صفحه 185.

3. " طبری" در تفسیر معروفش در ذیل همین آیه، جلد سوم، صفحه 192.

4. " حاكم" در كتاب " مستدرك" جلد سوم، صفحه 150.

5. " حافظ ابونعیم اصفهانی" در كتاب " دلائل النبوة" صفحه 297.

6. " واحدی نیشابوری" در كتاب" اسباب النزول"، صفحه 74.

7. " فخر رازی" در تفسیر معروفش، جلد8، صفحه85.

8. " ابن اثیر" در كتاب " جامع الاصول"، جلد 9، صفحه 470.

9. " ابن جوزی" در " تذكرة الخواص" صفحه 17.

10. " طنطاوی" مفسر معروف در تفسیر" الجواهر" جلد دوم، صفحه 120.

11. " زمخشری" در تفسیر" كشاف" جلد1، صفحه 193.

 

 

منابع:

1- فروغ ابدیت، جعفر سبحانی.

2- تفسیر نمونه، ذیل آیه مباركه.


دوشنبه 8 آذر 1389

مباهله، گواه روشن حقانیت اهل‌بیت

   نوشته شده توسط: دل نوشته    نوع مطلب :اسلامی ،دانستنیها ،اهل بیت(ع) ،تاریخی ،

«همانا مثل خلقت عیسی از جانب خداوند همانند خلقت آدم ابوالبشر است كه خدا او را از خاك بساخت، سپس بدان خاك گفت بشری به حد كمال باش. هماندم چنان گشت. سخن حق همانست كه از جانب خداوند به تو رسید مبادا كه هیچ‌گاه در آن شك و ریب‌ كنی. پس هر كس با تو در مقام مجادله برآید بعد از آگاهی تو به او بگو بیایید ما و شما فرزندان و زنانمان را بخوانیم و در دعا و التجا به درگاه خدا اصرار كنیم تا دروغگو و كافران را به لعن و عذاب خدا گرفتار سازیم. این داستان به حقیقت سخن حق است و جز آن خدای یكتا خدای نیست و خداست كه بر همه كار توانا و به همه حقایق داناست. (سوره آل‌ عمران، 59-61)

پذیرش ادیان و قبول اندیشه الهی به عنوان آنچه كه آدمی را از سردر گمی‌های پیچ‌درپیچ زندگی می‌رهاند و به سوی آگاهی رهایی بخش رهنمون می‌كند هیچ‌گاه از سوی پیامبران و امامان و نایبان آن‌ها به اجبار نبوده است و انتخاب زندگی در روشنی و سفیدی و یا در وجه مقابل آن تاریكی و ظلمت به انتخاب خود انسان وابسته است. اینگونه است كه مسئولیت تمامی اعمال آدمی و چگونگی حیات آینده را مستقیماً خود فرد مشخص كرده و دورنمای لحظات آینده برای هر كسی از چگونگی رفتارها و ایده آلهایش در زمان حال مشخص می‌‌شود.

در پذیرش عقاید دینی آدمیان هیچ‌گاه به تقلید و پذیرش بدون قید و شرط تشویق نشده بلكه همواره خطاب رسولان الهی به مردم برای اینكه راه و رسم پیشین زندگی‌شان را تغییر دهند و پا در مسیر بهتر و متعالی‌تری بگذارند رجوع به عقل و دلشان است، یعنی دو ابزاری كه صدای بیدار و آگاهی درون صادق انسان به حساب آمده كه اگر ابراز وجودشان محدود به نیازهای گذرای آدمی نگردد می‌توانند حركت آدمی را در جهت درست تا رسیدن به مقصد هدایت كنند كه عبور از دقایق ناپایدار زندگی و رسیدن به نهایتی هر چند اندك برای انسان ارمغان آورنده آرامشی ماندگار است.

با نگاه و تعمق به تاریخ حیات انسان‌ها و نخستین اندیشه‌ورزی‌های ابتدایی‌شان می‌توان به روشنی دریافت كه انسان از زمانی كه چشم به روی جهان گوناگونی‌ها می‌گشاید و سعی می‌كند تا حضور خودش را به اثبات و نیازهای زندگی‌اش را مرتفع كند هیچ‌گاه خودش را تنها و محصور نمی‌داند بلكه به شكلی ذاتی خویشتن را وابسته به نیرویی مافوق تصور همه چیز می‌داند كه بی‌اختیار به او وابسته است و بودنش را در پرتو اشارات نادیدنی او درك می‌كند كه به سوی كمال در حركتی مداوم است و عقل و دل آدمی هم وجود این ذات بی‌منتها را مدام به انسان یادآوری می‌كنند.

با این بیان شاید تصور شود كه عقل و دل آدمی همیشه با هم و در جهت عمق بخشیدن نگاهش به زندگی همسو هستند، اما در گستره اندیشه ورزی و دین‌مداری انسان‌ها نزاع عقل و دل خود حكایت گفتنی دارد و اینكه گاه حقایق به نفع عقل و گاه به سود دل مصادره می‌شوند و در نهایت آنچه در پرده مخفی می‌ماند تشخیص درستی از نادرستی است.

یكی از اموری كه رسولان الهی همواره مردم را به آن دعوت كرده‌اند بیداری عقل و دلشان از خواب غفلت است كه بتوانند در بحبوحه شك و تردیدها حقیقت را تشخیص دهند و از پیمودن راه درست منحرف نگردند. این امر به ویژه در زمان حیات و حضور رسولان الهی در میان مردم اهمیت بیشتری می‌یافت چرا كه جامعه اسلامی در مراحل اولیه شكل‌گیری قرار داشت و دشمنی‌ها هم برای ضربه‌زدن به اركان و مبانی آن بیشتر احساس می‌‌شد.

واقعه مباهله هم در زمانی به وقوع پیوست كه نبی‌اكرم در مدینه به تبلیغ دین اسلام و عرضه آیات الهی می‌پرداختند تا اصول و مبانی دینی را با تلاش‌های مستمرشان بنا نهند كه كامل‌تر از ادیان پیشین می‌خواست سعادت دنیوی و اخروی انسان‌ها را تضمین كند به شرط آنكه مردم با بهره‌گیری از قوه تشخیص عقل و دلشان حقیقت و درستی را تشخیص داده و دستورهای الهی آن را اجرا كنند و نزاع دیرین عقل و دل باعث قربانی شدن حقیقت به پای اهداف ناپایدار زندگی دنیا نگردد كه این امر به درایت و ایمان قاطع و صیقل خورده رسول خدا به مانند بسیاری امور دیگر كه دشمنان اساس دین خدا را مورد شك و تردید قرار می‌دادند متحقق گشت و حقانیت دین الهی و رسول خدا و خاندان پاكش بیش از پیش بر مردم آشكار گشت.

معنای مباهله

مباهله به معنای رهاكردن و قید و بند چیزی را برداشتن است، همان طور كه ابتهال در دعا یعنی تضرع و زاری به درگاه باریتعالی و واگذاری امور به او تا خود هر طور كه صلاح می‌داند به كارها سر و سامان دهد. مفهوم متداول مباهله به معنای نفرین كردن دو نفر به یكدیگر است و اینكه وقتی در بیان حقیقت مسأله‌ای از دین، عقل و استدلال و آیات روشن الهی كارگر نمی‌افتد دو گروهی كه هر كدام نظر خود را دارند در محلی جمع می‌شوند و به درگاه خداوند دعا و تضرع می‌كنند تا خود حقیقت را آشكار و دروغگویان را رسوا سازد و مجازات كند.

اصل ماجرا

در واقعه مباهله هم كه قبلاً در میان عرب سابقه نداشت و با به وقوع پیوستن آن ایمان و صدق دعوت پیامبر(ص) بر همگان آشكار گشت و پیامبر(ص) به وسیله آن خاصان و نزدیكان خود را كه نگاهدارنده دین الهی بودند به مردم شناساند، هیئتی از مسیحیان نجران به اتفاق چند نفر از روسا و بزرگان خود به نمایندگی برای گفتگو به نزد رسول الله آمدند تا درباره دعوت پیامبر(ص) آگاهی یافته و سؤالات خود كه اساسی‌ترین‌شان درباره جایگاه حضرت عیسی بود را با ایشان در میان گذاشته و پاسخی لازم و قانع‌كننده را دریافت كنند، اما وقتی پیامبر(ص) با منطق و استدلال و بیان آیات الهی چگونگی دعوت و رسالت خویش را بر آن‌ها عرضه و دیدگاه صحیح و به حق را درباره ابعاد وجودی حضرت عیسی بر ایشان بیان كرد، مسیحیان نپذیرفته و بدون هیچ دلیل قانع كننده‌ای بر حرف خویش پافشاری كرده و راه لجبازی را در پیش گرفتند.

رسول خدا از آن‌ها خواست تا به مانند خود ایشان فرزندان و زنان و نفوس‌شان را در محلی گرد هم آورند و در آنجا در مقابل همگان از خداوند بخواهند تا حقیقت را روشن نموده و دروغگویان را به عذاب برساند. در روز موعود پیامبر(ص) تنها با اهل‌بیت خود علی (علیه‌السلام) و فاطمه (س) و حسنین بدون اینكه جمعیت را همراه خود كنند در محل مقرر حضور پیدا كردند. مسیحیان كه از پیش قرار گذاشته بودند كه اگر پیامبر(ص) با جمعیتی بزرگ و سر و صدا پا به عرصه مباهله نهادند به هیچ عنوان عقب‌نشینی نكرده و مبارزه كنند وقتی آرامش و قاطعیت رسول خدا كه تنها به همراه اهل‌بیتش به سراغ آن‌ها آمده بود مشاهده كردند مباهله نكردند و راه مصالحه در پیش گرفته و به شرایط ذمه تن در دادند. این‌گونه شد كه پیامبر(ص) به مانند بسیار صحنه‌های دیگر مواجه‌شان با شكاكان پیروز شدند و ثمره آن را برای همیشه برای اسلام و پیروان آن باقی گذاشتند.

مسیحیان نجران از رسول ‌الله چه پرسیدند؟ و پاسخ پیامبر(ص)

مسیحیان نجران با دو پرسش اساسی به نزد پیامبر(ص) آمدند و آن اینكه رسول خدا آن‌ها را به چه چیز دعوت می‌كند؟ و اصرار بر اینكه عیسی (علیه‌السلام) چون از پدری زاده نشده دارای مقام الوهیت و ویژگی‌ فوق بشری و به تعبیر آن‌ها فرزند خداست. رسول ‌الله در پاسخ  مسیحیان آن‌ها را به پرستش خدای یگانه دعوت كرد و اینكه ایشان رسالت دارند مردم را از پرستش بت‌ها بر حذر داشته و به سوی پروردگار عالمیان فراخوانند و اینكه عیسی (علیه‌السلام) هم بنده‌ای از بندگان خداست و حالات بشری داشته و نباید صفت الوهیت و فرزند خدا بودن را برای ایشان قائل شد.

همان گونه كه خداوند در آیه 59 سوره آل عمران صراحتاً به این امر اشاره كرده و هیچ‌گونه شك و تردید را در آن جایز ندانسته و به عنوان مثال در همین آیه به آدم ابوالبشر اشاره شده كه تنها به اراده پروردگار و بدون هیچ پدر و مادری از خاك حیات یافت و اگر این امر دلیل بر الوهیت و مقامی مافوق بشری بود به حتم آدم ابوالبشر بر عیسی (علیه‌السلام) اولی‌تر بود كه هیچ‌گاه این‌گونه نشد و به او مقام الوهیت تعلق نگرفت.

تأثیرات خارجی مباهله

وقتی پیامبر(ص) خدا با توكل به ایمان ناب و استوارشان تنها با چهار نفر از خاصان ونزدیكانشان در مقابل دیدگان همه مباهله را پذیرفتند بیش از پیش حقانیت دین اسلام  در دعوت به پرستش خدای یكتا و دوری از شك و تردید بر همگان به ویژه اعراب و مسیحیان آشكار گشت و همچنین رسول‌الله اهل‌بیت خودش را كه آن‌ها نیز مانند خودشان امانتدار اسرار الهی بودند به طور رسمی به مردم معرفی كردند تا سرآمدان خاندان نبوی و امامت به حق فرزندانشان را به مسلمانان بشارت دهند. آنچه كه تا امروز همچنان به عنوان مستمسك همه دل‌شكستگان و حقیقت‌جویان برای پذیرفته‌شدن در درگاه بنده نواز الهی پاس داشته می‌شود.