تبلیغات
عرفانی ، اسلامی - مطالب تاریخی
دوشنبه 15 آذر 1389

روزشمار حرکت حضرت مسلم به کوفه تا شهادت

   نوشته شده توسط: دل نوشته    نوع مطلب :اسلامی ،تاریخی ،

15 رمضان 60: رسیدن هزاران نامه دعوت به دست امام،سپس فرستادن مسلم بن‏ عقیل به کوفه برای بررسی اوضاع

5 شوال 60: ورود مسلم بن عقیل به کوفه،استقبال مردم از وی و شروع آنان به بیعت

11 ذی قعده 60: نامه نوشتن مسلم بن عقیل از کوفه به امام حسین و فراخوانی به ‏آمدن به کوفه

8 ذی حجه 60: دستگیری هانی،سپس شهادت او، خروج مسلم بن عقیل در کوفه با چهار هزار نفر،سپس پراکندگی‏ آنان از دور مسلم و تنها ماندن او و مخفی شدن در خانه طوعه. تبدیل کردن امام حسین‏«ع‏» حج را به عمره در مکه، ایراد خطبه برای مردم و خروج از مکه همراه با 82 نفر از افرادخانواده و یاران به طرف کوفه.

9 ذی حجه 60: درگیری مسلم با کوفیان،سپس دستگیری او و شهادت مسلم  بر بام‏ دار الاماره کوفه (1)

 مصیبت مسلم (س)

امام حسین علیه السلام در هشتم ذى الحجه،در همان جوش و خروشى كه حجاج وارد مكه مى‏شدند و در همان روزى كه باید به جانب منى و عرفات حركت كنند،پشت‏ به مكه كرد و حركت نمود و آن سخنان غراى معروف را-كه نقل از سید بن طاووس است-انشاء كرد. منزل به منزل آمد تا به نزدیك سر حد عراق رسید.

حال در كوفه چه خبر است و چه مى‏گذرد، خدا عالم است.داستان عجیب و اسف انگیز جناب مسلم در آنجا رخ داده است.امام حسین علیه السلام در بین راه شخصى را دیدند كه از طرف كوفه به این طرف مى‏آمد. (در سرزمین عربستان جاده و راه شوسه نبوده كه از كنار یكدیگر رد بشوند.بیابان بوده است،و افرادى كه در جهت‏خلاف هم حركت مى‏كردند،با فواصلى از یكدیگر رد مى‏شدند.)لحظه‏اى توقف كردند به علامت اینكه من با تو كار دارم،و مى‏گویند این شخص امام حسین علیه السلام را مى‏شناخت و از طرف دیگر حامل خبر اسف آورى بود.

فهمید كه اگر نزد امام حسین برود،از او خواهد پرسید كه از كوفه چه خبر،و باید خبر بدى را به ایشان بدهد.نخواست آن خبر را بدهد و لذا راهش را كج كرد و رفت طرف دیگر.دو نفر دیگر از قبیله بنى اسد كه در مكه بودند و در اعمال حج‏شركت كرده بودند،بعد از آنكه كار حجشان به پایان رسید،چون قصد نصرت امام حسین را داشتند،به سرعت از پشت‏سر ایشان حركت كردند تا خودشان را به قافله ابا عبد الله برسانند.

اینها تقریبا یك منزل عقب بودند.برخورد كردند با همان شخصى كه از كوفه مى‏آمد.به یكدیگر كه رسیدند به رسم عرب انتساب كردند،یعنى بعد از سلام و علیك،این دو نفر از او پرسیدند:نسبت را بگو،از كدام قبیله هستى؟گفت:من از قبیله بنى اسد هستم. اینها گفتند:عجب!«نحن اسدیان‏»ما هم كه از بنى اسد هستیم.

پس بگو پدرت كیست،پدر بزرگت كیست؟او پاسخ گفت،اینها هم گفتند تا همدیگر را شناختند.بعد،این دو نفر كه از مدینه مى‏آمدند گفتند:از كوفه چه خبر؟گفت:حقیقت این است كه از كوفه خبر بسیار ناگوارى است و ابا عبد الله كه از مكه به كوفه مى‏رفتند وقتى مرا دیدند توقفى كردند و من چون فهمیدم براى استخبار از كوفه است نخواستم خبر شوم را به حضرت بدهم.تمام قضایاى كوفه را براى اینها تعریف كرد. این دو نفر آمدند تا به حضرت رسیدند.

به منزلى اولى كه رسیدند حرفى نزدند.صبر كردند تا آنگاه كه ابا عبد الله در منزلى فرود آمدند كه تقریبا یك شبانه روز از آن وقت كه با آن شخص ملاقات كرده بودند فاصله زمانى داشت.حضرت در خیمه نشسته و عده‏اى از اصحاب همراه ایشان بودند كه آن دو نفر آمدند و عرض كردند:یا ابا عبد الله!ما خبرى داریم،اجازه مى‏دهید آن را در همین مجلس به عرض شما برسانیم یا مى‏خواهید در خلوت به شما عرض كنیم؟ فرمود:من از اصحاب خودم چیزى را مخفى نمى‏كنم،هر چه هست در حضور اصحاب من بگویید.یكى از آن دو نفر عرض كرد:یا ابن رسول الله!ما با آن مردى كه دیروز با شما برخورد كرد ولى توقف نكرد،ملاقات كردیم،او مرد قابل اعتمادى بود،ما او را مى‏شناسیم،هم قبیله ماست،از بنى اسد است.

ما از او پرسیدیم در كوفه چه خبر است؟ خبر بدى داشت،گفت من از كوفه خارج نشدم مگر اینكه به چشم خود دیدم كه مسلم و هانى را شهید كرده بودند و بدن مقدس آنها را در حالى كه ریسمان به پاهایشان بسته بودند در میان كوچه‏ها و بازارهاى كوفه مى‏كشیدند.ابا عبد الله خبر مرگ مسلم را كه شنید،چشمهایش پر از اشك شد ولى فورا این آیه را تلاوت كرد: من المؤمنین رجال صدقوا ما عاهدوا الله علیه فمنهم من قضى نحبه و منهم من ینتظر و ما بدلوا تبدیلا» (2) .

در چنین موقعیتى ابا عبد الله نمى‏گوید كوفه را كه گرفتند،مسلم كه كشته شد،هانى كه كشته شد،پس ما كارمان تمام شد،ما شكست‏خوردیم،از همین جا برگردیم،جمله‏اى گفت كه رساند مطلب چیز دیگرى است.این آیه قرآن كه الآن خواندم،ظاهرا در باره جنگ احزاب است،یعنى بعضى مؤمنین به پیمان خودشان با خدا وفا كردند و در راه حق شهید شدند،و بعضى دیگر انتظار مى‏كشند كه كى نوبت جانبازى آنها برسد.فرمود:مسلم وظیفه خودش را انجام داد،نوبت ماست.

كاروان شهید رفت از پیش وان ما رفته گیر و مى‏اندیش

او به وظیفه خودش عمل كرد،دیگر نوبت ماست.البته در اینجا هر یك سخنانى گفتند. عده‏اى هم بودند كه در بین راه به ابا عبد الله ملحق شده بودند،افراد غیر اصیل كه ابا عبد الله آنها را غیظ و در فواصل مختلف از خودش دور كرد.اینها همینكه فهمیدند در كوفه خبرى نیست‏یعنى آش و پلویى نیست،بلند شدند و رفتند(مثل همه نهضتها).«لم یبق معه الا اهل بیته و صفوته‏»فقط خاندان و نیكان اصحابش با او باقى ماندند كه البته عده آنها در آن وقت‏خیلى كم بود(در خود كربلا عده‏اى از كسانى كه قبلا اغفال شده و رفته بودند در لشكر عمر سعد،یك یك بیدار شدند و به ابا عبد الله ملحق گردیدند)، شاید بیست نفر بیشتر همراه ابا عبد الله نبودند.در چنین وضعى خبر تكان دهنده شهادت مسلم و هانى به ابا عبد الله و یاران او رسید.

صاحب لسان الغیب مى‏گوید: بعضى از مورخین نقل كرده‏اند امام حسین علیه السلام كه چیزى را از اصحاب خودش پنهان نمى‏كرد،بعد از شنیدن این خبر مى‏بایست‏به خیمه زنها و بچه‏ها برود و خبر شهادت مسلم را به آنها بدهد،در حالى كه در میان آنها خانواده مسلم هست،بچه‏هاى كوچك مسلم هستند،برادران كوچك مسلم هستند،خواهر و بعضى از دختر عموها و كسان مسلم هستند.

حالا ابا عبد الله به چه شكل به آنها اطلاع بدهد؟مسلم دختر كوچكى داشت.امام حسین وقتى كه نشست او را صدا كرد،فرمود:بگویید بیاید.

دختر مسلم را آوردند.او را روى زانوى خودش نشاند و شروع كرد به نوازش كردن.دخترك زیرك و باهوش بود،دید كه این نوازش یك نوازش فوق العاده است،پدرانه است،لذا عرض كرد:یا ابا عبد الله! یا بن رسول الله!اگر پدرم بمیرد چقدر... (3) ؟ابا عبد الله متاثر شد،فرمود:دختركم! من به جاى پدرت هستم.بعد از او من جاى پدرت را مى‏گیرم.صداى گریه از خاندان ابا عبد الله بلند شد.

ابا عبد الله رو كرد به فرزندان عقیل و فرمود:اولاد عقیل!شما یك مسلم دادید كافى است،از بنى عقیل یك مسلم كافى است،شما اگر مى‏خواهید برگردید،بر گردید.عرض كردند:یا ابا عبد الله!یابن رسول الله!ما تا حالا كه مسلمى را شهید نداده بودیم در ركاب تو بودیم،حالا كه طلبكار خون مسلم هستیم رها كنیم؟ابدا،ما هم در خدمت‏شما خواهیم بود تا همان سرنوشتى كه نصیب مسلم شد نصیب ما هم بشود.

و لا حول و لا قوة الا بالله العلى العظیم و صلى الله على محمد و آله الطاهرین.

پى‏نوشت‏ها:

1)فرهنگ عاشورا ، جواد محدثی

2) احزاب/23.

3) [افتادگى از متن پیاده شده از نوار است.]

كتاب: مجموعه آثار ج 17 ص 328

نویسنده: شهید مطهرى


دوشنبه 15 آذر 1389

دعوت اهالی کوفه از امام حسین علیه سلام

   نوشته شده توسط: دل نوشته    نوع مطلب :اسلامی ،تاریخی ،

وقتی مردم کوفه از مرگ معاویه آگاه شدند و دانستند که امام حسین (ع) با یزید بیعت نکرده است، بیدرنگ درباره یزید به جستجو پرداختند.آنگاه بر در خانه سلیمان بن صرد خزاعی گرد آمدند.همین که اجتماع آنان کامل شد، سلیمان برخاست و به ایراد سخن پرداخت.وی در پایان گفتار خود گفت: شما اطلاع یافته‏اید که معاویه به هلاکت رسیده و به سوی پروردگار رفته است تا به سزای اعمال خود برسد.فرزندش یزید به جای او به حکومت رسیده است.حسین بن علی ضمن مخالفت با او و بدان جهت که از چنگال طاغوتیان آل ابو سفیان اموی در امان باشد رهسپار مکه شده است.شما که از شیعیان او و قبلا نیز از پیروان پدرش بوده‏اید، امروز نیازمند یاری شماست.چنانچه می‏دانید و آماده هستید وی را یاری دهید و با دشمنانش به مبارزه پردازید، آن حضرت بنویسید و آمادگی خود را جهت دعوت به کوفه اعلام دارید.اما چنانچه از پراکندگی و سستی در یاری او بیم دارید، وی را فریب ندهید.همه یک صدا گفتند: ما با دشمن او خواهیم جنگید و در راه او جانفشانی و خود را فدای او خواهیم کرد.

بدین ترتیب اهالی کوفه نامه‏ای برای حسین بن علی (ع) نوشتند و به وسیله عده‏ای همراه با ابو عبد الله جدلی ارسال داشتند .نامه مزبور به این شرح بود: بسم الله الرحمن الرحیم، نامه‏ای است به حسین بن علی از سلیمان بن صرد، مسیب بن نجبه، رفاعة بن شداد بجلی، حبیب بن مظاهر و عبد الله بن وال، و شیعیان او از مؤمنین و مسلمین از اهالی کوفه.سلام بر تو، اما بعد، سپاس خداوندی را که دشمن سرکش و ستمکار و دشمن پدر شما را در هم شکست و نابود کرد.دشمنی که به این امت یورش برد و به ستمکار خلافت و زمامداری آنان را به چنگ خود درآورد، و اموال آنان را به زور بگرفت و بی آنکه رضایت آنان را فراهم آورد، خود را فرمانروای آنان کرد.نیکان و برگزیدگان آنان را بکشت، و بدکاران و اشرار را به جای نهاد، و مال خدا را دست به دست در میان گردنکشان و ثروتمندان قرار داد.همچنان که قوم ثمود از رحمت خدا دور گشتند، دوری و نابودی نیز بر او باد.

شما خود می‏دانی که برای ما پیشوایی نیست.پس به سوی ما روی آور.امید است که خداوند به وسیله تو افراد ما را به گرد هم فراهم آورد و به سوی حق راهبری فرماید.اینک نعمان بشیر در قصر فرمانداری اقامت کرده است، و ما هرگز در جمع او شرکت نکرده و در نماز جمعه و عید با او همراهی نمی‏کنیم.چنانچه ما بدانیم که شما به سوی کوفه حرکت خواهی کرد، او را از شهر کوفه بیرون ساخته، و انشاء الله تعالی او را به شام خواهیم فرستاد.درود و رحمت خداوند بر تو ای فرزند رسول الله (ص) و بر پدر ارجمند تو باد.و لا حول و لا قوة الا بالله العلی العظیم.

برخی گویند: این نامه را به وسیله عبد الله بن مسمع همدانی و عبد الله بن وال برای امام فرستاده و به آن دو دستور دادند، نامه را با سرعت به آن حضرت برسانند.پس آن دو با شتاب برفتند تا در دهم ماه رمضان به مکه وارد شدند و نامه را به امام تسلیم کردند، مردم کوفه دو روز پس از فرستادن نامه مزبور، قیس بن مسهر صیداوی، عبد الرحمن بن عبد الله بن شداد ارحبی و عمارة بن عبد الله سلولی را همراه با صد و پنجاه نامه که هر یک از آنها امضای یک یا دو یا چهار نفر را داشت نزد امام (ع) روانه ساختند.هر چند که امام (ع) به هیچ یک از آنان پاسخ ندادند و سکوت کردند، اما همچنان نامه‏های بسیاری برای او ارسال می‏شد، و در یک روز ششصد نامه به دست آن حضرت رسید، و این امر همچنان ادامه داشت تا آنجا که جمع نامه‏های وارده به دوازده هزار می‏رسید.سپس دو روز دیگر سپری شد.هانی بن هانی سبیعی و سعید بن عبد الله حنفی را که آخرین فرستادگان کوفیان بودند روانه مکه ساختند و نامه‏ای به وسیله آن دو به این شرح برای امام ارسال داشتند:

بسم الله الرحمن الرحیم: نامه‏ای است به حسین بن علی (ع) از جانب شیعیان آن حضرت از مؤمنین و مسلمین.اما بعد، ای امام، هر چه زودتر به نزد ما بیایید که مردم در انتظار شمایند و اندیشه‏ای جز تو ندارند.پس با شتاب، و باز هم با شتاب به سوی کوفه حرکت کنید، با شتاب، با شتاب، والسلام.

همچنین، شبث بن ربعی تمیمی، حجار بن ابجر عجلی، یزید بن حارث بن یزید بن رویم شیبانی، عزرة بن قیس احمسی، عمرو بن حجاج زبیدی و محمد بن عطارد بن حاجب بن زراره تمیمی نامه‏ای نوشتند و با همان گروه برای آن حضرت ارسال داشتند بدین مضمون:

پس از حمد و سپاس به درگاه خداوندی، باغها سرسبز و میوه‏ها رسیده‏اند.پس هرگاه مایل باشید به سوی ما بیایید که لشگر بسیار و مجهز جهت یاری شما آماده‏اند، سلام و رحمت خداوند و برکات او بر شما و بر پدر بزرگوارت باد.

در روایت دیگر چنین آمده است که اهالی کوفه در نامه‏های خود که به آن حضرت ارسال داشتند یادآور شده بودند: صد هزار شمشیر نزد ما آماده است، پس بی‏درنگ به سوی کوفه حرکت کنید .

فرستادگان مردم کوفه یکی پس از دیگری نزد آن حضرت گرد آمدند.امام حسین (ع) از هانی و سعید اخباری را جویا شدند و گفتند: به وسیله چه کسانی نامه شما نوشته شده است؟

آن دو گفتند: ای فرزند رسول خدا، کسانی که این نامه را ارسال داشته‏اند عبارتند از: شبث بن ربعی، حجار بن ابجر، یزید بن حارث بن یزید بن رویم، عزرة بن قیس، عمرو بن حجاج و محمد بن عمیر بن عطارد.

(هر چند که این عده از افراد مشهور کوفه بودند، اما هیچ یک به عهد خود وفا نکردند و بر خلاف وعده‏های خود بر علیه آن حضرت قیام کردند و با امام ع جنگیدند).

سپس امام حسین ع از جای خود برخاست و بین رکن و مقام دو رکعت نماز به جای آورد و از خدای در این مورد طلب خیر کرد.سرانجام نامه‏ای به وسیله هانی بن هانی و سعید بن عبد الله برای اهالی کوفه فرستادند.مضمون نامه چنین بود:

بسم الله الرحمن الرحیم، نامه‏ای است از حسین بن علی ع به گروه بسیار مؤمنین و مسلمین .اما بعد، نامه‏های شما را آخرین فرستادگان شما یعنی هانی و سعید برای من آوردند.آنچه که برای من شرح داده و یادآور شده‏اید دریافتم.سخن اکثریت شما این بود که: برای ما امام و پیشوایی نیست و گفته‏اید که به سوی شما حرکت کنم، و به این وسیله خداوند ما را بر حق و هدایت گرد آورد، و من هم اکنون برادر و پسر عمو و کسی که در خاندانم مورد اطمینان بوده، یعنی مسلم بن عقیل را به سوی شما گسیل می‏دارم.چنانچه وی در گزارش خود اطلاع دهد که اکثریت مردم و افراد آگاه و صاحب نظر بر آنچه که در نامه‏های شما آمده و فرستادگان شما گفته‏اند مطابق باشد، انشاء الله تعالی به زودی به نزد شما خواهم آمد.به جان خودم سوگند، امام و پیشوا کسی است که در میان مردم به کتاب خدا حکم کند و رفتارش توأم با عدل و داد باشد.از دین حق پیروی، و خود را در آنچه مربوط به خدا و رضای اوست نگهداری کند.و السلام.

پس امام حسین ع مسلم بن عقیل را خواستند و به گفته بعضی نامه‏ای در پاسخ نامه‏های کوفیان نوشتند و او را همراه با قیس بن مسهر صیداوی و دو نفر دیگر رهسپار کوفه ساختند.امام ع وی را به تقوی و پوشیده داشتن امر خود و عطوفت و مهربانی با مردم توصیه فرمود، و به وی گفت: چنانچه مردم را مشاهده کند که گرد آمده و هماهنگ هستند به زودی به آن حضرت اطلاع دهد.پس مسلم که رحمت خدا بر او باد به راه افتاد، ابتدا به مدینه رفت و دو نفر راهنما برای خود انتخاب کرد و راه کوفه را در پیش گرفت.آن دو مسلم را از بیراهه بردند و راه را گم کردند.تشنگی شدیدی بر آنان غلبه کرد و از ادامه راه بازماندند.پس از آنکه راه را پیدا کردند با اشاره علایم راه را به مسلم نشان دادند و خود در اثر تشنگی جان سپردند .مسلم پس از پیمودن راه به محلی که معروف به مضیق بوده و آب فراوانی داشت که قبیله بنی کلب از آن سیراب می‏شدند، رسید و نامه‏ای به امام نوشت و به وسیله قیس بن مسهر ارسال داشت.متن نامه چنین بود: اما بعد، من از مدینه با دو تن راهنما به کوفه رهسپار شدم.آن دو از راه کناره گرفته و راه را گم کردند.تشنگی بر ایشان سخت شد.دیری نپایید که از دنیا برفتند.ما به راه خود ادامه دادیم، تا آنگاه که به آب رسیدیم جز رمقی مختصر برای ما نمانده بود و این آب در دره خبث است و به نام مضیق خوانده می‏شود و من این راه را به واسطه این جریان به فال بد گرفتم از این رو چنانچه اجازه دهید مرا از رفتن بدین سفر معذور دارید، و دیگری را به جای من بفرستید.و السلام.

امام حسین ع در پاسخ او نوشت: اما بعد، من از آن بیم دارم که چیزی جز ترس نباشد که تو را وادار به استعفا کرده است.پس اندیشه مکن و همان راهی که تو را فرستاده‏ام در پیش گیر.همین که مسلم نامه حضرت را خواند گفت: من هرگز از جان خود بیمناک نیستم.پس بیدرنگ راه کوفه را در پیش گرفت.در میان راه به محلی رسید که آب فراوانی داشت و نزدیک قبیله طی بود.سپس از آنجا نیز گذشت مردی را دید که مشغول تیراندازی است و آهویی را شکار کرده است.مسلم رو کرد به او و گفت: امیدوارم انشاء الله تو نیز با ما هماهنگ شوی تا دشمن را از پای درآوریم.سرانجام وارد کوفه شد، و در خانه مختار اقامت کرد.مردم دسته دسته به دیدن او آمدند، همین که گروهی در آنجا فراهم شدند، مسلم نامه حسین بن علی ع را بر ایشان خواند و آنان گریستند و با او بیعت کردند.سرانجام تعداد کسانی که با وی بیعت کردند به هیجده هزار نفر رسید.مسلم بیدرنگ نامه‏ای به امام ع نوشت: رهبر یک گروه هرگز به همراهان خود دروغ نمی‏گوید.اکثر مردم کوفه با شما دست بیعت داده‏اند.و هیجده هزار نفر تا کنون بیعت خود را اعلام کرده‏اند.با وصول این نامه هر چه زودتر به طرف کوفه حرکت فرمایید .و السلام.

مردم همچنان به خانه مسلم رفت و آمد می‏کردند تا آنجا که محل اقامت او آشکار گردید.نعمان بن بشیر که از طرف معاویه فرماندار کوفه بود، و یزید نیز او را بر همان منصب به جای نهاده بود از این امر آگاه شد. (نعمان که از اصحاب رسول الله ص بود در نبرد صفین با معاویه همراه شده و در ردیف پیروان او درآمد.اما سرانجام در فتنه ابن زبیر اهالی حمص وی را به قتل رساندند.در حالی که خود والی این شهر بود).

پس نعمان بر منبر رفت و خطاب به مردم گفت: از فتنه و آشوب بر حذر باشید.در این اثنا عبد الله بن مسلم بن سعید حضرمی هم پیمان بنی امیه از جای برخاست و با تندی به نعمان گفت: کار ناروایی مرتکب شده‏ای و آنچه تو در این مورد می‏پنداری سخن کسانی است که از روی ضعف و ناتوانی می‏گویند.نعمان به او گفت: چنانچه من در اطاعت و پیروی از خدا ناتوان باشم بهتر از آن است که در موضع قدرت باشم، اما در برابر خداوند به گناه و معصیت آلوده گردم.این را بگفت و از منبر به زیر آمد.آنگاه عبد الله بن مسلم ضمن نامه‏ای، ورود مسلم به شهر کوفه و بیعت مردم را با او برای یزید گزارش کرد.و در نامه خود به وی اطلاع داد و گفت: چنانچه بخواهی کوفه در فرمان تو باشد، مرد نیرومندی را به طرف کوفه روانه ساز تا فرمان تو را به انجام رساند، و مانند خودت درباره دشمنت رفتار کند.زیرا که نعمان بن بشیر مردی ضعیف و ناتوان است و یا خود را به ناتوانی می‏زند.

پس از او عمارة بن ولید بن عقبه و عمر بن سعد نیز شبیه به نامه عبد الله بن مسلم برای یزید ارسال داشتند.همین که نامه‏ها به یزید رسید، وی سرجون رومی غلام معاویه را خواست . (هر چند که این فرد از خدمتگذاران معاویه بود، اما در زمان حیات معاویه بر او چیرگی داشت) پس یزید به وی گفت: درباره والی کوفه رأی تو چیست؟ یزید در آن هنگام بر عبید الله بن زیاد که حاکم بصره بود خشمناک شد.معاویه پیش از مرگ خود با صدور حکمی فرمانداری کوفه را نیز به وی سپرده بود اما پیش از آن که این حکم به دست وی برسد، معاویه خود به هلاکت رسیده بود.در اینجا سرجون به یزید گفت:

چنانچه معاویه زنده بود و در این مورد رأی می‏داد آن را می‏پذیرفتی؟ یزید گفت: آری، سرجون حکم فرمانداری عبید الله بن زیاد را برای کوفه به یزید نشان داد.بدین ترتیب یزید حکومت بصره و کوفه را به عبید الله واگذار کرد، و ضمن نامه‏ای که به وسیله مسلم بن عمر و باهلی برای عبید الله فرستاد به وی گوشزد کرد و گفت: پیروان من از کوفه به من اطلاع داده‏اند که مسلم بن عقیل در کوفه مردم را گرد آورده تا در میان مسلمانان ایجاد اختلاف کند.از این رو با خواندن این نامه به طرف کوفه حرکت کن، و به هر طریق که می‏دانی در جستجوی او باش تا بر او دست یابی.پس او را در بند کن، یا به قتل رسان و یا از شهر بیرونش کن.و السلام.

مسلم بن عمرو به راه افتاده تا در بصره به عبید الله رسید.عبید الله بی درنگ دستور داد توشه سفر بردارند و آماده حرکت شوند فردای آن روز به جانب کوفه روان شدند.

سیره معصومان، ج 4

امین، سید محسن؛


دوشنبه 15 آذر 1389

فتح خون

   نوشته شده توسط: دل نوشته    نوع مطلب :اسلامی ،دانستنیها ،تاریخی ،

فصل اول: آغاز هجرت عظیم

راوی

 در سنه چهل و نهم هجرت، ‌هنگام شهادت امام حسن مجتبی، ‌دیگر رویای صادقه پیامبر صدق به تمامی تعبیر یافته بود و منبر رسول خدا، یعنی كرسی خلافت انسان كامل، اریكه ای بود كه بوزینگان بر آن بالا و پایین می رفتند. روز بعثت به شام هزار ماهه سلطنت بنی امیه پایان می گرفت و غشوه تاریك شب، پهنه ای بود تا نور اختران امامت را ظاهر كند، و این است رسم جهان : روز به شب می رسد و شب به روز. آه از سرخی شفقی كه روز را به شب می رساند !

بخوان قل اعوذ برب الفلق، كه این سرخی ازخون فرزند رسول خدا، حسین بن علی رنگ گرفته است و امام حسن مجتبی نیز با زهری به شهادت رسید كه از انبان دغل بازی معاویة بن ابوسفیان بیرون آمده بود، اگر چه به دست «جعده» دختر «اشعث بی قیس»

آه از سرخی شفقی كه روز را به شب می رساند وآه از دهر آنگاه كه بر مراد سِفلگان می چرخد !

نیم قرنی بیش از حجة الوداع نگذشته است و هستند هنوز ده ها تن از صحابه ای كه در غدیر خم دست علی را در دست پیامبر خدا دیده اند و سخن او را شنیده، كه: من كنت مولاه فهذا علی مولاه ...

اما چشمه ها كور شده اند و آینه ها راغبار گرفته است. بادهای مسموم نهال ها را شكسته اند وشكوفه ها را فروریخته اند و آتش صاعقه را در همه وسعت بیشه زار گسترده اند. آفتاب، محجوب ابرهای سیاه است وآن دود سنگینی كه آسمان را از چشم زمین پوشانده ... و دشت ،‌جولانگاه گرگ های گرسنه ای است كه رمه را بی چوپان یافته اند. عجب تمثیلی است این كه علی مولود كعبه است ... یعنی باطن قبله را در امام پیداكن ! اما ظاهرگرایان از كعبه نیز تنها سنگهایش را می پرستند . تمامیت دین به امامت است ، اما امام تنها مانده و فرزندان امیه از كرسی خلافت انسان كامل تختی برای پادشاهی خود ساخته اند .نیم قرنی بیش از حجة‌الوداع و شهادت آخرین رسول خدا نگذشته ، آتش جاهلیت كه د رزیر خاكستر ظواهر پنهان مانده بود بار دیگر زبانه كشید و جنات بهشتی لااله الا الله را در خود سوزاند. جسم بی روح جمعه و جماعت همه آن چیزی بود كه از حقیقت دین برجای مانده بود ، اگرچه امام جماعت این مساجد « ولید » ،‌ برادر مادری خلیفه سوم باشد كه از جانب وی حاكم كوفه بود ؛ بامدادان مست به مسجد رود و نماز صبح راسه ركعت بخواند و سپس به مردم بگوید : « اگر می خواهید ركعتی چند نیز بر آن بیفزایم !» ... اما عدالت كه باطن شریعت است و زمین و زمان بدان پابرجاست ، گوشه انزوا گرفته باشد . نه عجب اگر در شهر كوران خورشید را دشنام دهند وتاریكی را پرستش كنند ! آنگاه كه دنیا پرستان كور والی حكومت اسلام شوند، كاربدینجا می رسد كه در مسجد هایی كه ظاهر آن را بر مذاق ظاهر گرایان آراسته اند ، درتعقیب فرایض ، علی را دشنام می دهند؛ واین رسم فریبكاران است :‌نام محمد را بر مأذنه ها می برند ، اما جان او را كه علی است ، دشنام می دهند . تقدیر اینچنین رفته بود كه شب حاكمیت ظلم و فساد با شفق عاشورا آغاز شود و سرخی این شفق ، خون فرزندان رسول خدا باشد . جاهلیت بلد میتی است كه درخاك آن جز شجره زقوم ریشه نمی گیرد . اگرنبود كویر مرده دلهای جاهلی ، شجره خبیثه امویان كجا می توانست سایه جهنمی حاكمیت خویش را بر جامعه اسلام بگستراند ؟

جاهلیت ریشه در درون دارد واگر آن مشرك بت پرست كه در درون آدمی است ایمان نیاورد ،‌ چه سود كه بر زبان لا اله الاالله براند ؟ آنگاه جانب عدل و باطن قبله را رها     می كند و خانه كعبه را عوض از صنمی سنگی می گیرد كه روزی پنج بار در برابرش خم و راست شود و سالی چند روز گرداگردش طواف كند ... آیا فرزندان ابوسفیان كه به حقیقت ایمان نیاورده بودند ، همواره فرصتی می جستند كه انتقام « بدر» را از تیره بنی هاشم باز ستانند ؟ اگر اینچنین باشد چه زود آن فرصت بدست آمد !آیا خلافت ،‌مسند خلیفة اللهی انسان كامل است در خدمت اقامه عدل و استقرار حق ، یا اریكه قدرت دنیاپرستان دغل باز است كه چون میراثی از پدران به فرزندان منتقل شود ؟ چه رفته بود برامت محمد (ص)‌كه نیم قرن بعد از رحلت او ، زنازاده دغل باز ملحدی چون یزید بن معاویه برآنان حاكم شود؟ مگر نه اینكه خدا فرموده است :‌ان الله لایغیر ما بقوم حیت یغیروا ما بانفسهم؟ چه بود آن تغییر انفسی كه این امت را سزاوار چنین فرجامی ساخته بود ؟ ... معاویة بن ابی سفیان كه این رجعت انفسی را با عقل شیطانی خویش به خوبی دریافته بود ، آنچه را كه در نهان داشت آشكار كرد و یزید رابه جانشینی خویش برگزید و از آن دیار مردگان ، جولانگاه كفتارها و لاشخورهای مرده خوار ، سخنی به اعتراض برنخاست . اینجا دیگر سخن از خلیفة اللهی و حكومت عدل نیست ، سخن از شیخوخیت موروثی قبیله ای است كه بعد از مرگ پدر به فرزند ارشد می رسد . از كوخ كاهگلی پیامبر اكرم‌(ص) تا كاخ خضرای معاویه ،‌از دنیا تا آخرت فاصله بود ... با این همه ، اگر پنجاه سال پس از آن بدعت نخستین در سقیفه بنی ساعده ، این بدعت تازه پدید نمی آمد ، كار هرگز بدانجا نمی رسید كه خورشید تاریخ در شفق سرخ عاشورا غروب كند وخون خدا بریزد.... اما دل به تقدیر بسپار كه رسم جهان این است ! ساحل را دیده ای كه چگونه در آیینه آب وارونه انعكاس یافته است ؟ سر آنكه دهر بر مراد سفلگان می چرخد این است كه دنیا وارونه آخرت است .

عجبا ! « مروان بن حكم بن عاص » كه پیامبر خدا درباره پدرش فرمود : لعنك الله ولعن ما فی صلبك ـ لعنت خدا بر تو و آن كه در صلب توست ـ اكنون به امر معاویه از مردم مدینه برای یزید بیعت می گیرد . عجبا ، كار امت محمد به كجا كشیده است ! مروان بن حكم به دروغ می گوید :‌« معاویه در این كار بر سنت ابوبكر رفته است »‌. و تنها واكنشی كه این سخن در مسجد مدینه بر می انگیزد این است كه « عبدالرحمن بن ابی بكر » فریاد می كند :« دروغ می گویی! ابوبكر فرزندان و خویشاوندان خود را كنار گذاشت و مردی از بنی عدی را به زمامداری مسلمانان برانگیخت .» .... ودیگر هیچ.مروان بن حكم در برابراین سخن چه بگوید ؟

مورخی كه این سخن را از او نقل كرده ایم نوشته است :

نه عجب اگر مروان بن حكم بن عاص در آنچنان جمعی دروغی اینچنین بگوید ، چرا كه در آن روز چهل سال بیش از مرگ ابوبكر می گذشت و مردمی كه مروان برای آنان سخن می گفت در آن روز یا به دنیا نیامده و یا كودكانی نوخاسته بودند كه در این باره چیزی به خاطر نداشتند ...

راوی

آیا آنان نمی دانستند كه خلافت امتیازی موروثی نیست كه از پدر به فرزند ارشد انتقال یابد ؟ غبار غفلت بر همه چیز فرو می نشیند و آیینه های طلعت نور كور می شوند و رفته رفته یاد خورشید نیز از خاطره ها می رود ، ونه عجب اگر در دیار كوران بوزینگان را انسان بینگارند ! اكثریت كامل مردم سنه شصت و یكم هجری قمری كسانی بودند كه در دوره عثمان به دنیا آمده ، در پایان عهد علی رشد یافته بودند . اكنون در دوره معاویه ، اینان حتی ازتاریخچه زمامداری معاویه در دمشق خاطره ای روشن نداشتند .معاویة‌ ابن بی سفیان ولایت شام را از خلیفه اول گرفته بود واكنون نزدیك به چهل سال ازآن روزها می گذشت .

دركتاب « پس از پنجاه سال» در این باره آمده است :

پنجاه ساله های این نسل پیغمبر را ندیده بودند و شصت ساله ها هنگام مرگ وی ده ساله بودند . از آنان كه پیامبر را دیده و صحبت او را دریافته بودند ، چند تنی باقی بود كه دركوفه ، مدینه، مكه و یا دمشق به سر می بردند ... اكثریت مردم، به خصوص طبقه جوان كه چرخ فعالیت اجتماع را به حركت درمی آورد یعنی آنان كه سال عمرشان بین بیست و پنج تا سی و پنج بود ، آنچه از نظام اسلامی پیش چشم داشتند ،‌حكومتی بود كه « مغیرة بن شعبه »‌، «سعید بن عاص » ، «‌ولید » ، « عمروبن سعید » و دیگر اشراف زاده های قریش اداره می كردند ،‌مردمانی فاسق ،‌ ستمكار ، مال اندوز، تجمل دوست و از همه بدتر نژادپرست . این نسل تاخود و محیط خود را شناخته بود، حاكمان بی رحمی برخود می دید كه هر مخالفی را می كشتند و یا به زندان می افكندند ... آشنایی مردم این سرزمین با طرز تفكر همسایگان و راه یافتن بحثهای فلسفی در حلقه های مسجد ها راه را برای گریز از مسئولیتهای دینی فراخ تر می كرد ... { و بالاخره ،} هر اندازه مسلمانان از عصر پیامبر دور می شدند ، خویها و خصلتهای مسلمانی را بیشتر فراموش می كردند و سیرتهای عصر جاهلی به تدریج بین آنان زنده می شد :‌برتری فروشی نژادی ، گذشته خود را فرایاد رقیبان خود آوردن ، روی در روی ایستادن تیره ها و قبیله ها به خاطر تعصب های نژادی و كینه كشی از یكدیگر ...

یك سال پیش از آنكه معاویه بمیرد، حضرت حسین بی علی در ایام حج بنی هاشم را از مردان و زنان و موالیان آنها ،‌پسر خواندگان و هم پیمانانشان و نیز آشنایان ،‌انصار و اهل بیت خویش را گرد آوردند و آنگاه رسولانی اعزام داشتند كه :« یك نفر از اصحاب رسول خدا را كه معروف به زهد و صلاح و عبادت است فرومگذارید، مگر آنكه همه آنها را در سرزمین مِنی نزد من گرد آورید .» در سرزمین مِنی ، در خیمه بزرگ وافراشته آن حضرت ، دویست نفر از اصحاب رسول خدا كه هنوز حیات داشتند و پانصد نفر از تابعین گرد آمدند . پس حسین بن علی در میان آنان به پا خاست و پس از حمد و ثنای خدا فرمود :« این طاغی با ما و شیعیان ما آن كرد كه شما دیده اید ودانسته اید و شاهدید ... اینك من با شما سخنی دارم كه اگر بر صدق آن باور دارید مرا تصدیق كنید واگر نه ، تكذیب ؛ واز شما به حقی كه خدا را و رسول خدا را بر شماست و به قرابتی كه با رسول شما دارم ، می خواهم كه این مقام و مجلس را و آنچه از من شنیده اید ، به شهرهای خویش بازبرید ودر میان قبایل و عشایر وامانتداران و موثقین خویش بازگو كنید و آنان را به حقی كه برای ما اهل بیت می شناسید دعوت كنید كه من می ترسم این امر فراموش شود وحق از میان برود و باطل غلبه یابد... و الله متم  نوره و لو كره الكافرون ـ اگر چه خداوند تحقق نور خویش را هر چند كافران نخواهند ،‌به اتمام می رساند .» آنگاه همه آیاتی را كه در شأن اهل بیت نازل شده است فرا خواند و تفسیركرد و از گفتار رسول خدا نیز آنچه را كه در شأن ایشان بود سخنی فرو مگذاشت مگر آنكه روایت كرد و بر این همه ، سخنی نبود مگر آنكه صحابه رسول خدا می گفتند : « اللهم نعم ، آری خدایا ما این همه را شنیده ایم و بر آن  شهادت می دهیم .» و تابعین نیز می گفتند ، «‌آفریدگارا ، ما نیز این سخنان را از صحابه ای كه مورد وثوق و مؤتمن ما بوده اند شنیده ایم .»

«سلیم بن قیس هلالی كوفی » می گوید: « واز جمله آن مناشدات این بود كه پرسید : خدا را ، مگر نه اینكه علی بن ابی طالب برادر رسول خدا بود و آنگاه كه او بین اصحابش عقد اخوت می بست ،‌او را برادر خویش قرار داد و گفت : انت اخی و انا اخوك فی الدنیا و الاخرةـ تو برادر من هستی و من نیز برادر تو در دنیا و آخرت . آنان حسین بن علی را تصدیق كردند و گفتند :‌اللهم نعم .» ...

«خدا را ، مگر نه اینكه رسول خدا او را در روز غدیر خم نصب فرمود و بر ولایت امر ندا درداد و گفت كه این سخن  مرا شاهدین برای غایبین بازگو كنند؟ گفتند : اللهم نعم . آفریدگارا ،‌آری.»

« و باز حسین بن علی پرسید : خدا را ، مگر نه اینكه رسول خدا می گفت هر كه می پندارد كه مرا دوست می دارد وعلی را مبغوض ، بداند كه دروغ می گوید ؟‌ و از میان جمع كسی پرسید :‌یا رسول الله و كیف ذلك ـ چگونه این تلازم وجود دارد ؟‌ـ و رسول خدا جواب گفت : زیرا كه علی از من است و من از او هستم ؛ هر آنكه حب او را در دل دارد ،‌به حقیقت من را دوست می دارد و آن كه مرا دوست می دارد ، به حقیقت حب خدا در دل اوست و آنكه با علی بغض می ورزد، به حقیقت مرا مبغوض داشته است و آنكه بامن بغض ورزد ، به حقیقت بغض خدا راست كه در دل دارد . و آنها گفتند :‌آری آفریدگارا، شنیده ایم و بر آن شهادت می دهیم . و بر همین پیمان ،‌پیمانی كه با حسین بن علی بسته بودند پراكنده شدند تا این همه را در میان قبایل و عشایر و امانتداران وموثقین خویش بازگوكنند .»

یك سال بعد معاویه مرد و یزید سلطنت خویش را از مردم بیعت گرفت .

راوی

 كجا رفتند آن تابعین و صحابه ای كه با حسین بن علی در مِنی بر ادای امانت ،‌ پیمان تبلیغ بستند ؟ آیا این هفتصد تن حق این مناشدات را آنگونه كه با حسین عهد بسته بودند ، در شهرها و در میان قبایل خویش ادا كرده اند ؟ اگر اینچنین بوده ،‌ پس آن احرار حق پرست كجا رفته اند ؟ آیا در میان آن فراموشیان عالم اموات جز آن هفتاد و چند تن ، زنده ای نمانده است كه امام را پاسخ دهد ؟‌ آیا جز آن هفتاد وچند تن در آن دیار ،‌مردی كه مردانه بر حق پای فشرد باقی نمانده است ؟

معاویه در شب نیمه رجب سال شصتم هجری مرد و خلافت مسلمین همچون میراثی قبیله ای به فرزند ارشدش یزید بن معاویه انتقال یافت . او « ولید بن عتبه بن ابی سفیان » را كه از جانب معاویه حاكم مدینه بود مأمور داشت تا برای او از حسین بن علی « عبدالله بن عمر » و « عبد الله بن زبیر» بیعت بگیرد . « ابن شهرآشوب »‌ نام « عبدالرحمن بن ابی بكر»‌ را نیز بر این نامها افزوده است . حال آنكه در منابع دیگر ، نامی از او به میان نیامده.

عمربن خطاب و زبیر دو تن از مشهورترین صحابه رسول خدا بودند ، اما سرپیچی فرزندان آنان از بیعت با یزید نه از آن جهت بود كه دو داعیه دار حق و عدالت باشند ؛ اگر اینچنین بود ،‌می بایست كه در وقایع بعد ، آن دو را دركنار حسین بن علی بیابیم . اما عبدالله بن عمر و عبدالله بن زبیر هیچ یك نگران عدالت و انحراف خلافت از مسیر حقه خویش نبودند ؛ آن دو داعیه دار نفس خویش بودند ، و امام نیز با آگاهی از این حقیقت ، حتی برای لحظه ای با آنان در یك جبهه واحد قرار نگرفت ، حال آنكه عقل ظاهری اینچنین حكم می كند كه امام حسین برای مبارزه با یزید ، مخالفین سیاسی او را در خیمه حمایت خویش گرد‌آورد ... و آنان كه عقل شیطانی معاویه و شیوه های سیاسی او را             می ستودند ، پر روشن است كه حسین بن علی رانیز همانند پدرش به باد سرزنش خواهند گرفت . اما چه باك، سرزنش و یا ستایش اصحاب زمانه ما را به چه كار می آید ؟ اگر راه روشن سید الشهدا به اینچنین شائبه هایی ازشرك آلوده می شد ، چگونه می توانست باز هم طلایه دار همه مبارزات حق طلبی در طول تاریخ باقی بماند ؟ ولید بن عتبه كه از جانب فرزند خلیفه دوم اضطرابی نداشت ، كار را بر او چندان سخت نگرفت . تقاعد عبدالله بن عمر نمی توانست خطرناك باشد ، چرا كه او با علی بن ابی طالب نیز بیعت نكرده بود... اما عبدالله پسر زبیر ، او از آن جربزه شیطانی كه برای فتنه انگیزی لازم است بهره مند بود ،‌اگر چه او هم داعیه دار حق و عدالت نبود و برای كسب قدرت مبارزه می كرد . مورخین درباره ولید بن عتبه گفته اند كه او دوستدار عافیت و سلامت بود و از جنگ پرهیز داشت و بر مقام و منزلت امام حسین بیش از آن واقف بود كه بتواند با ایشان آنچنان رفتار كند كه یزید بن معاویه می خواست ، یزید نیز ولایت مدینه را به جای او به « عمرو بن سعید بن عاص » سپرد . عبدالله بن زبیر شب شنبه ، بیست و هفتم رجب، از مدینه گریخت و هر چند ولید مردی از بنی امیه راهمراه با هشتاد سوار درتعقیب او گسیل داشت ، اما عبد الله توانست كه از راه های غیر متعارف خود را به مكه برساند و از بیعت با یزید سر باز زند .

عبد الله بن زبیر كه بود ؟

عبد الله فرزند زبیر و « اسماء » ( دختر ابوبكر‌، خواهر زاده عایشه »‌است و عایشه در میان اقوام  و عشیره خویش عبدالله را بیش ازهمه دوست می داشت . هم او بود كه در جنگ جمل عایشه را از مراجعت بازداشت و باز هم اوبود كه زبیر (پدرخویش ) را به وادی تاریك و نا امن دشمنی با علی بن ابی طالب كشاند ... حسین بن علی ، آنچنان كه می دانیم ، برای حفظ حرمت حرم امن خدا ازمكه خارج شد ، اما عبدالله بن زبیر ، بالعكس ، از خانه كعبه مأمنی برای جان خویش ساخته بود . یزید بن معاویه هرچند برای كشتن عبدالله بن زبیر خانه كعبه را ویران كرد و به آتش كشاند، اما نتوانست عبدالله را از بین ببرد و یا او را به بیعت باخویش وادار كند . عبدالله تا سال هفتاد و دوم هجری ، یعنی یازده سال بعد نیز در مكه ماند . در آن سال «حجاج بن یوسف ثقفی » كه از جانب خلیفه وقت ( عبدالملك مروان ) مأمور بود ، پس از پنج ماه محاصره ، بار دیگر كعبه را مورد تهاجم قرار داد و دیوارها  وسقف آن را ویران كرد و به آتش كشاند  و در نیمه جمادی الآخر ،ابن زبیر را در داخل مسجد الحرام كشت . روز شنبه بیست و هفتم رجب ، فردای آن شبی كه ولید امام حسین را به بیعت بایزید فراخوانده بود ،ایشان در كوچه های مدینه با مروان بن حكم روبه رو شدند. مروان كیست ؟ و چرا باید به این پرسش پاسخ دهیم كه مروان كیست ؟ ارزش تاریخی این دیدار درگرو شناخت مروان بن حكم و هویت سیاسی اوست ، و گرنه ، چرا باید ازاین واقعه سخنی به میان آید ؟ مروان بن حكم به « وزغ بن وزغ » مشهور است و این شهرت به حدیثی بازمی گردد كه درجلد چهارم « مستدرك » از رسول خدا نقل شده است . چشم باطن نگرِ رسول خدا در همان دوران كودكی مروان ، صورت حَشریه او را دیده بود كه فرمود : « او قورباغه فرزند قورباغه است و ملعون پسر ملعون » حكم بن عاص ، پدر مروان ، كسی است كه رسول خدا درباره او فرموده است : لعنك الله و لعن ما فی صلبك . به راستی آن مهربان ، مظهر كامل رحمت عام و خاص خداوند ، چه دیده بود از حكم بن عاص و مروان كه درباره آنان سخنی اینچنین می فرمود ؟ ... چه كرده بود این وزغ منفور زشت كه نبی رحمت ، او را و فرزندش را از مدینه به طائف تبعید نموده بود ؟مروان تا دوران حكومت  خلیفه سوم‌ درتبعید بود ، اما « عثمان بن عفان » او را بازگرداند و به مشاورت خاص خویش برگزید... او درجنگ جمل از‌آتش گردانان جنگ و جزو اسیران جنگی بود كه مورد عفو امیر مؤمنان قرار گرفت ، اما پس از جنگ بصره ، در شام به معاویه پیوست و بعد از آنكه معاویه بر مسلمین سلطنت یافت ،از جانب معاویه به حكومت مدینه و مكه و طائف دست یافت و در اواخر عمر نیز آنچه علی درباره اش پیش بینی كرده بود به وقوع پیوست و برای دورانی بسیار كوتاه به خلافت رسید ؛ آن همه كوتاه كه سگی بینی خود را بلیسد. حال ، این مروان بن حكم است كه در برابر امام حسین دركوچه های مدینه ایستاده واورا به سازش با یزید پند می دهد ، و چگونه می توان پند اینچنین كسی را پذیرفت ؟ امام حسین در جواب او فرمود : « انا لله و انا الیه راجعون و علی الاسلام السلام ... وای بر اسلام آنگاه كه امت به حكمروایی چون یزید مبتلا شود ! و به راستی ازجدم رسول الله شنیدم كه می فرمود خلافت بر آل ابی سفیان حرام است ... پس آنگاه كه معاویه را دیدید كه بر منبر من تكیه زده است، شكمش را بدرید ، اما وا اسفا كه چون اهل مدینه معاویه رابر منبر جدم دیدند و او را از خلافت بازنداشتند ، خداوند آنان را به یزید فاسق مبتلا كرد .»

امام شب بیست و هفتم رجب چون عزم كرد كه ازمدینه به جانب مكه خارج شود، همه اهل بیت خویش را جز « محمد بن حنیفه» ـ برادرش ـ و « عبد الله بن جعفر بن ابی طالب » ـ شوی زینب كبری ـ باخود برداشت و پس از زیارت قبور ، در تاریكی شب روی به راه نهاد در حالی كه این مباركه را بر لب داشت: فخرج منها خائفا یترقب قال رب نجنی من القوم الظالمین ... و این آیه در شأن موسی است ، آنگاه كه از مصر به جانب مَدین هجرت می كرد .

راوی

و اینچنین بود كه آن هجرت عظیم در راه حق آغاز شد  قافله عشق روی به راه نهاد . آری آن قافله ، قافله عشق است و این راه ، راهی فراخور هر مهاجر در همه تاریخ . هجرت مقدمه جهاد است و مردان حق را هرگز سزاوار نیست كه راهی جز این در پیش گیرند ؛ مردان حق را سزاوار نیست كه سرو سامان اختیار كنند و دل به حیات دنیا خوش دارند آنگاه كه حق درزمین مغفول است و جُهال و فُساق و قداره بندها بر آن حكومت می رانند . امام در جواب محمد حنیفه ( رحمه الله) كه از سر خیرخواهی راه یمن را به او می نمود ، فرمود : « اگر در سراسر این جهان ملجأ و مأوایی نیابم ، باز با یزید بیعت نخواهم كرد .» قافله عشق روز جمعه سوم شعبان ، بعد از پنج روز به مكه وارد شد.

راوی

گوش كن كه قافله سالار چه می خواند : و لما توجه تلقاء مدین قال عسی ربی ان یهدینی سواء السبیل ... آیا تو می دانی كه از چه امام آیاتی كه در شأن هجرت نخستین موسی است فرا می خواند ؟ عقل محجوب من كه راه به جایی ندارد ... ای رازداران خزاین غیب ، سكوت حجاب را بشكنید و مهر از لب فروبسته اسرار برگیرید و با ما سخن بگویید . آه از این دلسنگی كه ما را صُمُّ بُكم می خواهد ... آه از این دلسنگی !

سر آنكه جهاد فی سبیل الله با هجرت آغاز می شود در كجاست ؟ طبیعت بشری درجست و جوی راحت و فراغت است و سامان و قرار می طلبد . یاران ! سخن از اهل فسق و بندگان لذت نیست ، سخن از آنان است كه اسلام آورده اند اما در جستجوی حقیقت ایمان نیستند . كنج فراغتی و رزقی مكفی ... دلخوش به نمازی غراب وار و دعایی كه برزبان می گذرد اما ریشه اش در دل نیست ، در باد است . در جست و جوی مأمنی كه او را ازمكر خدا پناه دهد ؛ در جست و جوی غفلت كده ای كه او را از ابتلائات ایمانی ایمن سازد، غافل كه خانه غفلت پوشالی است و ابتلائات دهر ، طوفانی است كه صخره های بلند را نیز خرد می كند و در مسیر دره ها آن همه می غلتاند تا پیوسته به خاك شود. اگر كشاكش ابتلائات است كه مرد می سازد ، پس یاران ، دل از سامان بركنیم و روی به راه نهیم . بگذار عبدالله  بن عمر ما را از عاقبت كار بترساند . اگر رسم مردانگی سرباختن است ، ما نیز چون سید الشهدا او را پاسخ خواهیم گفت كه : « ای پدر عبدالرحمن ، آیا ندانسته ای كه از نشانه های حقارت دنیا در نزد حق این است كه سر مبارك یحیی بن زكریا رابرای زنی روسپی از قوم بنی اسرائیل پیشكش برند ؟ آیا نمی دانی كه بر بنی اسرائیل زمانی گذشت كه مابین طلوع فجر و طلوع شمس هفتاد پیامبر را كشتند و آنگاه در بازارهایشان به خرید و فروش می نشستند ،آن سان كه گویی هیچ چیز رخ نداده است ! و خدا نیز ایشان را تا روز مؤاخذه مهلت داد .» اما وای از آن مؤاخذه ای كه خداوند خود اینچنین اش توصیف كرده است : اخذ عزیز مقتدر .

آه یاران ! اگر در این دنیای وارونه ، رسم مردانگی این است كه سر بریده مردان را در تشت طلا نهند و به روسپیان هدیه كنند ... بگذار اینچنین باشد .این دنیا و این سر ما !



«مسلم» پسر «عقیل» پسر «ابوطالب» علیه السلام است. عقیل برادر امام علی علیه السلام و مسلم پسر عموی امام حسین علیه السلام است. مادر مسلم کنیز بود و «علیّه» نام داشت(1) و عقیل او را از شام خریده بود.
 دعوت اهل کوفه از امام حسین علیه السلام
هنگامی که اهل کوفه نامه‎های فراوانی به امام ارسال داشتند، آن حضرت مسلم را فراخواند و به همراه وی «قیس بن مسهّر» و «عبدالرحمن بن عبدالله» و عده‎ای از فرستادگان را سفیر خود نمود. آن حضرت، مسلم را به چند چیز امر فرمود:
الف. تقوای الهی داشته باشد؛
ب. اسرار حکومت را پنهان بدارد؛
ج. به مردم لطف و مرحمت داشته باشد؛
د. اگر مردم را با هم متحد یافت، به سرعت امام را با خبر کند.
سپس امام نامه‎هایی را به مردم کوفه به این مضمون نوشتند:
اما بعد، به تحقیق برادر و پسرعمویم و مورد اعتماد از اهل بیتم، مسلم بن عقیل را به سوی شما فرستاده‎ام، ایشان را امر کرده‎ام تا که برایم بنویسد که آیا شما را با هم، همدل و همداستان می‎یابد. پس به جانم قسم، امام نیست مگر کسی که به حق قیام کند.(2)
 حرکت مسلم از مکه
اواخر ماه مبارک رمضان بود که مسلم بن عقیل از مکه به مدینه منوره حرکت کرد. ایشان به مسجد النبی (صلی الله علیه و آله) رفت و در آنجا نماز گزارد. پس از آن با اهل و عیال خویش خداحافظی کرد. سپس از «قیس» دو راهنما اجاره کرد تا که راه را به او نشان دهند. در راه گرما و تشنگی آن دو را سخت آزار داد و آنها تاب نیاوردند و در راه جان دادند.(3)
مسلم راه را ادامه داد تا به محلی رسید که آنجا آب و آبادی بود. آن دو راهنما راه را به مسلم نشان دادند تا «بطن جنت»
(4) رسید. آنجا با قیس نامه‎ای را از سختی راه و مشکلات برای امام ارسال داشتند. نامه مسلم این گونه بود:
«اما بعد؛ من از مدینه خارج شدم، در حالی که دو راهنما را برای طی راه اجاره کرده بودم، راه را گم کردیم و به عطش افتادیم. چیزی نمانده بود که آنها جان بدهند تا این که آخرالامر به آب رسیدم. تنها نجات ما در لحظات آخر، نفس ما بود. این حادثه موجب شد که آینده کار را نیکو نبینیم.»
در پاسخ این نامه، امام این گونه نوشت:
«اما بعد؛ البته من خوف این را دارم که آن گونه که تو (بد) پیش بینی می‎کنی، غیر آن باشد که به تو تذکر داده‎ایم. همانگونه که تو را رهنمون شده‎ام، حرکت کن، والسلام.»
درسی که می‎توان گرفت: از این ماجرا چند نکته به دست می‎آید:
1- از یطیّر به صرف برخورد با حوادث ناگوار در آینده باید پرهیز کرد که آن، گویای وظیفه انسانی نیست؛
2- باید در تشخیص وظیفه و انجام دادن کاری که امام آن را توصیه می‎کند، تلاش کرد؛
3- باید در انجام دادن رسالت الهی مقاومت و استقامت داشت.
مسلم به محل آب خیر «طیّیء» رسید. در آنجا قدری استراحت کرد. سپس حرکت کرد تا این که به مردی رسید که تیرش آهویی را نشانه رفته بود. وقتی به حیوان رسید آن را کشت. مسلم با دیدن آن صحنه گفت: «دشمن ما کشته خواهد شد، اگر خدا بخواهد.»(5)
 ورود مسلم به کوفه
مسلم به سمت کوفه اسب می‎راند تا این که در پنجم شوال وارد کوفه شد. (6) او به منزل «مختار بن ابی عبید» وارد شد.(7) مختار شیعیان را دعوت کرد تا همه گرداگرد مسلم فراهم آیند. پس نامه حسین علیه السلام را که پاسخ به آنها بود خواند. آنها همه از شوق گریه کردند. در محضر او خطبا و سخنوران کوفی، چون «عابس شاکری»، «حبیب اسری» خطبه خواندند.
این خبر به «نعمان بن بشیر انصاری» که استاندار یزید در کوفه بود رسید. او از جای برخاست و برای مردم خطبه‎ای ایراد کرد و آنها را تهدید کرد. پس از آن «عبدالله بن سعید حضرمی» که با بنی امیه هم قسم بود به اعتراض از جای برخاست و جلسه را ترک کرد. او و «عمّاره بن عقبه» داستان لقمان را در نامه‎ای به یزید نوشتند و تصریح کردند که حاکمی که گماشته است یا ضعیف است یا این که خود را به ناتوانی زده است.(8) پس از عبدالله، سایر جیره‎خواران حکومتی از قبیل «عمارة بن ولید» و «عمر بن سعد بن ابی وقاص» نامه‎های مشابهی برای یزید فرستادند.(9)
علت ورود مسلم به منزل مختار این بود که مختار از زعمای شیعه به شمار می‎آمد و به امام حسین علیه السلام وفادار بود. علاوه بر این، مختار داماد «لقمان بن بشیر»- حاکم وقت کوفه - بود. بی تردید تا زمانی که مسلم در خانه مختار این بود که مختار از زعمای شیعه به شمار می‎آمد و به امام حسین علیه السلام وفادار بود. علاوه بر این، مختار داماد «لقمان بن بشیر» - حاکم وقت کوفه - بود. بی تردید تا زمانی که مسلم در خانه مختار بود لقمان بن بشیر متعرض او نمی‎شد. این انتخاب مسلم گویای درایت و احاطه او به موقعیت‎های اجتماعی است.(10)
 بیعت با مسلم در کوفه
مردم پس از آگاهی از ورود مسلم، فوج فوج با نماینده امام بیعت کردند تا این که نام بیعت کنندگان در دفتر مسلم از مرز هشتاد هزار نفر گذشت.(11)
درباره تعداد بیعت کنندگان با سفیر امام قدری اختلاف وجود دارد که از آنها به شرح زیر یاد می‎کنیم:
1. تعداد بیعت کنندگان با مسلم را بالغ بر هجده هزار نفر نوشته‎اند؛(12)
2. تعداد بیعت کنندگان بیست و پنج هزار نفر بوده است؛(13)
3. تعداد بیعت کنندگان بیست و هشت هزار نفر بوده است؛ (14)
4. تعداد بیعت کنندگان سی هزار نفر بوده است؛ (15)
5. تعداد بیعت کنندگان با مسلم را بالغ بر چهل هزار نفر بوده است. (16)
 محورهای بیعت مردم با مسلم
مردم با شوق فراوان بیعت خود با مسلم را بر چند اصل استوار ساختند:
1. دعوت مردم به کتاب خدا و سنت رسول او؛
2. پیکار با بی دادگران؛
3. دفاع از مستضعفان؛
4. رسیدگی به حال محرومان جامعه؛
5. تقسیم غنائم به طور مساوی در بین مسلمانان؛
6. ردّ مظالم (بازگرداندن حق مظلوم) به اهل آن؛
7. یاری اهل‎بیت علیه السلام؛
8. مسالمت با کسانی که سر ستیز ندارند؛
9. پیکار با متجاوزان. (17)
درسی که می‎توان گرفت: باید به این اصول معقول و مقبول نگریست و این که چگونه مردم به درستی راه حق را بازیافته بودند.
 نامه مسلم به امام حسین علیه السلام
بیعت اکثر مردم، مسلم را مطمئن کرده بود که امام اگر به کوفه بازآید، همه چیز از نو بنا خواهد شد. او در نامه‎ای به حضرت نوشت که هیجده هزار نفر از مردم کوفه بیعت کرده‎اند. از امام خواست که با شتاب به کوفه رهسپار شوند؛ چرا که مردم سخت مشتاق دیدار اویند.
مسلم نامه خود را ضمیمه نامه اهل کوفه کرد و به «عابس بن ابی شبیب شاکری» سپرد تا به همراه «قیس بن مسهّر صیدوای» به خدمت امام برسانند. (18)
 یزید و کوفه
خبر ارسال نامه مسلم به یزید رسیده بود. او به والی تازه برای کوفه می‎اندیشید. «سرجون» (19) غلام وفادار پدرش (معاویه) را احضار کرد و او را از وضع کوفه، «نعمان بن بشیر» و بیعت مردم آگاه ساخت و در مورد والی جدید کوفه از او نظر خواست.
سرجون گفت: «اگر پدرت معاویه اینک زنده می‎شد نظر او را به کار می‎بستی؟»
یزید گفت: «آری». سرجون کینه یزید به ابن زیاد را می‎دانست. فرمان معاویه را که قبل از مرگ برای عبیدالله نوشته و او را به حکومت کوفه نصب کرده بود بیرون آورد و به یزید نشان داد. پس از آن بود که یزید عبیدالله بن زیاد را که والی بصره بود به ولایت کوفه نیز گماشت. این فرمان به همراه نامه‎ای توسط «مسلم بن عمرو باهلی» برای عبیدالله بن زیاد فرستاده شد. (20)
یزید نامه‎ای برای عبیدالله نوشت: «افرادی که روزی مورد ستایش‎اند، روز دیگر به ننگ و نفرین دچار می‎شوند، و چیزهای ناپسند به صورت دل پسند در می‎آیند و تو در مقام و منزلتی قرار داری که شایسته آن هستی، به قول شاعر عرب: تو بالا رفتی و از ابرها پیشی گرفتی و بر فراز آنها جای گرفتی. برای تو جز مسند خورشید جایگاهی نیست.»(21)
او در این نامه به عبیدالله فرمان داد که در عزیمت به کوفه شتاب کند و پس از دستگیری، مسلم به عقیل را به قتل رساند یا تبعید کند. (22)
درسی که می‎توان گرفت: گاه اهل خلاف در کنار یکدیگر قرار می‎گیرند تا که به اهداف باطل خود برسند. بر اهل ایمان و تقوا است که با وجود وجوه اشتراک فراوان، متحد شوند و سپاه کفر و شرک را به زانو درآورند.
 
____________________________________________________
1- الطبقات الکبری، ج 4، ص 29.
2- ترجمه برگرفته از متن ابصار العین، ص 79.
3- ابصارالعین، ص 79.
4- جنت، محل آبی بوده که به قبیله کلب متعلق بوده است. معجم البلدان، ج2، ص343.
5- تاریخ الامم و الملوک، ج 5، ص 355 .
6- مروج الذهب، ج3، ص 248.
7- تاریخ الامم و الملوک، ج 5، ص 355 .
8- ابصار العین، ص80 .
9- الارشاد، ج 2، ص41.
10- حیاة الامام الحسین، ج 2، ص 345 .
11- اللهوف، ص16 .
12- الارشاد، ج2، ص41 .
13- نفس المهموم، ص58 .
14- حیاة الامام الحسین، ج2، ص247 .
15- تاریخ ابی الفداء، ج1، ص200/ حیاة الامام الحسین، ج2، ص 247 .
16- تاریخ ابی الفداء، ج1، ص200/ حیاة الامام الحسین، ج2، ص 247/ مثیر الاحزان، ص 11.
17- حیاة الامام الحسین، ج2، ص 345 .
18- مثیرالاحزان، ص 32 .
19- «سرجون بن منصور» از نصارای شام بود. معاویه برای اداره حکومت با او مشورت می‎کرد. پدرش منصور از طرف «هرقل» قبل از فتح شام مسئولیت بیت المال را به عهده داشت. پسر سرجون نیز در دولت اموی دارای پست و مقام بود. پیش از این عمر بن خطاب از استخدام مسیحی‎ها در امور کشوری منع کرده بود، مگر این که مسلمان شوند. مقتل الحسین مقرم، پاورقی، ص 148.
20- الکامل فی التاریخ، ج2، ص 535/ سماوی، ابصار العین، ص80 .
21- این عبارات گویای کینه قبلی یزید به عبیدالله بود که اینک به سبب ضرورتی که پیش آمده بود از او این همه مدح و ثنا می‎گفت.
22- مقتل الحسین مقرم، ص 148.

منبع:
یاران شیدای حسین بن علی علیهماالسلام، استاد مرتضی آقا تهرانی .

سایت: مؤسسه جهانی سبطین(ع)


دوشنبه 8 آذر 1389

داستان مباهله

   نوشته شده توسط: دل نوشته    نوع مطلب :اسلامی ،دانستنیها ،تاریخی ،

مدینه اولین باری است كه میهمانانی چنین غریبه را به خود می‌بیند. كاروانی متشكل از شصت میهمان ناآشنا كه لباس‌های بلند مشكی پوشیده‌اند، به گردنشان صلیب آویخته‌اند، كلاه‌های جواهرنشان بر سر گذاشته‌اند، زنجیرهای طلا به كمر بسته‌اند و انواع و اقسام طلا و جواهرات را بر لباس‌های خود نصب كرده‌اند.
وقتی این شصت نفر برای دیدار با پیامبر، وارد مسجد می‌شوند، همه با حیرت و تعجب به آنها نگاه می‌كنند. اما پیامبر بی‌اعتنا از كنار آنان می‌گذرد و از مسجد بیرون می‌رود هم هیأت میهمانان و هم مسلمانان، از این رفتار پیامبر، غرق در تعجب و شگفتی می‌شوند. مسلمانان تا كنون ندیده‌اند كه پیامبر مهربانشان به میهمانان بی‌توجهی كند به همین دلیل، وقتی سرپرست هیأت مسیحی علت بی‌اعتنایی پیامبر را سؤال می‌كند، هیچ كدام از مسلمانان پاسخی برای گفتن پیدا نمی‌كنند.
تنها راهی كه به نظر می‌رسد، این است كه علت این رفتار پیامبر را از حضرت علی بپرسند، چرا كه او نزدیك‌ترین فرد به پیامبر و آگاه‌ترین، نسبت به دین و سیره و سنت اوست. مشكل، مثل همیشه به دست علی حل می‌شود. پاسخ او این است كه:

«پیامبر با تجملات و تشریفات، میانه‌ای ندارند؛ اگر می‌خواهید مورد توجه و استقبال پیامبر قرار بگیرید، باید این طلاجات و جواهرات و تجملات را فروبگذارید و با هیأتی ساده، به حضور ایشان برسید.»
این رفتار پیامبر، هیأت میهمان را به یاد پیامبرشان، حضرت مسیحی می‌اندازد كه خود با نهایت سادگی می‌زیست و پیروانش را نیز به رعایت سادگی سفارش می‌كرد.
آنان از این كه می‌بینند، در رفتار و كردار، این همه از پیامبرشان فاصله گرفته‌اند، احساس شرمساری می‌كنند. میهمانان مسیحی وقتی جواهرات و تجملات خود را كنار می‌گذارند و با هیأتی ساده وارد مسجد می‌شوند، پیامبر از جای برمی‌خیزد و به گرمی از آنان استقبال می‌كند. شصت دانشمند مسیحی، دور تا دور پیامبر می‌نشینند و پیامبر به یكایك آنها خوشامد می‌گوید، در میان این شصت نفر، كه همه از پیران و بزرگان مسیحی نجران هستند،‌ «ابوحارثه» اسقف بزرگ نجران و «شرحبیل» نیز به چشم می‌خورند. پیداست كه سرپرستی هیأت را ابوحارثه اسقف بزرگ نجران، بر عهده دارد. او نگاهی به شرحبیل و دیگر همراهان خود می‌اندازد و با پیامبر شروع به سخن گفتن می‌كند: «چندی پیش نامه‌ای از شما به دست ما رسید، آمدیم تا از نزدیك، حرف‌های شما را بشنویم».
پیامبر می‌فرماید:
«آنچه من از شما خواسته‌ام، پذیرش اسلام و پرستش خدای یگانه است».
و برای معرفی اسلام، آیاتی از قرآن را برایشان می‌خواند.
اسقف اعظم پاسخ می‌دهد: «اگر منظور از پذیرش اسلام، ایمان به خداست، ما قبلاً به خدا ایمان آورده‌ایم و به احكام او عمل می‌كنیم.»
پیامبر می‌فرماید:
«پذیرش اسلام، علایمی دارد كه با آنچه شما معتقدید و انجام می‌دهید، سازگاری ندارد. شما برای خدا فرزند قائلید و مسیح را خدا می‌دانید، در حالی كه این اعتقاد،‌ با پرستش خدای یگانه متفاوت است.»
اسقف برای لحظاتی سكوت می‌كند و در ذهن دنبال پاسخی مناسب می‌گردد. یكی دیگر از بزرگان مسیحی كه اسقف را درمانده در جواب می‌بیند، به یاری‌اش می‌آید و پاسخ می‌دهد:
«مسیح به این دلیل فرزند خداست كه مادر او مریم، بدون این كه با كسی ازدواج كند، او را به دنیا آورد. این نشان می‌دهد كه او باید خدای جهان باشد.»
پیامبر لحظه‌ای سكوت می‌كند.
ناگهان فرشته وحی نازل می‌شود و پاسخ این كلام را از جانب خداوند برای پیامبر می‌آورد. پیامبر بلافاصله پیام خداوند را برای آنان بازگو می‌كند: «وضع حضرت عیسی در پیشگاه خداوند، همانند حضرت آدم است كه او را به قدرت خود از خاك آفرید...»1
و توضیح می‌دهد كه «اگر نداشتن پدر دلالت بر خدایی كند، حضرت آدم كه نه پدر داشت و نه مادر، بیشتر شایسته مقام خدایی است. در حالی كه چنین نیست و هر دو بنده و مخلوق خداوند هستند.»
لحظات به كندی می‌گذرد، همه سرها را به زیر می‌اندازند و به فكر فرو می‌روند. هیچ یك از شصت دانشمند مسیحی، پاسخی برای این كلام پیدا نمی‌كنند. لحظات به كندی می‌گذرد؛ دانشمندان یكی یكی سرهایشان را بلند می‌كنند و در انتظار شنیدن پاسخ به یكدیگر نگاه می‌كنند، به اسقف اعظم، به شرحبیل؛ اما... سكوت محض.
عاقبت اسقف اعظم به حرف می‌آید:
«ما قانع نشدیم. تنها راهی كه برای اثبات حقیقت باقی می‌ماند، این است كه با هم مباهله كنیم. یعنی ما و شما دست به دعا برداریم و از خداوند بخواهیم كه هر كس خلاف می‌گوید‌، به عذاب خداوند گرفتار شود.»
پیامبر لحظه‌ای می‌ماند. تعجب می‌كند از اینكه اینان این استدلال روشن را نمی‌پذیرند و مقاومت می‌كنند. مسیحیان چشم به دهان پیامبر می‌دوزند تا پاسخ او را بشنوند.
در این حال، باز فرشته وحی فرود می‌آید و پیام خداوند را به پیامبر می‌رساند. پیام این است:
«هر كس پس از روشن شدن حقیقت، با تو به انكار و مجادله برخیزد، [به مباهله دعوتش كن] بگو بیایید، شما فرزندانتان را بیاورید و ما هم فرزندانمان، شما زنانتان را بیاورید و ما هم زنانمان. شما جان‌هایتان را بیاورید و ما هم جان‌هایمان،‌ سپس با تضرع به درگاه خدا رویم و لعنت او را بر دروغگویان طلب كنیم.»2
پیامبر پس از انتقال پیام خداوند به آنان، اعلام می‌كند كه من برای مباهله آماده‌ام. دانشمندان مسیحی به هم نگاه می‌كنند، پیداست كه برخی از این پیشنهاد اسقف رضایتمند نیستند، اما انگار چاره‌ای نیست.
زمان مراسم مباهله، صبح روز بعد و مكان آن صحرای بیرون مدینه تعیین می‌شود.
دانشمندان مسیحی موقتاً با پیامبر خداحافظی می‌كنند و به اقامت‌گاه خود باز می‌گردند تا برای مراسم مباهله آماده شوند.
صبح است، شصت دانشمند مسیحی در بیرون مدینه ایستاده‌اند و چشم به دروازه مدینه دوخته‌اند تا محمد با لشكری از یاران خود، از شهر خارج شود و در مراسم مباهله حضور پیدا كند.
تعداد زیادی از مسلمانان نیز در كنار دروازه شهر و در اطراف مسیحیان و در طول مسیر صف كشیده‌اند تا بینندة این مراسم بی‌نظیر و بی‌سابقه باشند.
نفس‌ها در سینه حبس شده و همه چشم‌ها به دروازه مدینه خیره شده است.
لحظات انتظار سپری می‌شود و پیامبر در حالی كه حسین را در آغوش دارد و دست حسن را در دست، از دروازه مدینه خارج می‌شود. پشت سر او تنها یك مرد و زن دیده می‌شوند. این مرد علی است و این زن فاطمه.
تعجب و حیرت، همراه با نگرانی و وحشت بر دل مسیحیان سایه می‌افكند.
شرحبیل به اسقف می‌گوید: نگاه كن. او فقط دختر، داماد و دو نوة خود را به همراه آورده است.
اسقف كه صدایش از التهاب می‌لرزد، می‌گوید:
«همین نشان حقانیت است. به جای این كه لشكری را برای مباهله بیاورد، فقط عزیزان و نزدیكان خود را آورده است، پیداست به حقانیت دعوت خود مطمئن است كه عزیزترین كسانش را سپر بلا ساخته است.»
شرحبیل می‌گوید: «دیروز محمد گفت كه فرزندانمان و زنانمان و جان‌هایمان. پیداست كه علی را به عنوان جان خود همراه آورده است.»
«آری، علی برای محمد از جان عزیزتر است. در كتاب‌های قدیمی ما، نام او به عنوان وصی و جانشین او آمده است...»
در این حال، چندین نفر از مسیحیان خود را به اسقف می‌رسانند و با نگرانی و اضطراب می‌گویند:
«ما به این مباهله تن نمی‌دهیم. چرا كه عذاب خدا را برای خود حتمی می‌شماریم.»
چند نفر دیگر ادامه می‌دهند: «مباهله مصلحت نیست. چه بسا عذاب، همه مسیحیان را در بر بگیرد.»
كم‌كم تشویش و ولوله در میان تمام دانشمندان مسیحی می‌افتد و همه تلاش می‌كنند كه به نحوی اسقف را از انجام این مباهله بازدارند.
اسقف به بالای سنگی می‌رود، به اشاره دست، همه را آرام می‌كند و در حالی كه چانه و موهای سپید ریشش از التهاب می‌لرزد، می‌گوید:
«من معتقدم كه مباهله صلاح نیست. این پنج چهره نورانی كه من می‌بینم، اگر دست به دعا بردارند، كوه‌ها را از زمین می‌كنند، در صورت وقوع مباهله، نابودی ما حتمی است و چه بسا عذاب، همه مسیحیان جهان را در بر بگیرد.»
اسقف از سنگ پایین می‌آید و با دست و پای لرزان و مرتعش، خود را به پیامبر می‌رساند. بقیه نیز دنبال او روانه می‌شوند.
اسقف در مقابل پیامبر، با خضوع و تواضع، سرش را به زیر می‌افكند و می‌گوید: «ما را از مباهله معاف كنید. هر شرطی كه داشته باشید، قبول می‌كنیم.»
پیامبر با بزرگواری و مهربانی، انصراف‌شان را از مباهله می‌پذیرد و می‌پذیرد كه به ازای پرداخت مالیات، از جان و مال آنان و مردم نجران، در مقابل دشمنان، محافظت كند.
خبر این واقعه، به سرعت در میان مسیحیان نجران و دیگر مناطق پخش می‌شود و مسیحیان حقیقت‌جو را به مدینة پیامبر سوق می‌دهد.
 

پی‌نوشت‌ها:

٭ برگرفته از مجلة بشارت، شماره 1.
1. «إنّ مثل عیسی عندالله كمثل آدم خلقه من تراب ثم قال له كن فیكون». آل عمران (3)، آیة 59.
2. «فمن حاجك فیه من بعد ما جاءك من العلم، فقل تعالوا ندع أبناءنا و أبناءكم و نساءنا و نساءكم و أنفسنا و أنفسكم ثم نبتهل فنجعل لعنت‌الله علی الكاذبین». آل عمران (3)، آیه 6
 


ماهنامه موعود شماره 70

 


دوشنبه 8 آذر 1389

امضاء صلحنامه

   نوشته شده توسط: دل نوشته    نوع مطلب :اسلامی ،دانستنیها ،تاریخی ،

سرانجام و نقطه پایان واقعه مباهله امضاء صلحنامه‏اى میان رسول‏خدا و مسیحیان نجران بود . گویا در تنظیم این صلحنامه و تعیین شروط آن على‏علیه السلام از جانب پیغمبر اختیار كامل داشت (99) و حتى كاتب آن را نیز على شمرده‏اند. (100) اینك متن این صلحنامه را به نقل از ارشاد مفید مى‏آوریم.

بسم‏الله الرحمن الرحیم

هذا كتاب من محمد النبى رسول‏الله صلى‏الله علیه و آله و سلم لنجران و حاشیتها فى كل صفراء او بیضاء و ثمرة و رقیق لایؤخذ منهم شى‏ء غیر الفى حلة من حلل الأواقى، ثمن كل حلة اربعون درهما فمازاد او نقص فعلى حساب ذلك یؤدون الفا منها فى صفر و الفا منها فى رجب و علیهم اربعون دینارا مثواة رسولى مما فوق ذلك و علیهم فى كل حدث یكون بالیمن من كل ذى عدن عاریة مضمونة ثلاثون درعا و ثلاثون فرسا و ثلاثون جملا عاریة مضمونة لهم بذلك جوارالله و ذمة محمدبن عبدالله فمن اكل الربا منهم بعد عامهم هذا فذمتى منه بریئة.

بسم‏الله الرحمن الرحیم. این صلحنامه‏اى است از محمد پیامبر خدا (ص) براى [اهل‏] نجران و اطراف آن. از آنان چیزى از طلا و نقره و میوه و برده گرفته نشود جز دو هزار حله از حله اواقى كه قیمت هر حله چهل درهم باشد و اگر كم و زیادى شد به همان اندازه حساب مى‏شود . هزار حله آن را در ماه صفر و هزار حله دیگر را در ماه رجب بپردازند و بر عهده ایشان كه چهل دینار براى خرج منزل فرستادگان من بپردازند و بر عهده ایشان است كه هرگاه در یمن حادثه‏اى [یا جنگى‏] از جانب قبیله ذى عدن روى داد به عنوان عاریه مضمونه [كه اگر از بین رفت مانند آن پس داده شود] سى زره و سى اسب و سى شتر [به مسلمانان براى جنگ‏] بدهند و در مقابل این تعهدات براى آنان است پناه خدا و ذمه محمدبن عبدالله. پس از این سال هر كس از آنان كه ربا خورد من در مقابل او تعهدى ندارم. (101)

متن این صلحنامه در منابع دیگر با تفاوتهاى نه چندان زیاد نسبت به متن مفید نقل شده است و ما در اینجا درصدد بررسى این اختلافات نیستیم ولى گاه زیادتى در ذیل نامه رسول‏خدا دیده مى‏شود كه قابل توجه است. این زیادت به نقل ابن‏سعد چنین است:

«و لنجران و حاشیتهم جوارالله و ذمة محمد النبى رسول‏الله على انفسهم و ملتهم و ارضهم و اموالهم و غائبهم و شاهدهم و بیعهم و صلواتهم لایغیروا اسقفا عن اسقفیته ولا راهبا عن رهبانیته ولا واقفا عن وقفانیته و كل ما تحت ایدیهم من قلیل او كثیر و لیس ربا ولادم جاهلیة و من سأل منهم حقا فبینهم النصف غیر ظالمین ولا مظلومین لنجران و من اكل ربا من ذى قبل فذمتى منه بریئة ولا یؤاخذ احد منهم بظلم اخر و على ما فى هذه الصحیفة جوارالله و ذمة النبى ابدا حتى یأتى‏الله بامره ان نصحوا و اصلحوا فیما علیهم غیر مثقلین بظلم . (102)

برخى مباحث كلامى در پیرامون آیه مباهله

شیخ مفید بعد از نقل واقعه مباهله مى‏گوید در آیه مباهله امیرالمؤمنین نفس رسول‏خدا شمرده شده است و این كاشف از آن است كه على به آخرین حد فضیلت رسیده است و با پیامبر در عصمت از گناهان و در همه كمالات دیگر مساوى است و خداوند او و فرزندان خردسالش و همسرش را براى پیغمبر به‏منزله حجت و برهانى براى دین قرار داده است. (103)

و همو در جاى دیگر مى‏گوید در تفضیل امیرالمؤمنین گروههاى مختلف شیعه همرأى نیستند. شیعیان دوازده امامى نیز در این باره اختلاف دارند. بیشتر متكلمان آنها گویند قطعا و یقینا پیامبران از على برترند. محدثین و اهل نقد و ژرف‏اندیشان در روایات و گروهى از متكلمان و اصحاب مناظره گویند البته على از همه انسانها به‏جز حضرت محمدصلى الله علیه وآله وسلم برتر است و گروه كوچكى توقف كرده‏اند و گویند نمى‏دانیم على از پیامبران بالاتر یا پایین‏تر و یا مساوى با آنهاست ولى این را مى‏دانیم كه حضرت محمدصلى الله علیه وآله وسلم از على‏علیه السلام برتر است. گروهى دیگر از ایشان نیز گویند امیرالمؤمنین از همه انسانها برتر است به‏جز پیامبران اولوالعزم.

سپس شیخ مفید در اثبات برترى امام على‏علیه السلام بر همگان به‏جز رسول‏خدا، چند استدلال ذكر مى‏كند و پیش از هر دلیل دیگرى به سراغ آیه مباهله مى‏رود و مى‏گوید: این آیه مى‏فهماند كه على‏علیه السلام به‏منزله جان رسول‏خداست و مى‏دانیم كه رسول‏خدا در میان همه انسانها افضل است [پس على افضل از همه انسانها به‏جز رسول‏خدا است.] در این آیه «ابنائنا» بر حسن و حسین‏علیهما السلام صدق مى‏كند و منظور از «نساءنا» فاطمه زهرا س و مقصود از «انفسنا» على‏علیه السلام است و منظور از نفس چیزى همانند خون و هوا كه قوام پیكره مادى انسان بدان مى‏باشد نیست. و از «انفسنا» رسول‏خدا نمى‏تواند مراد باشد چرا كه درست نیست انسان به سوى خود نفس خود را فراخواند. بلكه مراد كسى است كه در عزت، كرامت، محبت، ریاست، ایثار، بزرگى و جلالت در نزد خداوند سبحان جایگاهى چون رسول‏خدا داشته باشد. و اگر هیچ دلیل دیگرى وجود نمى‏داشت كه حاكى از برترى پیامبر بر على‏علیه السلام باشد. همین آیه دلالت بر تساوى آنها هم در فضیلت و هم در مرتبه مى‏كرد اما دلایل دیگرى موجود است كه پیامبر را از این تساوى خارج مى‏كند آنگاه برترى على بر سایر افراد بشر به مقتضاى این مسأله باقى مى‏ماند. (104)

شیخ طوسى در ذیل آیه مباهله گفته است كه این آیه به نظر اصحاب ما از دو جهت بر افضلیت على‏علیه السلام دلالت دارد: اول آن كه مباهله براى آشكار شدن حق در برابر باطل است و این جز با افرادى تحقق نمى‏پذیرد كه نزد خدا افضل و صحت عقیده آنها آشكار شده باشد و خود مأمون‏الباطن باشند.

و جهت دوم آن كه در این آیه جان على مثل جان رسول‏خدا شمرده شده است. ایشان از ابوبكر رازى معروف به جصاص نقل مى‏كند كه آیه مذكور دلالت دارد كه حسن و حسین دو پسر رسول‏خدا هستند و پسر دختر در واقع پسر انسان است و نیز از ابن ابى‏علان نقل مى‏كند كه این آیه دلالت دارد كه حسن و حسین در آن زمان مكلف بودند زیرا مباهله جز با بالغین جایز نیست . سپس شیخ به طرح سؤالى و پاسخ از آن مى‏پردازد، بدین تفصیل كه اگر بگویند حسن و حسین در آن زمان بالغ و مستحق ثواب نبودند پس چرا براى مباهله آورده شدند و اگر مستحق ثواب هم باشند، در میان صحابه افضل از همه نبودند، ما در پاسخ گوییم اصحاب ما معتقدند كه حسن و حسین در آن زمان مكلف و بالغ بودند زیرا بلوغ و عقل متوقف بر شرط خاصى نیست و لذا عیسى در گهواره سخن مى‏گفت و این دلالت دارد كه مكلف و عاقل بود و این مطلب از برخى ائمه اعتزال نیز نقل شده است؛ علاوه بر آن كه اصحاب ما گویند حسن و حسین افضل صحابه بعد از پدرشان بودند زیرا كثرت ثواب متوقف بر كثرت اعمال نیست بلكه كیفیت معرفت و اطاعت خدا و اقرار آنها به رسالت به گونه‏اى بوده كه هیچ كس در ثواب به مرتبه آنان نمى‏رسد . (105)

ایشان در جاى دیگر اضافه مى‏كند كه احضار دو طفل یعنى حسن و حسین‏علیهما السلام در واقعه مباهله بدان جهت نبود نسبت نزدیكى با رسول‏خدا داشتند وگرنه آن حضرت باید عباس و فرزند خردسال او را نیز مى‏آورد. اما كمى سن آنها منافات با كمال عقل آنها ندارد چون بلوغ جسمى كه شخص محتلم شود تنها حد تعلق احكام شرعى است و بعید نیست كه آن دو در آن سن كامل‏العقل بوده باشند. به نظر مشهور سن حسن در آن وقت بیشتر از 7 سال و سن حسین حدود هفت سال بوده است و كمال عقل آنها در این سن خود از امور خارق‏العاده‏اى است كه مختص به ائمه‏علیهم السلام مى‏باشد. (106)

شیخ طوسى تصریح مى‏كند كه مراد از «انفسنا» در آیه مباهله رسول‏خدا نیست زیرا شخص خود را دعوت نمى‏كند. با این حال ایشان در تفسیر آیه مذكور گویا اشكال خود را از یاد برده و فرموده است كه مراد از «انفسنا» نفس رسول‏خدا و نفس على‏علیه السلام است كه البته این سخن مخالف نظر مشهور علماى شیعه است و بیشتر با نظر مفسرین اهل سنت (107) توافق دارد و ظاهرا مبناى این سخن شیخ روایتى از امام باقر است كه در آینده در تفسیر آیه مباهله بدان اشاره خواهد شد.

شیخ طبرسى علاوه بر نقل مطالب فوق از شیخ طوسى اضافه مى‏كند كه مراد از «انفسنا» نمى‏تواند پیامبرصلى الله علیه وآله وسلم باشد بلكه خصوص على‏علیه السلام مراد است زیرا پیامبر داعى است و داعى غیر از مدعو است. (108)

علامه حلى در بیان افضلیت على نسبت به صحابه به وجوهى چند استدلال كرده است و از جمله آنها آیه مباهله است. ایشان گوید مفسرون اتفاق دارند كه مراد از «ابنائنا و نسائنا و انفسنا» در آیه شریفه حسن و حسین و زهراء و على‏علیهم السلام هستند و مراد از «انفس» خصوص على‏علیه السلام است و چون نفس على و نفس رسول‏خدا یكى نمى‏تواند باشد پس چیزى نمى‏ماند جز آن كه بگوییم مراد مساوات آن دو است و رسول‏خدا افضل از همه مردم است پس همینطور على‏علیه السلام. (109) و علامه شبیه همین كلام را در دو جاى دیگر نیز گفته است. (110)

فخر رازى در تفسیر خود آورده است كه در رى مردى را دیدم به نام محمودبن حسن حمصى كه معلم اثنى‏عشریها بود و گمان مى‏كرد كه على رضى‏الله عنه از همه انبیاء به جز محمدصلى الله علیه وآله وسلم برتر است. او مى‏گفت دلیل بر این مطلب آیه مباهله است آنجا كه آمده «و انفسنا و انفسكم» چرا كه مراد از «انفسنا» نفس محمدصلى الله علیه وآله وسلم نیست زیرا انسان دعوت‏كننده خود نیست بلكه مراد غیر اوست و همه اتفاق دارند كه آن غیر على‏بن ابى‏طالب رضى‏الله عنه است. پس آیه مذكور دلالت دارد كه نفس على همان نفس محمد است و نمى‏تواند مراد این باشد كه این نفس عین آن نفس است بلكه مراد آن است كه این نفس مثل آن نفس است و چنین چیزى اقتضاى برابرى در جمیع جهات را دارد. از این عموم در دو مورد دست برمى‏داریم یكى نبوت و دیگر علم و فضل پیامبر. چون ادله بسیارى گویاست كه محمدصلى الله علیه وآله وسلم پیامبر بود ولى على پیامبر نبود و نیز اجماع منعقد است كه پیامبر در فضل بر على پیشى گرفته بود. آنگاه در غیر این دو مورد آن عموم قرآنى حاكم است. اكنون گوییم اجماع داریم كه پیامبر افضل از همه انبیا بود پس به حكم ظهور آیه شریفه على نیز افضل از همه انبیا خواهد بود. همین شخص مى‏گفت مؤید استدلال به این آیه حدیث مقبول نزد موافق و مخالف است كه [رسول‏خدا فرمود:] «من اراد ان یرى آدم فى علمه و نوحا فى طاعته و ابراهیم فى خلته و موسى فى هیبته و عیسى فى صفوته فلینظر الى على‏بن ابى‏طالب» (111) این حدیث دلالت دارد كه آنچه در انبیا پراكنده بود همه در على جمع است. پس على افضل از همه انبیا به جز محمدصلى الله علیه وآله وسلم است.

سپس فخر رازى گوید شیعه از گذشته تا به حال به این آیه بر افضلیت على نسبت به صحابه استدلال مى‏كرده است. زیرا آیه دلالت دارد كه نفس على همچون نفس محمدصلى الله علیه وآله وسلم است جز در مواردى كه دلیل برخلاف آن دلالت كند و مى‏دانیم كه پیامبر افضل از همه صحابه بود پس باید على را نیز افضل از آنها دانست.

آنگاه فخر رازى در مقام پاسخ از گفتار شیعه بدین مقدار اكتفا مى‏كند كه چنان كه مسلمین بر افضل بودن محمدصلى الله علیه وآله وسلم نسبت به على اجماع دارند همچنین اجماع قبل از ظهور این آدم [یعنى محمودبن حسن حمصى‏] منعقد شده است كه هیچگاه غیر پیامبر بر پیامبر افضل نیست و همه اتفاق دارند كه على رضى‏الله عنه پیامبر نبود پس قطع پیدا مى‏كنیم كه چنان كه عموم آیه [یعنى افضلیت على بر همه‏] در مورد شخص پیامبر تخصیص خورده است، در حق سایر انبیا نیز تخصیص خورده است. (112)

در پاسخ فخر رازى باید گفت این چه اجماعى است كه صحابه بزرگ رسول‏خدا و اكثریت شیعه از آن بیرون است بلكه بهترین یاران رسول‏خدا و برگزیدگان این امت قبل از ظهور این آدم ـ یعنى فخر رازى ـ اجماع داشتند كه اگر رسول‏خدا را استثنا كنید على افضل از همه انبیا است. (113) بلكه خود فخر رازى ناخودآگاه به اجماع شیعه برخلاف اجماعى كه او ادعا مى‏كند اعتراف كرده است و در واقع ادعاى خود را نقض كرده است. (114)

فخر رازى به دلالت آیه مباهله بر صحت نبوت رسول‏خدا و یقین مسیحیان به حقانیت او نیز پرداخته است كه در این مختصر از آن صرف‏نظر مى‏كنیم. او علاوه بر اینها به نكات دیگرى در ذیل آیه مباهله توجه كرده است. از جمله آن كه مى‏پرسد: در خبر آمده است كه رسول‏خدا حسن و حسین را در مباهله با خود همراه كرد و با توجه به آن كه نزول عذاب بر فرزندان خردسال جایز نیست، این كار چه فایده‏اى داشت؟ و خود در پاسخ مى‏گوید عقوبت استیصال اگر بر قومى نازل شود همه آنها حتى فرزندان خردسال را نیز مى‏گیرد و این عقابى است براى بزرگسالان نه براى بچه‏ها بلكه براى بچه‏ها به منزله فرارسیدن عمر آنهاست و اگر پیامبر فرزندان خود را در مباهله داخل كرد به جهت آن بود كه فرزند عزیزتر از جان است و شاهدش آن است كه انسان خود را فداى فرزندش مى‏كند و آوردن آن حضرت فرزندان خود را بهترین دلیل بر صادق بودن او مى‏باشد و رسول‏خدا مى‏خواست مخالفین خود را بدین وسیله و به بهترین شیوه [از ادعاهاى باطل‏] باز دارد.

قاضى نورالله شوشترى در ذیل آیه مباهله فرموده است كه خداوند على‏علیه السلام را نفس محمدصلى الله علیه وآله وسلم قرار داده است و مراد از آن مساوات است و كسى كه اكمل و اولى بالتصرف است [یعنى شخص رسول‏خدا كه در غدیرخم از مردم اعتراف گرفت كه «الست اولى بالمؤمنین من انفسهم» ]مساوى او نیز اكمل و اولى بالتصرف است. (115) و این بهترین دلیل بر علو مرتبه على‏علیه السلام است و چه فضیلت از این بالاتر كه خدا پیامبر خویش را مأمور ساخته كه در دعا به وجود على‏علیه السلام استعانت جوید و بدو متوسل شود از این رو در آیه مباهله تعبیر به «نبتهل» شده است. اگر بگویند مراد از «انفس» در اینجا مردان هستند كه آن به معناى رسول‏خدا و على‏علیه السلام است و نمى‏توان گفت تعبیر «انفسنا» نشان مساوات على‏علیه السلام با پیامبر خدا است زیرا از ضررویات دین است كه هیچ فردى نمى‏تواند همتا و مساوى پیامبر خدا باشد و هركس چنین ادعایى كند از دین خارج است. محمدصلى الله علیه وآله وسلم پیامبر مرسل و خاتم انبیا و بالاترین پیامبر اولى‏العزم بود و این صفات همه در على‏علیه السلام مفقود است. آرى آیه مباهله فضیلت بزرگى براى على‏علیه السلام محسوب مى‏شود ولى دلالت بر امامت او ندارد.

در پاسخ گوییم رسول‏خدا برخلاف انتظار، همه خویشان و اصحاب خویش را براى مباهله جمع نكرد و تنها آن چهار تن را با خود آورد و این خود نشان مى‏دهد كه سایر مردم در مرتبه آنها نیستند و در قرب الى‏الله به پایه آنان نمى‏رسند. و ثانیا مساوات على‏علیه السلام با پیامبر خداصلى الله علیه وآله وسلم به معناى مساوات در درجه است نه در نبوت. شكى نیست كه شمرده شدن على‏علیه السلام به منزله نفس رسول‏خدا به معناى اتحاد آن دو به حقیقت نیست، بلكه مراد مساوات در امورى است كه مساوات در آنها ممكن است یعنى فضائل و كمالات زیرا این معنا نزدیكترین معانى به معناى حقیقى است و مى‏دانیم كه رسول‏خدا افضل از همه مردم است پس مساوى او نیز افضل خواهد بود.

و نیز مى‏توان گفت مراد از مساوات على‏علیه السلام با پیامبر مساوات در صفات نفسانى است و نبوت از صفات ذاتى و نفسانى نیست بلكه به معناى آن است كه شخص خاصى مخاطب به خطاب نبوت گردد. ولى اگر نبوت را از صفات ذاتى و نفسانى به شمار آورید كه مخاطب به تبلیغ گردیدن ناشى از آن است هیچ اشكالى ندارد كه این صفت و این درجه براى امیرالمؤمنین نیز حاصل باشد نهایت آن كه خصوصیت خاتمیت پیامبر اسلام مانع از آن است كه على‏علیه السلام نیز بدان شكل مخصوص مخاطب به خطاب تبلیغ گردد و اسم پیامبر شرعا بر او اطلاق گردد. و اتفاقا این سخنى است كه دورتر از سخن اهل سنت نیست كه نقل كرده‏اند پیامبر خدا در شأن ابوبكر فرمود «انا و ابوبكر كفرسى رهان» (116) و در شأن عمر فرمود «لو كان بعدى نبى لكان عمربن الخطاب».

نكته دیگر آن كه گرچه آیه مذكور به صراحت دلالت بر امامت على‏علیه السلام ندارد ولى دلالت بر عصمت و افضلیت او دارد و عصمت و افضلیت از شرایط و لوازم امامت است. صاحب مواقف گفته است كه شیعه در بیان افضلیت على‏علیه السلام دو مسلك دارند نخست آن كه به ادله‏اى كه اجمالا بر افضیلت على‏علیه السلام دلالت دارد مثل آیه مباهله و خبر طیر (117) ، تمسك شود و دوم آن كه به ادله‏اى كه تفصیلا بر افضلیت على‏علیه السلام دلالت دارد تمسك شود مانند آن كه گفته شود كه تمام فضایلى كه در صحابه به طور متفرق دیده مى‏شود از علم و ... همه در على‏علیه السلام جمع شده بود. سپس صاحب مواقف در برابر استدلالات شیعه مناقشاتى كرده است از جمله آن كه على‏علیه السلام نسبت به خلفاء ثلاثه افضل نیست بلكه اولویت و افضلیت خلفاء چهارگانه به ترتیب خلافت آنهاست و دست كم على‏علیه السلام با آنان مساوى در فضل است و بر فرض آن كه على‏علیه السلام افضل باشد ما قطع نداریم كه امامت مفضول با وجود فاضل صحیح نباشد.

ما در پاسخ صاحب مواقف مى‏گوییم كه اگر آیه مباهله دلالت بر افضیلت على‏علیه السلام كند، شكى نیست كه دلالت بر امامت او دارد چرا كه قرآن مى‏گوید «افمن یهدى الى الحق احق أن یتبع امن لایهدى الا ان یهدى» (یونس/ 35) و گویا قرآن در این زمینه داورى را بر عهده عقل سلیم و فطرت پاك انسانها گذاشته است كه آیا پیروى از كسانى كه در علوم و فضائل خود بى‏نیاز از تعلیم دیگران هستند، شایسته‏تر است یا پیروى از آنان كه راه به جایى نمى‏برد مگر آن كه دست آنها در دست هدایتگرى باشد. پس چگونه كسانى كه مى‏گفتند «اقیلونى فلست بخیركم و على فیكم» یا مى‏گفتند «كلكم افقه من عمر حتى المخدرات تحت الحجال» و «لولا على لهلك عمر» شایسته امامت مى‏باشند و مى‏توانند هادى خلق به سوى حق باشند. چه رسد كه در مقام مقایسه با على‏علیه السلام قرار گیرند. (118)

بغوى در معالم التنزیل چون به آیه مباهله رسیده است اعتراف مى‏كند كه رسول‏خدا در پى نزول این آیه بیرون آمد در حالى كه همراه او حسنین و فاطمه و على بود ولى در تفسیر «انفسنا» گفتارى قابل تأمل دارد. او مى‏گوید از «انفسنا» رسول‏خدا خودش و على را قصد كرده است و در توجیه این امر كه چگونه مى‏توان شخص دیگرى را نفس خویشتن شمارد، گوید كه عرب پسر عموى هر كسى را نفس آن كس مى‏نامد و شاهدش آیه شریفه است «ولاتلمزوا انفسكم» كه مراد برادران دینى باشد و برخى گفته‏اند كه این واژه به طور عموم همه مسلمانان را مى‏گیرد . (119)

و در پاسخ بغوى باید گفت چگونه رسول‏خدا مى‏تواند هم داعى و هم مدعو به همین دعوت خود باشد پس مقصود از «انفسنا» رسول‏خدا و على‏علیه السلام، هر دو نیست. و نیز باید از او پرسید كه اولا چه شاهدى است كه در لغت عرب از پسر عمو به «انفسنا» تعبیر مى‏كنند و ثانیا بر فرض كه چنین باشد مجرد استعمال ثابت مى‏شود و استعمال اعم از حقیقت و مجاز است و ما نمى‏گوییم كه على حقیقة نفس رسول‏خداست بلكه این تنزیل است و ثالثا همین كه خداوند رسول خویش را مأمور داشته كه على را همراه خود بیاورد به عنوان این كه پسر عموى رسول‏خداست كافى بر اثبات فضیلت على است و اگر مراد از «انفسنا» عموم مسلمانان باشند باز باید پرسید پس چرا رسول‏خدا تنها على را برگزید و به مصاحبت خویش اختصاص داد. سرانجام بغوى باید بپذیرد كه عمل رسول‏خدا بهترین قرینه بر تعیین مصداق «انفسنا» است حتى اگر مفهوم آن را شامل حال همه مسلمانان قرار دهیم و آن واقعیت خارجى كه همه و از جمله خود بغوى حكایت كرده‏اند بهترین شاهد است كه لااقل در اصطلاح قرآن على نفس رسول‏خدا به حساب آمده است . علامه مجلسى در ذیل حدیث مناشده كه در آنجا على‏علیه السلام براى اثبات شایستگى خود و فضل همسر و فرزندانش به تعبیرات وارد در آیه مباهله استشهاد مى‏كند، چنین فرموده است : اگر مى‏بینیم كه رسول‏خداصلى الله علیه وآله از میان خویشاوندان خود تنها على و فاطمه و حسنین را همراه خود كرد، نه عباس و عقیل و جعفر و دیگران را یا به جهت آن بود كه اینان بعد از خود پیغمبر نزدیكترین افراد به خدا بودند و از این جهت در دعا و نفرین بر دشمن خود تنها بدانان مدد جست و یا از این جهت كه اینان نزد او عزیزترین مردم بودند و رسول‏خدا براى اظهار اعتقاد خویش به حقانیتش، آنها را در معرض مباهله قرار داد. و از این كار باكى نداشت و روشن است كه محبت رسول‏خدا به خاطر امور دنیوى و از جنبه بشرى نبوده است سیره رسول‏خدا نشان مى‏دهد كه او چگونه بعضى نزدیكان و خویشان خود را دشمن مى‏داشت و با آنان مى‏جنگید و در مقابل برخى افراد را كه حسب و نسبى با او نداشتند و دور بودند به‏خود نزدیك مى‏داشت چون از اولیاء خدا بودند، همان گونه كه سید ساجدین [در دعاى دوم از صحیفه سجادیه‏] مى‏گوید «و والى فیك الابعدین و عادى فیك الاقربین» و از همین روست كه مخالفین ما براى اثبات فضیلت ابوبكر به حدیث ساختگى خودشان استدلال كرده‏اند كه رسول‏خداصلى الله علیه وآله فرمود «لو كنت متخذا خلیلا لاتخذت ابابكر خلیلا» یعنى اگر من مى‏خواستم دوستى صمیمى براى خود برگزینم البته ابوبكر را دوست صمیمى خود برمى‏گزیدم. پس اگر دوستى و محبت رسول‏خدا به جهت اغراض دنیوى باشد پس چگونه اهل سنت مى‏خواهند با این حدیث فضیلت ابوبكر را ثابت كنند. ناچار باید بگوییم دوستى رسول‏خدا نسبت به على و فاطمه و حسنین به جهت آن بوده كه اینان محبوبترین انسانها نزد خدا و نزدیكترین افراد به خدا بودند پس افضل از دیگران بودند و جلو افتادن دیگران بر آنان قبیح بود. ونیز چون ثابت شده كه تنها على‏علیه السلام است كه در این آیه به عنوان نفس رسول‏خدا اراده شده است و از سویى اتحاد حقیقى این دو وجود نمى‏تواند مراد باشد پس نزدیكترین معناى مجازى را باید گرفت یعنى این كه این دو شخصیت در تمام صفات و كمالات مشتركند به جز مسأله نبوت كه دلیل خاص بر عدم اشتراك آن داریم، و از جمله آن صفات و كمالات وجوب اطاعت و ریاست بر همه است و تازه اگر از این سخن نیز تنزل كنیم معناى مجازى شایع در موارد به كارگیرى چنین تعبیرى آن است كه مردى نزد دیگرى بسیار عزیز باشد و چون جان او به شمار آید، همین مقدار نیز براى اثبات افضلیت و امامت على‏علیه السلام كافى است. (120)

در تكمیل بیان مرحوم علامه مجلسى مناسب است به نكته‏اى كه بعضى معاصرین گفته‏اند، اشاره شود. ما این نكته را به بیان خود چنین بازگو مى‏كنیم:

اقدام رسول‏خدا به مباهله به همراهى على و فاطمه و حسن و حسین به لحاظ نتیجه چهار حالت مى‏توانست داشته باشد یا عذاب بر هر دو گروه نازل مى‏شد و هر دو طرف هلاك مى‏شدند، یا دعاى هیچكدام مؤثر واقع نمى‏شد و هر دو طرف از نظرها مى‏افتادند، یا دعاى اهل نجران به استجابت مى‏رسید و دعاى پیغمبر و اهل بیت او مورد قبول قرار نمى‏گرفت و یا عكس صورت سوم تحقق پیدا مى‏كرد. سه صورت اول نتیجه‏اش شكست پیغمبر و اهل بیت او بود و تنها صورت چهارم از صدق ادعاى او پرده برمى‏داشت با این حال مى‏بینیم در صحنه‏اى كه بیشترین احتمالات از ناموفق بودن او حكایت داشت و تنها یك احتمال براى موفقیت او وجود داشت، پیغمبر و اهل بیت او با اطمینان و آرامش و بدون هیچ اضطراب و واهمه وارد شدند و این نشان از كمال یقین آنها به مرام خود بود. (121)

دوازده نكته در تفسیر آیه مباهله

اكنون كه زوایاى تاریخى و مباحث كلامى مطرح در اطراف واقعه مباهله روشن شد، باید نگاهى دقیق به آیه مباهله بیافكنیم و نكاتى را در جهت تكمیل مباحث گذشته استخراج كنیم. بیشتر نكاتى را كه ما در اینجا به نقل از دو تن از مفسیرین معاصر مى‏آوریم در سخن دیگر مفسرین نیز دیده مى‏شود ولى تكیه بر سخن متأخرین به جهت آن است كه با اشراف به منابع پیشین شكل گرفته است علاوه بر آن كه نباید جایگاه ویژه تفسیر المیزان را در پرداختن به ابعاد واقعه مباهله نادیده گرفت.

نكته اول: «الحق من ربك» یعنى حق از خداى سبحان نشأت مى‏گیرد خواه در جریان عیسى و آدم‏علیهما السلام و خواه در جریان اصل نبوت و رسالت و خواه در مسائل دیگر. آنگاه «فمن حاجك فیه» یعنى اگر كسى با تو در این حق كه مصداقش در جریان مباهله، عیساى مسیح و نبوت و رسالت توست، احتجاج كرد، مى‏توانى با او مباهله كنى. از این آیه كریمه مى‏توان استفاده كرد كه مباهله معجزه باقیه پیغمبر خاتم است و اختصاصى به ترسایان نجران ندارد بلكه هر شأنى از شئون دین كه حق محض است اگر در نشئه صدور و ظهور مورد انكار كسى قرار گیرد راه مباهله همچنان باز است. بنابراین اگر ضمیر «فیه» به عیسى‏علیه السلام برنگردد بلكه به حق بازگردد، چه این كه مرجع در این فرض نزدیكتر است، مباهله به عنوان معجزه خالد تثبیت مى‏گردد. (122)

نكته دوم: «فلاتكن من الممترین» یعنى شك در حریم تو راه ندارد نه این كه شك دارى و با این برهان زایل مى‏شود. پس مفاد این نهى در حقیقت دفع شك است نه رفع آن. رسول‏خداصلى الله علیه وآله با افاضات الهى به علم‏الیقین و بالاتر از آن به عین‏الیقین و بالاتر از آن به حق الیقین رسید و خداوند درباره نحوه علم او فرمود «علمك مالم تكن تعلم». (123)

نكته سوم:

«ان مثل عیسى عند الله كمثل آدم»

نوعى برهان منطقى است كه حتى براى منكرین وحى نیز حجت است و نتیجه این برهان حصول علم است (124) و آنگاه كه مى‏فرماید

«فمن حاجك فیه من بعد ما جائك من العلم»

این علم نسبت به رسول‏خداص علم حصولى نیست بلكه علم شهودى و تردیدناپذیر است كه محصول عمل صالح است و نیز اعمال صالح را بناچار دنبال خود دارد علم شهودى مربوط به عقل عملى است و حكیمان متأله درجات عقل عملى را چنین ترسیم كرده‏اند: تجلیه، تخلیه، تحلیه و فنا . اینها مراتب عقل عملى است یعنى پایان عمل صالح شهود حقایق است و این مشاهده عین عمل است هرچه به جهان وحدت نزدیك مى‏شویم ارتباط علم و عمل قوى‏تر مى‏شود و تا جایى مى‏رسند كه یكى مى‏شوند. به هر حال علمى كه خدا به پیغمبر خود داد علمى نبود كه قابل انتقال باشد این علم كسبى نیست كه كسى دنبال آن برود بلكه موهبت الهى است. حال اگر آنها با این برهان كه از وجدان و یافت شهودى تو نشأت مى‏گیرد توجیه نشدند آنها را به مباهله دعوت كن. (125)

نكته چهارم: در تعبیر قرآن به «ندع ابنائنا» باید توجه داشت كه مراد از ضمیر متكلم مع‏الغیر در «ندع» غیر از ضمیر متكلم مع‏الغیر در «ابنائنا» است در مورد اول مجموع دو طرف متخاصم از مسلمان و مسیحى مقصود است و در مورد دوم نظر به جانب مسلمانان است. و در واقع رعایت نوعى ایجاز لطیف در كلام شده است و تقدیر كلام چنین است: «ندع الابناء و النساء و الانفس فندعو نحن ابنائنا و نسائنا و انفسنا و تدعون انتم ابنائكم و نسائكم و انفسكم». (126)

نكته پنجم: در این واقعه گرچه گفتگو و نزاع میان رسول‏خدا و رجال نصارى بوده است ولى تعمیم این دعوت به فرزندان و زنان و همراه ساختن هر یك از دو گروه عزیزان خود را براى آن است كه صاحب ادعا اطمینان خود را به راستى ادعایش ثابت كند چراكه هر انسانى به طور طبیعى نسبت به فرزندان و زنان خود محبت و شفقت دارد و همواره تلاش مى‏كند كه هر خوف و خطرى را از آنان دور سازد و خود را سپر بلاى آنها سازد و لذا مى‏بینید كه در تعبیر قرآن «ابنائنا» مقدم بر «نسائنا» شده است؛ چون انسان در میان نزدیكان خود بیش از همه به فرزندان خود عنایت و توجه دارد. پس اگر صاحب ادعایى اهل و عیالات خود را به صحنه‏اى آورد كه در آن انتظار وقوع عذاب براى دروغگویان است، البته درستى ادعایش ثابت خواهد شد. از اینجا مى‏توان نادرستى سخن برخى مفسرین (127) را فهمید كه گفته‏اند مراد آن است كه «ندع نحن ابنائكم و نسائكم و انفسكم و تدعو انتم ابنائنا و نسائنا و انفسنا» چون ما گفتیم كه آمدن هر طرف با عزیزان خود براى اثبات ادعایش نتیجه‏بخش‏تر است. (128)

نكته ششم: صحیح بودن تعبیر قرآن به

«ندع ابنائنا و ابنائكم و نسائنا و نسائكم...»

متوقف بر آن نیست كه هر طرف جمع زیادى از فرزندان و زنان را همراه خویش سازد بلكه مقصود آن است كه در میان فرزندان و زنان و آنان كه به منزله جان انسان هستند، هر طرف كسانى را همراه خود بیاورد كه عشق و محبت او به آنان گواهى صدق ادعایش باشد. و به اتفاق مفسرین و شهادت تاریخ و روایات بسیار رسول‏خدا براى مباهله حاضر شد ولى با او جز على و فاطمه و حسنین‏علیهم السلام كسى همراه نبود. و نمى‏توان گفت او با این كار خویش فرمان خدا به «ندع ابنائنا...» را امتثال نكرد و كم نیست مواردى كه لفظ قرآن عام است ولى مصداق آن به حسب شأن نزول خاص است. مانند

«الذین یظاهرون من نسائكم ما هن امهاتم» (مجادله، 2)

«لقد سمع‏الله قول الذین قالوا ان الله فقیر و نحن اغنیاء» (آل عمران، 181)

«یسألونك ماذا ینفقون قل العفو» (بقره، 219)

كه همه به لفظ جمع آمده است ولى مصداق آن مفرد است. (129)

جریان مفهوم غیر از مصداق است. پیغمبر خاتم در خارج پسرانى غیر از حسن و حسین و دخترى غیر از فاطمه نداشت كه داراى علم شهودى باشد و صاحب دعوا و دعوت و دعایش مستجاب باشد . از جمله مواردى كه در قرآن لفظ جمع بكار رفته است و در خارج بیش از یك مصداق ندارد آیه شریفه

«انما ولیكم الله و رسوله و الذین آمنوا...» (مائده، 55)

است. در این قبیل موارد جمع در معناى فرد استعمال نشده است بلكه جمع در مفهوم عام خودش استعمال شده است لیكن در خارج بیش از یك فرد براى آن محقق نشده است. (130)

نكته هفتم: «نساء» اگر در برابر رجال قرار گیرد به معناى همسران است و اگر در برابر «ابناء» واقع شود به معناى دختران است مانند «یذبحون ابنائكم و یستحیون نساءكم». (بقره، 49).

مأمون به امام هشتم عرض كرد دلیل شما بر خلافت على‏بن ابى‏طالب چیست؟

آن حضرت فرمود به شهادت «انفسنا» كه مراد از آن على‏علیه السلام است كه به منزله جان رسول‏خدا است. مأمون گفت «لولا نسائنا» یعنى منظور از «انفسنا» باید رجال باشد به قرینه آمدن «نسائنا» و حضرت در جواب او فرمود «لولا ابنائنا» یعنى «انفسنا» در مقابل «نسائنا» اگر تنها بود چنین مى‏گفتیم اما «نسائنا» در مقابل «ابنائنا» است. (131)

نكته هشتم: بهله و ابتهال در «ثم نبتهل» مطلق ذكر شده است، با آن كه مقصود تضرع به پیشگاه خداوند است. و این اطلاق به جهت آن است كه به طور طبیعى انسان به حضور كسى ابتهال مى‏كند كه زمام امور را بدست دارد و تواناى مطلق براى رفع نیازهاست. (132)

نكته نهم:

«فنجعل لعنةالله على الكاذبین»

یعنى ابتهال ما را آنقدر به خدا نزدیك مى‏كند كه ما مظاهر كار خدا خواهیم شد و واسطه از میان برداشته مى‏شود. دیگر نمى‏گوییم خدا لعن را به صورت عذاب بر اینها نازل كن بلكه خودمان به مقام جعل عذاب مى‏رسیم. چون جعل عذاب صفت فعل است و اگر كسى به مقام ولایت رسید مظهر فعل خدا مى‏شود یعنى در مقام فعل، خدا كار را با دست او انجام مى‏دهد.

نكته دهم: مقصود از «الكاذبین» همان دروغگویانى هستند كه در عالم خارج در یكى از دو طرف قرار گرفته‏اند. یك طرفى كه گوید لا اله الا الله و عیسى عبده و رسوله و طرف دیگرى كه گوید ان الله ثالث ثلاثة و یا گوید عیسى ابن‏الله و یا گوید عیسى همان خداست. نكته مهم و درخور توجه آن است كه «الكاذبین» به صیغه جمع آمده است نه «الكاذب» به‏صورت مفرد . و این نشان مى‏دهد كه چنان كه در طرف مسیحیان جمعى بودند كه ادعایى داشتند در طرف مسلمانان نیز جمعى بودند كه ادعایى برخلاف آنها داشتند و این تنها رسول‏خدا نبود كه در صف حق در مقابل آنان قرار گرفته بود بلكه همراهان او نیز شریك در ادعاى توحید و عبودیت عیسى بودند و اساسا صدق و كذب در جایى تحقق مى‏یابد كه امكان مطابقت یا عدم مطابقت ادعایى با واقع در میان باشد و اگر همراهان رسول‏خدا مى‏خواستند تنها نظاره‏گر این درگیرى باشند و خود هیچگونه دخالتى نداشته باشند تعبیر قرآن در حق آنان درست نخواهد آمد. (133) پس تعبیر به

«نجعل لعنة الله على الكاذبین»

قرینه است كه همراهان رسول‏خدا تماشاگر صحنه مباهله نبودند بلكه گزارشگر حقایق بودند . زیرا گزارشگر است كه مى‏تواند صادق یا كاذب باشد و در غیر این‏صورت نه صادق خواهد بود و نه كاذب. البته رسالت و نبوت مخصوص رسول گرامى اسلام است ولى ولایت الهى مشترك بین همه آنهاست. و چون همراهان رسول‏خدا مانند خود آن حضرت ولایت دارند گزارشگر غیب هستند، به خدا ایمان مى‏آورند و از آنجا خبر دارند و خبر مى‏دهند و مدعى هستند و دعایشان هم مستجاب است. (134) و این نكته گویاى برجسته‏ترین و بالاترین منقبت براى اهل پیغمبر است. هم چنان كه انتخاب حسن و حسین از میان جمع فرزندان به عنوان فرزندان رسول‏خدا و انتخاب فاطمه زهرا س از میان جمع زنان به عنوان تنها زنى كه از هر جهت نسبت او به رسول‏خدا تمام است و انتخاب على‏علیه السلام از میان جمع مردان به عنوان مردى كه مى‏تواند جان رسول‏خدا به شمار آید، خود شاهدى بر مقام و منزلت اهل‏بیت است. (135)

نكته یازدهم: هرگز نمى‏توان گفت حضور این چهارتن از میان جمع مردان و زنان و فرزندان مسلمانان به عنوان نمونه بوده است چراكه در این صورت باید رسول‏خدا دست كم دو مرد (136) و سه زن و سه فرزند همراه خود مى‏آورد تا به كارگیرى صیغه جمع عربى كه كمترین مرتبه آن سه فرد است توجیه داشته باشد. ناگزیر باید گفت رسول‏خدا تنها این چهار تن را حاضر كرد چون در عالم خارج به جز آنها كسى دیگر یافت نشد كه شایسته همراهى او در این دعوت و این ادعا باشد و او در مقام امتثال جز اینان مصادیقى نیافت. پس احضار این چهار تن از باب اختصاص و انحصار است نه از باب نمونه. (137)

نكته دوازدهم: اگر بخوبى در این ماجرا تأمل كنیم مى‏بینیم كه بحث و گفتگوى مسیحیان با رسول‏خدا از آن رو بوده كه او خود را پیامبر الهى و سخنش را مستند به وحى مى‏دانست اما دیگر پیروان او و جماعت مسلمانان از این نظر كه بدو ایمان آورده بودند اصلا طرف بحث و گفتگوى مسیحیان نبودند بنابراین اگر رسول‏خدا كسانى را همراه خود كرد معلوم مى‏شود كه آنان نیز طرف این درگیرى بودند و ادعاى رسول‏خدا ادعاى آنان نیز بود و در صورت دروغگو بودن مانند رسول‏خدا خود را در معرض نزول عذاب مى‏دانستند پس نباید كسى همراه رسول‏خدا در این صحنه باشد جز آن كه شریك دعوت اوست نه آنان كه به ادعاى رسول‏خدا ایمان آورده‏اند و طبعا كسانى كه دعوت رسول‏خدا آنان را به مدینه كشانده است با هر كسى كه صاحب این دعوت است كار دارند، چه رسول‏خدا و چه همراهان او و با عنایت به كلمه «الكاذبین» این نكته بیشتر روشن مى‏شود. ولى باید توجه داشت كه این مطلب به معناى آن نیست كه همراهان رسول‏خدا در امر نبوت با او شریك هستند بلكه یعنى در دعوت و تبلیغ كه از شؤون و لوازم نبوت است با او شریكند و این خود منصب و مقامى بزرگ است كه هر كس نمى‏تواند عهده‏دار آن باشد . (138)


دوشنبه 8 آذر 1389

مشروح جریان مباهله

   نوشته شده توسط: دل نوشته    نوع مطلب :اسلامی ،دانستنیها ،اهل بیت(ع) ،تاریخی ،

نویسنده مقاله: رضا اسلامى


اهمیت واقعه مباهله

پس از فتح مكه در سال هشتم هجرى و درخشش قدرت اسلام در جزیرةالعرب، پیروان دیگر ادیان و مذاهب و رهبران و رجال سیاسى و مذهبى توجه خاصى به اسلام و مسلمانان و به كانون این قدرت عظیم یعنى مدینةالرسول پیدا كردند. این امر زمینه مناسبى را براى نشر و گسترش شعاع اسلام تا اقصى نقاط حجاز و حتى خارج از آن فراهم آورد و پیامبر اسلام توانست از این فرصت بخوبى استفاده كند و با ارسال نامه‏ها و نمایندگان ویژه به رؤساى بلاد و زمامداران كشورها آنها را به پذیرش اسلام و یا به رسمیت شناختن دولت اسلامى و التزام به مقررات آن فرا خواند.

طبیعى است كه بسیارى از مخاطبین این نامه‏ها علاقه‏مند بودند كه به مدینه و به مقر دولت اسلامى بیایند و با شخص رسول‏خدا آشنا شوند و از نزدیك وضعیت مسلمانان را ببینند. این بود كه در سال نهم هجرى به تدریج هیئت‏هاى نمایندگى طوائف و قبائل عرب به حضور رسول‏خدا مى‏رسیدند و این سال را مورخین «عام الوفود» نام نهاده‏اند. نامه رسول‏خدا به مسیحیان نجران از جمله نامه‏هاى ارسالى آن حضرت بود كه گروهى از بزرگان و اشراف نجران را به مدینه كشاند. این هیئت بلندپایه چون در مذاكرات شفاهى با آن حضرت به تفاهم نرسیدند و از سر لجاج پاسخ آن حضرت به سؤالات اعتقادى خود را قانع‏كننده ندانستند پیشنهاد دیگرى از سوى رسول‏خدا دریافتند مبنى بر این كه اكنون كه هر طرف خود را محق و دیگرى را باطل مى‏شمارد بیایید عزیزان خود را جمع كنیم و دست به دعا برداریم و خداى خویش را بخوانیم و هر یك بر دیگرى نفرین كند تا ببینیم خداوند نداى كدام طرف را پاسخ مى‏دهد و آشكار شود چه كسى در ادعاى خود دروغگویى بیش نیست. این عمل كه در لغت عرب مباهله نامیده مى‏شود، راهى جدید بود كه به نص آیه 61 سوره آل‏عمران

(فمن حاجك فیه من بعد ما جاءك من العلم فقل تعالوا ندع ابنائنا و ابنائكم و نسائنا و نسائكم و انفسنا و انفسكم ثم نبتهل فنجعل لعنةالله على الكاذبین)

پیامبر اسلام از سوى خداوند بدان مأمور گشت و براى پایان بخشیدن به مجادلات هیئت نصارى با آن حضرت و اقناع عوام و خواص از مسلمانان و مسیحیان از هر منطق و استدلالى بهتر و رساتر بود. ولى به گواهى همه منابع تاریخى مسیحیان نجران پس از قبول این پیشنهاد چون به میعادگاه وارد شدند و نشانه‏هاى حقانیت رسول‏خدا را در دعوت خویش مشاهده كردند از اقدام بدین كار منصرف شدند و به پرداخت جزیه و امضاى صلحنامه‏اى كه رسول‏خدا شروط آن را مشخص مى‏ساخت، تن در دادند.

این واقعه با همه خصوصیات و لوازم و آثارش نظر محققان شیعه و سنى و حتى پاره‏اى از مستشرقین را به‏خود جلب كرده است و ما در این واقعه تاریخى سه جهت را قابل توجه و ملاحظه مى‏دانیم :

جهت اول: ظهور حقانیت اسلام در برابر مسیحیت. و جالب توجه آن است كه تا به امروز نیز هیچ عالم و عابد مسیحى نخواسته است كه بار دیگر به میدان مباهله با مسلمانان درآید تا بدین وسیله از اعتقاد راسخ خود به صحت ادعایش و یقین به حقانیت دینش خبر دهد ؛ بلكه در پیرامون واقعه مباهله حوادثى به ثبت رسید كه عكس این مطلب را ثابت كرد و بخوبى آشكار شد كه مسیحیان علائم پیغمبر خاتم را كه در كتب آسمانى موجود در نزد خود خوانده بودند، بر پیامبر اسلام منطبق دیدند و او را در ادعاى نبوت بر حق مى‏دانستند و به تعبیر قرآن «الذین آتیناهم الكتاب یعرفونه كما یعرفون ابناءهم و ان فریقا منهم لیكتمون الحق و هم یعلمون» (بقره / 146) ولى با این حال نمى‏خواستند از دین خود و موقعیت ویژه‏اى كه نزد مردم خود پیدا كرده‏اند دست بكشند.

جهت‏دوم: اثبات فضیلتى‏عظیم براى على‏علیه السلام و زهراءعلیها السلام و حسنین‏علیهما السلام كه تنها همراهان رسول‏خدا در این ماجرا بودند و اختیار نمودن پیغمبر اینان را از میان فرزندان و زنان و اصحاب خود، بهترین دلیل بر علو مرتبه و منزلت آنها نزد خدا و رسول‏خداست.

جهت سوم: دلالت آیه مباهله بر امامت على‏علیه السلام چرا كه كلمه «انفسنا» در آیه مذكور شاهد بر وجود مقام و منزلتى براى خصوص على‏علیه السلام نزد رسول‏خداست كه هیچكس بدان نرسیده و نخواهد رسید و هموست كه در لسان وحى نفس پیغمبر شمرده شده است و از اینجاست كه مى‏توان گفت على‏علیه السلام افضل صحابه بلكه افضل خلق بعد از رسول‏خدا است و طبعا همه كمالاتى كه براى رسول‏خدا ثابت است، براى او نیز ثابت مى‏گردد مگر اصل نبوت.

جهت دیگرى كه براى بررسى و تحلیل این واقعه تاریخى وجود دارد و از میان مستشرقین نظر پروفسور لویى ماسینیون را به‏خود جلب كرده است، امضاء صلحنامه‏اى میان پیامبر اسلام و مسیحیان نجران است كه از نظر این استاد به معناى امضاء پیمان‏نامه سیاسى عدم تعرض به مسیحیان در سراسر سرزمینهاى اسلامى است و رعایت آن براى جانشینان آن حضرت نیز لازم بود. و شاید او درصدد القاء این مطلب باشد كه پیامبر اسلام بدین طریق مسیحیان را در التزام به دین خود آزاد گذاشت و بدین وسیله حضور آنان را در میان مسلمانان تا زمانى كه رفتار مسالمت جویانه داشته باشند به رسمیت شناخته است. ماسینیون در اواخر رساله خود به سراغ عقاید خرافى برخى فرقه‏هاى اسلامى مانند فرقه نصیریه و شیعیان خطابى و دروزى رفته و براساس باورهاى آنها به نقش سلمان فارسى به عنوان یك عنصر ایرانى كه نماینده تمدن كهن ایرانى است و به عنوان یك تازه مسلمانى كه سابقه طولانى در مسیحیت داشته و با مسیح و محمد (ص) هر دو آشنا و اكنون پل ارتباطى میان اسلام و مسیحیت گردیده است، توجه پیدا كرده است. ولى ما نمى‏دانیم چرا او از میان همه زوایاى قابل تأمل این حادثه تنها از این دو زاویه به مطالعه واقعه مباهله پرداخته است و او در نهایت درصدد اثبات چه امرى است؟

به هر صورت جاى آن دارد كه در اطراف واقعه مباهله تحقیق و تدقیق بیشترى صورت گیرد و نقاط اصلى این واقعه كه چون واقعه غدیرخم مسلم و غیرقابل خدشه است، روشن شود، چرا كه مباهله سندى جاودان بر حقانیت اسلام و شاهدى غیر قابل انكار بر اصالت و استحكام بناى همیشه استوار تشیع راستین است.

مباهله در عرف و لغت عرب

واژه مباهله مشتق از ماده «بهل» است. گفته مى‏شود «بهله‏الله» یعنى «لعنه‏الله» (1) و باهل القوم وتباهلوا وابتهلوا اى تلاعنوا و المباهلة ان یجتمع القوم اذا اختلفوا فی شى‏ء فیقولوا لعنةالله على الظالم منا (2) ولى مباهله با ملاعنه این تفاوت را دارد كه «لعن» عبارت است از دعا به ضرر شخص كه از رحمت الهى دور باشد و «بهل» اجتهاد در لعن است و لذا كسى كه اصرار و التماس در دعا و نفرین داشته باشد «مبتهل» است. (3)

در ذیل آیه 61 سوره آل‏عمران در تفسیر واژه «نبتهل» مفسرین متقدم گفته‏اند كه در معناى ابتهال دو قول است اول آن كه به معناى التعان است و دوم آن كه به معناى دعا كردن بر ضد شخص دروغگو و طلب هلاكت اوست كه این شبیه لعن است. (4) و روشن است كه این دو معنا بسیار نزدیك به هم هستند.

برخى اساتید معاصر در توضیح این واژه آورده‏اند كه مباهله تضرع و ابتهال و لابه است . ابتهال گاه براى دفع بلا است و زمانى براى نزول بلا است. مثل این كه با نماز استسقاء نزول باران رحمت از خداى سبحان طلب مى‏شود و یا با نماز، نیاز یا بلایى دفع مى‏شود مثل

«ربنا اكشف عنا العذاب انا مؤمنون»

و گاهى هم دعا مى‏شود تا عذابى بر شخص یا گروهى نازل شود مثل این كه نوح (علیه السلام) به خداوند عرض كرد

«رب لا تذر على الارض من الكافرین دیارا» (5)

ولى در اینجا این نكته در توضیح معناى واژه مذكور باید مورد تأكید قرار گیرد كه مباهله همواره متضمن یك رابطه بین‏الاثنینى است. و ناله و زارى انسان به درگاه خداوند براى دفع بلایى از خودش یا نزول رحمتى مباهله خوانده نمى‏شود ولى ابتهال گفته مى‏شود.

برخى در معناى لغوى مباهله صیغه و هیئت خاصى را معتبر دانسته‏اند (6) ولى از كتب لغت و ادب بدست مى‏آید كه واژه مباهله از این جهات مطلق است. نهایت آن كه ادعاى پیدایش معناى اصطلاحى خاصى براى آن در میان مسلمانان شود كه منشأ آن سیره رسول‏خدا در واقعه مباهله و كیفیت عمل آن حضرت یا روایات صادر از ناحیه امامان شیعه در مورد نحوه اجراى مباهله است كه بدان اشاره خواهد شد.

اكنون كه معناى مباهله واضح شد باید گفت كه این معنا در عرف عرب و نزد پیروان ادیان آسمانى معنایى كاملا شناخته شده بود و دعوت پیامبر اسلام از مسیحیان به مباهله دعوت به كارى بدیع و فتح بابى جدید براى اثبات حق و ابطال باطل نبود. از این رو مى‏بینیم كه مسیحیان نجران خیلى طبیعى با آن برخورد كردند و حتى وقتى پیامبر اسلام بر سر زانوان خود نشست و دست به دعا برداشت ابوحارثه اسقف بزرگ مسیحیان گفت

«جثى والله كما جثى الانبیاء للمباهلة» (7)

یعنى او همانند انبیا براى مباهله نشسته است. از اینجا معلوم مى‏شود كه مسیحیان توسل جستن به مباهله را از مختصات پیامبر اسلام به شمار نیاورده بودند و او را در این جهت دنباله‏روى انبیاء الهى مى‏دانستند.

فخر رازى سخن كفار (8) در آیه 31 سوره انفال

«اللهم ان كان هذا هو الحق من عندك فامطر علینا حجارة من السماء او ائتنا بعذاب الیم»

را نوعى اقدام به مباهله از جانب آنها در برابر رسول‏خدا دانسته است (9) و این سخن از جهت آن كه متوسل شدن به مباهله براى اثبات حقانیت را در عرف اعراب جاهلى ثابت مى‏كند مطلبى در خور توجه است.

البته در روایات اهل البیت به مواردى برخورد مى‏كنیم كه مباهله را به شكل خاصى به اصحاب و شیعیان خود تعلیم داده‏اند و توسل بدان را در برابر منكرین مسأله امامت و ولایت كه در بحث و مناظره به هیچ دلیل و برهانى حق را نمى‏پذیرند، به عنوان آخرین راه‏حل مطرح كرده‏اند.

ابومسروق گوید به امام صادق عرض كردم من با مردم سخن مى‏گویم و به آیه شریفه

«اطیعوا الله و اطیعوا الرسول و اولى الامر منكم»

بر آنها احتجاج مى‏كنم ولى آنها مى‏گویند این آیه درباره امیران جنگها نازل شده است . پس به آیه شریفه

«انما ولیكم‏الله و رسوله و الذین آمنوا الذین یقیمون الصلاة و یؤتون الزكوة و هم راكعون»

بر آنها احتجاج مى‏كنم ولى مى‏گویند این آیه درباره مؤمنین نازل شده است. آنگاه به آیه شریفه

«قل لا أسألكم علیه اجرا الا المودة فى القربى»

بر آنان احتجاج مى‏كنم ولى مى‏گویند درباره خویشاوندان مسلمانان نازل شده است. پس از این قبیل ادله هر چه حاضر دارم فروگذار نمى‏كنم. آن حضرت به من فرمود: اگر این گونه مى‏باشد پس آنان را به مباهله فراخوان. گفتم چگونه؟ فرمود سه روز نفس خویش را اصلاح كن و گمانم كه فرمود روزه بگیر و غسل كن. آنگاه تو و او به صحرا بروید و انگشتان دست راست خود را در انگشتان دست او داخل كن و از خود شروع كن و بگو

«اللهم رب السماوات السبع و رب الارضین السبع عالم الغیب و الشهادة الرحمن الرحیم ان كان ابومسروق جحد حقا و ادعى باطلا فانزل علیه حسبانا من السماء او عذابا الیما»

سپس دعا را متوجه او كن و بگو

«ان كان فلان جحد حقا و ادعى باطلا فانزل علیه حسبانا من السماء او عذابا الیما»

پس چیزى نخواهد گذشت كه آنچه را در حق او درخواست كردى خواهى دید. (10)

روشن است كه این روایت و روایاتى از این قبیل كه زمان خاص یا كیفیت خاصى را براى انجام مباهله بیان مى‏كند، نظر به آداب و شرایط كمال عمل دارد و نیز با توجه به مفاد این حدیث معلوم مى‏شود كه مباهله راهى فراروى هر انسان خداشناسى است كه در دین و مذهبش خود را صادق مى‏شمارد و گرفتار دشمنى است كه حق را مى‏شناسد ولى آن را انكار مى‏كند و به تعبیر قرآن

«و جحدوا بها و استیقنتها انفسهم ظلما و علوا» (نمل / 14)

یعنى همواره یك طرف مباهله فردى است كه یقین به حقانیت خود دارد و طرف دیگر كسى كه حقانیت او را مى‏شناسد ولى به ستم و از سر برترى جویى آن را انكار مى‏كند. و این حدیث نشان مى‏دهد كه چگونه مسأله امامت اهل البیت بر گروهى معلوم ولى مورد انكار بوده و چگونه باید شیعیان در امر امامت و ولایت جازم و قاطع باشند. و جالب آن است كه امام صادق‏علیه السلام در پایان روایت مذكور مى‏فرماید قسم به خدا من هیچ كس را نیافتم كه دعوت مرا براى این كار پاسخ دهد.

و در تاریخ اسلامى به مواردى برمى‏خوریم كه پیروان برخى مذاهب اسلامى مخالفین خود را به مباهله دعوت كرده‏اند ولى گویا دعوت آنها بیشتر جنبه نمایشى داشته و كمتر به مرحله عمل رسیده است. (11)

مقطع زمانى واقعه مباهله

آنچه مسلم است واقعه تاریخى مباهله رسول‏خدا با مسیحیان نجران بعد از نبرد تبوك بوده است. شیخ مفید آمدن هیئت نصارى به حضور رسول‏خدا را بعد از ماجراى فتح مكه و سرازیر شدن هیئت‏هاى مختلف طوائف و قبائل به سوى پیغمبر ذكر كرده است. (12)

سیدبن طاووس ارسال نامه آن حضرت به مسیحیان نجران را بعد از ارسال نامه كسرى و قیصر یعنى حدود سال نهم هجرى و بعد از نزول آیه جزیه دانسته است (13) و به طور طبیعى واقعة مباهله فاصله زیادى از این تاریخ نداشته است. همو در تعیین روز مباهله بیست و یكم و بیست و چهارم و بیست و هفتم ماه ذى‏حجة را نقل یاد كرده واصح آنها را بیست و چهارم ذى‏حجة دانسته است (14) و سپس همین روز را به عنوان روز خاتم بخشى امیرالمؤمنین و نزول آیه

«انما ولیكم الله....»

ذكر و سخن شیخ طوسى در «المصباح المتهجد» را نیز به عنوان تأكید آورده است (15) همچنان كه نزول سوره «هل اتى» در حق اهل البیت در روز بیست و پنج ذى‏حجة دانسته است . (16) هم ایشان در جاى دیگر به نقل از عبدالمحمود نقاش در تفسیر شفاء الصدور نقل مى‏كند كه واقعه غدیر در روز هیجدهم ذى‏حجه و مباهله در بیست و یكم و تزویج فاطمه به على در بیست و پنجم ذى‏حجة به وقوع پیوست (17) .

مرحوم مجلسى از كتاب شیخ رضى الدین على‏بن یوسف المطهر حلى كه برادر علامه حلى است نقل مى‏كند كه مباهله در روز بیست و چهارم ذى‏حجة و به نقلى در بیست و پنجم و خاتم بخشى آن حضرت در روز بیست و چهارم ذى‏حجة بوده است. (18) و نیز ایشان آورده است كه به خط شیخ محمدبن على‏الجبعى دیدم كه ایشان از خط شیخ طوسى نقل مى‏كند كه در روز دوازدهم ذى‏حجة مؤاخات رسول‏خداصلى الله علیه وآله وسلم با على‏علیه السلام و در هیجدهم این ماه واقعه غدیر به وقوع پیوست و روز بیست و یكم ذى‏حجة روزى است كه توبه آدم پذیرفته شد كه همان روز مباهله است و روز بیست و چهارم نیز به عنوان روز مباهله نقل شده است. (19)

در دیگر كتب روایى شیعه نیز روایاتى در تعیین روز مباهله نقل و اعمال مستحبى در این روز ذكر شده است. مرحوم شیخ حر عاملى در بابى تحت عنوان «استحباب الغسل و الصلاة یوم المباهلة و هو الرابع و العشرون من ذى‏الحجة» دو روایت ذكر كرده است. روایت اول را شیخ طوسى در المصباح المتهجد به نقل از امام صادق‏علیه السلام نقل كرده است كه آن حضرت فرمود «كسى كه در این روز یعنى روز بیست و چهارم ذى‏حجة نیم ساعت قبل از زوال دو ركعت نماز بخواند و ...». و در روایت دوم به نقل از موسى‏بن جعفرعلیه السلام آورده است «روز مباهله روز بیست و چهارم ذى‏حجة است» (20)

شیخ مفید نیز در ذكر مناسبات ایام سال روز بیست و چهارم ذى‏حجة را به عنوان روز مباهله ذكر كرده است. (21)

حاصل آن كه معرفى روز بیست و چهارم ذى‏حجة از سال دهم هجرت به عنوان روز مباهله بیشتر به واقع نزدیك است. (22) البته تعیین دقیق روز مباهله تأثیرى در مباحث آتى ندارد ولى از جهت بزرگداشت این روز و درك فضیلت آن و انجام اعمال مستحبى حائز اهمیت است. و از جمله دعاهاى وارد در این روز دعاى مباهله است كه همان دعاى معروف سحرهاى ماه رمضان و بنابر برخى نقلها اندكى متفاوت با آن است. امام باقرعلیه السلام در حق این دعا مى‏فرماید اگر مردم مى‏دانستند كه چه مسائل عظیمى در آن است و چه زود براى صاحبش به اجابت مى‏رسد، البته همدیگر را مى‏كشتند تا بدان دست یابند اگر قسم بخورم كه اسم عظم خداوند در آن داخل است به درستى قسم خورده‏ام. و این دعایى است كه در روز مباهله جبرئیل از جانب خداوند آورد و به پیغمبر گفت تو با وصى و دو فرزند و دختر خود بیرون برو و خدا را بدین دعا بخوان و با آن قوم مباهله كن. (23)


" نجران" بخش با صفایی با هفتاد دهكده تابع خود، در نقطه مرزی حجاز و یمن قرار گرفته است. در آغاز طلوع اسلام، این نقطه تنها منطقه مسیحی نشین حجاز بود.

پیامبراسلام(ص) در سال های اول رسالت خود، با سران كشورهای جهان مكاتبه كرد و بدین وسیله آنها را به دین مبین اسلام دعوت نمود. در این بین نامه ای نیز به اسقف نجران نوشت و طی آن مسیحیان نجران را به آئین اسلام دعوت نمود.

 

« به نام خدای ابراهیم، اسحاق و یعقوب. این نامه ای است از محمد پیامبرخدا به اسقف نجران. خدای ابراهیم و اسحاق و یعقوب را حمد و ستایش می كنم و شما را از پرستش بندگان، به پرستش خدا دعوت می نمایم. شما را دعوت می كنم كه از ولایت بندگان خدا خارج شوید و در ولایت خداوند وارد آیید، اگر دعوت مرا نپذیرفتید(لااقل) باید به حكومت اسلامی مالیات(جزیه) بپردازید و در غیر این صورت به شما اعلام خطر می شود.»

نمایندگان پیامبراكرم، نامه ایشان را به اسقف مسیحیان نجران رساندند. وی پس از خواندن نامه، شورایی مركب از شخصیت های مذهبی و غیرمذهبی تشكیل داد كه وارد مدینه شوند و از نزدیك با پیامبر صلی الله علیه و آله دیدار كنند و دلایل نبوت ایشان را مورد بررسی قرار دهند.

 

 

دیدار نمایندگان نجران با پیامبراكرم(ص)

نمایندگان نجران پس از دیدار با پیامبر با ایشان به مباحثه و تبادل نظرات و افكار پرداختند  و در مورد حضرت مسیح و حضرت مریم و خدا به گفتگو نشستند، كه در نهایت آنان به پیامبر(ص) گفتند: گفتگوهای شما ما را قانع نمی كند. در این هنگام حضرت جبرئیل نازل گردید، و آیه مباهله را آورد و پیامبر را مأمور كرد تا با كسانی كه با او مجادله می كنند و حق را نمی پذیرند به مباهله برخیزد.

فرمان الهی از این قرار بود:" فمن حاجك فیه من بعد ما جاء ك من العلم فقل تعالوا ندع ابناء نا و ابناء كم و نساء نا و نساء كم و انفسنا و انفسكم ثم نبتهل فنجعل لعنة الله علی الكاذبین."( آل عمران/61)

هرگاه بعد از علم و دانشی كه(درباره مسیح) به تو رسیده،(باز) كسانی با تو به محاجه و ستیز برخیزند، به آنها بگو:« بیایید ما فرزندان خود را دعوت كنیم، شما هم فرزندان خود را؛ ما زنان خویش را دعوت نماییم، شما هم زنان خود را؛ ما از نفوس خود دعوت كنیم، شما هم از نفوس خود؛ آنگاه مباهله كنیم؛ و لعنت خدا را بر دروغگویان قرار دهیم.»

نمایندگان نجران از پیامبر وقت خواستند و قرار شد فردای آن روز به مباهله بروند.

 

رسول اكرم با چه كسانی به مباهله می رود؟

وقت مباهله فرا رسید. قبلاً پیامبر و نمایندگان نجران، توافق كرده بودند كه مراسم مباهله در نقطه ای خارج از شهر مدینه، در دامنه صحرا انجام بگیرد.

اسقف مسیحی به نمایندگان نجران گفته بود در مراسم مباهله نگاه كنید، اگر محمد با فرزندان و خانواده اش برای مباهله آمد، از مباهله با او بترسید و اگر با یارانش آمد با او مباهله كنید، زیرا چیزی در بساط ندارد. پیامبراكرم(ص) به همراه حضرت علی، امام حسن و امام حسین و حضرت فاطمه علیهم السلام به سمت صحرا رفت.

 

از آن سو نمایندگان نجران در حالی كه اسقف آنها پیشاپیش حركت می كرد به محل رسیدند. وقتی پیامبر را دید، از همراهان ایشان پرسید، كه به او گفتند: این پسرعمو و داماد او و محبوبترین خلق خدا نزد او است و این دو پسر، فرزندان دختر او از علی علیه السلام هستند و آن بانوی جوان، دخترش فاطمه علیها السلام است كه عزیزترین مردم نزد او، و نزدیك ترین افراد به قلب او است. به اسقف گفته شد كه برای مباهله قدم پیش گذار.

اسقف گفت: نه، من مردی را می بینم كه نسبت به مباهله با كمال جرأت اقدام می كند و می ترسم راستگو باشد.

 

من چهره هایی را می بینم كه هرگاه دست به دعا بلند كنند و از درگاه الهی بخواهند كه بزرگترین كوهها را از جای بركند، فوراً اینطور خواهد شد. بنابراین، هرگز صحیح نیست ما با این افراد مباهله نماییم. زیرا بعید نیست كه همه ما نابود شویم، و ممكن است دامنه عذاب گسترش پیدا كند، و همه مسیحیان جهان را بگیرد و در روی زمین حتی یك مسیحی باقی نماند.

نمایندگان نجران وقتی كه دیدند پیامبراكرم(ص) نزدیكان و عزیزان خود را برای مباهله به همراه آورده است، دریافتند كه رسول الله(ص) به دعوت و دعای خود اعتقاد راسخ دارد، والا یك فرد مردد، عزیزان خود را در معرض بلای آسمانی و عذاب الهی قرار نمی دهد.

 

انصراف از مباهله

هیات نمایندگی نجران با دیدن وضع یاد شده، وارد شور شده و به اتفاق آراء تصویب كردند كه هرگز وارد مباهله نشوند، آنان حاضر شدند كه هر سال مبلغی به عنوان "جزیه" ( مالیات سالانه) بپردازند  و در برابر آن، حكومت اسلامی از جان و مال آنان دفاع كند. پیامبراكرم(ص) نیز رضایت خود را اعلام نمود و قضیه مباهله به اتمام رسید.

سپس پیامبراكرم(ص) فرمود: عذاب، سایه شوم خود را بر سر نمایندگان مردم نجران گسترده بود و اگر از در ملاعنه و مباهله وارد می شدند، صورت انسانی خود را از دست داده، و در آتشی كه در بیابان برافروخته می شد، می سوختند و دامنه عذاب به سرزمین نجران نیز كشیده می شد.

 

عظمت حضرت زهرا علیهاالسلام

درعربستان پیش از اسلام، زن هیچ جایگاهی نداشت. زن به عنوان كنیزی كه در خدمت مرد قرار می گرفت تا كارهای خانه اش را انجام دهد، ایفای وظیفه می نمود.

او در مسائل اجتماعی، اقتصادی، سیاسی و غیره حق دخالت و اظهارنظر نداشت. در چنین شرایطی بود كه اسلام ظهور نمود، دیگر به جنس انسان اهمیتی نمی داد بلكه انسانیت وی حائز اهمیت بود. زنان صاحب حق و حقوقی شدند و دیگر كمتر مورد ظلم قرار می گرفتند. در چنین شرایطی كه دختران زنده به گور می شدند و برای زنان در جامعه هیچ شخصیتی قائل نبودند. حضرت زهرا علیهاالسلام پا به عرصه هستی نهاد و همگان از كارهای پیامبر(ص) نسبت به ایشان تعجب می نمودند. پیامبراكرم با آن مقام مادی و معنوی، خم شده و دستان دختر خود را می بوسید و به او احترام ویژه می گذاشت. البته خیلی ها به اشتباه تصور می كنند كه ارزش حضرت به خاطر این بوده است كه ایشان دختر نبوت، همسر ولایت و مادر امامت بوده اند. حال آنكه باید در نظر داشت كه ایشان شایستگی و ارزش آن را داشته كه در این مسندها جای گرفته است.

با بررسی تاریخ روز مباهله پی می بریم كه خود حضرت زهرا(س) آن قابلیت را داشته و از مقام والای معنوی برخوردار بودند كه به همراه پیامبر(ص) به مباهله می روند. چرا كه در درگاه الهی قرب داشته و دعا یا نفرین ایشان به استجابت می رسید.

مباهله با مسیحیان نجران كار ساده ای نبود كه با هر زن و مرد عادی بتوان آن را به اجرا درآورد بلكه افراد شركت كننده در مباهله باید به درجه ای از حق و یقین رسیده باشند كه خدای  متعادل درخواست آنان را پاسخ گوید.

این كه حضرت صدیقه طاهره علیهاالسلام در مراسم مباهله شركت داشته، حاكی از عظمت شخصیت ایشان می باشد.

 

سند آیه مباهله

غالب مفسران و محدثان شیعه و اهل تسنن تصریح كرده اند كه آیه مباهله در حق اهل بیت پیامبر صلی الله علیه و آله نازل شده است و پیامبر تنها كسانی را كه همراه خود به میعادگاه برد فرزندانش حسن و حسین و دخترش فاطمه و علی علیهم السلام بودند.

برخی از مفسران اهل تسنن كه در اقلیت هستند، كوشیده اند كه ورود احادیث واقعه ی روز مباهله را در این زمینه كه در عظمت اهل بیت علیهم السلام بوده است، انكار نمایند. ولی با مراجعه به مسانید و منابع اهل تسنن دیده می شود كه بسیاری از آنان احادیثی ذكر نموده اند بنابر این نظر كه قضیه تاریخی مباهله مربوط به پیامبراكرم، حضرت علی، حسنین و حضرت زهرا علیهم السلام می باشد.

برای اثبات این حرف، برخی از روایات آنان را در این باب با ذكر مدارك ذكر می نماییم.

" قاضی نورالله شوشتری" در جلد سوم از كتاب نفیس" احقاق الحق" طبع جدید صحفه 46 چنین می گوید: " مفسران در این مسئله اتفاق نظر دارند كه " ابناء نا" در آیه فوق اشاره به حسن و حسین علیهماالسلام و " نساء نا" اشاره به فاطمه علیهاالسلام و" انفسنا" اشاره به علی علیه السلام است.

سپس- در پاورقی كتاب مزبور- در حدود شصت  نفر از بزرگان اهل سنت ذكر شده اند كه تصریح نموده اند آیه مباهله درباره اهل بیت علیهم السلام نازل شده است و نام آنها و مشخصات كتب آنها را از صفحه 46 تا 76 مشروحاً آورده است.

از جمله شخصیتهای سرشناسی كه این مطلب از آنها نقل شده افراد زیر هستند:

1. " مسلم بن حجاج نیشابوری" صاحب " صحیح" معروف كه از كتب شش گانه مورد اعتماد اهل سنت است. در جلد 7 صفحه 120.

2. " احمد بن حنبل" در كتاب " مسند" جلد1، صفحه 185.

3. " طبری" در تفسیر معروفش در ذیل همین آیه، جلد سوم، صفحه 192.

4. " حاكم" در كتاب " مستدرك" جلد سوم، صفحه 150.

5. " حافظ ابونعیم اصفهانی" در كتاب " دلائل النبوة" صفحه 297.

6. " واحدی نیشابوری" در كتاب" اسباب النزول"، صفحه 74.

7. " فخر رازی" در تفسیر معروفش، جلد8، صفحه85.

8. " ابن اثیر" در كتاب " جامع الاصول"، جلد 9، صفحه 470.

9. " ابن جوزی" در " تذكرة الخواص" صفحه 17.

10. " طنطاوی" مفسر معروف در تفسیر" الجواهر" جلد دوم، صفحه 120.

11. " زمخشری" در تفسیر" كشاف" جلد1، صفحه 193.

 

 

منابع:

1- فروغ ابدیت، جعفر سبحانی.

2- تفسیر نمونه، ذیل آیه مباركه.


دوشنبه 8 آذر 1389

مباهله، گواه روشن حقانیت اهل‌بیت

   نوشته شده توسط: دل نوشته    نوع مطلب :اسلامی ،دانستنیها ،اهل بیت(ع) ،تاریخی ،

«همانا مثل خلقت عیسی از جانب خداوند همانند خلقت آدم ابوالبشر است كه خدا او را از خاك بساخت، سپس بدان خاك گفت بشری به حد كمال باش. هماندم چنان گشت. سخن حق همانست كه از جانب خداوند به تو رسید مبادا كه هیچ‌گاه در آن شك و ریب‌ كنی. پس هر كس با تو در مقام مجادله برآید بعد از آگاهی تو به او بگو بیایید ما و شما فرزندان و زنانمان را بخوانیم و در دعا و التجا به درگاه خدا اصرار كنیم تا دروغگو و كافران را به لعن و عذاب خدا گرفتار سازیم. این داستان به حقیقت سخن حق است و جز آن خدای یكتا خدای نیست و خداست كه بر همه كار توانا و به همه حقایق داناست. (سوره آل‌ عمران، 59-61)

پذیرش ادیان و قبول اندیشه الهی به عنوان آنچه كه آدمی را از سردر گمی‌های پیچ‌درپیچ زندگی می‌رهاند و به سوی آگاهی رهایی بخش رهنمون می‌كند هیچ‌گاه از سوی پیامبران و امامان و نایبان آن‌ها به اجبار نبوده است و انتخاب زندگی در روشنی و سفیدی و یا در وجه مقابل آن تاریكی و ظلمت به انتخاب خود انسان وابسته است. اینگونه است كه مسئولیت تمامی اعمال آدمی و چگونگی حیات آینده را مستقیماً خود فرد مشخص كرده و دورنمای لحظات آینده برای هر كسی از چگونگی رفتارها و ایده آلهایش در زمان حال مشخص می‌‌شود.

در پذیرش عقاید دینی آدمیان هیچ‌گاه به تقلید و پذیرش بدون قید و شرط تشویق نشده بلكه همواره خطاب رسولان الهی به مردم برای اینكه راه و رسم پیشین زندگی‌شان را تغییر دهند و پا در مسیر بهتر و متعالی‌تری بگذارند رجوع به عقل و دلشان است، یعنی دو ابزاری كه صدای بیدار و آگاهی درون صادق انسان به حساب آمده كه اگر ابراز وجودشان محدود به نیازهای گذرای آدمی نگردد می‌توانند حركت آدمی را در جهت درست تا رسیدن به مقصد هدایت كنند كه عبور از دقایق ناپایدار زندگی و رسیدن به نهایتی هر چند اندك برای انسان ارمغان آورنده آرامشی ماندگار است.

با نگاه و تعمق به تاریخ حیات انسان‌ها و نخستین اندیشه‌ورزی‌های ابتدایی‌شان می‌توان به روشنی دریافت كه انسان از زمانی كه چشم به روی جهان گوناگونی‌ها می‌گشاید و سعی می‌كند تا حضور خودش را به اثبات و نیازهای زندگی‌اش را مرتفع كند هیچ‌گاه خودش را تنها و محصور نمی‌داند بلكه به شكلی ذاتی خویشتن را وابسته به نیرویی مافوق تصور همه چیز می‌داند كه بی‌اختیار به او وابسته است و بودنش را در پرتو اشارات نادیدنی او درك می‌كند كه به سوی كمال در حركتی مداوم است و عقل و دل آدمی هم وجود این ذات بی‌منتها را مدام به انسان یادآوری می‌كنند.

با این بیان شاید تصور شود كه عقل و دل آدمی همیشه با هم و در جهت عمق بخشیدن نگاهش به زندگی همسو هستند، اما در گستره اندیشه ورزی و دین‌مداری انسان‌ها نزاع عقل و دل خود حكایت گفتنی دارد و اینكه گاه حقایق به نفع عقل و گاه به سود دل مصادره می‌شوند و در نهایت آنچه در پرده مخفی می‌ماند تشخیص درستی از نادرستی است.

یكی از اموری كه رسولان الهی همواره مردم را به آن دعوت كرده‌اند بیداری عقل و دلشان از خواب غفلت است كه بتوانند در بحبوحه شك و تردیدها حقیقت را تشخیص دهند و از پیمودن راه درست منحرف نگردند. این امر به ویژه در زمان حیات و حضور رسولان الهی در میان مردم اهمیت بیشتری می‌یافت چرا كه جامعه اسلامی در مراحل اولیه شكل‌گیری قرار داشت و دشمنی‌ها هم برای ضربه‌زدن به اركان و مبانی آن بیشتر احساس می‌‌شد.

واقعه مباهله هم در زمانی به وقوع پیوست كه نبی‌اكرم در مدینه به تبلیغ دین اسلام و عرضه آیات الهی می‌پرداختند تا اصول و مبانی دینی را با تلاش‌های مستمرشان بنا نهند كه كامل‌تر از ادیان پیشین می‌خواست سعادت دنیوی و اخروی انسان‌ها را تضمین كند به شرط آنكه مردم با بهره‌گیری از قوه تشخیص عقل و دلشان حقیقت و درستی را تشخیص داده و دستورهای الهی آن را اجرا كنند و نزاع دیرین عقل و دل باعث قربانی شدن حقیقت به پای اهداف ناپایدار زندگی دنیا نگردد كه این امر به درایت و ایمان قاطع و صیقل خورده رسول خدا به مانند بسیاری امور دیگر كه دشمنان اساس دین خدا را مورد شك و تردید قرار می‌دادند متحقق گشت و حقانیت دین الهی و رسول خدا و خاندان پاكش بیش از پیش بر مردم آشكار گشت.

معنای مباهله

مباهله به معنای رهاكردن و قید و بند چیزی را برداشتن است، همان طور كه ابتهال در دعا یعنی تضرع و زاری به درگاه باریتعالی و واگذاری امور به او تا خود هر طور كه صلاح می‌داند به كارها سر و سامان دهد. مفهوم متداول مباهله به معنای نفرین كردن دو نفر به یكدیگر است و اینكه وقتی در بیان حقیقت مسأله‌ای از دین، عقل و استدلال و آیات روشن الهی كارگر نمی‌افتد دو گروهی كه هر كدام نظر خود را دارند در محلی جمع می‌شوند و به درگاه خداوند دعا و تضرع می‌كنند تا خود حقیقت را آشكار و دروغگویان را رسوا سازد و مجازات كند.

اصل ماجرا

در واقعه مباهله هم كه قبلاً در میان عرب سابقه نداشت و با به وقوع پیوستن آن ایمان و صدق دعوت پیامبر(ص) بر همگان آشكار گشت و پیامبر(ص) به وسیله آن خاصان و نزدیكان خود را كه نگاهدارنده دین الهی بودند به مردم شناساند، هیئتی از مسیحیان نجران به اتفاق چند نفر از روسا و بزرگان خود به نمایندگی برای گفتگو به نزد رسول الله آمدند تا درباره دعوت پیامبر(ص) آگاهی یافته و سؤالات خود كه اساسی‌ترین‌شان درباره جایگاه حضرت عیسی بود را با ایشان در میان گذاشته و پاسخی لازم و قانع‌كننده را دریافت كنند، اما وقتی پیامبر(ص) با منطق و استدلال و بیان آیات الهی چگونگی دعوت و رسالت خویش را بر آن‌ها عرضه و دیدگاه صحیح و به حق را درباره ابعاد وجودی حضرت عیسی بر ایشان بیان كرد، مسیحیان نپذیرفته و بدون هیچ دلیل قانع كننده‌ای بر حرف خویش پافشاری كرده و راه لجبازی را در پیش گرفتند.

رسول خدا از آن‌ها خواست تا به مانند خود ایشان فرزندان و زنان و نفوس‌شان را در محلی گرد هم آورند و در آنجا در مقابل همگان از خداوند بخواهند تا حقیقت را روشن نموده و دروغگویان را به عذاب برساند. در روز موعود پیامبر(ص) تنها با اهل‌بیت خود علی (علیه‌السلام) و فاطمه (س) و حسنین بدون اینكه جمعیت را همراه خود كنند در محل مقرر حضور پیدا كردند. مسیحیان كه از پیش قرار گذاشته بودند كه اگر پیامبر(ص) با جمعیتی بزرگ و سر و صدا پا به عرصه مباهله نهادند به هیچ عنوان عقب‌نشینی نكرده و مبارزه كنند وقتی آرامش و قاطعیت رسول خدا كه تنها به همراه اهل‌بیتش به سراغ آن‌ها آمده بود مشاهده كردند مباهله نكردند و راه مصالحه در پیش گرفته و به شرایط ذمه تن در دادند. این‌گونه شد كه پیامبر(ص) به مانند بسیار صحنه‌های دیگر مواجه‌شان با شكاكان پیروز شدند و ثمره آن را برای همیشه برای اسلام و پیروان آن باقی گذاشتند.

مسیحیان نجران از رسول ‌الله چه پرسیدند؟ و پاسخ پیامبر(ص)

مسیحیان نجران با دو پرسش اساسی به نزد پیامبر(ص) آمدند و آن اینكه رسول خدا آن‌ها را به چه چیز دعوت می‌كند؟ و اصرار بر اینكه عیسی (علیه‌السلام) چون از پدری زاده نشده دارای مقام الوهیت و ویژگی‌ فوق بشری و به تعبیر آن‌ها فرزند خداست. رسول ‌الله در پاسخ  مسیحیان آن‌ها را به پرستش خدای یگانه دعوت كرد و اینكه ایشان رسالت دارند مردم را از پرستش بت‌ها بر حذر داشته و به سوی پروردگار عالمیان فراخوانند و اینكه عیسی (علیه‌السلام) هم بنده‌ای از بندگان خداست و حالات بشری داشته و نباید صفت الوهیت و فرزند خدا بودن را برای ایشان قائل شد.

همان گونه كه خداوند در آیه 59 سوره آل عمران صراحتاً به این امر اشاره كرده و هیچ‌گونه شك و تردید را در آن جایز ندانسته و به عنوان مثال در همین آیه به آدم ابوالبشر اشاره شده كه تنها به اراده پروردگار و بدون هیچ پدر و مادری از خاك حیات یافت و اگر این امر دلیل بر الوهیت و مقامی مافوق بشری بود به حتم آدم ابوالبشر بر عیسی (علیه‌السلام) اولی‌تر بود كه هیچ‌گاه این‌گونه نشد و به او مقام الوهیت تعلق نگرفت.

تأثیرات خارجی مباهله

وقتی پیامبر(ص) خدا با توكل به ایمان ناب و استوارشان تنها با چهار نفر از خاصان ونزدیكانشان در مقابل دیدگان همه مباهله را پذیرفتند بیش از پیش حقانیت دین اسلام  در دعوت به پرستش خدای یكتا و دوری از شك و تردید بر همگان به ویژه اعراب و مسیحیان آشكار گشت و همچنین رسول‌الله اهل‌بیت خودش را كه آن‌ها نیز مانند خودشان امانتدار اسرار الهی بودند به طور رسمی به مردم معرفی كردند تا سرآمدان خاندان نبوی و امامت به حق فرزندانشان را به مسلمانان بشارت دهند. آنچه كه تا امروز همچنان به عنوان مستمسك همه دل‌شكستگان و حقیقت‌جویان برای پذیرفته‌شدن در درگاه بنده نواز الهی پاس داشته می‌شود.

 


دوشنبه 1 آذر 1389

حضرت زهرا سلام الله علیها و فدک

   نوشته شده توسط: دل نوشته    نوع مطلب :اسلامی ،دانستنیها ،اهل بیت(ع) ،تاریخی ،

 

مطالب مفید و کامل را با کلید کردن در سایت رشد بخوانید


دوشنبه 1 آذر 1389

سرگذشت فدك

   نوشته شده توسط: دل نوشته    نوع مطلب :اسلامی ،دانستنیها ،اهل بیت(ع) ،تاریخی ،

كتاب: فروغ ابدیت، ج 2، ص 271

نویسنده: جعفر سبحانى

«فدك‏»،سرزمین آباد و حاصل‏خیزى بود كه در نزدیكى‏«خیبر»قرار داشت.و فاصله آن با مدینه،در حدود 140 كیلومتر بود،كه پس از دژهاى خیبر،نقطه اتكاء یهودیان حجاز به شمار مى‏رفت، (1) سپاه اسلام،پس از آنكه یهودیان را در«خیبر»و«وادى القرى‏»و«تیما»درهم شكست،و خلائى را كه در شمال مدینه احساس مى‏شد،با نیروى نظامى اسلام پرنمود،براى پایان دادن به قدرتهاى یهودى در این سرزمین-كه براى اسلام و مسلمانان كانون خطر و تحریك بر ضد اسلام به شمار مى‏رفتند-سفیرى به نام‏«محیط‏»پیش سران فدك فرستادند.«یوشع بن نون‏»كه ریاست منطقه را بر عهده داشت،صلح و تسلیم را بر نبرد ترجیح داد،و تعهد كرد كه نیمى از حاصل را هر سال در اختیار پیامبر اسلام بگذارد و از این پس،زیر لواى اسلام زندگى كند.همچنین،بر ضد مسلمانان دست‏به توطئه نزند،و حكومت اسلام در برابر این مبلغ امنیت منطقه آنها را تامین نماید.

سرزمینهائى كه در اسلام به وسیله جنگ و قدرت نظامى گرفته مى‏شود، متعلق به عموم مسلمانان است،و اداره آن به دست فرمانرواى اسلام مى‏باشد،ولى سرزمینى كه بدون هجوم نظامى و اعزام نیرو به دست مسلمانان مى‏افتد،مربوط به شخص پیامبر و امام پس از وى مى‏باشد،و اختیار این نوع سرزمینها با او است.مى‏تواند آن را ببخشد،مى‏تواند اجاره دهد.یكى از آن موارد اینست كه از این املاك و اموال، نیازمندیهاى مشروع نزدیكان خود را به شكل آبرومندى برطرف سازد. (2)

روى این اساس پیامبر«فدك‏»را به دختر گرامى خود حضرت زهرا«ع‏»بخشید.منظور از بخشیدن این ملك-چنانكه قرائن گواهى مى‏دهد-دو چیز بود:

1-زمامدارى مسلمانان پس از درگذشت پیامبر اسلام طبق تصریح مكرر پیامبر،با امیرمؤمنان بود و چنین مقام و منصبى به هزینه سنگینى نیاز دارد.

على‏«ع‏»براى حفظ این مقام و منصب،مى‏توانست از درآمد«فدك‏»،حداكثر استفاده را بنماید.گویا دستگاه خلافت از این پیش‏بینى مطلع شده بود،كه در همان روزهاى نخست، «فدك‏»را از دست‏خاندان پیامبر بیرون آورد.

2-دودمان پیامبر-كه فرد كامل آن یگانه دختر وى و نور دیدگانش حضرت حسن و حضرت حسین(ع)بود-باید پس از فوت پیامبر،به صورت آبرومندى زندگى كنند و حیثیت و شرف پیامبر محفوظ بماند.براى این هدف پیامبر«فدك‏»را به دختر خود بخشید.

محدثان و مفسران شیعه و گروهى از دانشمندان سنى مى‏نویسند:وقتى آیه «و آت ذا القربى حقه و المسكین و ابن السبیل‏» نازل گردید، (3) پیامبر دختر خود فاطمه را خواست و فدك را به وى واگذار نمود. (4) ناقل این مطلب،ابو سعید خدرى است كه یكى از صحابه بزرگ رسول خدا مى‏باشد.

همه مفسران اعم از شیعه و سنى قبول دارند كه این آیه،در حق نزدیكان و خویشاوندان پیامبر نازل گردیده و دختر وى روشنترین مصداق‏«ذى القربى‏»است.حتى در شام هنگامى كه مرد شامى به على بن الحسین حضرت زین العابدین گفت:خود را معرفى نماى!آن حضرت براى شناساندن خود آیه یاد شده را تلاوت نمود،و این مطلب آنچنان در میان مسلمانان روشن بود كه آن مرد شامى در حالى كه سر خود را بعنوان تصدیق حركت مى‏داد،به آن حضرت چنین عرض كرد:بخاطر نزدیكى و خویشاوندى خاصى كه با حضرت رسول دارید،خدا به پیامبر خود دستور داده كه حق شما را بپردازد. (5)

خلاصه گفتار آنكه:در اینكه این آیه در حق حضرت زهرا و فرزندان وى نازل گردیده، میان علماء اسلام اتفاق نظر است،ولى در اینكه هنگام نزول این آیه،پیامبر فدك را به دختر گرامى خود بخشید،میان جامعه دانشمندان شیعه اتفاق نظر وجود دارد و برخى از دانشمندان سنى نیز با آن موافق مى‏باشند.

و مامون(به هر علتى بود)خواست فدك را به فرزندان زهرا برگرداند،به یكى از محدثان معروف،«عبد الله بن موسى‏»نامه‏اى نوشت،و از او درخواست نمود كه او را در این مساله راهنمائى كند.او حدیث‏بالا را كه در حقیقت‏شان نزول آیه است،به وى نوشت،و مامون نیز فدك را به فرزندان حضرت فاطمه بازگردانید. (6) خلیفه عباسى به فرماندار خود در مدینه نوشت،پیامبر اسلام دهكده‏«فدك‏»را به دختر خود فاطمه بخشیده و این یك مساله مسلمى است،و میان فرزندان زهرا در این مساله اختلاف نیست. (7)

روزى كه مامون براى رفع شكایت و مظالم،بر كرسى خاصى نشست،نخستین نامه‏اى كه به دست وى رسید،نامه‏اى بود كه نویسنده آن خود را مدافع حضرت فاطمه‏«ع‏»معرفى كرده بود.«مامون‏»نامه را خواند و مقدارى گریه كرد و گفت مدافع آن حضرت كیست؟! پیرمردى برخاست،و خود را مدافع او معرفى نمود.جلسه قضاوت به جلسه مناظره میان او و مامون مبدل گردید.سرانجام مامون خود را محكوم دید و به رئیس دیوان دستور داد،نامه‏اى تحت عنوان‏«رد فدك به فرزندان زهرا»بنویسد.نامه نوشته شد و به توشیح مامون رسید.در این موقع،«دعبل‏»كه در جلسه مناظره حاضر بود برخاست و اشعارى سرود كه آغاز آن اینست:

اصبح وجه الزمان قد ضحكا

برد مامون هاشم فدكا (8)

شیعه در اثبات این مطلب،كه فدك ملك طلق زهرا«ع‏»بود،به مداركى كه ارائه شد،نیازمند نیست،زیرا صدیق اكبر اسلام،امیر مؤمنان در یكى از نامه‏هاى خود كه به استاندار بصره‏«عثمان حنیف‏»نوشته،صریحا مالكیت‏«فدك‏»را یادآور شده و مى‏فرماید:«بلى كانت فی ایدینا فدك من كل ما اظلته السماء فشحت علیها نفوس قوم،و سخت عنها نفوس قوم آخرین،و نعم الحكم الله‏»: (9)

آرى!از میان آنچه آسمان بر آن سایه افكنده است،فقط در دست ما از اموال قابل ملاحظه دهكده فدك بود.گروهى بر آن بخل ورزیدند،و نفوس بزرگى روى مصالحى از آن چشم پوشیدند و خدا بهترین داور است.

آیا با این تصریح مى‏توان در صدق مطلب شك نمود؟!

سرگذشت فدك پس از پیامبر

پس از درگذشت پیامبر،روى اغراض سیاسى،دختر عزیز پیامبر از ملك طلق خود محروم گردید،و عمال و كارگران او را از آنجا اخراج كردند.او درصدد برآمد،كه از طریق قانون،حق خود را از دستگاه خلافت‏باز گیرد.

در درجه اول،دهكده فدك در اختیار او بود،و همین تسلط نشانه مالكیت او بود،با این حال،بر خلاف تمام موازین قضائى اسلام،دستگاه خلافت از او گواه طلبید.در صورتى كه در هیچ جاى دنیا از كسى كه بر یك مال مسلط است، و به اصطلاح‏«ذوالید»مى‏باشد،گواه نمى‏خواهند.او بناچار،شخصیتى مانند على‏«ع‏»و زنى را به نام‏«ام ایمن‏»كه پیامبر گواهى داده بود كه او از زنان بهشت است،و بنا به نقل بلاذرى، (10) آزاد شده پیامبر به نام‏«رباح‏»را براى شهادت پیش خلیفه برد.دستگاه خلافت،به شهادت آنها ترتیب اثر نداد و محرومیت دختر پیامبر از ملكى كه پدرش به او بخشیده بود،قطعى گردید.

به حكم آیه‏«تطهیر» (11) ،حضرت زهرا و على و فرزندان او از هر نوع آلودگى پیراسته‏اند و اگر آیه شامل زنان پیامبر بشود،بطور قطع دختر پیامبر از مصادیق واضح آن مى‏باشد،ولى با كمال تاسف این قسمت نیز نادیده گرفته شد،و خلیفه وقت ادعاى وى را غیر رسمى شناخت.

در مقابل،دانشمندان شیعه معتقدند كه خلیفه سرانجام تسلیم نظر دختر پیامبر گردید، و نامه‏اى در پیرامون فدك-كه آن ملك طلق فاطمه است-نوشت،و به وى داد.در نیمه راه دوست دیرینه خلیفه،با دختر گرامى پیامبر تصادف نمود،و از جریان نامه آگاه گردید و نامه را گرفت و آن را پیش خلیفه آورد،و به او چنین گفت:از آنجا كه على در این جریان ذى نفع است‏شهادت او قبول نیست،و«ام ایمن‏»زن است،و شهادت یك زن ارزش نخواهد داشت.سپس در محضر خلیفه نامه را پاره كرد. (12)

«حلبى‏»،در سیره خود مطلب را به گونه‏اى دیگر نقل كرده و مى‏گوید:خلیفه مالكیت فاطمه را تصدیق نمود،ناگهان دوست وى‏«عمر»وارد شد،و گفت نامه چیست؟!وى گفت: مالكیت فاطمه را در این ورقه تصدیق نموده‏ام.وى گفت:تو به درآمد فدك نیازمند هستى،زیرا اگر فردا مشركان عرب بر ضد مسلمانان قیام كردند،از كجا هزینه جنگى آنها را تامین خواهى نمود!و بعدا نامه را گرفت و پاره نمود. (13)

اینجاست كه انسان به واقعیت‏سخن یكى از متكلمان شیعه اذعان پیدا مى‏كند،و آن اینست كه:ابن ابى الحدید مى‏گوید:من به یكى از متكلمان امامیه،به نام‏«على بن نقى‏»گفتم:دهكده فدك آنچنان وسعت نداشت،و سرزمین به این كوچكى كه جز چند نخل بیشتر در آنجا نبود،اینقدر ارزش نداشت كه مخالفان فاطمه در آن طمع ورزند! (14)

او در پاسخ من گفت:تو در این عقیده اشتباه مى‏كنى.شماره نخلهاى آنجا از نخلهاى كنونى كوفه كمتر نبود.بطور مسلم،ممنوع ساختن خاندان پیامبر از این سرزمین حاصلخیز،براى این بود كه مبادا امیرمؤمنان از درآمد آنجا براى مبارزه با دستگاه خلافت كمك بگیرد.از اینرو،نه تنها فاطمه را از فدك محروم ساختند،بلكه كلیه بنى هاشم و فرزندان عبد المطلب را از حقوق مشروع خود،یعنى خمس غنائمى كه سپاهیان اسلام در زمان خلفاء به دست مى‏آوردند،هم بى‏نصیب نمودند.

بى‏تردید،جمعیتى كه باید دنبال زندگى بروند،و با كمال نیازمندى بسر ببرند،هرگز اندیشه مبارزه با وضع موجود را در دماغ خود نمى‏پرورانند. (15)

باز همین نویسنده در صفحه 284 كتاب خود،از یكى از مدرسین بزرگ مدرسه غربى بغداد،«على بن الفارقى‏»این جمله را نقل مى‏كند و مى‏گوید:من به وى گفتم:آیا دختر پیامبر در ادعاى خود راستگو بود؟گفت‏بلى.گفتم:آیا خلیفه مى‏دانست او زنى راستگو است؟ گفت‏بلى.گفتم چرا خلیفه حق مسلم او را در اختیارش نگذاشت؟در این موقع،استاد لبخندى زد و با كمال وقار گفت:اگر خلیفه سخن فاطمه را از این جهت كه زنى راستگو است،مى‏پذیرفت،و بدون درخواست‏شاهد،فدك را به وى رد مى‏نمود،فردا از این موقعیت‏به سود شوهر خود على استفاده مى‏كرد و مى‏گفت:خلافت مربوط به شوهرم على است،و او در این موقع ناچار بود خلافت را به على تفویض كند،زیرا او را راستگو مى‏داند.اما خلیفه براى اینكه راه این تقاضاها و مناظرات بسته شود،او را از حق مسلم وى ممنوع ساخت.

ممنوعیت فرزندان فاطمه از فدك،در زمان خلیفه اول پى‏ریزى گردید،و پس از درگذشت على،معاویه زمام امور را به دست گرفت،و فدك را میان سه نفر(مروان و عمرو بن عثمان و فرزندش یزید)تقسیم نمود.در دوران خلافت مروان،همه سهام در اختیار او قرار گرفت و وى آن را به فرزند خود عبد العزیز بخشید.او نیز آن را به فرزندش‏«عمر بن عبد العزیز»داد.از آنجا كه او در میان خلفاء بنى امیه مردى میانه‏رو بود،نخستین بدعتى را كه برداشت این بود كه فدك را به فرزندان زهرا بازگردانید.پس از فوت وى،خلفاء بعدى فدك را از دست‏بنى‏هاشم گرفتند و تا روزى كه طومار زندگى خلفاى بنى‏امیه در هم پیچیده شد،فدك در اختیار آنان باقى بود.

در دوران خلافت‏بنى‏عباس،مساله فدك نوسان عجیبى داشت.مثلا سفاح،آن را به عبدالله بن الحسن واگذار نمود،و پس از وى‏«منصور دوانقى‏»آن را باز گرفت،ولى فرزند او مهدى آن را به اولاد زهرا بازگردانید،و پس از وى موسى و هارون روى مصالح سیاسى از دست آنها در آوردند،تا آنكه نوبت‏خلافت‏به مامون رسید.او رسما طى تشریفاتى حق را به صاحبانش واگذار نمود و پس از فوت وى باز وضع فدك نوسان پیدا كرد و گاهى مردود و گاهى ممنوع گشت.در عصر خلفاء بنى امیه و بنى العباس،فدك بیش از آنكه جنبه انتفاعى داشته باشد،جنبه سیاسى بخود گرفته بود.خلفاء صدر اسلام به درآمد آن نیازمند بودند،ولى در زمانهاى بعدى ثروت و پول در میان امرا و خلفا به قدرى بود،كه هرگز به درآمد فدك نیازى نبود.از این جهت،وقتى عمر بن عبد العزیز،فدك را به اولاد فاطمه واگذار نمود،بنى امیه او را توبیخ كردند و گفتند:تو با این عملت‏شیخین:ابى بكر و عمر را تخطئه نمودى و او را وادار نمودند كه درآمد آن را میان فرزندان فاطمه قسمت كند،و اصل مالكیت آن را در اختیار خود داشته باشد. (16)

فدك در سنجش داورى

بررسى پرونده‏«فدك‏»،به روشنى ثابت مى‏كند كه بازدارى دخت پیامبر از حق مشروع خود،یك جریان سیاسى بود و مساله روشن‏تر از آن بود كه براى حاكم وقت،مستور و پنهان بماند.از این جهت،دخت پیامبر در خطابه آتشین و سراسر فصاحت و بلاغت‏خود چنین مى‏فرماید:

«هذا كتاب الله حكما و عدلا و ناطقا و فضلا یقول‏«یرثنى و یرث من آل یعقوب‏» (17) «و ورث سلیمان داود» (18) و بین عز و جل فى ماوزع من الاقساط و شرع من الفرائض‏» (19) :

این كتاب خدا،«قرآن‏»كه حاكم و دادگرى گویا و فیصله‏بخش است،مى‏گوید:حضرت زكریا از خدا درخواست كرد كه خداوند به او فرزندى عطا كند،كه از او و خاندان یعقوب ارث ببرد،و نیز مى‏گوید:سلیمان از داود ارث برد.خداوند،سهام را در كتاب خود بیان كرده و فریضه‏هایى را روشن ساخته است.

بحث پیرامون دلالت دو آیه بر وراثت فرزندان پیامبران از آنها،و حدیثى كه تنها خلیفه ناقل آن بود،مایه گستردگى سخن است.علاقمندان به كتابهاى تفسیر مراجعه فرمایند. (20)

تسخیر«وادى القرى‏»

پیامبر نه تنها در این نقطه به قدرتهاى ضد اسلامى پایان بخشید،بلكه لازم دید به‏«وادى القرى‏»كه آنجا نیز نقطه اتكاء یهودیان بود،رهسپار شود.وى شخصا چند روز دژ آنان را محاصره كرد،و پس از فتح و پیروزى،قراردادى را كه با مردم‏«خیبر»بسته بود،با آنان نیز بست،و از این طریق سرزمین‏«حجاز»را از شر فتنه‏گران یهود پاك ساخت و همه آنها را«خلع سلاح‏»نموده،تحت الحمایه مسلمانان قرار داد. (21)

پى‏نوشت‏ها:

1. به كتاب‏«مراصد الاطلاع‏»،ماده‏«فدك‏»مراجعه شود.

2. سوره حشر،آیه‏هاى 6 و 7،این مطلب در كتابهاى فقهى در بخش‏«جهاد»،تحت عنوان‏«فى‏ء»و«انفال‏»مورد بحث واقع شده است.

3. سوره اسراء/26.یعنى حق خویشاوندان و مساكین و به راه ماندگان را بپرداز.

4. «مجمع البیان‏»،ج 3/411،«شرح ابن ابى الحدید»،ج 16/248.

5. «الدر المنثور»،ج 4/176.

6. «مجمع البیان‏»،ج 2/411،«فتوح البلدان‏»/45.

7. «شرح ابن ابى الحدید»،ج 15/217.

8. «شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید»،ج 16.

9. «نهج البلاغه‏»،نامه 45.

10. «فتوح البلدان‏»/43.

11. انما یرید الله ان لیذهب عنكم الرجس اهل البیت و یطهركم تطهیرا -سوره احزاب/33.

12. «شرح ابن ابى الحدید»،ج 16/374.

13. «سیره حلبى‏»،ج 3/400.

14. ما موقعیت‏حاصلخیزى فدك را،در اول مقاله از كتاب مراصد الاطلاع بطور اجمال نقل كردیم.

15. «شرح ابن ابى الحدید»،ج 16/236.

16. «شرح ابن ابى الحدید»،ج 16/278.

17. سوره مریم/6.

18. سوره نمل/16.

19. «احتجاج طبرسى‏»،ج 1/145،ط نجف.

20. در این مورد به كتاب‏«فرازهایى حساس از زندگانى على‏»ج 1/325-349 مراجعه فرمائید.

21. «تاریخ كامل‏»،ج 2/150.

منبع سایت حوزه


دوشنبه 1 آذر 1389

خطبه فدک

   نوشته شده توسط: دل نوشته    نوع مطلب :اسلامی ،دانستنیها ،اهل بیت(ع) ،تاریخی ،

مقدمه
عبدالله بن حسن از پدرانش (علیهم السلام) روایت کرده: هنگامی که ابوبکر تصمیم گرفت فدک را از حضرت زهرا علیهاسلام بگیرد، چون این خبر به آن حضرت رسید مقنعه‏اش را بر سر انداخته پیراهن بلند خود را بر تن کرد و به همراه گروهی از کنیزان و زنان خویشاوند خود، در حالی که چادر بلندش به زمین کشیده می‏شد و راه رفتنش چیزی از راه رفتن رسول خدا کم نمی آورد و کاملا شبیه آن حضرت بود، از خانه بیرون آمده، به مسجد وارد شد.

اطراف ابوبکر را عده‏ای از مهاجر و انصار گرفته بودند، پرده‏ای برای فاطمه (علیهاسلام) آویختند؛ آن حضرت در پشت پرده نشست و سپس ناله جانگدازی از دل برآورد؛ به طوری که حاضرین به گریه افتادند و مسجد یکپارچه به خروش و اضطراب آمد.

حمد و سپاس الهی
حضرت لحظه‏ای مکث کردند تا هم همه جمعیت فرو نشست و سر و صداها خاموش شد. سپس کلام خود را با حمد و سپاس الهی و درود بر پیامبر خدا آغاز کرد. از شنیدن صدای فاطمه دوباره مردم به گریه افتادند. بعد از سکوت و آرامش فاطمه (علیهاسلام) کلام خود را چنین آغاز فرمود: خداوند را سپاس برآنچه نعمت داد و به قلب‏ها الهام فرمود؛ و مدح و ستایش برای خدایی که به نعمت‏های عامه‏اش قبل از استحقاق ابتدا کرد و هرگونه نعمتی را ارزانی داشت و یکی پس از دیگری بر ما فرو ریخت نعمتهایی که از شماره بیرون است و جزای آنها را هرگز نتوان داد و نهایتش را نتوان فهمید.

انسانها را ترغیب فرمود که شکر او را به جای آورند تا او نعمت‏هایش را فزونی بخشد و پی در پی عطا کند و از آنها طلب حمد و سپاس کرد تا نعمتهایش را بر آنها بریزد و آنها دوباره همانند آن نعمتها را از او درخواست کنند.

گواهی به وحدانیت الهی
و اشهد ان لا اله الا الله و گواهی می‏دهم که معبودی جز الله نیست، خدایی یگانه و بی‏شریک، و این کلمه توحید کلمه‏ای است که نتیجه‏اش اخلاص است و در قلبها ریشه دارد توحید در فطرت انسان نهاده شده و هر کس به آن اندیشید آنرا با عقلش مطابق دانست. توحید نظری و استدلالی.

خدایی که چشم‏ها توان دیدنش را و زبانها توان وصفش را و خیالات توان چگونگی‏اش را ندارند.

او همه چیز را از هیچ پدید آورد و برای آفرینش آنها الگو و نمونه‏ای نداشت؛ بلکه آنها را به قدرتش آفرید و به اراده‏اش خلق کرد بدون اینکه به آنها نیازی داشته باشد یا از آنها فایده‏ای ببرد؛ و این نبود مگر اینکه حکمتش را پایدار کند و بر طاعتش آگاهی دهد، قدرتش را اظهار کند و مردم را بنده خود گرداند و دعوتش را گرامی دارد.
و سپس بر طاعت خود ثواب و بر معصیتش عقاب نهاد تا بندگان را از خشم خود باز دارد و به سوی بهشت فرا خواند.

گواهی به رسالت محمد صلی الله علیه و آله
و اشهد ان ابی محمدا عبده و رسوله و گواهی می‏دهم که پدرم محمد (صلی الله علیه و آله) و سلم بنده و رسول خداست و خداوند او را برگزید قبل از اینکه به او ماموریت دهد و او را نام نهاد قبل از آنکه او را در ظاهر پدید آورد و او را انتخاب کرد قبل از اینکه پیامبرش کند؛ چه، آفریدگان در علم غیب خدا مستور و در پرده ترسها نگه داشته شده و با عدم، دست به گریبانند و خداوند پی‏آمد کارها را می‏داند و بر رویدادهای روزگار احاطه دارد و به جایگاه کارهای شدنی آشناست.

خداوند رسولش را فرستاد تا فرمان خود را تمام و کامل کند و اراده حتمی‏اش را در مورد اجرای احکامش ظاهر سازد و تقدیرات قطعی‏اش را نافذ فرماید. و چون دید امتها فرقه فرقه شده و دینهایشان پراکنده گشته، هر دسته به دور آتشی جمع و به بت‏ پرستی مشغولند و با اینکه خدا را می‏ شناسند منکر او شده‏اند، لذا ظلمت‏ها را با نور محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) روشن کرد و تیرگی قلبها را زدود و موانع را از جلو چشم‏ها برداشت و مردم را هدایت فرمود و از گمراهی رهانید و کوری‏ها را به بینایی تبدیل کرد و آنها را به دین قویم خود هدایت و به راه مستقیم دعوت فرمود.

سپس خداوند آن حضرت را به مهربانی و اختیار و خواست و رغبت و ایثار خویش قبض روح کرد و از رنج و زحمت این دنیا آسوده نمود و ملائکه ابرار اطرافش را گرفته، به رضوان پروردگار غفارش رساندند و در مجاورت خداوند فرمانروای مقتدر جای دادند.


اشاره به قرآن بعنوان عهد الهی
درود الهی بر پدرم که پیامبر و امین وحی و برگزیده و منتخب و مورد پسند خداوند است و سلام و رحمت و برکات خدا بر او باد. سپس فاطمه (علیهاسلام) رو به اهل مجلس کرد و فرمود: شما ای بندگان خدا مورد خطاب امر و نهی الهی و حاملان دین و وحی او هستید تا نسبت به این دین درباره خود امین باشید و به دیگر امتها هم برسانید.

ای مردم در بین شما خداوند عهدی گذاشته است و آن کتاب ناطق خدا، قرآن صادق و نور درخشان و چراغ تابناک است که دیدگاه‏هایش روشن و اسرارش آشکار و ظواهرش درخشان است؛ قرآنی که پیروانش مورد غبطه دیگران و پیروی‏اش کشاننده به سوی بهشت و حرف‏شنوایی از آن موجب رهایی است.

به وسیله قرآن می‏توان به برهان‏های روشن و حرمت‏های دورباش زده و شواهد روشن و استدلالات کافی و فضائل مورد پسند و امور جایز و بخشیده شده و قوانین حتمیه الهی دست یافت.

احکام اسلام برای هدایت انسانها
وای مردم مسلمان؛ خداوند تبارک و تعالی ایمان را موجب پاکی شما از شرک قرار داد و نماز را برای دوری از تکبر ،و زکات را باعث طهارت روح و فزونی در روزی ،و روزه را برای پایداری اخلاص ،و حج را موجب استواری دین ،و عدل را برای تقویت دلها، و پیروی از ما اهل بیت را موجب نظم ملتها، و پیشوائی ما را برای امان از تفرقه ،و جهاد را موجب عزت اسلام، متین کرد .

و چنین مقدر فرمود که صبر موجب استحقاق پاداش ،و امر به معروف مصلحت اندیشی برای همگان ،و نیکی به پدر و مادر سپری از خشم پروردگار، و صله رحم موجب زیاد شدن عمر،و قصاص موجب جلوگیری از خونریزی‏ها گردد ،و وفای به نذر سبب بخشش باشد ،و و کامل کردن ترازوها موجب عدم زیان ،و نهی از آشامیدن شراب برای پاکی از پلیدی، و دوری از تهمت ناروای جنسی پرده‏ای برای جلوگیری از لعن، و ترک دزدی موجب حفظ عفت جامعه شود.

و خداوند شرک را حرام فرمود تا در ربوبیت او اخلاص باشد؛« فاتقوالله حق تقاته» پس آنگونه که شایسته است تقوای الهی را پیشه خود کنید و جز در حال مسلمانی از دنیا نروید و در اوامر و نواهی الهی اطاعت کنید زیرا فقط بندگان عالم از خداوند خوف دارند.
سپس فاطمه (علیهاسلام) فرمود: «ایهاالناس! بدانید من فاطمه‏ام و پدرم محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) است. آنچه را که می‏گویم از اول تا به آخر صحیح است. نه سخن بیهوده می‏گویم و نه کار ناروا انجام می‏دهم.

معرفی نسب خویش و علی علیه السلام با پیامبر
من دختر آن پیامبرم که خداوند درباره‏اش فرمود: « فرستاده‏ای از جانب من به سوی شما آمده که زحمت‏های شما بر او گران است و نسبت به اصلاح شما حریص است و با مؤمنین رؤوف و مهربان. اگر نسب او را بشناسید می‏دانید که او فقط پدر من است نه هیچ‏یک از زنان شما و اوست برادر امیرالمؤمنین علی علیه السلام نه هیچیک از مردان شما و چه خوب است منسوب بودن به آن حضرت که درود خداوندی بر او و خاندانش باد.

نجات از گمراهی و شرک با رسالت پیامبر
آن حضرت رسالت خویش را ابلاغ و اندرزهای خود را انجام داد. از هر مرتبه‏ای از شرک دور بود و رمق مشرکین را گرفت و با حکمت و پند نیکو، ایشان را به راه پروردگارش دعوت فرمود؛ بتها را شکست و گردن ‏فرازان را سرکوب کرد تا شکست خوردند و گریختند. کم‏‎کم ظلمتها رفت و صبح هدایت دمید و حق روشن شد و زعیم دین لب گشود و های و هوی شیطان فرو نشست.

فرومایگان منافق نابود شدند و گره‏های کفر و پراکندگی گشوده شد و کلمه اخلاص (لا اله الا الله) در زبانها پیچید در حالی که شما بر لب پرتگاه گودال جهنم بودید.

و شما از شدت ضعف جرعه هر آشامنده و طعمه هر خورنده و آتش گیره هر شتابانی بودید و همه بر سر شما قدم می‏گذاشتند و شما را له می‏کردند آب گندیده می‏خوردید و غذای شما گوشت خشک شده و برگ درختان بود، با حالتی ذلیل همیشه در ترس بودید که مبادا اطرافیان بریزند و شما را به یک حمله بربایند.

نقش علی علیه السلام در رسالت پیامبر
پس خدای تبارک و تعالی را به پدرم محمد (صلی الله و علیه و آله و سلم )از آن وضع اسفبار نجات داد و بعد از همه مقدمات و بعد از آنکه گرفتار مردم قوی و گرگان عرب و طاغیان اهل کتاب شدید، خداوند هر آتشی را که بر افروختند خاموش کرد و هر گاه شیطانی سربلند می‏کرد و متجاوزی چون مار، اجتماع مسلمین را تهدید به مرگ می‏کرد، آن حضرت برادرش علی امیرالمومنین (علیه السلام) را به کام آنها می‏فرستاد و علی علیه السلام هم دست از آنها برنمی‏داشت مگر اینکه آنان را گوشمالی داده شراره آتش آنان را خاموش می‏کرد.

آری؛ علی در راه خدا رنج‏ها دیده و تلاشها نموده است. به رسول خدا نزدیک و نسبت به اولیاء خدا سرور بود. آستین همت را بالا زده، خیرخواه و کوشا و رنج ‏دیده و زحمتکش بود در حالیکه شما در آسایش و رفاه بسر می‏بردید و به فکر خود بودید.

از نعمت‏ها بهره‏ مند و آسوده و بی‏خیال در کمین ما نشسته بودید که اوضاع چگونه می‏چرخد و گوش بزنگ اخبار بودید. در وقت استراحت زودتر از دیگران بر زمین می‏نشستید و در موقع جنگ پا به فرار می‏گذاشتید.

غصب ولایت علی علیه السلام
پس هنگامی که خداوند برای پیامبرش، خانه پیامبران و جایگاه برگزیده برگزیدگانش را انتخاب کرد در بین شما کینه و نفاق آشکار و جامه دین فرسوده گشت، افراد گمراه خموش به نطق آمدند و فرومایگان پست به صحنه درآمده، سرکردگان تبهکار نعره کشیدند و در میدانها جولان دادند.

شیطان سرش را از گریبان برآورد و شما را به سوی خود فرا خواند و شما را اجابت کننده دعوت خود یافت که گول او را خورده‏اید. سپس در آزمایش خود، شما را بی‏وزن و ناچیز دید و چون تحریکتان کرد و به خشم آمدید و بر غیر شتر خود داغ زدید (شتر دیگران را به نام خودتان غصب کردید) و به آبشخور دیگری وارد شدید! بله.

هنوز چیزی از رحلت رسول خدا نگذشته بود و زخم و جراحت فقدان او هنوز به هم نیامده و بهبود نیافته بود، بلکه هنوز جسد رسول خدا دفن نشده بود که شما از ترس اینکه فتنه‏ای به پا شود شتاب کردید و خلافت را ربودید. آگاه باشید که با این عمل در فتنه و آشوب سقوط کرده و جهنم را که بر کافران احاطه دارد برای خود برگزیدید.

خارج شدن از راه صواب پس از رحلت پیامبر
پس هیهات بر شما، شما را چه شد و به کجا می‏روید؟ و چه بیراهه میروید! این کتاب خداست پیش روی شما و امورش روشن و دستوراتش درخشان و پرچم‏هایش برافراشته و دورباش‏هایش آشکار و فرامینش واضح است. و شما آنرا پشت سرانداخته‏اید. آیا تصمیم دارید به غیر آن حکم کنید؟! و این چه بد تبدیلی است برای ستم‏پیشگان و هر کس دین جز اسلام بجوید هرگز از او پذیرفته نگردد و در آخرت از زیانکاران است.

و بعد هم شما چندان صبر نکردید که سرکشی این فتنه فرو بنشیند و مهار این شتر رسیده به چنگ آید، بلکه به شعله‏هایش دامن زدید و جرقه‏هایش را تحریک کردید و ندای شیطان گمراه‏کننده را پاسخ مثبت دادید تا انوار درخشان دین را خاموش کنید و سنت‏های پیامبر برگزیده را نابود سازید.

به خوردن کف روی شیر تظاهر می‏کردید ولی در باطن می‏خواستید از شیرها بنوشید. (ظاهرا دلسوزی برای دین می‏کردید ولی باطنا می‏خواستید به متاع دنیا برسید.) و نسبت به خاندان رسول خدا دورویی و نفاق به خرج دادید.
ما با شما از در صبر می‏آییم همچون کسی که دستش را به لبه تیز کارد گرفته و یا نیزه‏ای در شکمش فرو رفته باشد.

ذکر بینه از قرآن برای ارث
آیا چنین پنداشته‏اید که ما را ارثی نیست؟ آیا از دستورات دوران جاهلیت پیروی می‏کنید؟ کیست که از خداوند بهتر حکم کند برای گروهی که باور دارند. آیا نمی‏دانید؟ برای غاصبان فدک مانند خورشید درخشان، واضح است که من دختر پیامبرم و باید از او ارث ببرم.
ای مسلمانان! من باید برای گرفتن ارثم مغلوب شوم؟!

ای پسر ابی قحافه (ابوبکر) آیا در کتاب خداوند آمده که تو از پدرت ارث ببری و من از پدرم نبرم؟! حقا که سخن ناروایی گفته‏ای! آیا عهد کتاب خدا را کنار گذاشته، پشت سرتان انداخته‏اید در آنجا که گوید «و سلیمان از داود ارث برد .

و آنجا که داستان یحیی بن زکریا را بازگو می‏ کند که می‏فرماید« پروردگارا از سوی خودت جانشینی به من ببخش که از من و خاندان یعقوب ارث ببرد و آنجا که می‏فرماید «بعضی از خویشان بر بعضی دیگر در کتاب خدا مقدم هستند»

و نیز آنجا که می‏فرماید «خداوند شما را درباره فرزندانتان سفارش می‏کند که پسر دو برابر دختر ارث ببرد» و یا فرمود «اگر مالی را به‏جای گذارد، به ‏طور شایسته برای پدر و مادر و نزدیکانش وصیت کند و این حقی است بر پرهیزکاران.» .

آیا گمان کرده‏اید که مرا از پدرم نصیبی نیست و ارثی نمی‏برم و اصلا خویشاوندی بین ما نیست؟! آیا برای شما آیه‏ای اختصاصی آمده که پدرم از آن خارج است؟ یا می‏گویید اهل دو ملت مختلف از یکدیگر ارث نمی‏برند و من و پدرم اهل یک ملت و آئین نیستیم؟! آیا شما از پدرم و پسر عمم،علی، به عام و خاص قرآن داناترید؟ پس این شما و این فدک، همچون شتر مهارشده و زین کرده!، یکدیگر را در روز حشر خواهیم دید.

پس چه خوب داوری است خداوند، و چه خوب بزرگ و پیشوایی است محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) ،و چه خوب وعده‏ گاهی است قیامت، که در آن روز نتیجه زیانبار عمل خود را خواهید دید، ولی پشیمانی سودی ندارد و برای هر خبری جایگاهی است و به‏زودی خواهید دانست که بر چه کسی عذاب خوارکننده فرود اٌمده و شکنجه پایدار وارد می‏شود.

احترام به فرزندان رسولخدا
آنگاه فاطمه (علیهاسلام) به سوی انصار نظر افکنده فرمودند: ای گرده جوانمردان و ای بازوان دین و یاران اسلام! این چه چشم‏پوشی و سهل‏انگاری است که در حق من روا می‏دارید و نسبت به ظلمی که به من می‏شود در خواب غفلتید؟! آیا پدرم رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) نمی‏ فرمود: هر انسانی در فرزندانش حفظ می‏شود؟ (یعنی اگر می‏خواهید جانب کسی را محترم بشمارید بعد از او به فرزندانش احترام کنید.) چه زود این عمل را انجام دادید؟ دست مرا از فدک کوتاه نمودید؟ و برای امری که وقت آن نشده شتابان شدید؟ ای گرده انصار! شما را قدرت و طاقت این هست که خواسته مرا برآورده کنید.

آیا می ‏گویید محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) مرد و رفت و دیگر خبری نیست؟ نه، این امر بزرگی است که شکافش گسترش می‏یابد و رخنه‏اش بازتر می‏گردد و پیوستگی‏هایش از هم می‏گسلد.

و کم کم به قهقرا و جاهلیت برمی‏گردید آری زمین در غیبت او تاریک و ستارگان در مصیبتش گرفته و آرزوها نومید و کوهها فرو هشته و حریم او بی‏ارزش و حرمت او زایل گردید. پس به خدا قسم این است آن بلای بزرگ و مصیبت عظمی که مانندش نیامده و نازل نگشته است.

عمل به قرآن بعداز پیامبر
این کتاب خداست که هر صبح و شام بر در خانه‏های شما فریاد می‏زند و با آواز بلند و تلاوت و فهماندن آن اعلان می‏دارد که انبیاء قبل هم می‏مردند و این حکم الهی و قضاء حتمی بر آنها هم وارد می‏شد؛ آنجا که می‏فرماید: « و ما محمد الارسول. . . » محمد نیست مگر فرستاده‏ای که بیش از او نیز فرستادگانی آمده‏اند و گذشته‏اند.

آیا اگر او بمیرد و یا کشته شود، شما به دوران جاهلیت گذشته خود برمی‏گردید؟ و هر کس به گذشته خود برگردد، (از دین خارج گردد) هرگز زیانی به خداوند نیاورد و به زودی خداوند پاداش سپاسگزاران را خواهد داد.

طلب یاری از مردم
ای وای از گروه اوس و خزرج! آیا میراث مرا ببلعند در حالی که شما را می‏بینم و صدای شما را می‏شنوم و شما با هم جمع و پیوسته‏اید؟! این درخواست من است که شما را فرا گرفته و این خبردادن من است که شما را شامل شده (و من از شما یاری می‏طلبم.)

شما دارای افراد زیاد و قدرت فراوانی هستید و سلاح جنگی و تجهیزات در دست شماست! درخواست من به شما می‏رسد ولی جواب نمی‏دهید و فریاد من به گوشتان می‏رسد ولی به فریادم نمی‏رسید؛ در حالیکه شما به استقبال دشمن در جنگ‏ها معروفید و شما را به خیر و صلاح می‏شناسند.

شما برگزیدگان و منتخب جامعه‏اید، با اعراب جنگیده‏اید و رنج و تعب بسیاری متحمل شده‏اید.
شما با گروه‏های زیادی درگیر شده‏اید و بدون هیچ ضعفی، شجاعان را دفع کرده‏اید. ما فرار نکردیم و شما هم فرار نکردید. هر چه را که ما امر کردیم پذیرفتید تا به دست ما اهل بیت، سنگ آسیای اسلام به چرخش درآمد و نتایج و بهره‏هایش زیاد شد.

بینی شرک به خاک مالید و طغیان تهمت‏ها فرو نشست و آتش کفر به خاموشی گرایید؛ آشوب فتنه‏ها آرام و نظام دین منسجم گردید. پس شما چرا بعد از روشنی راه بیراهه رفتید و چرا حق را پنهان کردید، بعد از اینکه اٌشکار شده بود و چرا عقب ‏گرد کردید و بعد از ایمان مشرک شدید.

آیا شما با مردمی که پیمان خود را شکسته و برای بیرون کردن پیامبر تصمیم گرفته‏اند، نمی‏جنگید با آنکه آنها اول جنگ را شروع کرده‏اند؟ آیا از آنان می‏ترسید در حالی که خداوند سزاوارتر است که از او بترسید اگر ایمان آورده باشید؟ (یعنی چرا وقتی این گروه غاصب خلافت، پیمان خود را شکستند و به عهدی که درباره امیرالمومنین (علیه السلام) با رسول خدا داشتند وفا نکردند، شما با آنها نمی‏جنگید و از امیرالمومنین دفاع نمی‏کنید؟)

آگاه باشید من شما را چنین می‏بینم که به رفاه ‏طلبی و زندگی راحت متمایل گشته و آن کس که برای زمامداری سزاوار است دور ساخته و به راحتی و آسایش روی آورده و خود را از ضیق و تنگی نجات داده‏اید.

پس آنچه را که فرا گرفته بودید کنار گذاشته و آنچه آشامیدنش آسان بود، بیرون ریختید. پس اگر شما و تمامی کسانی که در روی زمین زندگی می‏کنند کافر شوند،بدانید که خداوند بی‏نیاز و ستوده است.

اتمام حجت با مردم
آگاه باشید آنچه را گفتم با آگاهی نسبت به شما است که شما انگیزه یاری ندارید و نیرنگ و فریب، دلهایتان را فرا گرفته است؛ ولیکن این سخنان خروشی بود که از جان برآمد و آهی بود که از خشم برخاست، کاسه صبر لبریز، و عقده‏های سینه باز و حجت بر شما تمام شد. پس این شما و این شتر خلافت! لجامش را محکم بگیرید و بتازید. اما بدانید پشتش زخمی و پایش لنگ و عار و ننگش همیشگی است. نشان خشم الهی بر آن خورده و عیبش ابدی است.

خلافتی که به آتش برافروخته الهی پیوسته، آتشی که بر دلها احاطه کند؛ در حالی که کلیه اعمال شما در پیش چشم پروردگار است و به زودی ستمگران خواهند دانست که در چه جایگاهی رجوع می‏کنند. من دختر پیامبر شمایم که شما را از عذاب سخت آینده بیم داد. پس هر چه می‏خواهید بکنید. ما هم کار خودمان را می‏کنیم و منتظر باشید که ما هم منتظریم.


تعداد کل صفحات: 5 1 2 3 4 5