دوشنبه 24 آبان 1389

ناتوانى ستایش خدا

   نوشته شده توسط: دل نوشته    نوع مطلب :عرفانی ،خداشناسی ،

استاد در شرح این جمله امام حسین(علیه السلام): «لَوْ حَاوَلْتُ وَ اجْتَهَدْتُ مَدَى الاَْعْصَارِ وَ الاَْحْقَابِ لَوْ عُمِّرْتُهَا أَنْ أُؤَدِّیَ شُكْرَ وَاحِدَة مِنْ أَنْعُمِكَ مَا اسْتَطَعْتُ ذَلِكَ إِلا بِمَنِّكَ الْمُوجَبِ عَلَیَّ بِهِ شُكْرُكَ أَبَدا جَدِیدا وَ ثَنَاءً طَارِفا عَتِیداً»، با تبیین ناتوانى انسان از ستایش خدا و این كه بهترین راه ستایش خدا اظهار ناتوانى است، چنان كه توجه به عجز از معرفت، معرفت خداست اظهار داشته اند:

«امام حسین(علیه السلام) در این قسمت از دعا با حقیقت ایمان، با عهد و پیمان قلبى، با توحید خالص، با باطن نادیدنى خود و... شهادت مى دهد كه اگر عمر طولانى به او دهند و او در این مدت با كوشش فراوان شكر یكى از نعمت هاى خدا را بخواهد به جا آورد، هرگز نمى تواند؛ زیرا توفیق شكر هر یك از نعمت هاى خدا، نعمت جدید است كه نیاز به شكر تازه دارد و این شكر جدید نیز نعمت تازه اى است.... و این سلسله تا بى نهایت و در حقیقت این نعمت هاى نو از لوازم آن نعمت اصلى است. بنابراین، شكر یك نعمت با تمام لوازم آن توان فرساست.»

حكیم متأله، آیت الله جوادى آملى در تشریح فراز دیگرى از سخنان امام مبنى بر این كه «وجود شریك در فرمانروایى خدا موجب مى شود در آفرینش به ناسازگارى با وى برخیزد» به تشریح بى همتایى خداوند پرداخته و به تفصیل آیه مباركه { لَوْ كانَ فِیهِما آلِهَةٌ إِلاَّ اللهُ لَفَسَدَتا} را تفسیر كرده و پرسش هاى پیرامون آن را پاسخ گفته اند.

درخواست بى نیازى از دیگران

استاد در شرح این جمله دعا «اَللَّهُمَّ اجْعَلْ غِنَایَ فِی نَفْسِی» ضمن بیان غنى مطلق بودن خدا و فقیر مطلق بودن غیرخدا، با استناد به آیات قرآن، انسان ها را در برخوردارى از مواهب طبیعت سه گروه شمرده:

1 ـ فقیرى كه چیزى ندارد.

2 ـ گداخویى كه مال دارد ولى در اندرون خود گرفتار بخل است و به بیان دیگر مستغنى است؛ یعنى نیازمندى است كه با دارایى هایش نیاز خود را مى تواند برآورده سازد.

3 ـ بى نیازى كه اساساً به چیزى احتیاج ندارد.

در این میان تنها گروه سوم به اندازه غناى خود، آیت خداى سبحان هستند و مهم همین بى نیازى است نه استغنا؛
 زیرا بى نیازى نه زحمتى به دنبال دارد و نه سبب گناه مى شود. ولى رسیدن به چیزى و استغنا به وسیله آن غالباً با رنج همراه است و چه بسا مایه عصیان و طغیان مى شود.

منبع سایت شهید آوینی


یکشنبه 25 مهر 1389

حكومت و سیاست در سیره امام رضا (علیه سلام)

   نوشته شده توسط: دل نوشته    نوع مطلب :حکیمانه ،اسلامی ،دانستنیها ،خداشناسی ،

آن چه در حیات سیاسى امام هشتم (ع ) قابل توجه و دقت است ، مسئله ى خلافت و ولایتعهدى است كه از طرف مأمون الرشید خلیفه عباسى به آن حضرت پیشنهاد شد و آن حضرت از پذیرفتن خلافت سرباز زد، و ولایتعهدى مأمون را به كراهت پذیرفت .

داستان آن به اختصار به روایت ابوصلت هروى چنین است : وى مى گوید: در مرو، خدمت امام رضا (ع ) بودم و مامون به آن حضرت گفت : اى فرزند رسول خدا (ص ) فضیلت ، علم ، زهد؛ پارسایى و عبادت تو را مى دانم ، و تو را در امر خلافت از خود شایسته تر مى دانم ، مى خواهم خود را از خلافت عزل كنم و به تو بسپارم و به تو بیعت نمایم . امام (ع ) فرمود:

<اگر خلافت را خدا براى تو قرار داد، روا نیست لباسى را كه خدا در قامت تو راست كرد، بیرون كنى و به دیگران بدهى ، و اگر از آن تو نیست چگونه آن را به من مى سپارى ؟>.

مأمون گفت :

<چاره ى ندارى جز آن كه بپذیرى !>.

امام (ع ) فرمود:

<هرگز این كار را نكنم ، مأمون بالاخره از اصرار خود ناامید گردید>.

مأمون گفت :

<وقتى كه خلافت را قبول نمى كنى ، پس ولایتعهدى مرا قبول كن >.

امام رضا (ع ) فرمود:

<پدرم از پدرانش روایت كرد كه من قبل از تو مى میرم و با زهر شهید مى شوم >.

مأمون اصرار كرد و امام (ع ) اباء ورزید، تا آن كه مأمون امام را تهدید كرد كه اگر ولایتعهدى مرا نپذیرى ، گردنت را مى زنم ، امام (ع ) قبول كرد به این شرط كه عزل و نصب نكند، و عملاً كارى را انجام ندهد، و سنت و شیوه اى را تغییر ندهد، و از دوربه حیث یك مشاور باشد، و مأمون با این شرط موافقت كرد.

این جا جاى این پرسش است در صورتى كه امامان شیعه ولایت و حكومت را حق خود مى دانستند و براى بدست گرفتن قدرت سیاسى تلاش مى كردند، پس چرا وقتى كه مأمون خلافت را به آن حضرت پیشنهاد مى كند، حضرت از قبول آن امتناع مى ورزد؟ و ولایتعهدى را با اكراه مى پذیرد و شرط مى كند كه در امور مملكتى دخالت نكند؟

بى تردید كه خلافت و ولایتعهدى امر عظیمى بود كه دل ها بخاطر آن افسوس مى خورد، و براى انسان هاى آزمند، چه آرزوى بالاتر از این منصب است كه حاكمیت بر همه ى جهان اسلام را پیدا نماید، و در هر جمعه و جماعات و منابر او از یاد شود، خصوصاً علویون كه در عصر بنى امیه و بنى عباس براى بدست گرفتن زمام حكومت در حال شورش و انقلاب بودند، ولى هم اكنون كه خلافت اسلامى دو دستى به سید و آقاى آن ها تقدیم مى شود، چگونه از پذیرفتن آن سرباز مى زنند؟

این وضعیت شك و سؤال را در دل ها بر مى انگیزد، در حالى كه همه ى مردم به اعلمیت ، اورعیت ، افضلیت و شایستگى امام براى خلافت اذعان داشتند، خصوصاً شیعه ها كه امام را معصوم مى دانستند، خصوصاً وقتى مأمون خلافت را پیشنهاد كرد، براى عامه ى مردم ثابت شد كه امام از هر كسى سزاوارتر به خلافت است . پس حتماً در پشت پرده رازها و رمزهایى است كه امام (ع ) آن را مى داند و مردم نمى دانند. تحلیل این قضیه درایت سیاسى امام (ع ) را به خوبى روشن مى كند، كه آن حضرت با شیوه ى كه در پیش گرفت ، مأمون را كه داراى نبوغ سیاسى بى نظیرى بود، كاملاً شكست داد، و تمامى نقشه هاى سیاسى او را نقش بر آب كرد، تا آن كه مأمون آن حضرت را به شهادت رساند.

جاى این پرسش هم هست كه مأمون چرا خلافت و ولایتعهدى را براى امام هشتم (ع ) پینشهاد كرد؟ آیا این پیشنهاد صورت واقع را داشت یا یك بازى سیاسى بود كه مأمون مى خواست از آن براى استحكام پایه هاى حكومت خود بهره گیرى نماید؟
آیا بنى عباس كه همه ى شورش هاى علیه خود را سركوب كردند، ابومسلم خراسانى را كه براى استقرار و استحكام حاكمیت آن ها ششصد هزار نفر را بخاك و خون كشیده ، از دم تیغ گذراند و با خاندان برمك چه كرد، امكان دارد كه با اخلاص و صداقت دست از خلافت بردارند؟

مأمون كه به خاطر مسئله ى خلافت با برادرش امین جنگ داشت ، آیا قابل باور است كه یكسره دست از همه ى امتیازات بردارد، و از اداره ى امور ممكلت منصرف شود و به گوشه ى بنشیند و به كارهاى شخصى خود بپردازد؟ پى بردن به عمق قضیه ایجاب مى كند كه اولا منظور و هدف مأمون را از پیشنهاد خلافت و ولایتعهدى بدانیم ، وانگهى عكس العمل امام رضا (ع ) را:

اما اول : هدف و منظور مأمون را باید از خود او بشنویم ، عده ى از عباسیان و دیگر پیروان مأمون بدو گفتند: اى امیرالمؤمنین (ع ) چرا مى خواهى كه افتخار عظیم خلافت را از خاندان بنى عباس خارج كرده و به خاندان على (ع ) برگردانى ؟
با این كار خود مقام على ابن موسى (ع) را بالا بردى و مقام خودت را پایین آوردى ، و خود را به تباهى افكندى ؟ آیا هیچ كسى نسبت بخودش و حكومتش مانند تو جنایت مى كند؟ مأمون گفت : به چند دلیل دست به این عمل زدم :

1 قدكان هذا الرجل مستتراً عنّا یدعوا الى نفسه ، فاردنا نجعله ولى عهدنا لیكون دعائه لنا. یعنى : <این مرد بشكل پنهانى مردم را بسوى خود مى خواند؛ و من او را ولیعهد خود كردم تا مردم را به سوى من دعوت نماید>. مأمون مى خواست با آوردن امام (ع ) در تشكیلات عباسیان ، فعالیت هاى آن حضرت را محدود كند، تا امام نه براى خود بلكه براى خلافت از مردم دعوت كند، و این استقلال آل على را از بین مى برد.

2 ولیعترف بالملك و الخلافة لنا. یعنى : <تا بحكومت و خلافت ما اعتراف نماید>. قبول ولایتعهدى و راه یافتن ]؛5 امام هشتم (ع ) در دستگاه خلافت ، از دیدگاه عامه ى مردم ،اعتراف به مشروعیت حكومت بنى عباس بود و این امتیاز بزرگ براى آن ها بود و در این صورت مخالفت ها و مخاصمت هاى علویان ، خودبخود بنفع عباسیان حل مى شد.

3 ولیعتقد فیه المفتونون به انه لیس مما ادعى فى قلیل ولاكثیر. یعنى : <تا شیفتگانش از وى روى گردان شوند، وباور كنند كه او آنچنان كه ادعا داشت ، نه كم و نه زیاد هیچ ندارد>. مأمون مى خواست با تحمیل ولایتعهدى ازمقام و منزلت معنوى امام (ع ) كاسته شود، و حضرت رضا (ع ) از نفوذ كلام بماند، و از چشم اطرافیانش ساقط شود، و دیگر كسى او را به عنوان یك چهره ى مقدس و منزه نشناسد، و در نتیجه اعتقاد مردم نسبت به آن حضرت ضعیف شده و اعتمادشان سلب گردد، چه خلافت از نظر مردم نوعى آلودگى تلقى مى شد، و وارد ساختن یك انسان مهذب در آن ،باعث تنزل و سقوط اجتماعى او مى گردید، از این جهت بود كه به آن حضرت اعتراض كردند، و حضرت فرمود: قد علم الله كراهتى .

4 و قد خشینا ان تركناه على تلك الحال ان ینتفق علینا منه مالانسده و یأتى علینا منه ما لا نطیقه . یعنى : <ترسیدم از آن كه اگر او را بحالش واگذارم ، چنان رخنه ى دركار ما پدید آورد كه نتوانم آن را سد كنم ، و چنان مشكل براى ما خلق كند كه تاب نیاورم >. با این روش مى توانست فعالیت هاى امام را زیر نظر بگیرد، از این رو، مراقبان و محافظان زیاد بر او گماشته بود، تا اخبار امام رضا (ع ) را به سوى برسانند>. والان اذا فعلنا به ما فعلنا و اخطئنا فى امره بما اخطائنا و اشرفنا من الهلاك بالتنویه به على ما اشرفنا، فلیس یجوز التهاون فى امره ، ولكنا نحتاج ان نضع منه قلیلاً قلیلاً حتى نصوره عند الرعیة بصورة من لا یستحق لهذا الامر، ثم ندبر فیه بما یحسم علینا مواد بلائه .

یعنى : <حال كه در كار خود مرتكب خطا شده و خود را با بزرگ كردن او، در لبه ى پرتگاه قرار داده ام ، نباید درباره وى سهل انگارى كنیم ، بدین جهت باید كم كم از شخصیت و عظمت او بكاهیم ، تا او را پیش مردم بصورتى درآوریم كه از نظر آن ها شایستگى خلافت را نداشته باشد، سپس درباره ى وى چنان چاره اندیشى كنیم كه از خطرات او كه ممكن است متوجه ما شود، جلوگیرى كرده باشیم >. 5 خاموش ساختن شعله هاى خشم و اعتراض مخالفین خصوصاً علویان ، و وانمود ساختن علاقه و محبت خود نسبت به آل على (ع ) براى جلب حمایت علویان هدف دیگر مأمون بود. زیرا شعله هاى جنگى كه بین امین و5 مأمون بر سر خلافت برافروخته شده بود، اكثریت عباسى ها و شیعیان از امین پشتیبانى مى كردند، خصوصاً مخالفت شیعیان خراسان كه بیشتر نابودى مأمون را تهدید مى كرد، و شورش هاى دیگرى در كوفه و بصره و مدینه و مكه ، علیه مأمون محسوس بود، مأمون این وضعیت را كه درك كرد، هیچ وسیله اى كه براى بقاى حكومت او نافع باشد ندید، جز آن كه تظاهر به شیعى بودن كند، بدین سبب امام را به قبول ولایتعهدى مجبور كرد و مردم را به دوستى او مى خواند و پول رسمى را بنام او سكه مى زد و بدین وسیله شعله هاى خشم مردم را فرو مى نشاند. و خود مى گفت : <ما ظننت ان احداً من آل ابیطالب یخافنى بعد ما عملته بالرضا> یعنى : <گمان نمى كنم بعد از آن كه رضا را ولیعهد خود قرار دادم ، از احدى از آل ابوطالب بترسم >.1

عكس العمل امام هشتم (ع )

مأمون از امام (ع ) دعوت كرد كه با خانواده و دوستان خود بیاید، تا وانمود سازد كه پیشنهاد خلافت به او امر جدى است ، و طبیعت قضیه یعنى تسلیم شدن حكومت اقتضاء دارد كه امام در مرو، دیر بنماند، پس باید با خاندانش باشد، اما امام (ع ) تنها آمد، و چنین رفتارى بى تردید مى توانست كسانى را كه از مسایل سیاسى آگاهى داشتند، بخصوص شیعیان را كه در ارتباط مستقیم با امام بودند، متوجه سازد كه امام اجباراً این مسافرت را پذیرفته است .2

امام (ع ) با علم و آگاهى مخصوصى كه داشت ، تاكتیك هاى مأمون را مى دانست كه مأمون فقط براى استقرار پایه هاى حكومت خود او را مى خواهد اما همین كه حكومت او استحكام یابد، مأمون كار خود را مى كند، لذا از قبولى پیشنهاد خلافت سرباز زد، و قبولى و لایتعهدى ماه ها بطول انجامید تا آن كه امام تهدید شد و ازروى اكراه و اجبار آن را پذیرفت . ریان مى گوید: بر امام رضا (ع ) وارد شدم و گفتم : یابن رسول الله (ع ) مردم مى گویند: تو با این زهد و تقوا چرا ولایتعهدى مأمون را قبول كردى ؟ حضرت فرمود: خدا مى داند خوش نداشتم ، ولى خود را در معرض قتل مى دیدم پس قبول كردم واى بر این ها مگر نمى دانند كه یوسف نبى كه فرستاده خدا بود، وقتى كه مضطر شد، تسلط بر دارایى مملكت را براى خود پیشنهاد كرد و گفت : <اجعلنى على خزائن الارض انى حفیظ علیم > .3

مأمون برخلاف شرطى كه از امام قبول كرده بود، مى كوشید كه امام (ع ) را در صحنه بكشاند، و از او براى خاموش كردن غائله ها بنفع خود استفاده نماید، و امام (ع ) شرط را به یاد او مى آورد. مأمون از امام (ع ) خواست كه نامه ى به دوستانش كه كار را بر مأمون سخت كرده بودند، بنویسد و آنان را به آرامش بخواند، امام (ع ) فرمود : من شرط كرده بودم كه در امور مداخله نكنم ، و از روزى كه ولایتعهدى را پذیرفته ام چیزى بر نعمتم افزوده نگشته است .

قبولاندن این شرط همه ى فرصت هاى مأمون را از بین برد، و به هدف هایى كه مى خواست به آن برسد، نرسید.
مأمون مى خواست امام (ع) را در كارهاى خود شریك نماید، و امام با عدم قبولى مسؤولیت ، وضعیت ناهنجارى را كه محصول دو قرن بود، نپذیرفت .4

 امام (ع ) در نیشابور در برابر ازدحام عظیمى ، حدیثى را كه سلسله ى سند آن را به پیامبر مى رساند، خواند، و در آن توحید را كه اساس عقیده و حیات است ، مطرح كرد و خود را بعنوان شرط توحید مطرح نمود، و با این گفتار مشروعیت حكومت بنى عباس را زیر سؤال برد، و این ضربه ى بزرگ دیگرى بود كه به مأمون وارد مى شد، زیرا منظور از این شروط كه موجب تمامیت توحید است ، نه خلافت است و نه ولایتعهدى ، چون تا هنوز امام این منصب را بعهده نگرفته است ، بلكه منظور از این شرط امامت و ولایت است .5

امام رضا (ع ) فرمود:

<مأمون چیزى به من نداده است و آن چه را به من پیشنهاد مى كند حق من است >.6

در كیفیت بیعت ، اثبات كرد كه مأمون كه خود را امیرالمؤمنین و خلیفه ى رسول الله مى داند، تازه جاهل به احكام است حتى عقد آن چه را به امام سپرده است ، نمى داند. و امام در این مجلس بزرگ دست خود را طورى گرفت كه پشت دست طرف خودش باشد و روى دستش طرف مردم ، مأمون گفت : دستت را دراز كن تا مردم بیعت كنند، حضرت فرمود: جدم رسول خدا (ص ) این چنین بیعت مى گرفت ، پس مردم بیعت كردند. و قال الناس كیف یستحق الامامة من لایعرف عقد البیعة. كسى كه عقد بیعت را نمى داند چگونه مستحق امامت باشد؟ 7

امام (ع ) در وثیقه ى ولایتعهدى نوشت :

<ان الله یعلم خائنة الاعین و ما تخفى الصدور>.

<خواست نظرها را متوجه بسازد كه كار به خیانت علنى كشانده خواهد شد>. 8
این اقدام امام (ع ) حقانیت امامت ائمه (ع ) و بطلان خلافت خلفاى پیشین را به اثبات رساند، و امام در خطبه اش فرمود:

<سپاس خداى را كه براى ما آن چه را كه مردم از بین برده بودند، حفظ كرد و آن چه را پست و بى مقدار كرده بودند، بالا برد، چنان چه هشتاد سال بر منبرهاى كفر، مورد سب و سرزنش قرار گرفته بودیم ، فضایل و مناقب ما را ازمردم پوشیده نگهداشتند، و اموال هنگفتى براى دروغ بستن به ما، به مردم داده بودند، و با تمام این احوال ، خدا براى ما جز بلندى نام نخواست ، و فضیلت ها را آشكار فرمود>.9

و این فرموده ى امام (ع ) كه :

<امیرالمؤمنین كه خدا او را در رفتن راه راست كمك كند و در استقامت امرش توفیق دهد، از حق ما آن چه دیگران انكار كرده بودند، به رسمیت شناخت و مرا به ولى عهدى برگزید، و اگر من پس از او زنده ماندم ، ریاست كل را بعهده خواهم داشت >.

گرفتن اعتراف است از مأمون به آن كه خلافت حق اهلبیت است و یكى از نكات اصلى مسئله كه امام (ع ) آن را دنبال مى كرد، همین موضوع بود. 10

مأمون با تشكیل جلسات علمى و دعوت فقها، متكلمین ، اهل حدیث و... از طرفى علم دوستى خود را وانمود مى ساخت ، اما منظور اصلى او این بود كه شاید مسئله ى مشكلى متوجه آن حضرت شده و او را از پاسخ ناتوان بسازد، و بدین وسیله او را بى اعتبار نماید، ولى نتیجه ى معكوس مى داد، و براى همه ثابت شد كه امام رضا (ع ) سزاوارتر به خلافت است به جهت علم و فضلى كه دارد تا آن كه مأمون احساس خطر كرد و او را به فكر انداخت كه امام (ع ) نه تنها درد او را دواء نمى كند، بلكه اوضاع را علیه او تحریك مى نماید، و این به شهادت آن حضرت منجر شد .11

و بالاخره امام على ابن موسى الرضا (ع ) در برابر پیشنهاد مأمون بیشتر از دو راه در پیش نداشت و آن این كه یا باید خلافت را قبول و به رأى خود عمل مى كرد و بما انزل الله حكم مى نمود؛ و از لازمه ى آن این است كه باید در كل نظام تغییرات بوجود بیاورد، و عناصر فاسد را بكلى از دستگاه عزل كرده و عناصر صالح به جاى آن بگمارد، ولى تحقق این كار مشكل بود، زیرا شیعیان هر چند زیاد بودند، ولى آنچنان نیروى تعلیم دیده و وفادارى ]؛5 كه بتوانند مسؤولیت ها را بپذیرند، و از عهده ى كشوردارى خوب بیرون آیند، و در برابر اعتشاشات و مخالفت هاى داخلى مقاومت نمایند، نبودند. زیرا مردم هر چند اهلبیت (ع ) را دوست داشتند، ولى كاملاً تربیت اسلامى صحیح نشده بودند، و از مردمى كه در جو حكومت بنى امیه و بنى عباس تربیت شده و به فرهنگ آنان خو گرفته اند، نباید انتظار داشت كه چنین اصلاحات ریشه دارى را تحمل كرده و از حكم تخلف ننمایند. بگذاریم از آن كه پیشنهاد مأمون از روى صدق و اخلاص نبود، و تهدید بقتل شاهد آنست چه اگر كسى به امامت امام (ع ) به راستى معتقد باشد، او را تهدید بقتل نمى كند و همچنین برگرداندن امام (ع ) از نیمه راه و اجازه ندادن براى نماز عید.

راه دیگرى كه براى امام میسر بود، همین بود كه از خلافت خود را سبك دوش نماید، و ولایتعهدى را بپذیرد با همین شروط كه مطرح كردند و این اصولى ترین روشى بود كه بازى هاى سیاسى مأمون را كاملاً خنثى نمود.


پى نوشتها:
1 بحارالانوار: مجلسى ، محمد باقر، ج 48 ص 134به نقل از علل الشرایع و عیون اخبارالرضا.
2 پیشین ، جعفریان ، ج 2 ص 76به نقل از تاریخ الحكماء: ص 221 حیات امام رضا (ع ): ص 222
3 همان ، ج 2 ص 76به نقل از عیون اخبار الرضا: ج 2 ص 151
4 همان ، ج 2 ص 74به نقل از عیون اخبار الرضا: ج 2 ص 168ـ 167
5 شذرات سیاسیه من حیات الائمه (ع ): شبر، حسن ، ص 153به نقل از بحار:ج 49
6 همان ، ج 2 ص 78به نقل از اصول كافى : ج 1 ص 448 عیون اخبار الرضا (ع ): ج 2 ص 219 چاپ
اعلمى ؛ اثبات الوصیة: ص 203
7 یوسف 55
8 پیشین ، مجلسى ، ج 49 ص 155به نقل از كافى : ج 8 ص 151
9 همان ، ص 141به نقل از عیون اخبار الرضا: ص 154ـ 151
10 شذرات سیاسیه من حیات الائمه (ع ): ص 167
11 پیشین ، جعفریان ، ج 2به نقل از عیون اخبارالرضا: ج 2 ص 162،چاپ اعلمى .

اندیشه حكومت دینى ، ج 1 ، ص 547 - 556


یکشنبه 11 مهر 1389

قرآن در نگاه امام صادق علیه السلام

   نوشته شده توسط: دل نوشته    نوع مطلب :قرآنی ،اسلامی ،دانستنیها ،اهل بیت(ع) ،خداشناسی ،

روزى كه رسول خاتم(ص) دو وزنه سنگین و دو میراث گرانبها (قرآن ‏وعترت) را به مردم معرفى كرد و براى نجات از گمراهى، تمسك به‏«ثقلین‏» را توصیه فرمود، اهل ‏بیت‏ خویش را نیز به عنوان قرآن ‏شناسان خبیر معرفى كرد، تا پس از او، امت از ائمه الهام بگیرند و شاگردى عترت را با افتخار بپذیرند.

صادق آل محمد(ص)، در باره حبل المتین قرآن و شیوه بهره ‏گیرى ازآن و جایگاه كلام الهى، سخنان بسیارى دارد كه در این نوشته‏ به اختصار به برخى از محورهاى تعالیم و توصیه‏هاى حضرتش اشاره‏ مى‏كنیم، باشد كه جامعه قرآنى و ولایى ما، از حضرت صادق(ع) سرمشق ‏بگیرد و از سرچشمه هدایت قرآنى، جان عطشناك خویش را سیراب ‏سازد.

در ادامه مطلب بخوانید متن کامل آن را


ادامه مطلب

یکشنبه 11 مهر 1389

مناظره امام صادق علیه سلام با دوگانه پرست

   نوشته شده توسط: دل نوشته    نوع مطلب :اسلامی ،دانستنیها ،اهل بیت(ع) ،خداشناسی ،

(دو گانه پرستى به حضور امام صادق (ع ) آمد؛ و از عقیده خود دفاع مى كرد؛ عقیده اش این بود كه جهان هستى داراى دو خدا است ؛ یكى خدایى نیكیها و دیگرى خداى بدى ها و...).

امام صادق (ع ) در رد عقیده او و هرگونه دوگانه پرستى چنین فرمود: اینكه تو مى گوئى خدا دوتا است ؛ بیرون از این تصورات نیستند:

 1-  یا هر دو نیرومند و قدیم هستند.

2-  یا هر دو ناتوان هستند.

3-  یا یكى قوى ؛ و دیگرى ناتوان است .

پس چرا یكى از آنها دیگرى را از صحنه خارج نمى كند؛ تا خود به تنهایى بر جهان حكومت كند؟ (نظام واحد جهان حاكى است كه یك حاكم در جهان وجود دارد؛ بنابراین خدا؛ یك قوى مطلق است ).

نیز بیانگر یكتائى خدا است ؛ و گفتار ما را ثابت مى كند؛ زیرا همان قوى خدا است ؛ ولى دیگرى خدا نیست به دلیل ضعفى كه دارد.

در مورد (ضعف هر دو خدا) یا آنها از جهتى با هم متفق هستند و از جهتى مختلف ؛ در این صورت لازم است كه بین آن دو؛ یك ما به الامتیاز (چیزى كه یكى از آن خدایان دارد و دیگرى ندارد) باشد؛ و نیز لازم است كه آن ما به الامتیاز امرى وجودى قدیم باشد؛ و از اول همراه آن دو خدا بوده ؛ تا دوئیت آنها؛ صحیح باشد؛ در این صورت سه خدا به وجود مى آید؛ و به همین ترتیب چهار خدا و پنج خدا و بیشتر مى شود؛ و باید معتقد به بى نهایت خدا شد.

هشام مى گوید: یكى از سؤالات آن دو گانه پرست این بود كه (بحث در مورد دوگانه پرستى را به اصل وجود خدا كشانید) به اما صادق (ع ) گفت : دلیل شما بر وجود خدا چیست ؟ وجود آنهمه ساخته ها بیانگر وجود سازنده است ؛ چنانكه وقتى كه تو ساختمان استوار و محكم و سربر افراشته اى را دیدى ؛ یقین پیدا مى كنى كه آن ساختمان ؛ بنائى داشته است ؛ گرچه تو آن بنا را ندیده باشى .

خدا چیست ؟ خدا چیزى است بر خلاف همه چیز؛ به عبارت دیگر ثابت كردن معنائى است ؛ چیزى است به حقیقت چیز بودن ؛ ولى جسم و شكل ندارد؛ و به هیچیك از حواس ؛ درك نمى شود؛ و خیالها او را در نمى یابند؛ و گذشت زمان ؛ او را كاهش و دگرگون نسازد .
پاسخ به سؤالات منكر خدا

یكى از منكران خدا كه سؤالات پیچیده اى درباره خداشناسى در ذهن خود انباشته بود؛ به حضور امام صادق (ع ) آمد و سؤالات خود را مطرح كرد؛ و امام به یكایك آن پاسخ داد؛ به ترتیب زیر: خدا چیست ؟

او چیزى بر خلاف همه چیز است ؛ كه گفتارم به یك معنائى بر مى گردد؛ او چیزى است به حقیقت معنى چیز؛ نه جسم است و نه شكل ؛ نه دیده مى شود و نه لمس مى گردد؛ و با هیچیك از حسهاى پنچگانه (بینائى - شنوائى - چشائى - بویائى - و بساوائى ) درك نمى گردد؛ خاطرها به او نمى رسند؛ گذشت روزگار؛ موجب كاهش و دگرگونى او نخواهد شد.

تو مى گوئى خدا شنوا و بینا است ؟ آرى شنوا است ولى بدون عضو گوش ؛ و بینا است بدون وسیله چشم ؛ بلكه به ذات خود شنوا و بیناست ؛ البته منظورم این نیست كه او چیزى است ؛ و ذات خود شنوا و بیناست ؛ البته منظورم این نیست كه او چیزى است ؛ و ذات او چیز دیگر؛ بلكه براى فهماندن تو این گونه سخن گفتم ؛ حقیقت این است كه او با تمام ذاتش مى شنود؛ اما معنى كلمه تمام  این نیست كه او جز دارد؛ بلكه مى خواهم مقصودم را به تو بفهمانم ؛ برگشت سخنم این است كه : او شنوا؛ بینا و دانا است بى آنكه صفاتش جداى از ذاتش باشد.

- پس خدا چیست ؟

او رب ّ (پروردگار)؛ معبود و الله  است ؛ اینكه مى گویم الله و رب است منظورم اثبات لفظ الف ؛ لام ؛ ها؛ را و با نیست ؛ بلكه منظور آن حقیقت و معنایى است كه آفریننده همه چیز است ؛ و نامهائى مانند: الله ؛ رحمان ؛ رحیم ؛ عزیز؛ و... اشاره به همان حقیقت است ؛ و او است پرستیده شده بزرگ و عظیم .

هر چیزى كه در خاطر انسان بگذرد؛ او مخلوق (ذهن )است ؛ نه خالق .

اگر سخن تو درست باشد؛ لازمه اش این است كه وظیفه خداشناسى از ما ساقط شود؛ زیرا ما فقط به شناختن آنچه كه در ذهن مى گذرد مكلف مى باشیم ؛ آنچه كه ما درباره خدا مى گوئیم این است كه : هر چیزى كه به وسیله  حواس ؛ قابل حس باشد و در محدوده احساس ما در آید مخلوق است (ولى حقیقت خدا قابل درك با حواس نیست ؛ پس او خالق است ).

ذات پاك خدا داراى دو جهت نیست :

1- نیستى، 2-  شباهت به اشیا؛
كه شباهت از ویژگیهاى مخلوق است كه اجزایش بهم پیوسته بوده ؛ و هماهنگى آشكار دارد؛ داراى پدید آورنده و آفریدگار است ؛ كه آن آفریدگار غیر از آفریده ها است و شباهت به آنها ندارد؛ وگرنه مانند آنها داراى صفات آنها مى گردد مانند: پیوستگى، هماهنگى، تغییر، نبود و بود؛ و انتقال از كودكى به بزرگى ؛ و از سیاهى به سفیدى ؛ و از نیرومندى به ناتوانى و حالات دیگر كه نیازى به شرح آنها نیست .

- آیا خدا داراى ذات و خودى است ؟

آرى ؛ جز با ذات و خودى چیزى ثابت نگردد.

- آیا خدا چگونگى دارد؟

نه ؛ زیرا كیفیت و چگونگى جهت چیزى است (مثل سفیدى براى كاغذ) و او جهت ندارد؛ ولى باید در خداشناسى از دو چیز دورى كنیم :

1 تعطیل و نیستى خدا.

2 تشبیه خدا به چیزى ؛ زیرا كسى كه ذات خدا را نفى كند؛ او را انكار نموده ؛ ربوبیت او را رد كرده ؛ و او را ابطال نموده است ؛ و اگر كسى او را به چیزى تشبیه كند؛ او را موصوف به صفات ساخته شده كه سزاوار مقام ربوبیت نیست كرده است ؛ بنابراین ؛ كیفیت به این معنى براى او درست نیست ؛ اما توصیف او به كیفیت به این معنى كه او را از دو جهت تعطیل  (نیستى ) و تشبیه  بیرون آورد؛ براى خدا ثابت است .

- آیا خدا؛ خودش متحمل رنج و زحمت كارها مى گردد؟

او برتر از چنین نسبتى است ؛ تحمل رنج ؛ از صفات مخلوق است كه انجام كارها براى او بدون رنج میسر نیست ؛ ولى ذات پاك خدا بالاتر از این تصورات است ؛ اراده و خواستش ؛ نافذ است ؛ و آنچه بخواهد انجام خواهد شد.



یکشنبه 31 مرداد 1389

یاد خدا

   نوشته شده توسط: دل نوشته    نوع مطلب :حدیث ،حکیمانه ،اسلامی ،خداشناسی ،عرفانی ،

 

حدیث (1) امام على علیه السلام :

اَلذِّكرُ یونِسُ اللُّبَّ وَیُنیرُ القَلبَ وَیَستَنزِلُ الرَّحمَةَ؛

یاد خدا عقل را آرامش مى دهد، دل را روشن مى كند و رحمت او را فرود مى آورد.

غررالحكم، ج2، ص66، ح1858

حدیث (2) امام على علیه السلام :

اُذكُرُوا اللّه  ذِكراخالِصاتَحیَوابِهِ أَفضَلَ الحَیاةِ وَتَسلُكوابِهِ طُرُقَ النَّجاةِ؛

خدا را خالصانه یاد كنید تا بهترین زندگى را داشته باشید و با آن راه نجات و رستگارى را به پیمایید.

بحارالأنوار، ج78، ص39، ح16

حدیث (3) رسول اكرم صلى الله علیه و آله :

مَن أَطاعَ اللّه  عَزَّوَجَلَّ فَقَد ذَكَرَ اللّه  وَإِن قَلَّت صَلاتُهُ وَصیامُهُ وَتِلاوَتُهُ لِلقُرآنِ؛

هر كس خداى عزوجل را اطاعت كند خدا را یاد كرده است، هر چند نماز خواندن و روزه گرفتن و قرآن خواندنش اندك باشد.

بحارالأنوار، ج77، ص86، ح3

حدیث (4) امام صادق علیه السلام :

فى قَولِهِ تَعالى: (لَذِكرُ اللّه  أَكبَرُ) ـ : ذِكرُ اللّه  عِندَ ما أَحَلَّ وَحَرَّمَ؛

درباره آیه «یاد خدا بزرگتر است» ـ : به یاد خدا بودن در هنگام روبه رو شدن با حلال و حرام.

نورالثقلین، ج4، ص162، ح61

حدیث (5) امام باقر علیه السلام :

كَأَنَّ المُؤمِنینَ هُمُ الفُقَهاءُ أهلُ فِكرَةٍ وَعِبرَةٍ، لَم یُصِمَّهُم عَن ذِكرِ اللّه  ما سَمِعوا بِآذانِهِم وَلَم یُعمِهِم عَن ذِكرِ اللّه  ما رَأو امِنَ الزّینَةِ؛

گویا مؤمنان همان فقیهان (فرزانگان دین فهم) و اهل اندیشیدن وپند گرفتن هستند. شنیده هاى دنیوى، گوش آنها را از (شنیدن) یاد خدا كر نمى كند و زرق و برق دنیا چشم آنان را از یاد خدا كور نمى گرداند.

بحارالأنوار، ج73، ص36، ح17

حدیث (6) امام صادق علیه السلام :

قالَ: أَوحَى اللّه  عَزَّوَجَلَّ إِلى موسى علیه السلام یا موسى، لاتَنسَنى عَلى كُلِّ حالٍ وَلا تَفرَح بِكَثرَةِ المالِ، فَإِنَّ نِسیانى یُقسِى القُلوبَ، وَمَعَ كَثرَةِ المالِ كَثرَةُ الذُّنوبِ؛

خداى عزوجل به موسى وحى كرد: اى موسى در هیچ حالى مرا فراموش نكن و به ثروت زیاد شاد نشو، زیرا از یاد بردن من دلها را سخت مى كند و همراه ثروت زیاد، گناهان زیاد است.

كافى، ج8، ص45، ح8

حدیث (7) امام سجاد علیه السلام :

إِنَّ قَسوَةَ البِطنَةِ وَفَترَةَ المَیلَةِ وَسُكرَ الشَّبَعِ وَعِزَّةَ المُلكِ مِمّا یُثَبِّطُ وَیُبَطِّى ءُ عَنِ العَمَلِ وَیُنسِى الذِّكرَ؛

پرخورى و سستى اراده و مستى سیرى و غفلت حاصل از قدرت، از عوامل بازدارنده و كند كننده در عمل است و ذكر (خدا) را از یاد مى برد.

بحارالأنوار، ج78، ص129، ح1

حدیث (8) امام سجاد علیه السلام :

یا مَن ذِكرُهُ شَرَفٌ لِلذّاكِرینَ وَیا مَن شُكرُهُ فَوزٌ لِلشّاكِرینَ وَیا مَن طاعَتُهُ لِلمُطیعینَ، صَلِّ عَلى مُحَمَّدٍ وَآلِهِ وَاشغَل قُلوبَنا بِذِكرِكَ عَن كُلِّ ذِكرٍ؛

اى آن كه یادش مایه شرافت و بزرگى یاد كنندگان است و اى آن كه سپاسگزاریش موجب دست یافتن سپاسگزاران (بر نعمتها) است و اى آن كه فرمانبرداریش سبب نجات فرمانبرداران است، بر محمد و آل او درود فرست و با یاد خود دلهاى ما را از هر یاد دیگرى بازدار.

صحیفه سجادیه، دعاى 11

حدیث (9) امام باقر علیه السلام :

ذِكرُ اللِّسانِ الحَمدُ وَالثَّناءُ وَ ذِكرُ النَّفسِ الجَهدُ وَالعَناءُ وَذِكرُ الرّوحِ الخَوفُ وَالرَّجاءُ وَذِكرُ القَلبِ الصِّدقُ وَالصَّفاءُ وَذِكرُ العَقلِ التَّعظیمُ وَالحَیاءُ وَذِكرُ المَعرِفَةِ التَّسلیمُ وَالرِّضا وَذِكرُ السِّرِّ الرُّؤیَةُ وَاللِّقاءُ؛

ذكر زبان حمد و ثناء، ذكر نفس سختكوشى و تحمل رنج، ذكر روح بیم و امید، ذكر دل صدق و صفا، ذكر عقل تعظیم و شرم، ذكر معرفت تسلیم و رضا و ذكر باطن مشاهده و لقا است.

مشكاة الانوار، ص 113

حدیث (10) رسول اكرم صلى الله علیه و آله :

یَقولُ اللّه  عَزَّوَجَلَّ إِذ كانَ الغالِبُ عَلَى العَبدِ الاِشتِغالُ بى، جَعَلتُ بُغیَتَهُ وَلَذَّتَهُ فى ذِكرى فَإذا جَعَلتُ بُغیَتَهُ وَلَذَّتَهُ فى ذِكرى عَشَقَنى وَعَشَقتُهُ فَإِذا عَشَقَنى وَعَشَقتُهُ رَفَعتُ الحِجابَ فیما بَینى وَبَینَهُ وَصَیَّرتُ ذلِكَ تَغالُبَاَ عَلَیهِ لایَسهو إِذا سَهَا النّاسُ اُولئِكَ كَلامُهُم كَلامُ النبیاءِ اُولئِكَ البطالُ حَقّا؛

خداى عزوجل مى فرماید: هرگاه یاد من بر بنده ام غالب شود، خواهش و خوشى او را در یاد خود قرار دهم و چون خواهش و خوشى او را در یاد خود قرار دهم عاشق من شود و من نیز عاشق او گردم و چون عاشق یكدیگر شدیم حجاب میان خود و او را بر دارم و عشق خود را بر جان او چیره گردانم، چندان كه مانند مردم دچار سهو و غفلت نمى شود، سخن اینان سخن پیامبران است، اینان براستى قهرمانند.

كنزالعمال، ج1، ص433، ح1872


ادامه مطلب

پنجشنبه 31 تیر 1389

جوان شرمسار

   نوشته شده توسط: دل نوشته    نوع مطلب :حکیمانه ،دانستنیها ،خداشناسی ،

روزی حضرت عیسی علیه‌السلام از صحرایی می‌گذشت. در راه، به عبادت‌گاه عابدی رسید و با او مشغول سخن گفتن شد.

در این هنگام، جوانی که به کارهای زشت و ناروا مشهور بود، از آن جا می‌گذشت. وقتی چشمش به حضرت عیسی علیه‌السلام و مرد عابد افتاد، پایش سست شد و از رفتن باز ماند.

همان جا ایستاد و گفت:

«خدایا! من از کردار زشت خویش شرمنده‌ام، اکنون اگر پیامبرت مرا ببیند و سرزنش کند، چه کنم؟! خدایا! عذرم را بپذیر و آبرویم را مبر!»

چشم عابد که بر جوان افتاد، سر به سوی آسمان بلند کرد و گفت:

«خدایا! مرا در قیامت با این جوان گناه‌کار محشور مکن!»

در این هنگام خدای برترین به پیامبرش وحی فرمود که:

«به این عابد بگو ما دعایت را مستجاب کردیم و تو را با آن جوان محشور نمی‌کنیم. چه، او به دلیل توبه و پشیمانی، اهل بهشت است و تو، به علِّت غرور و خودبینی، اهل دوزخ!»

خزبنةالجواهر/ 647.


یکشنبه 30 خرداد 1389

هدایت

   نوشته شده توسط: دل نوشته    نوع مطلب :حدیث ،اسلامی ،خداشناسی ،عرفانی ،عقیدتی ،

حدیث (1) پیامبر صلى‏الله‏علیه‏و‏آله :

مَن دَعا اِلى هُدىً كانَ لَهُ مِنَ الجرِ مِثلُ اُجورِ مَن تَبِعَهُ لا یَنقُصُ ذلِكَ مِن اُجورِهِم شَیئا و مَن دَعا اِلى ضَلالَةٍ كان عَلَیهِ مِنَ الاِثمِ مِثلُ آثامِ مَن تَبِعَهُ لا یَنقُصُ مِن آثامِهِم شَیئا؛

هر كسى، به هدایتى راهنمایى كند، پاداشى را كه براى پیروان هدایت وجود دارد، براى او نیز خواهد بود؛ بى آن‏كه از پاداش پیروان كاسته شود، و هر كس به گمراهى‏اى راهنمایى كند گناهى كه براى پیروان آن وجود دارد، براى او نیز خواهد بود؛ بى‏آن‏كه از گناه آنها كاسته شود.

(منیة المرید، ص 102)

حدیث (2) امام صادق علیه‏السلام :

كونوا دُعاةً لِلنّاسِ بِغَیرِ اَ لسِنَتِكُم، لِیَرَوا مِنكُم الوَرَعَ وَ الجتِهادَ وَ الصَّلاةَ وَ الخَیرَ، فَاِنَّ ذلِكَ داعیَةٌ؛

مردم را به غیر از زبان خود، دعوت كنید، تا پرهیزكارى و كوشش در عبادت و نماز و خوبى را از شما ببینند، زیرا اینها خود دعوت كننده است.

(كافى، ج 2 ، ص 78، ح 14)

حدیث (3) پیامبر صلى‏الله‏علیه‏و‏آله :

اَلصَّلاةُ مِن شَرائِعِ الدّینِ وَ فیها مَرضاةُ الرَّبِّ عَزَّوَجَلَّ وَ هِىَ مِنهاجُ النبیاءِ وَ لِلمُصَلّى حُبُّ المَلائِكَةِ وَ هُدىً و ایمانٌ وَ نورُ المَعرفَةِ وَ بَرَكَةٌ فِى الرِّزقِ؛
نماز، از آیین‏هاى دین است و رضاى پروردگار، در آن است. و آن راه پیامبران است. براى نمازگزار، محبت فرشتگان، هدایت، ایمان، نور معرفت و بركت در روزى است.

(خصال، ص 522، ح 11)

حدیث (4) پیامبر صلى‏لله‏ علیه ‏و ‏آله :

بى اُنذِرتُم وَ بِعَلىِّ بنِ أبى طالِبِ اهْتَدَیتُم... وَ بِالْحَسَنِ اُعْطیتُمُ الإْحسانُ وَ بِالْحُسَینِ تَسعَدونَ وَ بِهِ تَشقونَ ألا وَ إنَّ الْحُسَینَ بابٌ مِن أبوابِ الْجَنَّةِ مَن عاداهُ حَرَّمَ اللّه‏ُ عَلَیهِ ریحَ الْجَنَّةِ؛

به وسیله من هشدار داده شدید و به وسیله على علیه ‏السلام هدایت مى‏یابید و به وسیله حسن احسان مى‏شوید و به وسیله حسین خوشبخت مى‏گردید و بدون او بدبخت. بدانید كه حسین درى از درهاى بهشت است، هر كس با او دشمنى كند، خداوند بوى بهشت را بر او حرام مى‏كند.

(مأة منقبة، ص 22)

حدیث (5) قال الله تعالی :

إنّى قَد قَضَیتُ لِكُلِّ قَومٍ هادیا أهدى بِهِ السُّعَداءَ وَ یَكونُ حُجَّةً عَلَى الأشْقیاءِ؛

من براى هر قومى راهنمایى قرار دادم، كه خوشبختان را به وسیله آن هدایت مى‏كنم و حجتى براى بدبختان است.

(الكافى، ج 8 ، ص 285، ح 430)

حدیث(6) پیامبراکرم (ص) :

لَئِن یَهدِی اللهُ بِکَ رَجُلاً واحِداً خَیرٌ لَکَ مِنَ الدُّنیا وَ ما فِیها؛

اگر خداوند بوسیله تو یک نفر را هدایت کند برای تو بهتر است از دنیا و هر آنچه در آن است.

(بحارالانوار، ج2، ص2)


شنبه 29 خرداد 1389

خدا، انسان، مدرنیته

   نوشته شده توسط: دل نوشته    نوع مطلب :اسلامی ،حکیمانه ،خداشناسی ،

(حسن رحیم پور ازغدی)

گفته شده است كه در مدرنیته، جای انسان و خدا، عوض شده است، ذهن انسان، تمایلات انسان و منافع او، اصالت یافته و هر آنچه او را محدود كند (اعمّ از اخلاق، حقیقت و تكلیف) در مرتبه دوم قرار می‏گیرد و اومانیزم، فردگرائی، آزادی، دمكراسی، لیبرالیزم و سكولاریزم، همه بر همین اساس، پای گرفته‏اند.

در اسلام، انسان، نه دشمن خدا و نه رقیب اوست. اسلام می‏خواهد كه انسان، خلیفه خدا باشد. می‏خواهد آحاد بشریت، به چنان رشد عقلی و اخلاقی برسند كه هیچ خونی در زمین ریخته نشود، هیچ حقّی پایمال نگردد، هیچ انسان گرسنه و بی‏پناه و تحقیر شده‏ای نباشد و نفسانیت، چنان مقهور اراده انسان باشد كه فرشتگان الهی در برابر او سجده كنند. اسلام، انسان را دارای كرامت، قدرت انتخاب، مسلط بر خویش و بر جهان، عاقل، مسؤولیت‏پذیر و ارزش گرا می‏خواهد، به انسان خوشبین است و همه بشریت را دارای فطرت پاك و اصالتا خیرخواه می‏داند و همه تكالیف دینی كه نازل كرده برای حراست از فطرت، عقل و كرامت انسانهاست . در اسلام، حقوق را از تكلیف، و اقعیت را ازارزش، دنیا را از آخرت، معاد را از معاش، اخلاق را ازاقتصاد، تفوی را از سیاست و دین را از دولت، نمی‏توان تفكیك كرد.

 


ادامه مطلب

پنجشنبه 20 خرداد 1389

اعتقادی

   نوشته شده توسط: دل نوشته    نوع مطلب :خداشناسی ،عقیدتی ،

یک مدبّر برای عالم:

بدون شک نظام واحدی در این جهان حکمفرماست و این هماهنگی قوانین نظام آفرینش،از مبدأ واحد سر چشمه می گیرد.امام صادق علیه السلام در پاسخ مردی بی ایمان که از تعداد خدایان سخن می گفت،فرمود:«این دو خدایی که تو می گویی،یا هر دو قدیم و ازلی و نیرومندن یا هر دو ضعیف و ناتوان،و یا اینکه یکی قوی و دیگری ضعیف است.

اگر هر دو قوی باشند،چرا هر یک دیگری را کنار نمی زند و خود تدبیر جهان را به تنهایی بر عهده نمی گیرد و اگر چنین گمان کنی که یکی قوی و دیگریضعیف است،در این صورت توحید خدا را پذیرفته ای،زیرا دومی ضعیف و ناتوان است،بنابراین خدا نیست.

اگر بگویی آنها دو تا هستند،از دو حال خارج نیست: یا از تمام جهت متفق اند یا مختلف، اما هنگامی که ما آفرینش را منظم می بینیم و کواکب آسمان را که هر یک در مسیر ویژه خود سیر می کنند و شب و روز با نظم خاصی جانشین یکدیگر می شوند و خورشید و ماه هر یک برنامه ویژه ای برای خود دارند، این هماهنگی تدبیر جهان و انسجام امورش،دلیلی است که مدبر یکی است و.....».

همچنین هشام از حضرت پرسید: « ما الدِّلیلُ عَلی اَنِّ الله واحِدٌ؟»(دلیل وحدانیت خدا چیست؟)

 حضرت پاسخ دادند:«اِتّصالُ التَّدبیر وَ تَمامُ الصُّنْعِ» (از تدبیر و تمام مخلوقات می پرسی)،همانطور که خداوند عزّوجل در قرآن فرمود:

{ لَوْ کانَ فیهماَءالهَةٌ إِلاَّ اللهُ لَفَسَدّتا }

سوره انبیاء آیه ۲۲ . (اگر در آسمان و زمین غیر از خدای یکتا خدایانی وجود داشت همانا خلل و فساد در آسمان و زمین راه می یافت)

پیوستگی و انسجام تدبیر جهان و کامل بودن آفرینش،دلیل است بر واحد بودنش،چنان که خداوند در قرآن فرمود.(ایه فوق)

منبع کتاب جوانان و چهل چراغ هدایت

 سید جعفر پور موسوی