شنبه 22 مرداد 1390

مأخذ نامگذاری سورهای قرآن بخش پنجم:

   نوشته شده توسط: دل نوشته    نوع مطلب :قرآنی ،اسلامی ،دانستنیها ،

برای دیدن قسمت اول اینجا کلید کنید.
برای دیدن قسمت دوم اینجا کلید کنید.
برای دیدن قسمت سوم اینجا کلید کنید.

41- سوره فصّلت(حم سجده):

به معنی تفصیل داده شده ( در آیات آن حق و باطل موشكافی شده است ) 

و اینكه در این سوره سجده واجب وجود دارد ( حم سجده ) گفته شده است،

 مأخذ 

نامگذاری آیه سوم سوره است.

42- سوره شوری :

به معنی مشاوره و مشورت كردن، مأخذ نامگذاری آیه 38 سوره می باشد.

43- سوره زخرف :

به معنی زینت ها – طلا ( در این سوره از نقره و طلا سخن رفته رفته است )، 

مأخذ نامگذاری آیه 35 سوره است.

44- سوره دخان :

به معنی دود، مأخذ نامگذاری آیه 10 سوره است.

45- سوره جاثیه :

به زانو در آمده ( در قیامت مردم به زانو در می آیند)،

مأخذ نامگذاری آیه 27 سوره می باشد.

46- سوره احقاف :

به معنی سرزمین قوم هود می باشد كه گرفتار عذاب الهی شدند،

 ماخذ نامگذاری آیه 21 سوره  است.

47- سوره محّمد :

نام پیامبر عظیم الشأن اسلام، مأخذ نامگذاری آیه دوم سوره است.

48- سوره فتح :

به معنی گشودن – پیروزی ( منظور پیروزی پیامبر در انعقاد قرارداد صلح حدیبیه است

 كه راه را برای پیروزیهای بعدی هموار كرد)، مأخذ نامگذاری آیه اول سوره است.

49- سوره حجرات :

به معنی حجره ها – خیمه ها ( حجره های منزل پیامبر )،

ماخذ نامگذاری آیه 4 سوره است.

50- سوره ق ( قاف ) :

از حروف مقطعه قرآن است، مأخذ نامگذاری آیه اول سوره است.

التماس دعا

منبع دانستنی های قرآن

 گرد آورنده:مصطفی اسرار 


جمعه 16 اردیبهشت 1390

شهادت حضرت زهرا سلام الله علیها

   نوشته شده توسط: دل نوشته    نوع مطلب :اهل بیت(ع) ،دانستنیها ،اسلامی ،

با عرض تسلیت شهادت حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها 
مطالب خواندی در سایت شهید آوینی در مورد این بانوی بزرگ اینجا کلید کنید.


جمعه 16 اردیبهشت 1390

استاد شهید آیت الله مرتضی مطهری

   نوشته شده توسط: دل نوشته    نوع مطلب :دانستنیها ،

برای استفاده از مطالب و نوشته ها مربوط به استاد شهید آیت الله مرتضی مطهری
در سایت شهید آوینی اینجا کلید کنید.


جمعه 9 اردیبهشت 1390

محتوای سورهای قرآن بخش اول:

   نوشته شده توسط: دل نوشته    نوع مطلب :قرآنی ،اسلامی ،دانستنیها ،

هر یک از سورهای قرآن حاوی مطالب و موضوعات متنوعی می باشد که در اینجا فقد جهت آشنائی بعضی از موضوعات را به ترتیب سورهای قرآن ذکر می کنیم : (قسمت اول)

1- محتوای سوره حمد:

این سوره به دو بخش تقسیم می شود بخشی از حمد و ثنای خدا سخن می گوید و بخشی از نیاز های بنده سخن باز کرده است.

2- محتوای سوره بقره:

بحثهایی پیرامون توحید و خدا شناسی، معاد و زندگی پس از مرگ، اعجاز قرآن، بحثهایی در باره یهود و منافقان ، تاریخ پیامبران مخصوصا حضرت ابراهیم سلام الله علیه و حضرت موسی سلام الله علیه، بحثهایی در زمینه احکام مختلف اسلامی از قبیل نماز، روزه، جهاد، حج، تغییر قبله، ازدواج و طلاق، دَین، ربا، انفاق، قصاص، تحریم قسمتی از گوشتهای حرام، قمار، شراب و بخشی از احکام وصیت را شامل می باشد.

3- محتوای سوره ال عمران:

بحثهایی در زمینه ایمان و اسلام و استقامت در راه حمایت و گسترش اسلام، مبارزه منتطقی با یهود و مسیحیت و مشرکان و پاره ای درسهای تربیتی و نفی عقاید باطل.

4- محتوای سوره نساء:

دعوت به ایمان و عدالت، ذکر سرگذشت پیشینیان، قانون ارث، قوانین مربوط به ازدواج، قوانین کلی برای حفظ اموال عمومی، کنترل و نگهداری و بهسازی محیط خانواده، حقوق و وظایف افراد جامعه در برابر یکدیگر، معرفی دشمنان، لزوم اطاعت از اولی الامر که همان افرادی هستن که خدا و رسولش برای اطاعت از آنها معرفی کرده اند و مقصود همان ائمه معصوم هستند اشاره شده در آیه 59 سوره میباشد معروف به ایه اولی الامر تشویق مسلمانان به مبارزه و اهمیت هجرت برای این مقصود.

5- محتوای سوره مائده:

معرفی عقائد و معارف اسلامی، مساله رهبری جامعه اسلامی پس از پیامبر اسلام صلوات الله علیه و اله، مساله اعتقاد به تثلیث در مسیحیت، وفای به عهد، عدالت اجتماعی، شهادت عدل، تحریم قتل نفس با ذکر داستان فرزندان آدم سلام الله علیه هابیل و قابیل، معرفی غذاهای حلال و حرام و قسمتی از احکام وضو و تیمم

6- محتوای سوره انعام:

مبارزه با شرک و بت پرستی، دعوت به اصول سه گانه توحید، نبوت و معاد و ذکر اعمال و کردار و بدعتهای مشرکان.

7- محتوای سوره اعراف :

ذکر مساله مبدأ و معاد، داستان آفرینش آدم، ذکر سرگذشت اقوام نوح و لوط و شعیب سلام الله علیهما و سر گذشت بنی اسرائیل و مبارزات حضرت موسی علیه سلام با فرعون.

8- محتوای سوره انفال:

ذکر مسائل مالی و اقتصادی اسلام از جمله انفال که مخصوص خدا و رسول است و غنائم، بیان صفات و امتیازات مومنان واقعی، داستان جنگ بدر، ذکر احکام جهاد، ذکر جریان تاریخی هجرت پیامبر صلوات الله علیه و اله از مکه به مدینه، وضع مشرکان و خرافات آنها قبل از اسلام، بیان حکم خُمس، بیان برتری معنوی مسلمان بر کفار، حکم اسیران جنگی، بیان مبارزه با منافقان و راه شناخت آنان.

9- محتوای سوره توبه:

قطع رابطه با مشرکان، بیان سرنوشت منافقان و نشانه های آنان، ذکر انحراف اهل کتاب از حقیقت توحید، بحثهای مربوط به جهاد، ستایش مجاهدان در راه خدا، اشاره به زکات، بیان پرهیز از تراکم ثروت، لزوم تحصیل علم، ذکر داستان هجرت پیامبر اسلام صلوات الله علیه و اله، بیان مساله ماههای حرام، موضوع گرفتن جزیه از اقلیت های مذهبی.

10- محتوای سوره یونس:

تکیه بر مساله مبدا و معاد، مساله وحی و مقام پیامبر اسلام صلوات الله علیه و اله بیان نشانه های عظمت خداوند متعال، ذکر زندگی پیامبران از جمله نوح موسی و یونس سلام الله علیهما، بیان لجاجت و سر سختی بت پرستان در برابر حق.  


یکشنبه 14 فروردین 1390

توضیح

   نوشته شده توسط: دل نوشته    نوع مطلب :دانستنیها ،

با سلام و تبریک سال نو به شما دوستان 
و با آرزوی سالی خوش و خرم برای شما و خانوادهای محترم
با توجه به مشکلات حقیر چند وقتی امکان ارسال هیچ نوشته ای برایم مقدور نبود
در کل سال خوش و خرم رو برای شما ارزو می کنم و با بهترین آرزوها برای شما از خداوند متعال
به زودی باز خواهم برگشت و با متون استخراج شده بیشتر در کنارتان خواهم بود به امید فردائی روشن و با آرزوی سلامتی و دعای خیر برای شما دوستان و التماس دعا
و من الله التوفیق 


دوشنبه 15 آذر 1389

فتح خون

   نوشته شده توسط: دل نوشته    نوع مطلب :اسلامی ،دانستنیها ،تاریخی ،

فصل اول: آغاز هجرت عظیم

راوی

 در سنه چهل و نهم هجرت، ‌هنگام شهادت امام حسن مجتبی، ‌دیگر رویای صادقه پیامبر صدق به تمامی تعبیر یافته بود و منبر رسول خدا، یعنی كرسی خلافت انسان كامل، اریكه ای بود كه بوزینگان بر آن بالا و پایین می رفتند. روز بعثت به شام هزار ماهه سلطنت بنی امیه پایان می گرفت و غشوه تاریك شب، پهنه ای بود تا نور اختران امامت را ظاهر كند، و این است رسم جهان : روز به شب می رسد و شب به روز. آه از سرخی شفقی كه روز را به شب می رساند !

بخوان قل اعوذ برب الفلق، كه این سرخی ازخون فرزند رسول خدا، حسین بن علی رنگ گرفته است و امام حسن مجتبی نیز با زهری به شهادت رسید كه از انبان دغل بازی معاویة بن ابوسفیان بیرون آمده بود، اگر چه به دست «جعده» دختر «اشعث بی قیس»

آه از سرخی شفقی كه روز را به شب می رساند وآه از دهر آنگاه كه بر مراد سِفلگان می چرخد !

نیم قرنی بیش از حجة الوداع نگذشته است و هستند هنوز ده ها تن از صحابه ای كه در غدیر خم دست علی را در دست پیامبر خدا دیده اند و سخن او را شنیده، كه: من كنت مولاه فهذا علی مولاه ...

اما چشمه ها كور شده اند و آینه ها راغبار گرفته است. بادهای مسموم نهال ها را شكسته اند وشكوفه ها را فروریخته اند و آتش صاعقه را در همه وسعت بیشه زار گسترده اند. آفتاب، محجوب ابرهای سیاه است وآن دود سنگینی كه آسمان را از چشم زمین پوشانده ... و دشت ،‌جولانگاه گرگ های گرسنه ای است كه رمه را بی چوپان یافته اند. عجب تمثیلی است این كه علی مولود كعبه است ... یعنی باطن قبله را در امام پیداكن ! اما ظاهرگرایان از كعبه نیز تنها سنگهایش را می پرستند . تمامیت دین به امامت است ، اما امام تنها مانده و فرزندان امیه از كرسی خلافت انسان كامل تختی برای پادشاهی خود ساخته اند .نیم قرنی بیش از حجة‌الوداع و شهادت آخرین رسول خدا نگذشته ، آتش جاهلیت كه د رزیر خاكستر ظواهر پنهان مانده بود بار دیگر زبانه كشید و جنات بهشتی لااله الا الله را در خود سوزاند. جسم بی روح جمعه و جماعت همه آن چیزی بود كه از حقیقت دین برجای مانده بود ، اگرچه امام جماعت این مساجد « ولید » ،‌ برادر مادری خلیفه سوم باشد كه از جانب وی حاكم كوفه بود ؛ بامدادان مست به مسجد رود و نماز صبح راسه ركعت بخواند و سپس به مردم بگوید : « اگر می خواهید ركعتی چند نیز بر آن بیفزایم !» ... اما عدالت كه باطن شریعت است و زمین و زمان بدان پابرجاست ، گوشه انزوا گرفته باشد . نه عجب اگر در شهر كوران خورشید را دشنام دهند وتاریكی را پرستش كنند ! آنگاه كه دنیا پرستان كور والی حكومت اسلام شوند، كاربدینجا می رسد كه در مسجد هایی كه ظاهر آن را بر مذاق ظاهر گرایان آراسته اند ، درتعقیب فرایض ، علی را دشنام می دهند؛ واین رسم فریبكاران است :‌نام محمد را بر مأذنه ها می برند ، اما جان او را كه علی است ، دشنام می دهند . تقدیر اینچنین رفته بود كه شب حاكمیت ظلم و فساد با شفق عاشورا آغاز شود و سرخی این شفق ، خون فرزندان رسول خدا باشد . جاهلیت بلد میتی است كه درخاك آن جز شجره زقوم ریشه نمی گیرد . اگرنبود كویر مرده دلهای جاهلی ، شجره خبیثه امویان كجا می توانست سایه جهنمی حاكمیت خویش را بر جامعه اسلام بگستراند ؟

جاهلیت ریشه در درون دارد واگر آن مشرك بت پرست كه در درون آدمی است ایمان نیاورد ،‌ چه سود كه بر زبان لا اله الاالله براند ؟ آنگاه جانب عدل و باطن قبله را رها     می كند و خانه كعبه را عوض از صنمی سنگی می گیرد كه روزی پنج بار در برابرش خم و راست شود و سالی چند روز گرداگردش طواف كند ... آیا فرزندان ابوسفیان كه به حقیقت ایمان نیاورده بودند ، همواره فرصتی می جستند كه انتقام « بدر» را از تیره بنی هاشم باز ستانند ؟ اگر اینچنین باشد چه زود آن فرصت بدست آمد !آیا خلافت ،‌مسند خلیفة اللهی انسان كامل است در خدمت اقامه عدل و استقرار حق ، یا اریكه قدرت دنیاپرستان دغل باز است كه چون میراثی از پدران به فرزندان منتقل شود ؟ چه رفته بود برامت محمد (ص)‌كه نیم قرن بعد از رحلت او ، زنازاده دغل باز ملحدی چون یزید بن معاویه برآنان حاكم شود؟ مگر نه اینكه خدا فرموده است :‌ان الله لایغیر ما بقوم حیت یغیروا ما بانفسهم؟ چه بود آن تغییر انفسی كه این امت را سزاوار چنین فرجامی ساخته بود ؟ ... معاویة بن ابی سفیان كه این رجعت انفسی را با عقل شیطانی خویش به خوبی دریافته بود ، آنچه را كه در نهان داشت آشكار كرد و یزید رابه جانشینی خویش برگزید و از آن دیار مردگان ، جولانگاه كفتارها و لاشخورهای مرده خوار ، سخنی به اعتراض برنخاست . اینجا دیگر سخن از خلیفة اللهی و حكومت عدل نیست ، سخن از شیخوخیت موروثی قبیله ای است كه بعد از مرگ پدر به فرزند ارشد می رسد . از كوخ كاهگلی پیامبر اكرم‌(ص) تا كاخ خضرای معاویه ،‌از دنیا تا آخرت فاصله بود ... با این همه ، اگر پنجاه سال پس از آن بدعت نخستین در سقیفه بنی ساعده ، این بدعت تازه پدید نمی آمد ، كار هرگز بدانجا نمی رسید كه خورشید تاریخ در شفق سرخ عاشورا غروب كند وخون خدا بریزد.... اما دل به تقدیر بسپار كه رسم جهان این است ! ساحل را دیده ای كه چگونه در آیینه آب وارونه انعكاس یافته است ؟ سر آنكه دهر بر مراد سفلگان می چرخد این است كه دنیا وارونه آخرت است .

عجبا ! « مروان بن حكم بن عاص » كه پیامبر خدا درباره پدرش فرمود : لعنك الله ولعن ما فی صلبك ـ لعنت خدا بر تو و آن كه در صلب توست ـ اكنون به امر معاویه از مردم مدینه برای یزید بیعت می گیرد . عجبا ، كار امت محمد به كجا كشیده است ! مروان بن حكم به دروغ می گوید :‌« معاویه در این كار بر سنت ابوبكر رفته است »‌. و تنها واكنشی كه این سخن در مسجد مدینه بر می انگیزد این است كه « عبدالرحمن بن ابی بكر » فریاد می كند :« دروغ می گویی! ابوبكر فرزندان و خویشاوندان خود را كنار گذاشت و مردی از بنی عدی را به زمامداری مسلمانان برانگیخت .» .... ودیگر هیچ.مروان بن حكم در برابراین سخن چه بگوید ؟

مورخی كه این سخن را از او نقل كرده ایم نوشته است :

نه عجب اگر مروان بن حكم بن عاص در آنچنان جمعی دروغی اینچنین بگوید ، چرا كه در آن روز چهل سال بیش از مرگ ابوبكر می گذشت و مردمی كه مروان برای آنان سخن می گفت در آن روز یا به دنیا نیامده و یا كودكانی نوخاسته بودند كه در این باره چیزی به خاطر نداشتند ...

راوی

آیا آنان نمی دانستند كه خلافت امتیازی موروثی نیست كه از پدر به فرزند ارشد انتقال یابد ؟ غبار غفلت بر همه چیز فرو می نشیند و آیینه های طلعت نور كور می شوند و رفته رفته یاد خورشید نیز از خاطره ها می رود ، ونه عجب اگر در دیار كوران بوزینگان را انسان بینگارند ! اكثریت كامل مردم سنه شصت و یكم هجری قمری كسانی بودند كه در دوره عثمان به دنیا آمده ، در پایان عهد علی رشد یافته بودند . اكنون در دوره معاویه ، اینان حتی ازتاریخچه زمامداری معاویه در دمشق خاطره ای روشن نداشتند .معاویة‌ ابن بی سفیان ولایت شام را از خلیفه اول گرفته بود واكنون نزدیك به چهل سال ازآن روزها می گذشت .

دركتاب « پس از پنجاه سال» در این باره آمده است :

پنجاه ساله های این نسل پیغمبر را ندیده بودند و شصت ساله ها هنگام مرگ وی ده ساله بودند . از آنان كه پیامبر را دیده و صحبت او را دریافته بودند ، چند تنی باقی بود كه دركوفه ، مدینه، مكه و یا دمشق به سر می بردند ... اكثریت مردم، به خصوص طبقه جوان كه چرخ فعالیت اجتماع را به حركت درمی آورد یعنی آنان كه سال عمرشان بین بیست و پنج تا سی و پنج بود ، آنچه از نظام اسلامی پیش چشم داشتند ،‌حكومتی بود كه « مغیرة بن شعبه »‌، «سعید بن عاص » ، «‌ولید » ، « عمروبن سعید » و دیگر اشراف زاده های قریش اداره می كردند ،‌مردمانی فاسق ،‌ ستمكار ، مال اندوز، تجمل دوست و از همه بدتر نژادپرست . این نسل تاخود و محیط خود را شناخته بود، حاكمان بی رحمی برخود می دید كه هر مخالفی را می كشتند و یا به زندان می افكندند ... آشنایی مردم این سرزمین با طرز تفكر همسایگان و راه یافتن بحثهای فلسفی در حلقه های مسجد ها راه را برای گریز از مسئولیتهای دینی فراخ تر می كرد ... { و بالاخره ،} هر اندازه مسلمانان از عصر پیامبر دور می شدند ، خویها و خصلتهای مسلمانی را بیشتر فراموش می كردند و سیرتهای عصر جاهلی به تدریج بین آنان زنده می شد :‌برتری فروشی نژادی ، گذشته خود را فرایاد رقیبان خود آوردن ، روی در روی ایستادن تیره ها و قبیله ها به خاطر تعصب های نژادی و كینه كشی از یكدیگر ...

یك سال پیش از آنكه معاویه بمیرد، حضرت حسین بی علی در ایام حج بنی هاشم را از مردان و زنان و موالیان آنها ،‌پسر خواندگان و هم پیمانانشان و نیز آشنایان ،‌انصار و اهل بیت خویش را گرد آوردند و آنگاه رسولانی اعزام داشتند كه :« یك نفر از اصحاب رسول خدا را كه معروف به زهد و صلاح و عبادت است فرومگذارید، مگر آنكه همه آنها را در سرزمین مِنی نزد من گرد آورید .» در سرزمین مِنی ، در خیمه بزرگ وافراشته آن حضرت ، دویست نفر از اصحاب رسول خدا كه هنوز حیات داشتند و پانصد نفر از تابعین گرد آمدند . پس حسین بن علی در میان آنان به پا خاست و پس از حمد و ثنای خدا فرمود :« این طاغی با ما و شیعیان ما آن كرد كه شما دیده اید ودانسته اید و شاهدید ... اینك من با شما سخنی دارم كه اگر بر صدق آن باور دارید مرا تصدیق كنید واگر نه ، تكذیب ؛ واز شما به حقی كه خدا را و رسول خدا را بر شماست و به قرابتی كه با رسول شما دارم ، می خواهم كه این مقام و مجلس را و آنچه از من شنیده اید ، به شهرهای خویش بازبرید ودر میان قبایل و عشایر وامانتداران و موثقین خویش بازگو كنید و آنان را به حقی كه برای ما اهل بیت می شناسید دعوت كنید كه من می ترسم این امر فراموش شود وحق از میان برود و باطل غلبه یابد... و الله متم  نوره و لو كره الكافرون ـ اگر چه خداوند تحقق نور خویش را هر چند كافران نخواهند ،‌به اتمام می رساند .» آنگاه همه آیاتی را كه در شأن اهل بیت نازل شده است فرا خواند و تفسیركرد و از گفتار رسول خدا نیز آنچه را كه در شأن ایشان بود سخنی فرو مگذاشت مگر آنكه روایت كرد و بر این همه ، سخنی نبود مگر آنكه صحابه رسول خدا می گفتند : « اللهم نعم ، آری خدایا ما این همه را شنیده ایم و بر آن  شهادت می دهیم .» و تابعین نیز می گفتند ، «‌آفریدگارا ، ما نیز این سخنان را از صحابه ای كه مورد وثوق و مؤتمن ما بوده اند شنیده ایم .»

«سلیم بن قیس هلالی كوفی » می گوید: « واز جمله آن مناشدات این بود كه پرسید : خدا را ، مگر نه اینكه علی بن ابی طالب برادر رسول خدا بود و آنگاه كه او بین اصحابش عقد اخوت می بست ،‌او را برادر خویش قرار داد و گفت : انت اخی و انا اخوك فی الدنیا و الاخرةـ تو برادر من هستی و من نیز برادر تو در دنیا و آخرت . آنان حسین بن علی را تصدیق كردند و گفتند :‌اللهم نعم .» ...

«خدا را ، مگر نه اینكه رسول خدا او را در روز غدیر خم نصب فرمود و بر ولایت امر ندا درداد و گفت كه این سخن  مرا شاهدین برای غایبین بازگو كنند؟ گفتند : اللهم نعم . آفریدگارا ،‌آری.»

« و باز حسین بن علی پرسید : خدا را ، مگر نه اینكه رسول خدا می گفت هر كه می پندارد كه مرا دوست می دارد وعلی را مبغوض ، بداند كه دروغ می گوید ؟‌ و از میان جمع كسی پرسید :‌یا رسول الله و كیف ذلك ـ چگونه این تلازم وجود دارد ؟‌ـ و رسول خدا جواب گفت : زیرا كه علی از من است و من از او هستم ؛ هر آنكه حب او را در دل دارد ،‌به حقیقت من را دوست می دارد و آن كه مرا دوست می دارد ، به حقیقت حب خدا در دل اوست و آنكه با علی بغض می ورزد، به حقیقت مرا مبغوض داشته است و آنكه بامن بغض ورزد ، به حقیقت بغض خدا راست كه در دل دارد . و آنها گفتند :‌آری آفریدگارا، شنیده ایم و بر آن شهادت می دهیم . و بر همین پیمان ،‌پیمانی كه با حسین بن علی بسته بودند پراكنده شدند تا این همه را در میان قبایل و عشایر و امانتداران وموثقین خویش بازگوكنند .»

یك سال بعد معاویه مرد و یزید سلطنت خویش را از مردم بیعت گرفت .

راوی

 كجا رفتند آن تابعین و صحابه ای كه با حسین بن علی در مِنی بر ادای امانت ،‌ پیمان تبلیغ بستند ؟ آیا این هفتصد تن حق این مناشدات را آنگونه كه با حسین عهد بسته بودند ، در شهرها و در میان قبایل خویش ادا كرده اند ؟ اگر اینچنین بوده ،‌ پس آن احرار حق پرست كجا رفته اند ؟ آیا در میان آن فراموشیان عالم اموات جز آن هفتاد و چند تن ، زنده ای نمانده است كه امام را پاسخ دهد ؟‌ آیا جز آن هفتاد وچند تن در آن دیار ،‌مردی كه مردانه بر حق پای فشرد باقی نمانده است ؟

معاویه در شب نیمه رجب سال شصتم هجری مرد و خلافت مسلمین همچون میراثی قبیله ای به فرزند ارشدش یزید بن معاویه انتقال یافت . او « ولید بن عتبه بن ابی سفیان » را كه از جانب معاویه حاكم مدینه بود مأمور داشت تا برای او از حسین بن علی « عبدالله بن عمر » و « عبد الله بن زبیر» بیعت بگیرد . « ابن شهرآشوب »‌ نام « عبدالرحمن بن ابی بكر»‌ را نیز بر این نامها افزوده است . حال آنكه در منابع دیگر ، نامی از او به میان نیامده.

عمربن خطاب و زبیر دو تن از مشهورترین صحابه رسول خدا بودند ، اما سرپیچی فرزندان آنان از بیعت با یزید نه از آن جهت بود كه دو داعیه دار حق و عدالت باشند ؛ اگر اینچنین بود ،‌می بایست كه در وقایع بعد ، آن دو را دركنار حسین بن علی بیابیم . اما عبدالله بن عمر و عبدالله بن زبیر هیچ یك نگران عدالت و انحراف خلافت از مسیر حقه خویش نبودند ؛ آن دو داعیه دار نفس خویش بودند ، و امام نیز با آگاهی از این حقیقت ، حتی برای لحظه ای با آنان در یك جبهه واحد قرار نگرفت ، حال آنكه عقل ظاهری اینچنین حكم می كند كه امام حسین برای مبارزه با یزید ، مخالفین سیاسی او را در خیمه حمایت خویش گرد‌آورد ... و آنان كه عقل شیطانی معاویه و شیوه های سیاسی او را             می ستودند ، پر روشن است كه حسین بن علی رانیز همانند پدرش به باد سرزنش خواهند گرفت . اما چه باك، سرزنش و یا ستایش اصحاب زمانه ما را به چه كار می آید ؟ اگر راه روشن سید الشهدا به اینچنین شائبه هایی ازشرك آلوده می شد ، چگونه می توانست باز هم طلایه دار همه مبارزات حق طلبی در طول تاریخ باقی بماند ؟ ولید بن عتبه كه از جانب فرزند خلیفه دوم اضطرابی نداشت ، كار را بر او چندان سخت نگرفت . تقاعد عبدالله بن عمر نمی توانست خطرناك باشد ، چرا كه او با علی بن ابی طالب نیز بیعت نكرده بود... اما عبدالله پسر زبیر ، او از آن جربزه شیطانی كه برای فتنه انگیزی لازم است بهره مند بود ،‌اگر چه او هم داعیه دار حق و عدالت نبود و برای كسب قدرت مبارزه می كرد . مورخین درباره ولید بن عتبه گفته اند كه او دوستدار عافیت و سلامت بود و از جنگ پرهیز داشت و بر مقام و منزلت امام حسین بیش از آن واقف بود كه بتواند با ایشان آنچنان رفتار كند كه یزید بن معاویه می خواست ، یزید نیز ولایت مدینه را به جای او به « عمرو بن سعید بن عاص » سپرد . عبدالله بن زبیر شب شنبه ، بیست و هفتم رجب، از مدینه گریخت و هر چند ولید مردی از بنی امیه راهمراه با هشتاد سوار درتعقیب او گسیل داشت ، اما عبد الله توانست كه از راه های غیر متعارف خود را به مكه برساند و از بیعت با یزید سر باز زند .

عبد الله بن زبیر كه بود ؟

عبد الله فرزند زبیر و « اسماء » ( دختر ابوبكر‌، خواهر زاده عایشه »‌است و عایشه در میان اقوام  و عشیره خویش عبدالله را بیش ازهمه دوست می داشت . هم او بود كه در جنگ جمل عایشه را از مراجعت بازداشت و باز هم اوبود كه زبیر (پدرخویش ) را به وادی تاریك و نا امن دشمنی با علی بن ابی طالب كشاند ... حسین بن علی ، آنچنان كه می دانیم ، برای حفظ حرمت حرم امن خدا ازمكه خارج شد ، اما عبدالله بن زبیر ، بالعكس ، از خانه كعبه مأمنی برای جان خویش ساخته بود . یزید بن معاویه هرچند برای كشتن عبدالله بن زبیر خانه كعبه را ویران كرد و به آتش كشاند، اما نتوانست عبدالله را از بین ببرد و یا او را به بیعت باخویش وادار كند . عبدالله تا سال هفتاد و دوم هجری ، یعنی یازده سال بعد نیز در مكه ماند . در آن سال «حجاج بن یوسف ثقفی » كه از جانب خلیفه وقت ( عبدالملك مروان ) مأمور بود ، پس از پنج ماه محاصره ، بار دیگر كعبه را مورد تهاجم قرار داد و دیوارها  وسقف آن را ویران كرد و به آتش كشاند  و در نیمه جمادی الآخر ،ابن زبیر را در داخل مسجد الحرام كشت . روز شنبه بیست و هفتم رجب ، فردای آن شبی كه ولید امام حسین را به بیعت بایزید فراخوانده بود ،ایشان در كوچه های مدینه با مروان بن حكم روبه رو شدند. مروان كیست ؟ و چرا باید به این پرسش پاسخ دهیم كه مروان كیست ؟ ارزش تاریخی این دیدار درگرو شناخت مروان بن حكم و هویت سیاسی اوست ، و گرنه ، چرا باید ازاین واقعه سخنی به میان آید ؟ مروان بن حكم به « وزغ بن وزغ » مشهور است و این شهرت به حدیثی بازمی گردد كه درجلد چهارم « مستدرك » از رسول خدا نقل شده است . چشم باطن نگرِ رسول خدا در همان دوران كودكی مروان ، صورت حَشریه او را دیده بود كه فرمود : « او قورباغه فرزند قورباغه است و ملعون پسر ملعون » حكم بن عاص ، پدر مروان ، كسی است كه رسول خدا درباره او فرموده است : لعنك الله و لعن ما فی صلبك . به راستی آن مهربان ، مظهر كامل رحمت عام و خاص خداوند ، چه دیده بود از حكم بن عاص و مروان كه درباره آنان سخنی اینچنین می فرمود ؟ ... چه كرده بود این وزغ منفور زشت كه نبی رحمت ، او را و فرزندش را از مدینه به طائف تبعید نموده بود ؟مروان تا دوران حكومت  خلیفه سوم‌ درتبعید بود ، اما « عثمان بن عفان » او را بازگرداند و به مشاورت خاص خویش برگزید... او درجنگ جمل از‌آتش گردانان جنگ و جزو اسیران جنگی بود كه مورد عفو امیر مؤمنان قرار گرفت ، اما پس از جنگ بصره ، در شام به معاویه پیوست و بعد از آنكه معاویه بر مسلمین سلطنت یافت ،از جانب معاویه به حكومت مدینه و مكه و طائف دست یافت و در اواخر عمر نیز آنچه علی درباره اش پیش بینی كرده بود به وقوع پیوست و برای دورانی بسیار كوتاه به خلافت رسید ؛ آن همه كوتاه كه سگی بینی خود را بلیسد. حال ، این مروان بن حكم است كه در برابر امام حسین دركوچه های مدینه ایستاده واورا به سازش با یزید پند می دهد ، و چگونه می توان پند اینچنین كسی را پذیرفت ؟ امام حسین در جواب او فرمود : « انا لله و انا الیه راجعون و علی الاسلام السلام ... وای بر اسلام آنگاه كه امت به حكمروایی چون یزید مبتلا شود ! و به راستی ازجدم رسول الله شنیدم كه می فرمود خلافت بر آل ابی سفیان حرام است ... پس آنگاه كه معاویه را دیدید كه بر منبر من تكیه زده است، شكمش را بدرید ، اما وا اسفا كه چون اهل مدینه معاویه رابر منبر جدم دیدند و او را از خلافت بازنداشتند ، خداوند آنان را به یزید فاسق مبتلا كرد .»

امام شب بیست و هفتم رجب چون عزم كرد كه ازمدینه به جانب مكه خارج شود، همه اهل بیت خویش را جز « محمد بن حنیفه» ـ برادرش ـ و « عبد الله بن جعفر بن ابی طالب » ـ شوی زینب كبری ـ باخود برداشت و پس از زیارت قبور ، در تاریكی شب روی به راه نهاد در حالی كه این مباركه را بر لب داشت: فخرج منها خائفا یترقب قال رب نجنی من القوم الظالمین ... و این آیه در شأن موسی است ، آنگاه كه از مصر به جانب مَدین هجرت می كرد .

راوی

و اینچنین بود كه آن هجرت عظیم در راه حق آغاز شد  قافله عشق روی به راه نهاد . آری آن قافله ، قافله عشق است و این راه ، راهی فراخور هر مهاجر در همه تاریخ . هجرت مقدمه جهاد است و مردان حق را هرگز سزاوار نیست كه راهی جز این در پیش گیرند ؛ مردان حق را سزاوار نیست كه سرو سامان اختیار كنند و دل به حیات دنیا خوش دارند آنگاه كه حق درزمین مغفول است و جُهال و فُساق و قداره بندها بر آن حكومت می رانند . امام در جواب محمد حنیفه ( رحمه الله) كه از سر خیرخواهی راه یمن را به او می نمود ، فرمود : « اگر در سراسر این جهان ملجأ و مأوایی نیابم ، باز با یزید بیعت نخواهم كرد .» قافله عشق روز جمعه سوم شعبان ، بعد از پنج روز به مكه وارد شد.

راوی

گوش كن كه قافله سالار چه می خواند : و لما توجه تلقاء مدین قال عسی ربی ان یهدینی سواء السبیل ... آیا تو می دانی كه از چه امام آیاتی كه در شأن هجرت نخستین موسی است فرا می خواند ؟ عقل محجوب من كه راه به جایی ندارد ... ای رازداران خزاین غیب ، سكوت حجاب را بشكنید و مهر از لب فروبسته اسرار برگیرید و با ما سخن بگویید . آه از این دلسنگی كه ما را صُمُّ بُكم می خواهد ... آه از این دلسنگی !

سر آنكه جهاد فی سبیل الله با هجرت آغاز می شود در كجاست ؟ طبیعت بشری درجست و جوی راحت و فراغت است و سامان و قرار می طلبد . یاران ! سخن از اهل فسق و بندگان لذت نیست ، سخن از آنان است كه اسلام آورده اند اما در جستجوی حقیقت ایمان نیستند . كنج فراغتی و رزقی مكفی ... دلخوش به نمازی غراب وار و دعایی كه برزبان می گذرد اما ریشه اش در دل نیست ، در باد است . در جست و جوی مأمنی كه او را ازمكر خدا پناه دهد ؛ در جست و جوی غفلت كده ای كه او را از ابتلائات ایمانی ایمن سازد، غافل كه خانه غفلت پوشالی است و ابتلائات دهر ، طوفانی است كه صخره های بلند را نیز خرد می كند و در مسیر دره ها آن همه می غلتاند تا پیوسته به خاك شود. اگر كشاكش ابتلائات است كه مرد می سازد ، پس یاران ، دل از سامان بركنیم و روی به راه نهیم . بگذار عبدالله  بن عمر ما را از عاقبت كار بترساند . اگر رسم مردانگی سرباختن است ، ما نیز چون سید الشهدا او را پاسخ خواهیم گفت كه : « ای پدر عبدالرحمن ، آیا ندانسته ای كه از نشانه های حقارت دنیا در نزد حق این است كه سر مبارك یحیی بن زكریا رابرای زنی روسپی از قوم بنی اسرائیل پیشكش برند ؟ آیا نمی دانی كه بر بنی اسرائیل زمانی گذشت كه مابین طلوع فجر و طلوع شمس هفتاد پیامبر را كشتند و آنگاه در بازارهایشان به خرید و فروش می نشستند ،آن سان كه گویی هیچ چیز رخ نداده است ! و خدا نیز ایشان را تا روز مؤاخذه مهلت داد .» اما وای از آن مؤاخذه ای كه خداوند خود اینچنین اش توصیف كرده است : اخذ عزیز مقتدر .

آه یاران ! اگر در این دنیای وارونه ، رسم مردانگی این است كه سر بریده مردان را در تشت طلا نهند و به روسپیان هدیه كنند ... بگذار اینچنین باشد .این دنیا و این سر ما !



«مسلم» پسر «عقیل» پسر «ابوطالب» علیه السلام است. عقیل برادر امام علی علیه السلام و مسلم پسر عموی امام حسین علیه السلام است. مادر مسلم کنیز بود و «علیّه» نام داشت(1) و عقیل او را از شام خریده بود.
 دعوت اهل کوفه از امام حسین علیه السلام
هنگامی که اهل کوفه نامه‎های فراوانی به امام ارسال داشتند، آن حضرت مسلم را فراخواند و به همراه وی «قیس بن مسهّر» و «عبدالرحمن بن عبدالله» و عده‎ای از فرستادگان را سفیر خود نمود. آن حضرت، مسلم را به چند چیز امر فرمود:
الف. تقوای الهی داشته باشد؛
ب. اسرار حکومت را پنهان بدارد؛
ج. به مردم لطف و مرحمت داشته باشد؛
د. اگر مردم را با هم متحد یافت، به سرعت امام را با خبر کند.
سپس امام نامه‎هایی را به مردم کوفه به این مضمون نوشتند:
اما بعد، به تحقیق برادر و پسرعمویم و مورد اعتماد از اهل بیتم، مسلم بن عقیل را به سوی شما فرستاده‎ام، ایشان را امر کرده‎ام تا که برایم بنویسد که آیا شما را با هم، همدل و همداستان می‎یابد. پس به جانم قسم، امام نیست مگر کسی که به حق قیام کند.(2)
 حرکت مسلم از مکه
اواخر ماه مبارک رمضان بود که مسلم بن عقیل از مکه به مدینه منوره حرکت کرد. ایشان به مسجد النبی (صلی الله علیه و آله) رفت و در آنجا نماز گزارد. پس از آن با اهل و عیال خویش خداحافظی کرد. سپس از «قیس» دو راهنما اجاره کرد تا که راه را به او نشان دهند. در راه گرما و تشنگی آن دو را سخت آزار داد و آنها تاب نیاوردند و در راه جان دادند.(3)
مسلم راه را ادامه داد تا به محلی رسید که آنجا آب و آبادی بود. آن دو راهنما راه را به مسلم نشان دادند تا «بطن جنت»
(4) رسید. آنجا با قیس نامه‎ای را از سختی راه و مشکلات برای امام ارسال داشتند. نامه مسلم این گونه بود:
«اما بعد؛ من از مدینه خارج شدم، در حالی که دو راهنما را برای طی راه اجاره کرده بودم، راه را گم کردیم و به عطش افتادیم. چیزی نمانده بود که آنها جان بدهند تا این که آخرالامر به آب رسیدم. تنها نجات ما در لحظات آخر، نفس ما بود. این حادثه موجب شد که آینده کار را نیکو نبینیم.»
در پاسخ این نامه، امام این گونه نوشت:
«اما بعد؛ البته من خوف این را دارم که آن گونه که تو (بد) پیش بینی می‎کنی، غیر آن باشد که به تو تذکر داده‎ایم. همانگونه که تو را رهنمون شده‎ام، حرکت کن، والسلام.»
درسی که می‎توان گرفت: از این ماجرا چند نکته به دست می‎آید:
1- از یطیّر به صرف برخورد با حوادث ناگوار در آینده باید پرهیز کرد که آن، گویای وظیفه انسانی نیست؛
2- باید در تشخیص وظیفه و انجام دادن کاری که امام آن را توصیه می‎کند، تلاش کرد؛
3- باید در انجام دادن رسالت الهی مقاومت و استقامت داشت.
مسلم به محل آب خیر «طیّیء» رسید. در آنجا قدری استراحت کرد. سپس حرکت کرد تا این که به مردی رسید که تیرش آهویی را نشانه رفته بود. وقتی به حیوان رسید آن را کشت. مسلم با دیدن آن صحنه گفت: «دشمن ما کشته خواهد شد، اگر خدا بخواهد.»(5)
 ورود مسلم به کوفه
مسلم به سمت کوفه اسب می‎راند تا این که در پنجم شوال وارد کوفه شد. (6) او به منزل «مختار بن ابی عبید» وارد شد.(7) مختار شیعیان را دعوت کرد تا همه گرداگرد مسلم فراهم آیند. پس نامه حسین علیه السلام را که پاسخ به آنها بود خواند. آنها همه از شوق گریه کردند. در محضر او خطبا و سخنوران کوفی، چون «عابس شاکری»، «حبیب اسری» خطبه خواندند.
این خبر به «نعمان بن بشیر انصاری» که استاندار یزید در کوفه بود رسید. او از جای برخاست و برای مردم خطبه‎ای ایراد کرد و آنها را تهدید کرد. پس از آن «عبدالله بن سعید حضرمی» که با بنی امیه هم قسم بود به اعتراض از جای برخاست و جلسه را ترک کرد. او و «عمّاره بن عقبه» داستان لقمان را در نامه‎ای به یزید نوشتند و تصریح کردند که حاکمی که گماشته است یا ضعیف است یا این که خود را به ناتوانی زده است.(8) پس از عبدالله، سایر جیره‎خواران حکومتی از قبیل «عمارة بن ولید» و «عمر بن سعد بن ابی وقاص» نامه‎های مشابهی برای یزید فرستادند.(9)
علت ورود مسلم به منزل مختار این بود که مختار از زعمای شیعه به شمار می‎آمد و به امام حسین علیه السلام وفادار بود. علاوه بر این، مختار داماد «لقمان بن بشیر»- حاکم وقت کوفه - بود. بی تردید تا زمانی که مسلم در خانه مختار این بود که مختار از زعمای شیعه به شمار می‎آمد و به امام حسین علیه السلام وفادار بود. علاوه بر این، مختار داماد «لقمان بن بشیر» - حاکم وقت کوفه - بود. بی تردید تا زمانی که مسلم در خانه مختار بود لقمان بن بشیر متعرض او نمی‎شد. این انتخاب مسلم گویای درایت و احاطه او به موقعیت‎های اجتماعی است.(10)
 بیعت با مسلم در کوفه
مردم پس از آگاهی از ورود مسلم، فوج فوج با نماینده امام بیعت کردند تا این که نام بیعت کنندگان در دفتر مسلم از مرز هشتاد هزار نفر گذشت.(11)
درباره تعداد بیعت کنندگان با سفیر امام قدری اختلاف وجود دارد که از آنها به شرح زیر یاد می‎کنیم:
1. تعداد بیعت کنندگان با مسلم را بالغ بر هجده هزار نفر نوشته‎اند؛(12)
2. تعداد بیعت کنندگان بیست و پنج هزار نفر بوده است؛(13)
3. تعداد بیعت کنندگان بیست و هشت هزار نفر بوده است؛ (14)
4. تعداد بیعت کنندگان سی هزار نفر بوده است؛ (15)
5. تعداد بیعت کنندگان با مسلم را بالغ بر چهل هزار نفر بوده است. (16)
 محورهای بیعت مردم با مسلم
مردم با شوق فراوان بیعت خود با مسلم را بر چند اصل استوار ساختند:
1. دعوت مردم به کتاب خدا و سنت رسول او؛
2. پیکار با بی دادگران؛
3. دفاع از مستضعفان؛
4. رسیدگی به حال محرومان جامعه؛
5. تقسیم غنائم به طور مساوی در بین مسلمانان؛
6. ردّ مظالم (بازگرداندن حق مظلوم) به اهل آن؛
7. یاری اهل‎بیت علیه السلام؛
8. مسالمت با کسانی که سر ستیز ندارند؛
9. پیکار با متجاوزان. (17)
درسی که می‎توان گرفت: باید به این اصول معقول و مقبول نگریست و این که چگونه مردم به درستی راه حق را بازیافته بودند.
 نامه مسلم به امام حسین علیه السلام
بیعت اکثر مردم، مسلم را مطمئن کرده بود که امام اگر به کوفه بازآید، همه چیز از نو بنا خواهد شد. او در نامه‎ای به حضرت نوشت که هیجده هزار نفر از مردم کوفه بیعت کرده‎اند. از امام خواست که با شتاب به کوفه رهسپار شوند؛ چرا که مردم سخت مشتاق دیدار اویند.
مسلم نامه خود را ضمیمه نامه اهل کوفه کرد و به «عابس بن ابی شبیب شاکری» سپرد تا به همراه «قیس بن مسهّر صیدوای» به خدمت امام برسانند. (18)
 یزید و کوفه
خبر ارسال نامه مسلم به یزید رسیده بود. او به والی تازه برای کوفه می‎اندیشید. «سرجون» (19) غلام وفادار پدرش (معاویه) را احضار کرد و او را از وضع کوفه، «نعمان بن بشیر» و بیعت مردم آگاه ساخت و در مورد والی جدید کوفه از او نظر خواست.
سرجون گفت: «اگر پدرت معاویه اینک زنده می‎شد نظر او را به کار می‎بستی؟»
یزید گفت: «آری». سرجون کینه یزید به ابن زیاد را می‎دانست. فرمان معاویه را که قبل از مرگ برای عبیدالله نوشته و او را به حکومت کوفه نصب کرده بود بیرون آورد و به یزید نشان داد. پس از آن بود که یزید عبیدالله بن زیاد را که والی بصره بود به ولایت کوفه نیز گماشت. این فرمان به همراه نامه‎ای توسط «مسلم بن عمرو باهلی» برای عبیدالله بن زیاد فرستاده شد. (20)
یزید نامه‎ای برای عبیدالله نوشت: «افرادی که روزی مورد ستایش‎اند، روز دیگر به ننگ و نفرین دچار می‎شوند، و چیزهای ناپسند به صورت دل پسند در می‎آیند و تو در مقام و منزلتی قرار داری که شایسته آن هستی، به قول شاعر عرب: تو بالا رفتی و از ابرها پیشی گرفتی و بر فراز آنها جای گرفتی. برای تو جز مسند خورشید جایگاهی نیست.»(21)
او در این نامه به عبیدالله فرمان داد که در عزیمت به کوفه شتاب کند و پس از دستگیری، مسلم به عقیل را به قتل رساند یا تبعید کند. (22)
درسی که می‎توان گرفت: گاه اهل خلاف در کنار یکدیگر قرار می‎گیرند تا که به اهداف باطل خود برسند. بر اهل ایمان و تقوا است که با وجود وجوه اشتراک فراوان، متحد شوند و سپاه کفر و شرک را به زانو درآورند.
 
____________________________________________________
1- الطبقات الکبری، ج 4، ص 29.
2- ترجمه برگرفته از متن ابصار العین، ص 79.
3- ابصارالعین، ص 79.
4- جنت، محل آبی بوده که به قبیله کلب متعلق بوده است. معجم البلدان، ج2، ص343.
5- تاریخ الامم و الملوک، ج 5، ص 355 .
6- مروج الذهب، ج3، ص 248.
7- تاریخ الامم و الملوک، ج 5، ص 355 .
8- ابصار العین، ص80 .
9- الارشاد، ج 2، ص41.
10- حیاة الامام الحسین، ج 2، ص 345 .
11- اللهوف، ص16 .
12- الارشاد، ج2، ص41 .
13- نفس المهموم، ص58 .
14- حیاة الامام الحسین، ج2، ص247 .
15- تاریخ ابی الفداء، ج1، ص200/ حیاة الامام الحسین، ج2، ص 247 .
16- تاریخ ابی الفداء، ج1، ص200/ حیاة الامام الحسین، ج2، ص 247/ مثیر الاحزان، ص 11.
17- حیاة الامام الحسین، ج2، ص 345 .
18- مثیرالاحزان، ص 32 .
19- «سرجون بن منصور» از نصارای شام بود. معاویه برای اداره حکومت با او مشورت می‎کرد. پدرش منصور از طرف «هرقل» قبل از فتح شام مسئولیت بیت المال را به عهده داشت. پسر سرجون نیز در دولت اموی دارای پست و مقام بود. پیش از این عمر بن خطاب از استخدام مسیحی‎ها در امور کشوری منع کرده بود، مگر این که مسلمان شوند. مقتل الحسین مقرم، پاورقی، ص 148.
20- الکامل فی التاریخ، ج2، ص 535/ سماوی، ابصار العین، ص80 .
21- این عبارات گویای کینه قبلی یزید به عبیدالله بود که اینک به سبب ضرورتی که پیش آمده بود از او این همه مدح و ثنا می‎گفت.
22- مقتل الحسین مقرم، ص 148.

منبع:
یاران شیدای حسین بن علی علیهماالسلام، استاد مرتضی آقا تهرانی .

سایت: مؤسسه جهانی سبطین(ع)


دوشنبه 8 آذر 1389

داستان مباهله

   نوشته شده توسط: دل نوشته    نوع مطلب :اسلامی ،دانستنیها ،تاریخی ،

مدینه اولین باری است كه میهمانانی چنین غریبه را به خود می‌بیند. كاروانی متشكل از شصت میهمان ناآشنا كه لباس‌های بلند مشكی پوشیده‌اند، به گردنشان صلیب آویخته‌اند، كلاه‌های جواهرنشان بر سر گذاشته‌اند، زنجیرهای طلا به كمر بسته‌اند و انواع و اقسام طلا و جواهرات را بر لباس‌های خود نصب كرده‌اند.
وقتی این شصت نفر برای دیدار با پیامبر، وارد مسجد می‌شوند، همه با حیرت و تعجب به آنها نگاه می‌كنند. اما پیامبر بی‌اعتنا از كنار آنان می‌گذرد و از مسجد بیرون می‌رود هم هیأت میهمانان و هم مسلمانان، از این رفتار پیامبر، غرق در تعجب و شگفتی می‌شوند. مسلمانان تا كنون ندیده‌اند كه پیامبر مهربانشان به میهمانان بی‌توجهی كند به همین دلیل، وقتی سرپرست هیأت مسیحی علت بی‌اعتنایی پیامبر را سؤال می‌كند، هیچ كدام از مسلمانان پاسخی برای گفتن پیدا نمی‌كنند.
تنها راهی كه به نظر می‌رسد، این است كه علت این رفتار پیامبر را از حضرت علی بپرسند، چرا كه او نزدیك‌ترین فرد به پیامبر و آگاه‌ترین، نسبت به دین و سیره و سنت اوست. مشكل، مثل همیشه به دست علی حل می‌شود. پاسخ او این است كه:

«پیامبر با تجملات و تشریفات، میانه‌ای ندارند؛ اگر می‌خواهید مورد توجه و استقبال پیامبر قرار بگیرید، باید این طلاجات و جواهرات و تجملات را فروبگذارید و با هیأتی ساده، به حضور ایشان برسید.»
این رفتار پیامبر، هیأت میهمان را به یاد پیامبرشان، حضرت مسیحی می‌اندازد كه خود با نهایت سادگی می‌زیست و پیروانش را نیز به رعایت سادگی سفارش می‌كرد.
آنان از این كه می‌بینند، در رفتار و كردار، این همه از پیامبرشان فاصله گرفته‌اند، احساس شرمساری می‌كنند. میهمانان مسیحی وقتی جواهرات و تجملات خود را كنار می‌گذارند و با هیأتی ساده وارد مسجد می‌شوند، پیامبر از جای برمی‌خیزد و به گرمی از آنان استقبال می‌كند. شصت دانشمند مسیحی، دور تا دور پیامبر می‌نشینند و پیامبر به یكایك آنها خوشامد می‌گوید، در میان این شصت نفر، كه همه از پیران و بزرگان مسیحی نجران هستند،‌ «ابوحارثه» اسقف بزرگ نجران و «شرحبیل» نیز به چشم می‌خورند. پیداست كه سرپرستی هیأت را ابوحارثه اسقف بزرگ نجران، بر عهده دارد. او نگاهی به شرحبیل و دیگر همراهان خود می‌اندازد و با پیامبر شروع به سخن گفتن می‌كند: «چندی پیش نامه‌ای از شما به دست ما رسید، آمدیم تا از نزدیك، حرف‌های شما را بشنویم».
پیامبر می‌فرماید:
«آنچه من از شما خواسته‌ام، پذیرش اسلام و پرستش خدای یگانه است».
و برای معرفی اسلام، آیاتی از قرآن را برایشان می‌خواند.
اسقف اعظم پاسخ می‌دهد: «اگر منظور از پذیرش اسلام، ایمان به خداست، ما قبلاً به خدا ایمان آورده‌ایم و به احكام او عمل می‌كنیم.»
پیامبر می‌فرماید:
«پذیرش اسلام، علایمی دارد كه با آنچه شما معتقدید و انجام می‌دهید، سازگاری ندارد. شما برای خدا فرزند قائلید و مسیح را خدا می‌دانید، در حالی كه این اعتقاد،‌ با پرستش خدای یگانه متفاوت است.»
اسقف برای لحظاتی سكوت می‌كند و در ذهن دنبال پاسخی مناسب می‌گردد. یكی دیگر از بزرگان مسیحی كه اسقف را درمانده در جواب می‌بیند، به یاری‌اش می‌آید و پاسخ می‌دهد:
«مسیح به این دلیل فرزند خداست كه مادر او مریم، بدون این كه با كسی ازدواج كند، او را به دنیا آورد. این نشان می‌دهد كه او باید خدای جهان باشد.»
پیامبر لحظه‌ای سكوت می‌كند.
ناگهان فرشته وحی نازل می‌شود و پاسخ این كلام را از جانب خداوند برای پیامبر می‌آورد. پیامبر بلافاصله پیام خداوند را برای آنان بازگو می‌كند: «وضع حضرت عیسی در پیشگاه خداوند، همانند حضرت آدم است كه او را به قدرت خود از خاك آفرید...»1
و توضیح می‌دهد كه «اگر نداشتن پدر دلالت بر خدایی كند، حضرت آدم كه نه پدر داشت و نه مادر، بیشتر شایسته مقام خدایی است. در حالی كه چنین نیست و هر دو بنده و مخلوق خداوند هستند.»
لحظات به كندی می‌گذرد، همه سرها را به زیر می‌اندازند و به فكر فرو می‌روند. هیچ یك از شصت دانشمند مسیحی، پاسخی برای این كلام پیدا نمی‌كنند. لحظات به كندی می‌گذرد؛ دانشمندان یكی یكی سرهایشان را بلند می‌كنند و در انتظار شنیدن پاسخ به یكدیگر نگاه می‌كنند، به اسقف اعظم، به شرحبیل؛ اما... سكوت محض.
عاقبت اسقف اعظم به حرف می‌آید:
«ما قانع نشدیم. تنها راهی كه برای اثبات حقیقت باقی می‌ماند، این است كه با هم مباهله كنیم. یعنی ما و شما دست به دعا برداریم و از خداوند بخواهیم كه هر كس خلاف می‌گوید‌، به عذاب خداوند گرفتار شود.»
پیامبر لحظه‌ای می‌ماند. تعجب می‌كند از اینكه اینان این استدلال روشن را نمی‌پذیرند و مقاومت می‌كنند. مسیحیان چشم به دهان پیامبر می‌دوزند تا پاسخ او را بشنوند.
در این حال، باز فرشته وحی فرود می‌آید و پیام خداوند را به پیامبر می‌رساند. پیام این است:
«هر كس پس از روشن شدن حقیقت، با تو به انكار و مجادله برخیزد، [به مباهله دعوتش كن] بگو بیایید، شما فرزندانتان را بیاورید و ما هم فرزندانمان، شما زنانتان را بیاورید و ما هم زنانمان. شما جان‌هایتان را بیاورید و ما هم جان‌هایمان،‌ سپس با تضرع به درگاه خدا رویم و لعنت او را بر دروغگویان طلب كنیم.»2
پیامبر پس از انتقال پیام خداوند به آنان، اعلام می‌كند كه من برای مباهله آماده‌ام. دانشمندان مسیحی به هم نگاه می‌كنند، پیداست كه برخی از این پیشنهاد اسقف رضایتمند نیستند، اما انگار چاره‌ای نیست.
زمان مراسم مباهله، صبح روز بعد و مكان آن صحرای بیرون مدینه تعیین می‌شود.
دانشمندان مسیحی موقتاً با پیامبر خداحافظی می‌كنند و به اقامت‌گاه خود باز می‌گردند تا برای مراسم مباهله آماده شوند.
صبح است، شصت دانشمند مسیحی در بیرون مدینه ایستاده‌اند و چشم به دروازه مدینه دوخته‌اند تا محمد با لشكری از یاران خود، از شهر خارج شود و در مراسم مباهله حضور پیدا كند.
تعداد زیادی از مسلمانان نیز در كنار دروازه شهر و در اطراف مسیحیان و در طول مسیر صف كشیده‌اند تا بینندة این مراسم بی‌نظیر و بی‌سابقه باشند.
نفس‌ها در سینه حبس شده و همه چشم‌ها به دروازه مدینه خیره شده است.
لحظات انتظار سپری می‌شود و پیامبر در حالی كه حسین را در آغوش دارد و دست حسن را در دست، از دروازه مدینه خارج می‌شود. پشت سر او تنها یك مرد و زن دیده می‌شوند. این مرد علی است و این زن فاطمه.
تعجب و حیرت، همراه با نگرانی و وحشت بر دل مسیحیان سایه می‌افكند.
شرحبیل به اسقف می‌گوید: نگاه كن. او فقط دختر، داماد و دو نوة خود را به همراه آورده است.
اسقف كه صدایش از التهاب می‌لرزد، می‌گوید:
«همین نشان حقانیت است. به جای این كه لشكری را برای مباهله بیاورد، فقط عزیزان و نزدیكان خود را آورده است، پیداست به حقانیت دعوت خود مطمئن است كه عزیزترین كسانش را سپر بلا ساخته است.»
شرحبیل می‌گوید: «دیروز محمد گفت كه فرزندانمان و زنانمان و جان‌هایمان. پیداست كه علی را به عنوان جان خود همراه آورده است.»
«آری، علی برای محمد از جان عزیزتر است. در كتاب‌های قدیمی ما، نام او به عنوان وصی و جانشین او آمده است...»
در این حال، چندین نفر از مسیحیان خود را به اسقف می‌رسانند و با نگرانی و اضطراب می‌گویند:
«ما به این مباهله تن نمی‌دهیم. چرا كه عذاب خدا را برای خود حتمی می‌شماریم.»
چند نفر دیگر ادامه می‌دهند: «مباهله مصلحت نیست. چه بسا عذاب، همه مسیحیان را در بر بگیرد.»
كم‌كم تشویش و ولوله در میان تمام دانشمندان مسیحی می‌افتد و همه تلاش می‌كنند كه به نحوی اسقف را از انجام این مباهله بازدارند.
اسقف به بالای سنگی می‌رود، به اشاره دست، همه را آرام می‌كند و در حالی كه چانه و موهای سپید ریشش از التهاب می‌لرزد، می‌گوید:
«من معتقدم كه مباهله صلاح نیست. این پنج چهره نورانی كه من می‌بینم، اگر دست به دعا بردارند، كوه‌ها را از زمین می‌كنند، در صورت وقوع مباهله، نابودی ما حتمی است و چه بسا عذاب، همه مسیحیان جهان را در بر بگیرد.»
اسقف از سنگ پایین می‌آید و با دست و پای لرزان و مرتعش، خود را به پیامبر می‌رساند. بقیه نیز دنبال او روانه می‌شوند.
اسقف در مقابل پیامبر، با خضوع و تواضع، سرش را به زیر می‌افكند و می‌گوید: «ما را از مباهله معاف كنید. هر شرطی كه داشته باشید، قبول می‌كنیم.»
پیامبر با بزرگواری و مهربانی، انصراف‌شان را از مباهله می‌پذیرد و می‌پذیرد كه به ازای پرداخت مالیات، از جان و مال آنان و مردم نجران، در مقابل دشمنان، محافظت كند.
خبر این واقعه، به سرعت در میان مسیحیان نجران و دیگر مناطق پخش می‌شود و مسیحیان حقیقت‌جو را به مدینة پیامبر سوق می‌دهد.
 

پی‌نوشت‌ها:

٭ برگرفته از مجلة بشارت، شماره 1.
1. «إنّ مثل عیسی عندالله كمثل آدم خلقه من تراب ثم قال له كن فیكون». آل عمران (3)، آیة 59.
2. «فمن حاجك فیه من بعد ما جاءك من العلم، فقل تعالوا ندع أبناءنا و أبناءكم و نساءنا و نساءكم و أنفسنا و أنفسكم ثم نبتهل فنجعل لعنت‌الله علی الكاذبین». آل عمران (3)، آیه 6
 


ماهنامه موعود شماره 70

 


دوشنبه 8 آذر 1389

امضاء صلحنامه

   نوشته شده توسط: دل نوشته    نوع مطلب :اسلامی ،دانستنیها ،تاریخی ،

سرانجام و نقطه پایان واقعه مباهله امضاء صلحنامه‏اى میان رسول‏خدا و مسیحیان نجران بود . گویا در تنظیم این صلحنامه و تعیین شروط آن على‏علیه السلام از جانب پیغمبر اختیار كامل داشت (99) و حتى كاتب آن را نیز على شمرده‏اند. (100) اینك متن این صلحنامه را به نقل از ارشاد مفید مى‏آوریم.

بسم‏الله الرحمن الرحیم

هذا كتاب من محمد النبى رسول‏الله صلى‏الله علیه و آله و سلم لنجران و حاشیتها فى كل صفراء او بیضاء و ثمرة و رقیق لایؤخذ منهم شى‏ء غیر الفى حلة من حلل الأواقى، ثمن كل حلة اربعون درهما فمازاد او نقص فعلى حساب ذلك یؤدون الفا منها فى صفر و الفا منها فى رجب و علیهم اربعون دینارا مثواة رسولى مما فوق ذلك و علیهم فى كل حدث یكون بالیمن من كل ذى عدن عاریة مضمونة ثلاثون درعا و ثلاثون فرسا و ثلاثون جملا عاریة مضمونة لهم بذلك جوارالله و ذمة محمدبن عبدالله فمن اكل الربا منهم بعد عامهم هذا فذمتى منه بریئة.

بسم‏الله الرحمن الرحیم. این صلحنامه‏اى است از محمد پیامبر خدا (ص) براى [اهل‏] نجران و اطراف آن. از آنان چیزى از طلا و نقره و میوه و برده گرفته نشود جز دو هزار حله از حله اواقى كه قیمت هر حله چهل درهم باشد و اگر كم و زیادى شد به همان اندازه حساب مى‏شود . هزار حله آن را در ماه صفر و هزار حله دیگر را در ماه رجب بپردازند و بر عهده ایشان كه چهل دینار براى خرج منزل فرستادگان من بپردازند و بر عهده ایشان است كه هرگاه در یمن حادثه‏اى [یا جنگى‏] از جانب قبیله ذى عدن روى داد به عنوان عاریه مضمونه [كه اگر از بین رفت مانند آن پس داده شود] سى زره و سى اسب و سى شتر [به مسلمانان براى جنگ‏] بدهند و در مقابل این تعهدات براى آنان است پناه خدا و ذمه محمدبن عبدالله. پس از این سال هر كس از آنان كه ربا خورد من در مقابل او تعهدى ندارم. (101)

متن این صلحنامه در منابع دیگر با تفاوتهاى نه چندان زیاد نسبت به متن مفید نقل شده است و ما در اینجا درصدد بررسى این اختلافات نیستیم ولى گاه زیادتى در ذیل نامه رسول‏خدا دیده مى‏شود كه قابل توجه است. این زیادت به نقل ابن‏سعد چنین است:

«و لنجران و حاشیتهم جوارالله و ذمة محمد النبى رسول‏الله على انفسهم و ملتهم و ارضهم و اموالهم و غائبهم و شاهدهم و بیعهم و صلواتهم لایغیروا اسقفا عن اسقفیته ولا راهبا عن رهبانیته ولا واقفا عن وقفانیته و كل ما تحت ایدیهم من قلیل او كثیر و لیس ربا ولادم جاهلیة و من سأل منهم حقا فبینهم النصف غیر ظالمین ولا مظلومین لنجران و من اكل ربا من ذى قبل فذمتى منه بریئة ولا یؤاخذ احد منهم بظلم اخر و على ما فى هذه الصحیفة جوارالله و ذمة النبى ابدا حتى یأتى‏الله بامره ان نصحوا و اصلحوا فیما علیهم غیر مثقلین بظلم . (102)

برخى مباحث كلامى در پیرامون آیه مباهله

شیخ مفید بعد از نقل واقعه مباهله مى‏گوید در آیه مباهله امیرالمؤمنین نفس رسول‏خدا شمرده شده است و این كاشف از آن است كه على به آخرین حد فضیلت رسیده است و با پیامبر در عصمت از گناهان و در همه كمالات دیگر مساوى است و خداوند او و فرزندان خردسالش و همسرش را براى پیغمبر به‏منزله حجت و برهانى براى دین قرار داده است. (103)

و همو در جاى دیگر مى‏گوید در تفضیل امیرالمؤمنین گروههاى مختلف شیعه همرأى نیستند. شیعیان دوازده امامى نیز در این باره اختلاف دارند. بیشتر متكلمان آنها گویند قطعا و یقینا پیامبران از على برترند. محدثین و اهل نقد و ژرف‏اندیشان در روایات و گروهى از متكلمان و اصحاب مناظره گویند البته على از همه انسانها به‏جز حضرت محمدصلى الله علیه وآله وسلم برتر است و گروه كوچكى توقف كرده‏اند و گویند نمى‏دانیم على از پیامبران بالاتر یا پایین‏تر و یا مساوى با آنهاست ولى این را مى‏دانیم كه حضرت محمدصلى الله علیه وآله وسلم از على‏علیه السلام برتر است. گروهى دیگر از ایشان نیز گویند امیرالمؤمنین از همه انسانها برتر است به‏جز پیامبران اولوالعزم.

سپس شیخ مفید در اثبات برترى امام على‏علیه السلام بر همگان به‏جز رسول‏خدا، چند استدلال ذكر مى‏كند و پیش از هر دلیل دیگرى به سراغ آیه مباهله مى‏رود و مى‏گوید: این آیه مى‏فهماند كه على‏علیه السلام به‏منزله جان رسول‏خداست و مى‏دانیم كه رسول‏خدا در میان همه انسانها افضل است [پس على افضل از همه انسانها به‏جز رسول‏خدا است.] در این آیه «ابنائنا» بر حسن و حسین‏علیهما السلام صدق مى‏كند و منظور از «نساءنا» فاطمه زهرا س و مقصود از «انفسنا» على‏علیه السلام است و منظور از نفس چیزى همانند خون و هوا كه قوام پیكره مادى انسان بدان مى‏باشد نیست. و از «انفسنا» رسول‏خدا نمى‏تواند مراد باشد چرا كه درست نیست انسان به سوى خود نفس خود را فراخواند. بلكه مراد كسى است كه در عزت، كرامت، محبت، ریاست، ایثار، بزرگى و جلالت در نزد خداوند سبحان جایگاهى چون رسول‏خدا داشته باشد. و اگر هیچ دلیل دیگرى وجود نمى‏داشت كه حاكى از برترى پیامبر بر على‏علیه السلام باشد. همین آیه دلالت بر تساوى آنها هم در فضیلت و هم در مرتبه مى‏كرد اما دلایل دیگرى موجود است كه پیامبر را از این تساوى خارج مى‏كند آنگاه برترى على بر سایر افراد بشر به مقتضاى این مسأله باقى مى‏ماند. (104)

شیخ طوسى در ذیل آیه مباهله گفته است كه این آیه به نظر اصحاب ما از دو جهت بر افضلیت على‏علیه السلام دلالت دارد: اول آن كه مباهله براى آشكار شدن حق در برابر باطل است و این جز با افرادى تحقق نمى‏پذیرد كه نزد خدا افضل و صحت عقیده آنها آشكار شده باشد و خود مأمون‏الباطن باشند.

و جهت دوم آن كه در این آیه جان على مثل جان رسول‏خدا شمرده شده است. ایشان از ابوبكر رازى معروف به جصاص نقل مى‏كند كه آیه مذكور دلالت دارد كه حسن و حسین دو پسر رسول‏خدا هستند و پسر دختر در واقع پسر انسان است و نیز از ابن ابى‏علان نقل مى‏كند كه این آیه دلالت دارد كه حسن و حسین در آن زمان مكلف بودند زیرا مباهله جز با بالغین جایز نیست . سپس شیخ به طرح سؤالى و پاسخ از آن مى‏پردازد، بدین تفصیل كه اگر بگویند حسن و حسین در آن زمان بالغ و مستحق ثواب نبودند پس چرا براى مباهله آورده شدند و اگر مستحق ثواب هم باشند، در میان صحابه افضل از همه نبودند، ما در پاسخ گوییم اصحاب ما معتقدند كه حسن و حسین در آن زمان مكلف و بالغ بودند زیرا بلوغ و عقل متوقف بر شرط خاصى نیست و لذا عیسى در گهواره سخن مى‏گفت و این دلالت دارد كه مكلف و عاقل بود و این مطلب از برخى ائمه اعتزال نیز نقل شده است؛ علاوه بر آن كه اصحاب ما گویند حسن و حسین افضل صحابه بعد از پدرشان بودند زیرا كثرت ثواب متوقف بر كثرت اعمال نیست بلكه كیفیت معرفت و اطاعت خدا و اقرار آنها به رسالت به گونه‏اى بوده كه هیچ كس در ثواب به مرتبه آنان نمى‏رسد . (105)

ایشان در جاى دیگر اضافه مى‏كند كه احضار دو طفل یعنى حسن و حسین‏علیهما السلام در واقعه مباهله بدان جهت نبود نسبت نزدیكى با رسول‏خدا داشتند وگرنه آن حضرت باید عباس و فرزند خردسال او را نیز مى‏آورد. اما كمى سن آنها منافات با كمال عقل آنها ندارد چون بلوغ جسمى كه شخص محتلم شود تنها حد تعلق احكام شرعى است و بعید نیست كه آن دو در آن سن كامل‏العقل بوده باشند. به نظر مشهور سن حسن در آن وقت بیشتر از 7 سال و سن حسین حدود هفت سال بوده است و كمال عقل آنها در این سن خود از امور خارق‏العاده‏اى است كه مختص به ائمه‏علیهم السلام مى‏باشد. (106)

شیخ طوسى تصریح مى‏كند كه مراد از «انفسنا» در آیه مباهله رسول‏خدا نیست زیرا شخص خود را دعوت نمى‏كند. با این حال ایشان در تفسیر آیه مذكور گویا اشكال خود را از یاد برده و فرموده است كه مراد از «انفسنا» نفس رسول‏خدا و نفس على‏علیه السلام است كه البته این سخن مخالف نظر مشهور علماى شیعه است و بیشتر با نظر مفسرین اهل سنت (107) توافق دارد و ظاهرا مبناى این سخن شیخ روایتى از امام باقر است كه در آینده در تفسیر آیه مباهله بدان اشاره خواهد شد.

شیخ طبرسى علاوه بر نقل مطالب فوق از شیخ طوسى اضافه مى‏كند كه مراد از «انفسنا» نمى‏تواند پیامبرصلى الله علیه وآله وسلم باشد بلكه خصوص على‏علیه السلام مراد است زیرا پیامبر داعى است و داعى غیر از مدعو است. (108)

علامه حلى در بیان افضلیت على نسبت به صحابه به وجوهى چند استدلال كرده است و از جمله آنها آیه مباهله است. ایشان گوید مفسرون اتفاق دارند كه مراد از «ابنائنا و نسائنا و انفسنا» در آیه شریفه حسن و حسین و زهراء و على‏علیهم السلام هستند و مراد از «انفس» خصوص على‏علیه السلام است و چون نفس على و نفس رسول‏خدا یكى نمى‏تواند باشد پس چیزى نمى‏ماند جز آن كه بگوییم مراد مساوات آن دو است و رسول‏خدا افضل از همه مردم است پس همینطور على‏علیه السلام. (109) و علامه شبیه همین كلام را در دو جاى دیگر نیز گفته است. (110)

فخر رازى در تفسیر خود آورده است كه در رى مردى را دیدم به نام محمودبن حسن حمصى كه معلم اثنى‏عشریها بود و گمان مى‏كرد كه على رضى‏الله عنه از همه انبیاء به جز محمدصلى الله علیه وآله وسلم برتر است. او مى‏گفت دلیل بر این مطلب آیه مباهله است آنجا كه آمده «و انفسنا و انفسكم» چرا كه مراد از «انفسنا» نفس محمدصلى الله علیه وآله وسلم نیست زیرا انسان دعوت‏كننده خود نیست بلكه مراد غیر اوست و همه اتفاق دارند كه آن غیر على‏بن ابى‏طالب رضى‏الله عنه است. پس آیه مذكور دلالت دارد كه نفس على همان نفس محمد است و نمى‏تواند مراد این باشد كه این نفس عین آن نفس است بلكه مراد آن است كه این نفس مثل آن نفس است و چنین چیزى اقتضاى برابرى در جمیع جهات را دارد. از این عموم در دو مورد دست برمى‏داریم یكى نبوت و دیگر علم و فضل پیامبر. چون ادله بسیارى گویاست كه محمدصلى الله علیه وآله وسلم پیامبر بود ولى على پیامبر نبود و نیز اجماع منعقد است كه پیامبر در فضل بر على پیشى گرفته بود. آنگاه در غیر این دو مورد آن عموم قرآنى حاكم است. اكنون گوییم اجماع داریم كه پیامبر افضل از همه انبیا بود پس به حكم ظهور آیه شریفه على نیز افضل از همه انبیا خواهد بود. همین شخص مى‏گفت مؤید استدلال به این آیه حدیث مقبول نزد موافق و مخالف است كه [رسول‏خدا فرمود:] «من اراد ان یرى آدم فى علمه و نوحا فى طاعته و ابراهیم فى خلته و موسى فى هیبته و عیسى فى صفوته فلینظر الى على‏بن ابى‏طالب» (111) این حدیث دلالت دارد كه آنچه در انبیا پراكنده بود همه در على جمع است. پس على افضل از همه انبیا به جز محمدصلى الله علیه وآله وسلم است.

سپس فخر رازى گوید شیعه از گذشته تا به حال به این آیه بر افضلیت على نسبت به صحابه استدلال مى‏كرده است. زیرا آیه دلالت دارد كه نفس على همچون نفس محمدصلى الله علیه وآله وسلم است جز در مواردى كه دلیل برخلاف آن دلالت كند و مى‏دانیم كه پیامبر افضل از همه صحابه بود پس باید على را نیز افضل از آنها دانست.

آنگاه فخر رازى در مقام پاسخ از گفتار شیعه بدین مقدار اكتفا مى‏كند كه چنان كه مسلمین بر افضل بودن محمدصلى الله علیه وآله وسلم نسبت به على اجماع دارند همچنین اجماع قبل از ظهور این آدم [یعنى محمودبن حسن حمصى‏] منعقد شده است كه هیچگاه غیر پیامبر بر پیامبر افضل نیست و همه اتفاق دارند كه على رضى‏الله عنه پیامبر نبود پس قطع پیدا مى‏كنیم كه چنان كه عموم آیه [یعنى افضلیت على بر همه‏] در مورد شخص پیامبر تخصیص خورده است، در حق سایر انبیا نیز تخصیص خورده است. (112)

در پاسخ فخر رازى باید گفت این چه اجماعى است كه صحابه بزرگ رسول‏خدا و اكثریت شیعه از آن بیرون است بلكه بهترین یاران رسول‏خدا و برگزیدگان این امت قبل از ظهور این آدم ـ یعنى فخر رازى ـ اجماع داشتند كه اگر رسول‏خدا را استثنا كنید على افضل از همه انبیا است. (113) بلكه خود فخر رازى ناخودآگاه به اجماع شیعه برخلاف اجماعى كه او ادعا مى‏كند اعتراف كرده است و در واقع ادعاى خود را نقض كرده است. (114)

فخر رازى به دلالت آیه مباهله بر صحت نبوت رسول‏خدا و یقین مسیحیان به حقانیت او نیز پرداخته است كه در این مختصر از آن صرف‏نظر مى‏كنیم. او علاوه بر اینها به نكات دیگرى در ذیل آیه مباهله توجه كرده است. از جمله آن كه مى‏پرسد: در خبر آمده است كه رسول‏خدا حسن و حسین را در مباهله با خود همراه كرد و با توجه به آن كه نزول عذاب بر فرزندان خردسال جایز نیست، این كار چه فایده‏اى داشت؟ و خود در پاسخ مى‏گوید عقوبت استیصال اگر بر قومى نازل شود همه آنها حتى فرزندان خردسال را نیز مى‏گیرد و این عقابى است براى بزرگسالان نه براى بچه‏ها بلكه براى بچه‏ها به منزله فرارسیدن عمر آنهاست و اگر پیامبر فرزندان خود را در مباهله داخل كرد به جهت آن بود كه فرزند عزیزتر از جان است و شاهدش آن است كه انسان خود را فداى فرزندش مى‏كند و آوردن آن حضرت فرزندان خود را بهترین دلیل بر صادق بودن او مى‏باشد و رسول‏خدا مى‏خواست مخالفین خود را بدین وسیله و به بهترین شیوه [از ادعاهاى باطل‏] باز دارد.

قاضى نورالله شوشترى در ذیل آیه مباهله فرموده است كه خداوند على‏علیه السلام را نفس محمدصلى الله علیه وآله وسلم قرار داده است و مراد از آن مساوات است و كسى كه اكمل و اولى بالتصرف است [یعنى شخص رسول‏خدا كه در غدیرخم از مردم اعتراف گرفت كه «الست اولى بالمؤمنین من انفسهم» ]مساوى او نیز اكمل و اولى بالتصرف است. (115) و این بهترین دلیل بر علو مرتبه على‏علیه السلام است و چه فضیلت از این بالاتر كه خدا پیامبر خویش را مأمور ساخته كه در دعا به وجود على‏علیه السلام استعانت جوید و بدو متوسل شود از این رو در آیه مباهله تعبیر به «نبتهل» شده است. اگر بگویند مراد از «انفس» در اینجا مردان هستند كه آن به معناى رسول‏خدا و على‏علیه السلام است و نمى‏توان گفت تعبیر «انفسنا» نشان مساوات على‏علیه السلام با پیامبر خدا است زیرا از ضررویات دین است كه هیچ فردى نمى‏تواند همتا و مساوى پیامبر خدا باشد و هركس چنین ادعایى كند از دین خارج است. محمدصلى الله علیه وآله وسلم پیامبر مرسل و خاتم انبیا و بالاترین پیامبر اولى‏العزم بود و این صفات همه در على‏علیه السلام مفقود است. آرى آیه مباهله فضیلت بزرگى براى على‏علیه السلام محسوب مى‏شود ولى دلالت بر امامت او ندارد.

در پاسخ گوییم رسول‏خدا برخلاف انتظار، همه خویشان و اصحاب خویش را براى مباهله جمع نكرد و تنها آن چهار تن را با خود آورد و این خود نشان مى‏دهد كه سایر مردم در مرتبه آنها نیستند و در قرب الى‏الله به پایه آنان نمى‏رسند. و ثانیا مساوات على‏علیه السلام با پیامبر خداصلى الله علیه وآله وسلم به معناى مساوات در درجه است نه در نبوت. شكى نیست كه شمرده شدن على‏علیه السلام به منزله نفس رسول‏خدا به معناى اتحاد آن دو به حقیقت نیست، بلكه مراد مساوات در امورى است كه مساوات در آنها ممكن است یعنى فضائل و كمالات زیرا این معنا نزدیكترین معانى به معناى حقیقى است و مى‏دانیم كه رسول‏خدا افضل از همه مردم است پس مساوى او نیز افضل خواهد بود.

و نیز مى‏توان گفت مراد از مساوات على‏علیه السلام با پیامبر مساوات در صفات نفسانى است و نبوت از صفات ذاتى و نفسانى نیست بلكه به معناى آن است كه شخص خاصى مخاطب به خطاب نبوت گردد. ولى اگر نبوت را از صفات ذاتى و نفسانى به شمار آورید كه مخاطب به تبلیغ گردیدن ناشى از آن است هیچ اشكالى ندارد كه این صفت و این درجه براى امیرالمؤمنین نیز حاصل باشد نهایت آن كه خصوصیت خاتمیت پیامبر اسلام مانع از آن است كه على‏علیه السلام نیز بدان شكل مخصوص مخاطب به خطاب تبلیغ گردد و اسم پیامبر شرعا بر او اطلاق گردد. و اتفاقا این سخنى است كه دورتر از سخن اهل سنت نیست كه نقل كرده‏اند پیامبر خدا در شأن ابوبكر فرمود «انا و ابوبكر كفرسى رهان» (116) و در شأن عمر فرمود «لو كان بعدى نبى لكان عمربن الخطاب».

نكته دیگر آن كه گرچه آیه مذكور به صراحت دلالت بر امامت على‏علیه السلام ندارد ولى دلالت بر عصمت و افضلیت او دارد و عصمت و افضلیت از شرایط و لوازم امامت است. صاحب مواقف گفته است كه شیعه در بیان افضلیت على‏علیه السلام دو مسلك دارند نخست آن كه به ادله‏اى كه اجمالا بر افضیلت على‏علیه السلام دلالت دارد مثل آیه مباهله و خبر طیر (117) ، تمسك شود و دوم آن كه به ادله‏اى كه تفصیلا بر افضلیت على‏علیه السلام دلالت دارد تمسك شود مانند آن كه گفته شود كه تمام فضایلى كه در صحابه به طور متفرق دیده مى‏شود از علم و ... همه در على‏علیه السلام جمع شده بود. سپس صاحب مواقف در برابر استدلالات شیعه مناقشاتى كرده است از جمله آن كه على‏علیه السلام نسبت به خلفاء ثلاثه افضل نیست بلكه اولویت و افضلیت خلفاء چهارگانه به ترتیب خلافت آنهاست و دست كم على‏علیه السلام با آنان مساوى در فضل است و بر فرض آن كه على‏علیه السلام افضل باشد ما قطع نداریم كه امامت مفضول با وجود فاضل صحیح نباشد.

ما در پاسخ صاحب مواقف مى‏گوییم كه اگر آیه مباهله دلالت بر افضیلت على‏علیه السلام كند، شكى نیست كه دلالت بر امامت او دارد چرا كه قرآن مى‏گوید «افمن یهدى الى الحق احق أن یتبع امن لایهدى الا ان یهدى» (یونس/ 35) و گویا قرآن در این زمینه داورى را بر عهده عقل سلیم و فطرت پاك انسانها گذاشته است كه آیا پیروى از كسانى كه در علوم و فضائل خود بى‏نیاز از تعلیم دیگران هستند، شایسته‏تر است یا پیروى از آنان كه راه به جایى نمى‏برد مگر آن كه دست آنها در دست هدایتگرى باشد. پس چگونه كسانى كه مى‏گفتند «اقیلونى فلست بخیركم و على فیكم» یا مى‏گفتند «كلكم افقه من عمر حتى المخدرات تحت الحجال» و «لولا على لهلك عمر» شایسته امامت مى‏باشند و مى‏توانند هادى خلق به سوى حق باشند. چه رسد كه در مقام مقایسه با على‏علیه السلام قرار گیرند. (118)

بغوى در معالم التنزیل چون به آیه مباهله رسیده است اعتراف مى‏كند كه رسول‏خدا در پى نزول این آیه بیرون آمد در حالى كه همراه او حسنین و فاطمه و على بود ولى در تفسیر «انفسنا» گفتارى قابل تأمل دارد. او مى‏گوید از «انفسنا» رسول‏خدا خودش و على را قصد كرده است و در توجیه این امر كه چگونه مى‏توان شخص دیگرى را نفس خویشتن شمارد، گوید كه عرب پسر عموى هر كسى را نفس آن كس مى‏نامد و شاهدش آیه شریفه است «ولاتلمزوا انفسكم» كه مراد برادران دینى باشد و برخى گفته‏اند كه این واژه به طور عموم همه مسلمانان را مى‏گیرد . (119)

و در پاسخ بغوى باید گفت چگونه رسول‏خدا مى‏تواند هم داعى و هم مدعو به همین دعوت خود باشد پس مقصود از «انفسنا» رسول‏خدا و على‏علیه السلام، هر دو نیست. و نیز باید از او پرسید كه اولا چه شاهدى است كه در لغت عرب از پسر عمو به «انفسنا» تعبیر مى‏كنند و ثانیا بر فرض كه چنین باشد مجرد استعمال ثابت مى‏شود و استعمال اعم از حقیقت و مجاز است و ما نمى‏گوییم كه على حقیقة نفس رسول‏خداست بلكه این تنزیل است و ثالثا همین كه خداوند رسول خویش را مأمور داشته كه على را همراه خود بیاورد به عنوان این كه پسر عموى رسول‏خداست كافى بر اثبات فضیلت على است و اگر مراد از «انفسنا» عموم مسلمانان باشند باز باید پرسید پس چرا رسول‏خدا تنها على را برگزید و به مصاحبت خویش اختصاص داد. سرانجام بغوى باید بپذیرد كه عمل رسول‏خدا بهترین قرینه بر تعیین مصداق «انفسنا» است حتى اگر مفهوم آن را شامل حال همه مسلمانان قرار دهیم و آن واقعیت خارجى كه همه و از جمله خود بغوى حكایت كرده‏اند بهترین شاهد است كه لااقل در اصطلاح قرآن على نفس رسول‏خدا به حساب آمده است . علامه مجلسى در ذیل حدیث مناشده كه در آنجا على‏علیه السلام براى اثبات شایستگى خود و فضل همسر و فرزندانش به تعبیرات وارد در آیه مباهله استشهاد مى‏كند، چنین فرموده است : اگر مى‏بینیم كه رسول‏خداصلى الله علیه وآله از میان خویشاوندان خود تنها على و فاطمه و حسنین را همراه خود كرد، نه عباس و عقیل و جعفر و دیگران را یا به جهت آن بود كه اینان بعد از خود پیغمبر نزدیكترین افراد به خدا بودند و از این جهت در دعا و نفرین بر دشمن خود تنها بدانان مدد جست و یا از این جهت كه اینان نزد او عزیزترین مردم بودند و رسول‏خدا براى اظهار اعتقاد خویش به حقانیتش، آنها را در معرض مباهله قرار داد. و از این كار باكى نداشت و روشن است كه محبت رسول‏خدا به خاطر امور دنیوى و از جنبه بشرى نبوده است سیره رسول‏خدا نشان مى‏دهد كه او چگونه بعضى نزدیكان و خویشان خود را دشمن مى‏داشت و با آنان مى‏جنگید و در مقابل برخى افراد را كه حسب و نسبى با او نداشتند و دور بودند به‏خود نزدیك مى‏داشت چون از اولیاء خدا بودند، همان گونه كه سید ساجدین [در دعاى دوم از صحیفه سجادیه‏] مى‏گوید «و والى فیك الابعدین و عادى فیك الاقربین» و از همین روست كه مخالفین ما براى اثبات فضیلت ابوبكر به حدیث ساختگى خودشان استدلال كرده‏اند كه رسول‏خداصلى الله علیه وآله فرمود «لو كنت متخذا خلیلا لاتخذت ابابكر خلیلا» یعنى اگر من مى‏خواستم دوستى صمیمى براى خود برگزینم البته ابوبكر را دوست صمیمى خود برمى‏گزیدم. پس اگر دوستى و محبت رسول‏خدا به جهت اغراض دنیوى باشد پس چگونه اهل سنت مى‏خواهند با این حدیث فضیلت ابوبكر را ثابت كنند. ناچار باید بگوییم دوستى رسول‏خدا نسبت به على و فاطمه و حسنین به جهت آن بوده كه اینان محبوبترین انسانها نزد خدا و نزدیكترین افراد به خدا بودند پس افضل از دیگران بودند و جلو افتادن دیگران بر آنان قبیح بود. ونیز چون ثابت شده كه تنها على‏علیه السلام است كه در این آیه به عنوان نفس رسول‏خدا اراده شده است و از سویى اتحاد حقیقى این دو وجود نمى‏تواند مراد باشد پس نزدیكترین معناى مجازى را باید گرفت یعنى این كه این دو شخصیت در تمام صفات و كمالات مشتركند به جز مسأله نبوت كه دلیل خاص بر عدم اشتراك آن داریم، و از جمله آن صفات و كمالات وجوب اطاعت و ریاست بر همه است و تازه اگر از این سخن نیز تنزل كنیم معناى مجازى شایع در موارد به كارگیرى چنین تعبیرى آن است كه مردى نزد دیگرى بسیار عزیز باشد و چون جان او به شمار آید، همین مقدار نیز براى اثبات افضلیت و امامت على‏علیه السلام كافى است. (120)

در تكمیل بیان مرحوم علامه مجلسى مناسب است به نكته‏اى كه بعضى معاصرین گفته‏اند، اشاره شود. ما این نكته را به بیان خود چنین بازگو مى‏كنیم:

اقدام رسول‏خدا به مباهله به همراهى على و فاطمه و حسن و حسین به لحاظ نتیجه چهار حالت مى‏توانست داشته باشد یا عذاب بر هر دو گروه نازل مى‏شد و هر دو طرف هلاك مى‏شدند، یا دعاى هیچكدام مؤثر واقع نمى‏شد و هر دو طرف از نظرها مى‏افتادند، یا دعاى اهل نجران به استجابت مى‏رسید و دعاى پیغمبر و اهل بیت او مورد قبول قرار نمى‏گرفت و یا عكس صورت سوم تحقق پیدا مى‏كرد. سه صورت اول نتیجه‏اش شكست پیغمبر و اهل بیت او بود و تنها صورت چهارم از صدق ادعاى او پرده برمى‏داشت با این حال مى‏بینیم در صحنه‏اى كه بیشترین احتمالات از ناموفق بودن او حكایت داشت و تنها یك احتمال براى موفقیت او وجود داشت، پیغمبر و اهل بیت او با اطمینان و آرامش و بدون هیچ اضطراب و واهمه وارد شدند و این نشان از كمال یقین آنها به مرام خود بود. (121)

دوازده نكته در تفسیر آیه مباهله

اكنون كه زوایاى تاریخى و مباحث كلامى مطرح در اطراف واقعه مباهله روشن شد، باید نگاهى دقیق به آیه مباهله بیافكنیم و نكاتى را در جهت تكمیل مباحث گذشته استخراج كنیم. بیشتر نكاتى را كه ما در اینجا به نقل از دو تن از مفسیرین معاصر مى‏آوریم در سخن دیگر مفسرین نیز دیده مى‏شود ولى تكیه بر سخن متأخرین به جهت آن است كه با اشراف به منابع پیشین شكل گرفته است علاوه بر آن كه نباید جایگاه ویژه تفسیر المیزان را در پرداختن به ابعاد واقعه مباهله نادیده گرفت.

نكته اول: «الحق من ربك» یعنى حق از خداى سبحان نشأت مى‏گیرد خواه در جریان عیسى و آدم‏علیهما السلام و خواه در جریان اصل نبوت و رسالت و خواه در مسائل دیگر. آنگاه «فمن حاجك فیه» یعنى اگر كسى با تو در این حق كه مصداقش در جریان مباهله، عیساى مسیح و نبوت و رسالت توست، احتجاج كرد، مى‏توانى با او مباهله كنى. از این آیه كریمه مى‏توان استفاده كرد كه مباهله معجزه باقیه پیغمبر خاتم است و اختصاصى به ترسایان نجران ندارد بلكه هر شأنى از شئون دین كه حق محض است اگر در نشئه صدور و ظهور مورد انكار كسى قرار گیرد راه مباهله همچنان باز است. بنابراین اگر ضمیر «فیه» به عیسى‏علیه السلام برنگردد بلكه به حق بازگردد، چه این كه مرجع در این فرض نزدیكتر است، مباهله به عنوان معجزه خالد تثبیت مى‏گردد. (122)

نكته دوم: «فلاتكن من الممترین» یعنى شك در حریم تو راه ندارد نه این كه شك دارى و با این برهان زایل مى‏شود. پس مفاد این نهى در حقیقت دفع شك است نه رفع آن. رسول‏خداصلى الله علیه وآله با افاضات الهى به علم‏الیقین و بالاتر از آن به عین‏الیقین و بالاتر از آن به حق الیقین رسید و خداوند درباره نحوه علم او فرمود «علمك مالم تكن تعلم». (123)

نكته سوم:

«ان مثل عیسى عند الله كمثل آدم»

نوعى برهان منطقى است كه حتى براى منكرین وحى نیز حجت است و نتیجه این برهان حصول علم است (124) و آنگاه كه مى‏فرماید

«فمن حاجك فیه من بعد ما جائك من العلم»

این علم نسبت به رسول‏خداص علم حصولى نیست بلكه علم شهودى و تردیدناپذیر است كه محصول عمل صالح است و نیز اعمال صالح را بناچار دنبال خود دارد علم شهودى مربوط به عقل عملى است و حكیمان متأله درجات عقل عملى را چنین ترسیم كرده‏اند: تجلیه، تخلیه، تحلیه و فنا . اینها مراتب عقل عملى است یعنى پایان عمل صالح شهود حقایق است و این مشاهده عین عمل است هرچه به جهان وحدت نزدیك مى‏شویم ارتباط علم و عمل قوى‏تر مى‏شود و تا جایى مى‏رسند كه یكى مى‏شوند. به هر حال علمى كه خدا به پیغمبر خود داد علمى نبود كه قابل انتقال باشد این علم كسبى نیست كه كسى دنبال آن برود بلكه موهبت الهى است. حال اگر آنها با این برهان كه از وجدان و یافت شهودى تو نشأت مى‏گیرد توجیه نشدند آنها را به مباهله دعوت كن. (125)

نكته چهارم: در تعبیر قرآن به «ندع ابنائنا» باید توجه داشت كه مراد از ضمیر متكلم مع‏الغیر در «ندع» غیر از ضمیر متكلم مع‏الغیر در «ابنائنا» است در مورد اول مجموع دو طرف متخاصم از مسلمان و مسیحى مقصود است و در مورد دوم نظر به جانب مسلمانان است. و در واقع رعایت نوعى ایجاز لطیف در كلام شده است و تقدیر كلام چنین است: «ندع الابناء و النساء و الانفس فندعو نحن ابنائنا و نسائنا و انفسنا و تدعون انتم ابنائكم و نسائكم و انفسكم». (126)

نكته پنجم: در این واقعه گرچه گفتگو و نزاع میان رسول‏خدا و رجال نصارى بوده است ولى تعمیم این دعوت به فرزندان و زنان و همراه ساختن هر یك از دو گروه عزیزان خود را براى آن است كه صاحب ادعا اطمینان خود را به راستى ادعایش ثابت كند چراكه هر انسانى به طور طبیعى نسبت به فرزندان و زنان خود محبت و شفقت دارد و همواره تلاش مى‏كند كه هر خوف و خطرى را از آنان دور سازد و خود را سپر بلاى آنها سازد و لذا مى‏بینید كه در تعبیر قرآن «ابنائنا» مقدم بر «نسائنا» شده است؛ چون انسان در میان نزدیكان خود بیش از همه به فرزندان خود عنایت و توجه دارد. پس اگر صاحب ادعایى اهل و عیالات خود را به صحنه‏اى آورد كه در آن انتظار وقوع عذاب براى دروغگویان است، البته درستى ادعایش ثابت خواهد شد. از اینجا مى‏توان نادرستى سخن برخى مفسرین (127) را فهمید كه گفته‏اند مراد آن است كه «ندع نحن ابنائكم و نسائكم و انفسكم و تدعو انتم ابنائنا و نسائنا و انفسنا» چون ما گفتیم كه آمدن هر طرف با عزیزان خود براى اثبات ادعایش نتیجه‏بخش‏تر است. (128)

نكته ششم: صحیح بودن تعبیر قرآن به

«ندع ابنائنا و ابنائكم و نسائنا و نسائكم...»

متوقف بر آن نیست كه هر طرف جمع زیادى از فرزندان و زنان را همراه خویش سازد بلكه مقصود آن است كه در میان فرزندان و زنان و آنان كه به منزله جان انسان هستند، هر طرف كسانى را همراه خود بیاورد كه عشق و محبت او به آنان گواهى صدق ادعایش باشد. و به اتفاق مفسرین و شهادت تاریخ و روایات بسیار رسول‏خدا براى مباهله حاضر شد ولى با او جز على و فاطمه و حسنین‏علیهم السلام كسى همراه نبود. و نمى‏توان گفت او با این كار خویش فرمان خدا به «ندع ابنائنا...» را امتثال نكرد و كم نیست مواردى كه لفظ قرآن عام است ولى مصداق آن به حسب شأن نزول خاص است. مانند

«الذین یظاهرون من نسائكم ما هن امهاتم» (مجادله، 2)

«لقد سمع‏الله قول الذین قالوا ان الله فقیر و نحن اغنیاء» (آل عمران، 181)

«یسألونك ماذا ینفقون قل العفو» (بقره، 219)

كه همه به لفظ جمع آمده است ولى مصداق آن مفرد است. (129)

جریان مفهوم غیر از مصداق است. پیغمبر خاتم در خارج پسرانى غیر از حسن و حسین و دخترى غیر از فاطمه نداشت كه داراى علم شهودى باشد و صاحب دعوا و دعوت و دعایش مستجاب باشد . از جمله مواردى كه در قرآن لفظ جمع بكار رفته است و در خارج بیش از یك مصداق ندارد آیه شریفه

«انما ولیكم الله و رسوله و الذین آمنوا...» (مائده، 55)

است. در این قبیل موارد جمع در معناى فرد استعمال نشده است بلكه جمع در مفهوم عام خودش استعمال شده است لیكن در خارج بیش از یك فرد براى آن محقق نشده است. (130)

نكته هفتم: «نساء» اگر در برابر رجال قرار گیرد به معناى همسران است و اگر در برابر «ابناء» واقع شود به معناى دختران است مانند «یذبحون ابنائكم و یستحیون نساءكم». (بقره، 49).

مأمون به امام هشتم عرض كرد دلیل شما بر خلافت على‏بن ابى‏طالب چیست؟

آن حضرت فرمود به شهادت «انفسنا» كه مراد از آن على‏علیه السلام است كه به منزله جان رسول‏خدا است. مأمون گفت «لولا نسائنا» یعنى منظور از «انفسنا» باید رجال باشد به قرینه آمدن «نسائنا» و حضرت در جواب او فرمود «لولا ابنائنا» یعنى «انفسنا» در مقابل «نسائنا» اگر تنها بود چنین مى‏گفتیم اما «نسائنا» در مقابل «ابنائنا» است. (131)

نكته هشتم: بهله و ابتهال در «ثم نبتهل» مطلق ذكر شده است، با آن كه مقصود تضرع به پیشگاه خداوند است. و این اطلاق به جهت آن است كه به طور طبیعى انسان به حضور كسى ابتهال مى‏كند كه زمام امور را بدست دارد و تواناى مطلق براى رفع نیازهاست. (132)

نكته نهم:

«فنجعل لعنةالله على الكاذبین»

یعنى ابتهال ما را آنقدر به خدا نزدیك مى‏كند كه ما مظاهر كار خدا خواهیم شد و واسطه از میان برداشته مى‏شود. دیگر نمى‏گوییم خدا لعن را به صورت عذاب بر اینها نازل كن بلكه خودمان به مقام جعل عذاب مى‏رسیم. چون جعل عذاب صفت فعل است و اگر كسى به مقام ولایت رسید مظهر فعل خدا مى‏شود یعنى در مقام فعل، خدا كار را با دست او انجام مى‏دهد.

نكته دهم: مقصود از «الكاذبین» همان دروغگویانى هستند كه در عالم خارج در یكى از دو طرف قرار گرفته‏اند. یك طرفى كه گوید لا اله الا الله و عیسى عبده و رسوله و طرف دیگرى كه گوید ان الله ثالث ثلاثة و یا گوید عیسى ابن‏الله و یا گوید عیسى همان خداست. نكته مهم و درخور توجه آن است كه «الكاذبین» به صیغه جمع آمده است نه «الكاذب» به‏صورت مفرد . و این نشان مى‏دهد كه چنان كه در طرف مسیحیان جمعى بودند كه ادعایى داشتند در طرف مسلمانان نیز جمعى بودند كه ادعایى برخلاف آنها داشتند و این تنها رسول‏خدا نبود كه در صف حق در مقابل آنان قرار گرفته بود بلكه همراهان او نیز شریك در ادعاى توحید و عبودیت عیسى بودند و اساسا صدق و كذب در جایى تحقق مى‏یابد كه امكان مطابقت یا عدم مطابقت ادعایى با واقع در میان باشد و اگر همراهان رسول‏خدا مى‏خواستند تنها نظاره‏گر این درگیرى باشند و خود هیچگونه دخالتى نداشته باشند تعبیر قرآن در حق آنان درست نخواهد آمد. (133) پس تعبیر به

«نجعل لعنة الله على الكاذبین»

قرینه است كه همراهان رسول‏خدا تماشاگر صحنه مباهله نبودند بلكه گزارشگر حقایق بودند . زیرا گزارشگر است كه مى‏تواند صادق یا كاذب باشد و در غیر این‏صورت نه صادق خواهد بود و نه كاذب. البته رسالت و نبوت مخصوص رسول گرامى اسلام است ولى ولایت الهى مشترك بین همه آنهاست. و چون همراهان رسول‏خدا مانند خود آن حضرت ولایت دارند گزارشگر غیب هستند، به خدا ایمان مى‏آورند و از آنجا خبر دارند و خبر مى‏دهند و مدعى هستند و دعایشان هم مستجاب است. (134) و این نكته گویاى برجسته‏ترین و بالاترین منقبت براى اهل پیغمبر است. هم چنان كه انتخاب حسن و حسین از میان جمع فرزندان به عنوان فرزندان رسول‏خدا و انتخاب فاطمه زهرا س از میان جمع زنان به عنوان تنها زنى كه از هر جهت نسبت او به رسول‏خدا تمام است و انتخاب على‏علیه السلام از میان جمع مردان به عنوان مردى كه مى‏تواند جان رسول‏خدا به شمار آید، خود شاهدى بر مقام و منزلت اهل‏بیت است. (135)

نكته یازدهم: هرگز نمى‏توان گفت حضور این چهارتن از میان جمع مردان و زنان و فرزندان مسلمانان به عنوان نمونه بوده است چراكه در این صورت باید رسول‏خدا دست كم دو مرد (136) و سه زن و سه فرزند همراه خود مى‏آورد تا به كارگیرى صیغه جمع عربى كه كمترین مرتبه آن سه فرد است توجیه داشته باشد. ناگزیر باید گفت رسول‏خدا تنها این چهار تن را حاضر كرد چون در عالم خارج به جز آنها كسى دیگر یافت نشد كه شایسته همراهى او در این دعوت و این ادعا باشد و او در مقام امتثال جز اینان مصادیقى نیافت. پس احضار این چهار تن از باب اختصاص و انحصار است نه از باب نمونه. (137)

نكته دوازدهم: اگر بخوبى در این ماجرا تأمل كنیم مى‏بینیم كه بحث و گفتگوى مسیحیان با رسول‏خدا از آن رو بوده كه او خود را پیامبر الهى و سخنش را مستند به وحى مى‏دانست اما دیگر پیروان او و جماعت مسلمانان از این نظر كه بدو ایمان آورده بودند اصلا طرف بحث و گفتگوى مسیحیان نبودند بنابراین اگر رسول‏خدا كسانى را همراه خود كرد معلوم مى‏شود كه آنان نیز طرف این درگیرى بودند و ادعاى رسول‏خدا ادعاى آنان نیز بود و در صورت دروغگو بودن مانند رسول‏خدا خود را در معرض نزول عذاب مى‏دانستند پس نباید كسى همراه رسول‏خدا در این صحنه باشد جز آن كه شریك دعوت اوست نه آنان كه به ادعاى رسول‏خدا ایمان آورده‏اند و طبعا كسانى كه دعوت رسول‏خدا آنان را به مدینه كشانده است با هر كسى كه صاحب این دعوت است كار دارند، چه رسول‏خدا و چه همراهان او و با عنایت به كلمه «الكاذبین» این نكته بیشتر روشن مى‏شود. ولى باید توجه داشت كه این مطلب به معناى آن نیست كه همراهان رسول‏خدا در امر نبوت با او شریك هستند بلكه یعنى در دعوت و تبلیغ كه از شؤون و لوازم نبوت است با او شریكند و این خود منصب و مقامى بزرگ است كه هر كس نمى‏تواند عهده‏دار آن باشد . (138)


دوشنبه 8 آذر 1389

مباهله در قطعاتى از شعر عرب

   نوشته شده توسط: دل نوشته    نوع مطلب :حکیمانه ،اسلامی ،دانستنیها ،

استناد به شعر شاعران نامدار عرب كه در قرون اولیه مى‏زیسته‏اند همچون استناد به كلام مورخین بزرگ بلكه گاه قوى‏تر از آن است؛ خصوصا آن گاه كه شعر آنها بر زبانها رائج و دارج و در اذهان عامه مردم ثبت شده باشد. چرا كه برخى اشعار بازگوكننده رویدادى مهم در تاریخ اسلام و مقطعى حساس از تاریخ مسلمانان است و چه بسیار حماسه‏ها كه در قالب قصیده‏ها براى همیشه در خاطره‏ها جاودان مانده است. و ما مى‏بینیم كه شاعران تواناى شیعى مسلك كه همواره درصدد بودند هر فضیلتى و هر منقبتى از فضائل و مناقب اهل بیت را در آینه شعر منعكس سازند، چون به واقعه مباهله رسیده‏اند، به وجد آمده و از اتحاد جان پیغمبر و على سخن گفته‏اند پس باید در اینجا به نمونه‏هایى از اشعار این شاعران كه موقعیت و مكانت خاص اجتماعى‏شان پشتوانه شعر آنهاست اشاره شود.

ابوالحسین على‏بن محمدبن جعفر الكوفى الحمانى المعروف «بالأفوه» شاعر قرن سوم كه چون مناقب امیرالمؤمنین على‏علیه السلام را به نظم مى‏آورد بدینجا مى‏رسد:

وانزله منه على رغمة العدى

كهارون من موسى على قدم الدهر

فمن كان فی اصحاب موسى و قومه

كهارون لازلتم على ظلل الكفر

و آخاهم مثلا لمثل فاصبحت

اخوته كالشمس ضمت الى البدر

فآخى علیا دونكم و أصاره

لكم علما بین الهدایة و الكفر

و انزله منه النبى كنفسه

روایة ابرار تأدت الى البشر

فمن نفسه منكم كنفس محمد

الا بأبى نفس المطهر الطهر

و به گفته صاحب الغدیر دو بیت آخر به حدیثى اشاره دارد كه نسائى در كتاب خصائص خود به نقل از ابوذر آورده است كه رسول‏خداصلى الله علیه وآله وسلم فرمود «لینتهین بنو ولیعة او لأبعثن علیهم رجلا كنفسى ینفد فیهم امرى...» (177)

صاحب‏بن عباد شاعر معروف قرن چهارم در قصیده‏اى فضائل امیرالمؤمنین على‏علیه السلام را چنین برمى‏شمارد:

و كم دعوة للمصطفى فیه حققت

و آمال من عادى الوصى خوائب

فمن رمد آذاه جلاه داعیا

لساعته و الریح فی الحرب عاصب

و من سطوة للحر و البرد دوفعت

بدعوته عنه و فیها عجائب

و فى اى یوم لم یكن شمس یومه

اذا قیل هذا یوم تقضى المآرب

أفى خطبة الزهراء لما استخصه

كفاء لها و الكل من قبل طالب

أفى الطیر لما قد دعا فأجابه

و قد رده عنه غبى موارب

أفى رفعه یوم التباهل قدره

و ذلك مجد ما علمت مواظب

أفى یوم خم اذ اشاد بذكره

و قد سمع الایصاء جاء و ذاهب (178)

و نیز از اوست:

قالت فمن ذا قسیم النار یسهمها؟

فقلت من رأیه أذكى من الشعل

قالت فمن باهل الطهر النبى به؟

فقلت تالیه فی حل و مرتحل

قالت فمن شبه هارون لنعرفه؟

فقلت من لم یحل یوما و لم یزل (179)

ابوالقاسم زاهى شاعر شیعى قرن چهارم در شعر خود آورده است:

لایهتدى الى الرشاد من فحص

الا اذا والى علیا و خلص

ولایذوق شربة من حوضه

من غمس الولا علیه و غمص

ولا یشم الروح من جنانه

من قال فیه من عداه و انتقص

نفس النبى المصطفى و الصنو وال

خلیفة الوارث للعلم بنص (180)

ابوعلى تمیم شاعر شیعى قرن چهارم در ضمن قصیده‏اى كه در پاسخ عبدالله‏بن معز سرود و تفضیل عباسى‏ها بر علویین را انكار كرد، چنین آورد:

من له قال لا فتى كعلى

لا ولا منصل سوى ذو الفقار

و بمن باهل النبى أأنتم

جهلاء بواضح الأخبار؟

أبعبد الإله ام بحسین

وأخیه سلالة الأطهار

یا بنى عمنا ظلمتم و طرتم

عن سبیل الانصاف كل مطار (181)

ابومحمد عونى شاعر شیعى مسلك قرن چهارم در قصیده «مذهبه» خود چنین سروده است:

و سائل عن العلى الشأن

هل نص فیه‏الله بالقرآن

بانه الوصى دون ثان

لاحمد المطهر العدنانى؟

فاذكر لنا نصا به جلیا

اجبت یكفى خم فى النصوص

من آیة التبلیغ بالمخصوص

و جملة الاخبار و النصوص

غیر الذى انتاشت ید اللصوص

و كتمته ترتضى امیا

....................

أما سمعت خبر المباهلة؟

اما علمت انها مفاضلة؟

بین الورى فهل رأى من عادله

فى الفضل عند ربه و قابله؟

و لم یكن قربه نجیآ (182)

و نیز از اوست

و الحقه یوم البهال بنفسه

بامر اتى من رافع السموات

فمن نفسه منكم كنفس محمد

بنى الافك و البهتان و الفجرات (183)

ابن‏حماد عبدى شاعر معروف قرن چهارم در یكى از غدیریات خود چنین آغاز كرده است.

ألاقل لسلطان الهوى كیف اعمل

لقد جار من اهوى و انت المؤمل

و سپس در اثناء این قصیده آورده است:

اما قال فیه احمد و هو قائم

على منبر الأكوار و الناس نزل؟

على اخى دون الصحابة كلهم

به جاءنى جبریل ان كنت تسأل

على بامرالله بعدى خلیفة

وصیى علیكم كیف ما شاء یفعل

ألا ان عاصیه كعاصى محمد

و عاصیه عاصى‏الله و الحق اجمل

الا انه نفسى و نفسى نفسه

به النص أنبا و هو وحى منزل

.............

و در قصیده‏اى دیگر كه فضائل امیرالمؤمنین را برشمرده است به نزول آیه مباهله در حق او چنین اشاره كرده است:

و سماه فى الذكر نفس الرسول

یوم التباهل لما خشع

و یوم المواخاة نادى به

اخوك انا الیوم بى‏فارتفع

و یوم اتى الطیر لما دعا

النبى الإله و ابدى الضرع

و باز در مقام مدح آن حضرت در سروده‏اى دیگر چنین آغاز كرده است:

لعمرك یا فتى یوم الغدیر

لأنت المرء اولى بالامور

و انت اخ لخیر الخلق طرا

و نفس فى مباهلة البشیر (184)

و نیز از اوست:

الله سماه نفس احمد فى

القرآن یوم البهال اذ ندبا

فكیف شبهه بطائفة

شبهها ذو المعارج الخشبا (185)

و نیز:

و سماه رب العرش فى الذكر نفسه

فحسبك هذا القول ان كنت ذا خبر

و قال لهم هذا وصیى و وارثى

و من شد رب العالمین به أزرى

على كزرى من قمیصى اشارة

بان لیس یستغنى القمیص عن الزر (186)

و حسن ختام این مقال را سروده حكیم سنائى قرار مى‏دهیم كه فرمود:

مرتضائى كه كرد یزدانش

همره جان مصطفى جانش

هر دو یك قبله و خردشان دو

هر دو یك روح كالبدشان دو

دو رونده چو اختر گردون

دو برادر چو موسى و هارون

هر دو یك در ز یك صدف بودند

هر دو پیرایه شرف بودند

تا نبگشاد علم حیدر در

ندهد سنت پیمبر بر


دوشنبه 8 آذر 1389

جریان مباهله

   نوشته شده توسط: دل نوشته    نوع مطلب :اسلامی ،حکیمانه ،دانستنیها ،

دیدار در مدینه

هیئت نصاراى نجران متشكل از چهل یا شصت یا هفتاد نفر به مدینه رسیدند (44) ولى قبل از ورود به شهر آن چنان خود را آراسته بودند كه توده مسلمان فریفته ظاهر آنان شدند. (45) آنان بدین وسیله مى‏خواستند عظمت و شكوه مسیحیت را به رخ مسلمانان بكشند و بر آنها فخر كنند.

بزرگان این هیئت را چنین نام برده‏اند ابوحارثةبن علقمة كه اسقف اعظم اهالى نجران بود و عاقب كه اسم او عبدالمسیح بود و سید كه اسم او ایهم بود. (46)

به نقلى در بدو ورود یهودیان مدینه با آنها به سخن نشستند و هر كدام از دو گروه دیگرى را نفى مى‏كرد و آیه شریفه

«و قالت الیهود لیست النصارى على شى‏ء و قالت النصارى لیست الیهود على شى‏ء» (بقره/ 113)

در شأن آنان نازل شد. (47)

پیامبر خدا از نماز عصر فارع شده بود كه به مسجد آن حضرت وارد شدند و براى آن حضرت هدایایى نیز آورده بودند كه برخى را پذیرفت و برخى را رد كرد. (48) همین زمان وقت نماز آنان فرا رسیده بود پس ناقوس نواختند (49) و رو به سوى مشرق در مسجد پیامبر عبادت خویش را به جاى آوردند و رسول‏خدا اجازه نداد كسى مزاحم آنان شود. (50) به نقلى پیغمبر سه روز آنان را به حال خود گذاشت تا رفتار او بخوبى ببینند و با نشانه‏هایى كه در كتب مقدس به آنان رسیده بود تطبیق دهند. (51) و به نقلى دیگر چون به مسجد رسول‏خدا آمدند و به آن حضرت سلام كردند. از آنان روى گردانید و سخنى نگفت. پس به سراغ عثمان و عبدالرحمن‏بن عوف كه از سابق با آنها آشنا بودند رفتند و چاره‏جویى كردند و آن دو مسیحیان را به خدمت على‏علیه السلام آوردند چون مى‏دانستند كه تنها على است كه مى‏داند كه چرا پیامبر پاسخ آنها را نمى‏دهد. على‏علیه السلام به آنها گفت این انگشترهاى طلا و این جامه‏هاى حریر را از تن بدر آورید تا رسول‏خدا شما را بپذیرد. چون توصیه على‏علیه السلام را عمل كردند و خدمت آن حضرت آمدند جواب سلام آنها را داد و فرمود قسم به آن خدایى كه مرا به راستى فرستاده است در مرتبه اول كه نزد من آمدید شیطان با شما همراه بود و من بدین خاطر پاسخ شما را ندادم (52) در این مرتبه مسیحیان نجران با آن حضرت به بحث و مناظره نشستند و مسائلى چند از آن حضرت پرسیدند و ظاهر این است كه تنها ابوحارثه و سید و عاقب طرف سخن آن حضرت بودند. (53) از آن حضرت پرسیدند نظر شما درباره بزرگ ما حضرت مسیح چیست. پیغمبر فرمود او بنده خدا بود كه او را برگزید و به‏خود مخصوص گردانید. پرسیدند آیا براى او پدرى سراغ دارى كه از او به وجود آمده باشد؟ حضرت فرمود وجود او به سبب زناشویى نبوده تا پدرى داشته باشد . پرسیدند پس چگونه مى‏گویى كه او بنده آفریده شده خدا بود با این كه تو تاكنون بنده آفریده شده‏اى ندیده‏اى جز این كه از راه زناشوئى به وجود آمده و داراى پدر مى‏باشد . اینجا بود كه خداوند پاسخ آنها را داد و آیاتى از سوره آل‏عمران بر پیغمبر نازل شد كه «ان مثل عیسى عندالله كمثل آدم خلقه من تراب ثم قال له كن فیكون * الحق من ربك فلا تكن من الممترین * فمن حاجك... على الكاذبین» پس پیغمبر خدا آنان را به مباهله دعوت كرد و فرمود كه خداوند به من خبر داد كه پس از مباهله هر كسى كه بر باطل است عذاب بر او نازل خواهد شد و بدین وسیله حق از باطل جدا خواهد شد. (54)

برخى منابع نوشته‏اند كه قبل از هر چیز رسول‏خدا آنها را به پذیرش اسلام دعوت كرد. (55) گفتند ما پیش از تو مسلمان بودیم. آن حضرت فرمود دروغ گفتید بلكه سه چیز شما را از اسلام آوردن باز داشته است. پرستش صلیب، خوردن گوشت خوك و اعتقاد شما به این كه براى خدا فرزندى است. (56) یكى از آنان گفت مسیح فرزند خداست چون پدرى ندارد دیگرى گفت او خداست چون مرده‏ها را زنده مى‏كرد و از غیب خبر مى‏داد و مریض را شفا مى‏داد و از گل پرنده‏اى مى‏آفرید. بزرگتر آنها گفت پس چرا شما او را شتم مى‏كنید و معتقدید كه بنده خداست؟ حضرت فرمود او بنده خدا و كلمه خداست كه بر مریم فرو فرستاد. آنان خشمگین شدند و گفتند اگر او را خدا بخوانى ما راضى مى‏شویم و سپس گفتند اگر تو راست مى‏گویى بنده‏اى به ما نشان بده كه مرده‏ها را زنده مى‏كند و كور مادرزاد را بینا مى‏كند و انسان پیس را خوب مى‏كند و از گل پرنده‏اى آفریده و در او بدمد كه به پرواز آید. آن حضرت ساكت شد آنگاه وحى الهى بر او آمد كه

«لقد كفر الذین قالوا ان‏الله هو المسیح ابن مریم»

و نیز آیه

«ان مثل عیسى عند الله كمثل آدم خلقه من تراب...» (57)

ابن اسحاق گوید كه محمدبن سهل‏بن ابى‏امامه براى من حدیث كرد كه چون اهل نجران آمدند و درباره عیسى با پیغمبر سخن گفتند سوره آل‏عمران از آیه اول تا آیه هشتاد در شأن آنان نازل شد. (58)

سرانجام قرار مباهله گذاشته شد و چنان كه ظاهر آیه مباهله نشان مى‏دهد و بیشتر منابع نیز تصریح دارند دعوت به مباهله از سوى پیامبر بود نه از سوى مسیحیان (59) و در برابر این پیشنهاد آنان به مشورت نشستند و نظرشان بر آن شد كه تا صبح روز دیگر از آن حضرت مهلت بگیرند پس چون به نزد همراهان خود بازگشتند اسقف آنان گفت فردا به محمد صلى الله علیه وآله وسلم بنگرید اگر با فرزندان و خاندان خود آمد از مباهله با او بپرهیزید ولى اگر با اصحاب و یاران خود آمد با او به مباهله برخیزید كه او بر چیزى نیست. (60)

و به نقل سیدبن طاووس گفتند ملاحظه كنید كه با چه كسانى به مباهله شما خواهد آمد آیا همه اصحاب خود را خواهد آورد یا اصحاب تجمل از یاران خود را خواهد آورد و یا درویشان با خشوع را كه برگزیدگان دین و گروهى اندك هستند خواهد آورد پس اگر با جمعیت بسیار یا با اهل دنیا یا با صاحبان تجمل آمد بدانید كه همچون پادشاهان براى مباهات و فخرفروشى آمده و آنگاه شما پیروز خواهید بود نه او و اگر با معدود نفراتى از اهل خشوع آمد بدانید كه این طریقه پیامبران و خواص آنان است پس در این صورت از اقدام بر مباهله بترسید. (61)

برخى مورخین آورده‏اند كه چون با هم خلوت كردند یكى از آنها به دیگران گفت به خدا قسم كه شما مى‏دانید او پیامبرى مرسل است و هیچ قومى با پیامبر خویش ملاعنه نكردند مگر آن كه ریشه‏كن شدند. حال اگر از پذیرش دین او ابا دارید پس با او صلح كنید و او را به خدا بسپارید و به بلاد خود بازگردید و به نقلى نزد جماعتى از یهودیان بنى‏قریظه و بنى‏نظیر و بنى‏قینقاع كه باقى مانده بودند رفتند و پس از مشورت با آنان بدین نتیجه رسیدند كه مصالحه كنند و از ملاعنه دست بردارند. (62)

بنابراین نقل، آنان قبل از آن كه حادثه روز بیست و چهارم اتفاق بیافتد و نحوه خروج پیغمبر را ببینند مباهله با رسول‏خدا رد كردند در حالى كه واقعه روز بیست و چهارم متواتر است و این نشان مى‏دهد كه آنان پیشنهاد رسول‏خدا را تا قبل از ظهور حالات روحانى پیغمبر در صبح روز مباهله رد نكرده بودند و در اقدام به مباهله یا عدم اقدام بدین كار به انتظار نشسته بودند كه رسول‏خدا فردا با چه كسانى و چگونه به صحنه مباهله مى‏آید.

در تفسیر قمى به سندى كه علامه مجلسى آن را حسن شمرده، آمده است كه در برابر پیشنهاد پیغمبر گفتند با ما از در انصاف آمدى و قرار بر مباهله گذاشتند و چون به جاى خود بازگشتند سید و عاقب و اهتم گفتند اگر قوم خود را براى مباهله بیاورد با او مباهله مى‏كنیم زیرا او پیغمبر نخواهد بود و اگر خصوص اهل بیت خویش را براى مباهله با ما حاضر كند پس با او مباهله نخواهیم كرد زیرا او انسان صادقى است كه حاضر مى‏شود اهل بیت خود را در معرض خطر قرار دهد. (63)

روز موعود

آفتاب مدینه بالا آمده بود و چشمها به انتظار نشسته بود. مسلمانانى كه از قرار این روز اطلاع داشتند جمع شده بودند و مسیحیان نجران چشم دوخته بودند كه پیامبر كى و چگونه خواهد آمد به یك باره دیدند كه پیامبر از خانه بیرون شد مانند همیشه ساده و با صفا و معنویت و در پیرامون او تنها مرد و زن جوانى به همراه دو فرزند خردسال اما چهره‏هایشان جذاب و گیرا، قدمهایشان استوار و دلهایشان در برابر پروردگار خاشع و بى اعتنا به دنیا و اهل دنیا به میقات خویش مى‏روند.

هیئت خروج پیغمبر با وصى‏اش على‏علیه السلام و دخترش فاطمه زهرا س و دو فرزندش حسن و حسین علیهما السلام چندگونه نقل شده است.

دست على در دست پیامبر بود. حسن و حسین پیش روى آن حضرت مى‏رفتند و فاطمه پشت سر پدر حركت مى‏كرد. (64) على سمت راست پیامبر و حسن و حسین سمت چپ و فاطمه پشت سر پیامبر بود. (65) حسن طرف راست پیامبر و حسین در طرف چپ او و فاطمه پشت سر پیامبر و على پشت فاطمه بود . (66)

دست حسن در دست پیامبر و حسین در آغوش او و على‏علیه السلام پیش روى او و فاطمه پشت سر پیامبر حركت مى‏كرد. (67) دست حسن در دست پیامبر و حسین در آغوش او و فاطمه پشت سر آن حضرت و على پشت سر فاطمه قرار داشت (68) و رسول‏خدا بدانان فرمود كه چون من دعا كردم شما آمین بگویید. (69) و در بسیارى منابع دیگر كیفیت خروج این پنج تن به طور مطلق ذكر شده است (70) و براى هر محقق منصف كه اندكى تأملى در منابع تاریخ اسلام دارد این نكته عیان گشته كه اصل ماجراى خروج رسول‏خدا با على و فاطمه و حسنین مورد اتفاق فریقین است. بارى پیامبر خدا از مدینه بیرون شد (71) در حالى كه عباى موئین سیاه رنگى بر دوش داشت آمد تا به نزدیكى دو درخت رسید. او فرمود كه میان دو درخت را جاروب و مسطح كردند عباى خود را روى آن دو درخت پهن كرد و همراهان خود را در زیر آن جاى داد و خود در پیش ایستاد و دوش چپ خود را در زیر عبا داخل كرد و بر كمانى كه در دست داشت تكیه داد و دست راست خود را براى مباهله به سوى آسمان بلند كرد و مردم از دور نظر مى‏كردند كه چه خواهد كرد.

سید و عاقب كه این حال را دیدند رنگ رخسارهایشان زرد شد و پاهایشان لرزید و نزدیك بود كه مدهوش شوند. یكى از آنها به دیگرى گفت آیا با او مباهله مى‏كنیم؟ آن دیگرى گفت مگر نمى‏دانى كه هر گروه كه با پیغمبر خود مباهله كردند بزرگ و كوچك ایشان هلاك شدند دیگرى گفت رهبانیت برطرف شد. زود دریاب این مرد را كه اگر لب او به یك كلمه نفرین بجنبد ما به اهل و مال خود برنخواهیم گشت. پس به خدمت حضرت شتافتند و گفتند تو با این جماعت آمده‏اى كه با ما مباهله كنى؟ حضرت فرمود بلى بعد از من اینها مقرب‏ترین خلق نزد خدا هستند. پس لرزه بر بدن آنها افتاد و با آن حضرت مصالحه كردند و راضى به جزیه شدند. پس از آن حضرت فرمود سوگند یاد مى‏كنم كه اگر با من و اینهایى كه زیر عبایند مباهله مى‏كردید تمام این وادى بر شما آتش مى‏گشت و به قدر یك چشم به هم زدن آتش به قوم شما مى‏رسید و همه را هلاك مى‏كرد.

پس جبرئیل نازل شد و گفت یا محمد حق تعالى سلامت مى‏رساند و مى‏فرماید به عزت و جلال خود سوگند یاد مى‏كنم كه اگر به همراه اینها كه در زیر عبا ایستاده‏اند با همه اهل آسمان و زمین مباهله كنى هر آینه آسمانها پاره‏پاره شوند و فرو ریزند و زمینها از هم بپاشند و پاره‏پاره بر روى آب جارى شوند و دیگر قرار نگیرند. پس حضرت دستهاى مبارك خود را به سوى آسمان بلند كرد به حدى كه سفیدى زیر بغلهاى او پیدا شد و گفت بر كسى كه ستم كند بر شما و حق شما را از شما بگیرد و مزد رسالت مرا كه خدا براى شما مقرر كرده است كه آن مودت شماست كم كند لعنت و غضب خدا پیاپى تا روز قیامت نازل شود. (72)

و به نقلى سید و عاقب گفتند چرا با بزرگان اهل شأن كه ایمان به تو آورده‏اند بیرون نیامده‏اى و تنها با تو همین جوان و زن و دو كودك است؟ حضرت فرمود كه من از جانب خداوند مأمور شده‏ام كه به همراه اینها با شما مباهله كنم. پس به سوى اصحاب خود بازگشتند و منذربن علقمه برادر ابوحارثه كه پیشتر در مجلس مشورتى اهل نجران حاضر نبود و بعد از آن همراه این گروه شده بود بقیه را نصیحت كرد كه شما و هر كسى كه با كتابهاى الهى آشنا است مى‏داند كه ابوالقاسم محمد همان پیامبرى است كه همه پیامبران به او بشارت داده‏اند. (73) و همین گزارش حاكى است كه در این وقت علائم نزول عذاب ظاهر شد. آفتاب متغیر شد و كوه‏ها لرزید و با آن كه فصل تابستان بود ابر سیاهى پیدا شد درختان سر به زیر آورده بودند و مرغان بر زمین بال گسترده بودند. پس سید و عاقب به منذربن علقمه گفتند نزد محمد و پسر عمویش على را واسطه كن كه محمد خاطر او را مى‏خواهد و از گفته او بیرون نمى‏رود و پیمان‏نامه درست كن. منذر به محضر رسول‏خدا رسید و مسلمان شد و پیام آنان را رساند و رسول‏خدا على را براى مصالحه با آنان فرستاد. على‏علیه السلام پرسید كه با ایشان چگونه صلح كنم حضرت فرمود هر چه كه رأى تو باشد پس على‏علیه السلام با آنان توافق كرد كه هر سال دو هزار جامه نفیس بدهند و هر سال هزار مثقال طلا نصف آن را در محرم و نصف دیگر را در رجب. پس چون رسول‏خدا با اهل بیت خود به سوى مسجد بازگشت جبرائیل نازل شد و گفت حق تعالى به تو سلام مى‏رساند و مى‏گوید كه بنده‏ام موسى به همراه هارون و فرزندان هارون با دشمن خود قارون مباهله كرد و حق تعالى قارون را با اهل و مالش و یاورانش به زمین فرو برد . به جلالت خود قسم مى‏خورم كه اگر تو به همراه اهلت با اهل زمین و همه مردمان مباهله مى‏نمودید هر آینه آسمانها پاره‏پاره و كوهها ریز ریز مى‏شدند و زمین فرو مى‏رفت پس رسول به سجده رفت و پس از آن دستها را بلند كرد سه بار گفت شكرا للمنعم چون از وجه این كار پرسیدند فرمود خداوند جهانیان را شكر كردم به واسطه انعامى كه نسبت به اهل بیت من كرامت فرمود و سپس از آنچه جبرئیل آورده بود به ایشان خبر داد. (74) و به نقل شیخ مفید و شیخ طبرسى چون پیامبر با آن چهار تن آمد اسقف آنان پرسید اینان چه كسانى هستند كه همراهش مى‏آیند بدو گفتند این پسرعمویش و دامادش و پدر دو فرزندش و محبوبترین مردمان نزد او على‏بن ابى‏طالب است و این دو طفل دو پسر دخترش از طرف على هستند كه نزد او از همه محبوبترند و آن زن دخترش فاطمه است كه عزیزترین مردم نزد اوست و علاقه قلبى پیغمبر بدو از همه بیش‏تر است. (75) اسقف آنان گفت ببینید كه با خواص خود یعنى فرزندان و اهلش آمده است و مى‏خواهد به وسیله آنان مباهله كند چون به حقیقت كار خویش مطمئن است به خدا قسم اگر مى‏ترسید كه چیزى به ضررش تمام شود آنان را نمى‏آورد از مباهله با او بپرهیزید به خدا قسم كه اگر موقعیت قیصر نبود مسلمان مى‏شدم (76) ـ (77)

در اینجا سخنان قابل توجه دیگرى به طور جسته و گریخته در كتب تفسیر و تاریخ نقل شده است. از جمله آن كه چون حضرت براى مباهله بر دو زانوى خود نشست ابوحارثه گفت بخدا سوگند چنان نشسته است كه پیغمبران براى مباهله مى‏نشستند و برگشت و جرأت بر مباهله پیدا نكرد . سید به او گفت به كجا مى‏روى؟ گفت اگر بر حق نمى‏بود چنین جرأت بر مباهله پیدا نمى‏كرد و اگر با ما مباهله كند یك سال نخواهد گذشت كه هیچ نصرانى باقى نخواهد ماند (78) من روهایى را مى‏بینم كه اگر از خدا بخواهند كوهى را از جاى خود بركند هر آینه خواهد كند پس مباهله نكنید كه هلاك مى‏شوید (79) و از سوى دیگر رسول‏خدا فرمود اگر با من مباهله مى‏كردند هر آینه همه به صورت میمون‏ها و خوك‏هایى مسخ مى‏شدند و تمام این وادى برایشان آتش مى‏شد و مى‏سوختند و حق تعالى جمیع اهل نجران را مستأصل مى‏كرد به گونه‏اى كه حتى مرغى بر سر درختان آنان باقى نمى‏ماند . (80)

سرانجام آفتاب حقیقت ظاهر شد و هیچكس از عام و خاص، مسلمان و غیرمسلمان در آن صحنه حاضر نبود جز آن كه دید رسول‏خداصلى الله علیه وآله وسلم على و فاطمه و حسن و حسین‏علیهم السلام را در زیر عبا جمع كرد و آنگاه فرمود

«اللهم هؤلاء اهلى» (81)

و در حق آنان آیه تطهیر را قرائت فرمود

«انما یریدالله لیذهب عنكم الرجس اهل البیت و یطهرهم تطهیرا» (احزاب/ 32) (82)

و از همینجا براى برخى این باور پیدا شده است كه آیه تطهیر بار دیگر در واقعه مباهله نازل شد، چنان كه پیش از آن در خانه ام سلمه نازل شده بود ولى آنچه درست به نظر مى‏رسد آن است كه بگوییم پیامبر خدا آیه تطهیر را پس از نزول در مرتبه اول در موقعیت‏هاى مختلف تكرار و بر مصادیق واقعى آن تطبیق مى‏داد تا براى دیگران در شناخت اهل بیت پیغمبر جاى هیچگونه تردیدى باقى نماند. و شاهد این نظر آن است اهل تاریخ و سیره آورده‏اند كه بعد از نزول آیه تطهیر تا مدت شش و یا هفت و یا هشت ماه متوالى آن حضرت به هنگام رفتن به سوى مسجد براى اداى نماز صبح بر در خانه على‏علیه السلام و فاطمه س مى‏ایستاد و ندا مى‏داد كه «یا اهل البیت انما یریدالله لیذهب عنكم الرجس اهل البیت و یطهركم تطهیرا» تا دیگران بعدها جرأت پیدا نكنند كه زنان پیغمبر را در معناى كلمه «اهل البیت» داخل كنند و اینجا نیز از جمله آن موارد بود كه پیامبر اهل بیت خود را در زیر عبا جمع كرده بود و با قرائت آیه تطهیر مصادیق آن را روشن ساخت. (83) با آن كه دانشمندى سنى چون فخر رازى كه امام المشككین لقب گرفته است گوید این روایت كه رسول‏خداصلى الله علیه وآله وسلم حسنین و فاطمه و على را تحت كساء خود داخل كرد و آیه تطهیر را خواند، روایتى است كه صحت آن در میان اهل تفسیر و حدیث همچون امورى است كه مورد اتفاق مى‏باشد (84) و آنگاه كه مفسر بزرگى چون زمخشرى گوید در این آیه [یعنى آیه مباهله ]دلیلى بر فضل و برترى اصحاب كساء هست كه هیچ دلیلى قوى‏تر از آن یافت نشود (85) ، تعجب است كه معدودى از دانشمندان اهل سنت تلاش كرده‏اند واقعه مباهله را كم رنگ كنند یا ابعادى از آن را بى‏اهمیت جلوه دهند و برخى با نقل روایاتى بى‏اساس و غریب خواسته‏اند كه دیگران را نیز به همراهى رسول‏خدا در این واقعه مفتخر سازند و بدین سان اگر دلیلى بر فضیلت اهل بیت یافت شده دیگران نیز شریك آن باشند. ولى در مقابل قاطبه اهل سنت در كتب خود اعتراف دارند كه چون آیه مباهله نازل شد، پیامبر اسلام تنها على و فاطمه و حسنین (علیهم السلام) را براى مباهله همراه خود كرد و برخى دیگر تصریح دارند كه مراد از «ابنائنا» و «نسائنا» و «انفسنا» در آیه مباهله كسى جز حسنین و فاطمه و على (علیهم السلام) نبود .

در اینجا ذكر فهرستى از كتب اهل سنت و مؤلفین آنها، اعم از كتب تفسیر و تاریخ و سیره و حدیث خالى از فائده نیست. (86)

1ـ مسند احمدبن حنبل

2ـ تفسیر طبرى

3ـ احكام القرآن از ابوبكر جصاص

4ـ مستدرك حاكم نیشابورى

5ـ معرفة علوم الحدیث از حاكم نیشابورى

6ـ تفسیر ثعلبى

7ـ دلائل النبوة از ابونعیم اصفهانى

8ـ اسباب النزول از واحدى نیشابورى

9ـ معالم التنزیل از بغوى

10ـ مصابیح السنة از بغوى

11ـ تفسیر كشاف از زمخشرى

12ـ احكام القرآن از ابن عربى

13ـ تفسیر كبیر از فخر رازى

14ـ مطالب السؤول از محمدبن طلحه شامى

15ـ اسدالغابة از ابن‏اثیر

16ـ تذكرة الخواص از سبطبن جوزى

17ـ الجامع الاحكام القرآن از قرطبى

18ـ تفسیر بیضاوى

19ـ ذخائر العقبى از محب‏الدین طبرى

20ـ الریاض النضره از محب‏الدین طبرى

21ـ تفسیر القرآن از ابوبركات عبدالله نسفى

22ـ تبصیرالرحمن و تیسیر المنان از مهایمى

23ـ مشكاة المصابیح از خطیب تبریزى

24ـ تفسیر سراج المنیر از شیربینى

25ـ البحر المحیط از ابوحیان اندلسى

26ـ البدایة والنهایة از ابن‏كثیر

27ـ تفسیر ابن‏كثیر

28ـ الاصابة از ابن‏حجر عسقلانى

29ـ الكاف الشاف فى تخریج احادیث الكشاف از ابن‏حجر عسقلانى

30ـ الفصول المهمه از ابن صباغ مالكى

31ـ تفسیر المواهب از حسین كاشفى

32ـ معارج النبوة از معین‏الدین كاشفى

33ـ الدرالمنثور از جلال‏الدین سیوطى

34ـ تاریخ الخلفا از جلال‏الدین سیوطى

35ـ الاكلیل از جلال‏الدین سیوطى

36ـ تفسیر الجلالین از جلال‏الدین سیوطى

37ـ الصواعق المحرقه از ابن‏حجر هیتمى

38ـ سیره حلبى

39ـ مدارج النبوة از شاه عبدالحق دهلوى

40ـ مناقب مرتضوى از میرمحمد صالح كشفى ترمذى

41ـ الاتحاف بحب الاشراف از شبراوى

42ـ فتح القدیر از شوكانى

43ـ تفسیر روح البیان از آلوسى

44ـ تفسیر الجواهر از طنطاوى

45ـ رشفة الصادى از ابوبكر علوى حضرمى

46ـ التاج الجامع للاصول از شیخ منصور على ناصف

47ـ المناقب از ابن‏مغازلى

48ـ حسن الاسوة از سید صدیق حسن خان

49ـ السیرة النبویة از سید احمد زینى دحلان شافعى

50ـ السنن الكبرى از ابوبكر احمدبن حسین بیهقى

51ـ الشفاء بتعریف حقوق‏المصطفى از قاضى عیاض مغربى

52ـ منهاج السنة از احمدبن عبدالحلیم‏بن تیمیه

53ـ مقاصد الطالب از سید احمدبن اسماعیل برزنجى

54ـ نزول القرآن از ابونعیم احمدبن عبدالله اصفهانى

55ـ المنتقى فى سیرة المصطفى از سعیدبن محمدبن مسعود شافعى

56ـ الاختلاف فى اللفظ والرد على الجهمیة والمشبهة از ابن‏قتیبه كاتب دینورى

57ـ الصحیح المسند فى تفسیر النبوى القرآن الكریم از ابومحمد سیدبن ابراهیم ابوعمه

58ـ معارج القبول بشرح سلم الوصول الى علم الاصول از حافظبن احمد حكمى

59ـ تفسیر الاعقم از احمدعلى محمدعلى الاعقم

60ـ الانوار القدسیة از شیخ یاسین‏بن ابراهیم سنهوتى شافعى

61ـ غایة المرام فى رجال‏البخارى الى سید الانام از محمدبن داودبن محمد بازلى شافعى

62ـ عیون المسائل از سید عبدالقادربن محمد حسینى

63ـ زهر الحدیقة فى رجال الطریقة از عبدالغنى‏بن اسماعیل نابلسى شامى

64ـ فقه الملوك و مفتاح الرتاح از عبدالعزیزبن محمد رحبى حنفى

65ـ تحفةالاشراف بمعرفة الاطراف از جمال‏الدین ابوالحجاج یوسف‏بن زكى

66ـ توضیح الدلائل از شهاب‏الدین احمد شیرازى شافعى

67ـ تاریخ دمشق از ابن‏عساكر

68ـ الجامع بین الصحیحین از ابونعیم عبیدالله‏بن حسن‏بن احمد حداد اصفهانى

69ـ سیر اعلام النبلاء از شمس‏الدین محمدبن احمدبن عثمان ذهبى شافعى

70ـ مراح لبید از ابوعبدالمعطى محمدبن عمربن على نووى

71ـ البریقة المحمودیة از شیخ ابوسعید خادمى

72ـ تثبیت دلائل نبوة سیدنا محمد از شیخ عبدالجباربن محمدبن عبدالجبار

73ـ تاریخ الاحمدى از احمدحسین بهادر خان حنفى

74ـ العشرة المبشرون بالجنة از شیخ قرنى طلبة بدوى

75ـ عیون التواریخ از صلاح‏الدین محمدبن شاكر شافعى

76ـ الدرر و اللآل از محمد على انسى

77ـ الكوكب المضى‏ء از شیخ ابوالجود بترونى حنفى

78ـ الدرر المكنونة فى النسبة الشریفة المصونة از ابوعبدالله محمدبن مدنى مالكى

79ـ صحیح مسلم

80ـ سنن ترمذى

81ـ جامع الاصول از ابن‏اثیر

82ـ مناقب خوارزمى

83ـ الكامل از ابن‏اثیر

84ـ انوار التنزیل از بیضاوى

85ـ كفایة الطالب از كنجى شافعى

86ـ تفسیر قرطبى

87ـ تفسیر الخازن از علاءالدین على‏بن محمد

88ـ تفسیر غریب القرآن از نیشابورى

89ـ ینابیع المودة از شیخ سلیمان

90ـ نورالابصار از شبلنجى

91ـ تفسیر الواضح از محمد محمود حجازى

92ـ على و مناوؤه از دكتر فوزى جعفر (معاصر)

93ـ احسن القصص از على فكرى (معاصر)

94ـ خدیجة ام‏المؤمنین، نظرات فى اشراق فجرالاسلام از عبدالمنعم محمد عمر (معاصر)

95ـ تحریر المرأه فى عصرالرسالة از عبدالحلیم ابوشقه (معاصر)

96ـ ریاض الجنة فى محبة النبى‏صلى الله علیه وآله وسلم و اتباع السنة از محمد سلیمان فرج (معاصر)

97ـ عقیلة الطهر و الكرم زینب الكبرى از موسى محمد على (معاصر)

98ـ الابتهاج بتخریج احادیث المنهاج از سید عبدالله‏بن محمد صدیق (معاصر)

99ـ صفوة التفاسیر از محمد على صابونى مكى. (87)

با این حال معلوم نیست چگونه صاحب تفسیر «المنار» مى‏خواهد در آیه مباهله سند افتخارى را كه خدا و رسول‏خدا براى اهل بیت به جاى گذاشته‏اند مخدوش گرداند و سخن قاطبه علماى اهل سنت را انكار كند. او مى‏گوید حمل كلمه «نساءنا» بر فاطمه و كلمه «انفسنا» فقط بر على از نظر لغت عرب قابل توجیه نیست و تنها این كار ناشى از روایات بسیارى است كه از منابع شیعى نقل شده است و معلوم است كه مقصود شیعه از نقل این روایات چیست. آنها در ترویج این روایات بحدى كوشش كرده‏اند كه بسیارى از اهل سنت را نیز تحت تأثیر قرار دادند وگرنه ما هیچ شخص عرب زبان را نمى‏بینیم كه «نساءنا» بگوید و با وجود زنانش دخترش را قصد كند و از این دورتر آن است كه از كلمه «انفسنا» فقط على مقصود باشد. (88)

ما گوییم عجیب است كه شیعه آن قدر توفیق داشته كه تمام علماى اهل سنت را در طول قرون متأثر از افكار و آراء خود كرده و با آن كه اخبار واقعه مباهله نسل به نسل توسط محدثین و مفسرین و مورخین نقل مى‏شد و موازین جرح و تعدیل در آن اعمال مى‏شده ولى با این حال علماى اهل سنت نتوانسته‏اند از این روایاتى كه به گمان صاحب المنار ساخته و پرداخته شیعه است خود را دور كنند و همه در دام آن افتاده‏اند. (89) واقعا این چه استدلالى است و چه تعصبى است كه انسان را از درك واقعیت باز مى‏دارد. اگر این رسول‏خداست كه تنها على و فاطمه و دو فرزند آنها را همراه خود كرده پس این تفسیر منسوب به عمل رسول‏خدا است و شیعه در این جهت كافى است كه به اعتراف امثال فخر رازى و به روایت اشخاصى چون عائشه (90) استناد كند. علاوه بر این كه این مفسر ناآشنایى خود با زبان قرآن و زبان عرب را نیز ثابت كرده است. چرا كه كافى بود به آیه 176 سوره نساء (و ان كانوا اخوة رجالا و نساء فللذكر مثل حظ الانثیین) و نیز آیه 10 همین سوره (یوصیكم‏الله فی اولاد كم للذكر مثل حظ الانثیین فان كن نساء...) مراجعه كند و ببیند چگونه كلمه «نساء» بر دختران حمل مى‏شود نه بر زنان. (91)

اگر خوشبینانه بنگریم باید گفت منشأ خطاى این مفسر آن بوده كه برخى روایات مانند روایت جابر را كه گوید «نسائنا فاطمه و انفسنا على» ملاحظه كرده و چنین تصور كرده است كه از لفظ «نسائنا» مراد فاطمه و از لفظ «انفسنا» مراد على است. حال آن كه ما گوییم رسول‏خدا در مقام امتثال كسى را جز فاطمه و على و حسنین علیهم السلام نیاورد و این یعنى آن كه تنها مصداق «انفسنا» على و تنها مصداق «نسائنا» فاطمه بوده است. پس نباید مصداق را با مفهوم اشتباه گرفت. و معناى كلام رسول‏خداصلى الله علیه وآله وسلم كه فرمود «اللهم هؤلاء اهل بیتى» آن بود كه خدایا من از اهل بیت و خواص خودم جز اینها كسى را نیافتم كه براى این كار دعوت كنم.

بدین ترتیب صاحب المنار خواسته است تفسیر مذكور را برخلاف قواعد لغت عرب قلمداد كند بى‏توجه به آن كه این زمخشرى صاحب كشاف پیشواى اهل ادب و بلاغت است كه در تفسیر خود گوید: «فیه دلیل لاشى‏ء اقوى منه على فضل اصحاب الكساءعلیهم السلام.»

گذشته از این همه باید دید مراد این مفسر از این كه گوید مصادر این روایات شیعه است، چه مى‏باشد؟ آیا كسانى را كه سلسله اسناد روایات بدانها ختم مى‏شود مانند سعدبن ابى وقاص و جابربن عبدالله و عبدالله‏بن عباس و جمعى دیگر از صحابه و كلبى و شعبى و ابوصالح و جمعى دیگر از تابعین را شیعه به شمار آورده است و همه آنان را به جرم روایتى كه مورد پسند او نیست شیعه و متهم به جعل و تزویر دانسته است و یا مقصودش آن است كه شیعه این روایات را در جوامع اولیه حدیث و كتب معتبر تاریخ وارد كرده است؟ در هر دو صورت او سخن شیعه را غیرقابل قبول دانسته است ولى به قیمت آن كه اساس سنت و شریعت متزلزل گردد واز سنت مأثور چیزى باقى نماند (92) . گرچه قبل از صاحب المنار نیز كسانى بوده‏اند كه در مقابل این همه نصوص غیرقابل انكار و توجیه، روایتى شاذ یا سخنى غریب آورده‏اند ولى بحق كه او گوى سبقت را بر همه آنان ربوده است. چرا كه دیگران به جاى متهم ساختن شیعه به جعل و تزویر یا با حذف نام على از میان همراهان رسول‏خدا به سرعت از آن گذشته‏اند همچون ابن‏كثیر در البدایة و النهایة (93) و یا سعى كرده‏اند كه علاوه بر على و فاطمه و حسن و حسین علیهم السلام برخى همسران رسول‏خدا یعنى عائشه و حفصه را نیز به همراهى با رسول‏خدا مفتخر سازند همچون حلبى در سیره‏اش (94) و یا در جهت تثبیت موقعیت خلفاى ثلاثه و فضیلت‏سازى براى آنان از امام صادق نقل كرده‏اند كه چون آیه مباهله نازل شد رسول‏خدا ابوبكر را با فرزندش و عمر را با فرزندش و عثمان را با فرزندش و على را با فرزندش آورد، همچون ابن‏عساكر در تاریخ دمشق و جلال الدین سیوطى در تفسیر آیه مباهله به نقل از او. (95)

در این مورد معلوم است كه راوى حدیث مى‏خواسته ترتیب خلفاى چهارگانه حفظ شود. و گویا ترتیبى را كه حوادث بعدى شكل بخشید در زمان رسول‏خدا نیز معهود بود چراكه دست سیاست‏بازان واجب كرده بود كه عده‏اى به تلاش و تكاپو بیافتند و سخنى ساز كنند و باورى براى بى‏خبران ایجاد كنند كه خلفاى چهارگانه به اندازه فضیلت و شأن و منزلتى كه نزد رسول‏خدا داشتند به خلافت رسیدند. به راستى اگر قرار بود رسول‏خدا بزرگان اصحاب و خویشاوندان خود را جمع كند. پس چرا در میان صحابه به مانند سلمان و ابوذر و عمار و مقداد توجهى نكرد و چرا عمویش عباس شیخ هاشمیون و عمه‏اش صفیه دختر عبدالمطلب و دختر عمویش ام‏هانى كه از زنان برگزیده هاشمى بودند را همراه خود نكرد. (96) علاوه بر آن كه خلفاى چهارگانه در آن زمان همه داراى پسر نبودند (97) پرواضح است كه این گونه روایات غریب چرا و چگونه پدید آمده است.

در پایان این بحث جاى آن دارد كه به كلام شاگرد دیگر شیخ محمد عبده یعنى ابن عاشور مغربى نیز اشاره كنیم. او مى‏گوید هرگاه لفظ «نساء» به واحد یا جماعتى اضافه شود لامحاله مراد از آن همسران مرد هستند مانند نساء النبى و نساء المؤمنین، بخلاف آنجا كه لفظ «نساء» غیرمضاف باشد. پس لا محاله مراد از نساءنا ازواج النبى است و مراد از انفس در آیه شریفه انفس متكلمین و مخاطبین است یعنى ایانا و ایاكم و در مورد ابنائنا دو احتمال است یا جوانان مراد هستند و یا اطفال. آنگاه خود این مفسر از بیهقى در دلائل النبوة نقل كرده است كه رسول‏خدا براى مباهله على و فاطمه و حسن و حسین را آورد و زنان و دیگر مردان مسلمان را همراه خود نكرد (98) . پس باید از او پرسید آیا رسول‏خدا آشناتر به لسان وحى بود یا شما و چگونه است كه رسول‏خدا برخلاف امر الهى كه باید همسران خود را فراخواند. تنها دخترش را همراه خود كرد؟ در نهایت این مفسر چاره‏اى ندارد جز آن كه روایات منقول در كیفیت خروج پیامبر را كه مشهورترین آنها روایت سعدبن ابى‏وقاص است منكر شود.


دوشنبه 8 آذر 1389

تفصیل واقعه تاریخى مباهله

   نوشته شده توسط: دل نوشته    نوع مطلب :دانستنیها ،

زمینه‏ساز واقعه مباهله نامه رسول‏خدا (ص) به مسیحیان نجران و دعوت آنها به اسلام بود و حاملین این نامه عتبةبن غزوان و عبدالله‏بن ابى‏امیة و الهدیربن عبدالله و صهیب‏بن سنان شمرده شده‏اند (24) و متن آن را ابن‏كثیر در البدایة و النهایة چنین ذكر كرده است:

«باسم اله ابراهیم و اسحاق و یعقوب من محمد النبى رسول‏الله الى اسقف نجران اسلم انتم فانى احمد الیكم اله ابراهیم و اسحاق و یعقوب. اما بعد فانى ادعوكم الى عبادةالله من عبادة العباد و ادعوكم الى ولایةالله من ولایة العباد و ان ابیتم فالجزیة فان ابیتم آذنتكم بحرب و السلام.»

ولى یعقوبى صدرنامه را با اندكى تفاوت این چنین نقل كرده است:

«بسم‏الله من محمد رسول‏الله الى اسقفة نجران، بسم‏الله فانى احمد الیكم اله ابراهیم و اسماعیل و اسحاق و یعقوب... .»

سید ابن‏طاووس در اقبال فرموده است كه رسول‏خدا(ص) در این نامه آیه شریفه

«قل یا اهل الكتاب تعالوا الى كلمة سواء بیننا و بینكم ان لا نعبد الا الله و لا نشرك به شیئا و لا یتخذ بعضنا بعضا اربابا من دون الله فان تولوا فقولوا اشهدوا بانا مسلمون» (آل عمران / 64)

را درج نمود. (25)

در هر صورت پیام اصلى این نامه اعلام رسالت رسول‏خدا و دعوت از اسقف یا اسقف‏هاى نجران و مردم مسیحى آن منطقه به آیین اسلام بود. اما در صورتى از پذیرش اسلام امتناع ورزند یا باید مقررات ویژه پرداخت جزیه به حكومت اسلامى را بپذیرند و یا آماده جنگ شوند.

در میان مورخین شكى نیست كه هیئت اعزامى مسیحیان نجران در سال دهم هجرى به حضور رسول‏خدا در مدینه رسیدند و صلحنامه را امضاء كردند و تاریخ نگارش این نامه نباید به فاصله زیادى از تاریخ نگارش صلحنامه باشد. ابن‏اثیر كتابت هر دو را در سال دهم هجرى ذكر كرده است . سیدابن‏طاووس در اقبال فرموده است كه این نامه بعد از نامه‏هایى بود كه رسول‏خدا به كسرى و قیصر نوشت یعنى حدود سال نهم هجرى و بعد از نزول آیه جزیه. به هر جهت مى‏توان یقین پیدا كرد كه این نامه مربوط به اواخر دوران مدینه است و قرائن داخلى موجود در متن نامه یعنى اعلام جنگ به مخاطبین و الزام آنها به جزیه، خود بهترین دلیل بر زمان نگارش نامه است (26) پس اگر نگارش این نامه را به دوران مكه مربوط بدانیم خطایى فاحش است. (27) مخاطب مستقیم این نامه اسقف یا اسقف‏هاى نجران بودند و این لفظ از آن رو بر آنها اطلاق مى‏شد كه سمت پیشواى دینى بودن مردم را بر عهده داشتند و اسم خاص براى شخص یا اشخاصى به شمار نمى‏آمد. در منتهى‏الارب ذیل لغت «اسقف» آمده است: اسقف صاحب منصبى از مناصب دینى نصارى است كه او برتر از «قسیس» و فروتر از «مطران» باشد. مهتر ترسایان در بلاد اسلام اول «بطریق» است و پس از آن «جاثلیق» و پس از آن «مطران» و پس از آن اسقف و پس از آن «قسیس» و پس از آن «شماس».

اما سابقه مسیحیت در نجران بنابر آنچه در برخى منابع آمده است به ورود مردى صالح به نام «فیمیون» بدین منطقه بازمى‏گردد. پیش از او مردم این منطقه بر دین عرب بودند و درخت نخل بزرگى داشتند كه او را مى‏پرستیدند به پاى او به عبادت مى‏پرداختند. فیمیون از عباد و زهاد و از موحدین در دین مسیحیت بود و مستجاب الدعوة شده بود. او از شهرى به شهرى مى‏رفت و به كار بنایى مى‏پرداخت و از دسترنج خود مى‏خورد و دین مسیحیت را تبلیغ مى‏كرد تا عبور او به یكى از آبادیهاى شام افتاد و مردى از اهالى آنجا به شأن و منزلت او واقف گشت و پیرو او شد چون از شام بیرون آمدند كاروانى از اعراب آن دو را به بندگى گرفتند و به اهالى نجران فروختند. مردى از اشراف نجران كه فیمیون را خریده بود از او كراماتى دید فیمیون بدو گفت از پرستش درختى كه نه نفع مى‏رساند و نه ضررى دست بردارید و من‏اگر خدایم را بخوانم او را نابود خواهد كرد. پس تطهیر كرد و دو ركعت نماز خواند و دعا كرد و خدا بادى فرستاد و آن درخت را از جاى بركند و از اینجا اهل نجران به مسیحیت روى آوردند . (28)

و به نقلى دیگر فیمیون به نزدیكى نجران آمد و فرزندى از اهالى آنجا به نام عبدالله‏بن ثامر به نزد او رفت و آمد مى‏كرد و مطالبى از او آموخت و بدان مرتبه رسید كه از او عجایبى صادر شد و برخى اهالى نجران چون كرامات او را دیدند به دین او داخل شدند و این خبر چون به پادشاه آن منطقه رسید آن پسر را كشت و آتشى برافروخت و هر كس را كه از دین اجدادى خود دست كشیده بود بدان آتش مى‏انداخت و از اینجا داستان اصحاب اخدود شكل گرفت.

و برخى در تأیید این حكایت آورده‏اند كه پیامبر اسلام فرمود:

چهار آبادى محفوظ هستند مكه و مدینه و ایلیا و نجران و هیچ شبى نیست جز آن كه بر نجران هفتاد هزار فرشته نازل مى‏شود و بر اصحاب اخدود سلام مى‏كنند. (29)

بدین ترتیب مسیحیت در نجران استقرار یافت و به مرور زمان ریشه‏دار شد از جمله آثار حضور مسیحیت در این منطقه كه توجه دیگران را به‏خود معطوف داشته بود كعبه نجران بود؛ عبادتگاهى كه به شكل كعبه مسلمانان ساخته شده بود و بنیان آن را عبدالمدان‏بن الدیان حارثى گذاشته بود. نصاراى نجران بدین معبد اهتمام زیادى داشتند و جمعى از اسقف‏ها در آن مقیم بودند . «اعشى» شاعر عرب در شأن كعبه نجران سروده بود:

و كعبة نجران حتم علی

ك حتى تناخى بابوابها

نزور یزید و عبدالمسیح

و قیسا هم خیر اربابها (30)

اما از نظر جغرافیاى نجران نقطه‏اى واقع میان حجاز و یمن و طول آن به اندازه یك روز راه براى راكب سریع بود و در آن 73 آبادى وجود داشت كه تنها 120 هزار مردى جنگى در آن ساكن بودند. (31) ولى بعدها منطقه میان كوفه و واسط كه تا خود كوفه دو روز راه داشت نیز نجران نام گرفت . نصاراى نجران چون از نقطه اول توسط عمربن الخطاب در دوران زمامدارى‏اش رانده شدند به نقطه دوم آمدند و این سرزمین موسوم به اسم سرزمین اصلى آنان شد. (32) وقتى حكومت اسلامى در مدینه شكل گرفت هنوز یمن تحت نفوذ ایرانیان و زیرمجموعه حكومت فارس بود. بعد از هلاك كسرى رسول‏خدا حاكم وقت یمن را كه «باذان» نام داشت و اسلام اختیار كرده بود در حكمرانى خود ابقا كرد. پس از وفات باذان قلمرو حكمرانى او میان چند نفر تقسیم شد و براى هریك از صنعاء، حمدان، مآرب، الجند و منطقه میان نجران و رمع و زبید عاملى قرار داده شد و عمروبن حزم بر نجران منصوب شد. (33)

ظاهر آن است كه در زمان كتابت نامه رسول‏خدا به اسقف نجران، مردم این منطقه دو دسته بودند مسیحیانى كه پیامبر نمایندگان خود را به همراه نامه‏اى به سوى آنان فرستاد و مشركانى كه خالدبن ولید از جانب پیامبر به سوى آنها آمد و این گروه از ساكنین نجران سرانجام مسلمان شدند و به حضور رسول‏خدا نیز رسیدند. (34)

به هر صورت حیات مسیحیت در نجران تا زمان رسول‏خدا تداوم یافت و بعد از آن تا زمان عمربن الخطاب نیز ادامه داشت. تا آن كه خلیفه دوم آنها را از حجاز بیرون كرد و بدین حدیث از رسول‏خدا متمسك شد كه «لاخرجن الیهود و النصارى عن جزیرة العرب حتى لا ادع فیها الامسلما» با آن كه اهالى نجران با پیامبر صلح كرده بودند و برخى نیز در توجیه كار خلیفه دوم به روایت ابوعبیدةبن جراح از پیامبر استناد كردند كه آن حضرت فرمود «اخرجوا الیهود من الحجاز و اخرجوا اهل نجران من جزیرة العرب» در زمان خلافت ظاهرى امیرالمؤمنین اهالى نجران به نزد آن حضرت آمدند و صلحنامه خود را آوردند و گفتند كه این خط شما است ولى عمر ما را از سرزمین خودمان بیرون كرده است، پس آن حضرت فرمود اگر عمر كه داناى به كار بود چنین كرده است من آن را تغییر نمى‏دهم. (35)

از نظر ما آنچه در این ماجرا بیشتر قابل اعتماد است اصل مسأله برخورد عمر با مسیحیان نجران و كوچ اجبارى آنهاست اما این كار چه توجیهى داشته است، بخوبى معلوم نیست و سؤالات دیگرى كه پیرامون این صلحنامه و نقض آن از سوى عمر یا عدم الزام اهل نجران به شروط مقرر در آن وجود دارد، همه در جاى خود باید بحث شود (36) و هدف ما از بیان این تفصیلات در ذیل نامه رسول‏خدا (ص) آن بود كه معلوم شود چگونه نجران با آن سابقه دراز در مسیحیت و آثار تاریخى همواره مورد توجه بوده و طبعا نحوه برخورد پیامبر اسلام با مسیحیان آنجا به جهت موقعیت ویژه‏اى كه دارا بودند و خصوصا به جهت ارتباط مستقیم و نزدیك آنها با پادشاه روم مى‏توانست انعكاس وسیعى در داخل و خارج جزیرةالعرب پیدا كند و نقطه عطفى در تاریخ معادلات مسلمانان با مسیحیان به شمار آید.

مجلس مشورتى بزرگان نجران

اسقف نجران در پى دریافت نامه رسول‏خداصلى الله علیه وآله وسلم مجلس مشورتى مهمى در كلیساى بزرگ نجران تشكیل داد. در این مجلس مباحثات و مناظرات بسیارى میان بزرگان و دانشمندان مسیحى نجران در خصوص نحوه برخورد با دعوت رسول‏خدا مطرح شد كه مشروح آن را تنها سیدابن‏طاووس در «اقبال الاعمال» نقل كرده‏اند و دیگران در بیان متن عربى یا ترجمه فارسى به نقل او اعتماد كرده‏اند. (37) ایشان در آغاز تصریح مى‏كند كه از طرق صحیح و سندهاى معتبر بدین گزارش واقف شده است و از كتاب مباهله ابوالمفضل محمدبن عبدالمطلب شیبانى و كتاب حسن‏بن اسماعیل‏بن اشناس كه در مورد عمل ماه ذى‏حجة است به عنوان منابع نقل خود نام مى‏برد و مى‏فرماید ما سندهاى صحیح به هر دو كتاب داریم (38) . حقایق بسیارى كه در این گزارش تاریخى وجود دارد و جلالت خاصى كه بزرگان شیعه براى ناقل آن یعنى سیدبن طاووس قائلند، ما را وادار مى‏سازد كه لااقل اجمالى از آن تفصیل را در اینجا منعكس سازیم و به آسانى از آن نگذریم.

چون نامه رسول‏خدا بر بزرگان نجران خوانده شد براى تصمیم‏گیرى نهایى همگى اجتماع كردند .

شیخ ایشان ابوحامد [ابوحارثه‏] حصین‏بن علقمه كه یكصد و بیست سال عمر داشت و علامه آنها به شمار مى‏آمد. چون دید جملگى اتفاق كرده‏اند كه به قصد جنگ با پیغمبر به مدینه بروند آنها را نصیحت كرد و به تأمل بیشتر در اطراف این كار فراخواند. او از جمله موحدان بود كه در پنهان به رسول‏خدا ایمان آورده بود. پس از او كرزبن سبره حارثى كه پیشواى بنى‏حارث‏بن كعب و از اشراف و فرماندهان سپاه بود سخن گفت و از نصائح ابوحامد برآشفت و عافیت‏طلبى او را مذمت كرد. سپس عاقب كه اسم او عبدالمسیح‏بن شرحبیل بود و بزرگ قوم و صاحب نظر ایشان بود سخن كرز را تأیید كرد. آنگاه سید كه اسم او اهتم‏بن نعمان بود و دانشمند نجران و همپایه عاقب به شمار مى‏آمد، سخن گفت و از آنان خواست كه بیشتر تأمل كنند و به رأى واحدى برسند. گفتگو میان آنها و تنى چند از اهل مجلس ادامه پیدا كرد تا سرانجام بدین نتیجه رسیدند كه براى پادشاه روم نامه‏اى بفرستند و براى جنگ با محمدصلى الله علیه وآله وسلم لشكرى به عنوان كمك طلب كنند ولى تا رسیدن آن لشكر با محمدصلى الله علیه وآله وسلم از در مسالمت درآیند. در لحظات آخر كه بر این نظر متفق شدند و مى‏خواستند كه متفرق شوند شخصى به نام حارثةبن اثال به‏پا خواست و آنان را به یاد قسمتهایى از كتاب مقدس انداخت كه مشتمل بر وصایاى عیسى‏علیه السلام بود آنجا كه عیسى‏علیه السلام خبر مى‏دهد از آمدن پیغمبر خاتم كه نام او فارقلیطا است و محل ولادت او كوه فاران در مكه معظمه است. سید و عاقب از سخنان حارثه مكدر شدند چرا كه آن دو در میان مسیحیان نجران موقعیت خاصى پیدا كرده بودند و از سوى پادشاه روم براى آنها هدایا و اموالى فرستاده مى‏شد و اكنون مى‏ترسیدند كه مردم نجران مسلمان شوند دیگران اطاعت آنها نكنند.

بحث میان حارثه از یك سو و عاقب و سید از سوى دیگر در مورد پیغمبر خاتم و نام و نشانه‏هاى او به درازا كشید. حارثه مى‏گفت احمد و محمد دو نام براى یك نفر است، همان شخصى كه موسى و عیسى و ابراهیم به آمدن او بشارت داده‏اند. پس سید به سراغ صحیفه شمعون‏بن حمون الصفا وصى حضرت عیسى رفت كه به اهل نجران دست به دست رسیده بود و در آنجا عیسى‏علیه السلام از آمدن فارقلیطا خبر مى‏دهد و چون از او مى‏پرسند فارقلیطا كیست، نشانه‏هاى پیغمبر خاتم را مى‏گوید و از جمله آن كه به وسیله فرزند او در آخرالزمان بعد از پاره شدن رشته‏هاى دین و خاموش شدن چراغ هدایت پیامبران بار دیگر دین برپا شود. سید بدین جا كه رسید گفت فارقلیطا محمدصلى الله علیه وآله وسلم نیست چون او فرزند پسر ندارد. در پاسخ او حارثه رو كرد به شیخ ایشان یعنى ابوحارثه و از او خواست كه كتاب جامعه را حاضر كنند و قسمتهایى از آن را بخوانند. روز بعد همه جمع شدند تا نتیجه مناظره را ببینند و سید و عاقب از این كه كار بدینجا رسیده بود ناراحت بودند. چون مى‏دانستند حق با حارثه است. در این روز عاقب مدعى شد كه محمدصلى الله علیه وآله وسلم پیغمبر است ولى فرستاده بر قوم خود است نه بر همه عرب و عجم. حارثه او را مجاب كرد كه اگر او را پیغمبر و صادق مى‏دانى پس چه مى‏گویى ادعاى او را كه خود را مبعوث بر همگان مى‏داند. بحث و مجادله همچنان جریان یافت تا مردم همه فریاد زدند الجامعه و از ابوحارثه خواستند كه جامعه را برایشان بخواند . چون كتاب جامعه را آوردند و سید و عاقب نزدیك بود كه از غصه هلاك شوند. در اینجا حارثه شخصى را فرستاد كه اصحاب رسول‏خدا نیز در مجلس حاضر شوند. پس جامعه را گشودند و صحیفه آدم را قرائت كردند دیدند كه در آنجا از آمدن پیامبران از آدم تا خاتم سخن مى‏گوید و خداوند براى پیغمبر خاتم كه احمد است اوصافى ذكر مى‏كند. در آنجا آمده بود كه خداوند به آدم پیامبران و ذریه ایشان را معرفى كرد. چون آدم همه را دید متوجه نورى شد كه همه جا را گرفت و در اطراف او چهار نور دیگر بود. آدم از آنان پرسید و خداوند آنان را معرفى كرد كه او احمد است و آن چهار نور دیگر وصى‏اش و دخترش و دو فرزندزاده او هستند. سپس ابوحارثه اهل مجلس را متوجه صحیفه شیث كه به ادریس رسیده بود و به خط سریانى قدیم بود كرد. در آنجا سخن آدم آمده بود كه دیدم در عرش الهى نوشته بود لا اله الاالله و محمد رسول‏الله و در همین صحیفه از دوازده كس كه از فرزندان محمد هستند سخن به میان آمده بود و باز نگاه كردند در سخنان حضرت ابراهیم كه خداوند با او از محمد و على و فاطمه و حسن و حسین علیهم السلام و صاحب الامر سخن گفته بود تا آنجا كه ابراهیم ایشان را شناخت و گفت رب صل على محمد و آل محمد اصحاب رسول‏خدا كه در مجلس حاضر بودند چون این نشانه‏ها را در كتاب جامعه دیدند بسیار خوشحال شدند و یقین و ایمان آنها بیشتر شد. سپس سفر دوم تورات را گشودند و در آنجا دیدند كه خداوند به موسى خمسه طیبه و دوازده امام را معرفى كرده بود و بعد از آن انجیل را گشودند، آنجا كه خداوند به عیسى خبر مى‏دهد از آمدن پیغمبرى بعد از همه پیغمبران كه از فرزندان یعقوب است. عیسى گفت خدایا او چه نام دارد و علامت او چیست و ملك او چقدر خواهد بود و آیا براى او ذریه‏اى خواهد بود؟ خطاب رسید كه یا عیسى نام او احمد است كه از ذریه ابراهیم و اسماعیل است. روى او مانند قمر و جبین او منور است بر شتر سوار مى‏شود و مبعوث مى‏گردانم او را در امت امى كه از علوم بهره‏اى نداشته باشند و ملك او تا قیام قیامت خواهد بود و ولادت او در شهر پدر او اسماعیل است كه شهر مكه باشد و زنان او بسیار بوده باشد و اولاد او كم و نسل او از دختر با بركت معصومه او خواهد بود و از آن دختر دو بزرگوار بهم رسند كه شهید شوند و نسل او از ایشان بوده است پس طوبى براى آن دو پسر و دوستداران و یارى‏كنندگان ایشان خواهد بود.

سرانجام حارثه بر سید و عاقب در این مناظره فائق آمد و راه تأویلات آن دو را بست و ناچار شدند كه در مقابل او دست از نزاع بكشند. نصارى بر گرد سید و عاقب جمع شدند و گفتند در نهایت رأى شما چیست؟ ایشان گفتند ما از دین خود برنگشتیم و شما نیز بر دین خود باشید ما اكنون به سوى پیغمبر قریش روانه مى‏شویم تا ببینیم چه آورده است و ما را به چه چیز مى‏خواند.

این خلاصه‏اى بود از گزارش سیدبن طاووس كه در ترجمه علامه مجلسى بالغ بر سى و دو صفحه است. (39)

حوادث بین راه

سید و عاقب به همراه چهارده سوار از نصاراى نجران كه از بزرگان ایشان بودند و هفتاد تن از بنى حارث‏بن كعب به سوى مدینه روانه شدند. و از سوى دیگر چون رسول‏خدا دید مدتى از رفتن اصحاب ایشان به سوى نجران گذشته و خبرى نیامده است خالدبن ولید را با لشكرى به جانب آنان فرستاد كه در راه با هیئت نجران برخورد كردند و همه به سوى مدینه متوجه شدند. قبل از رسیدن به شهر سید و عاقب به همراهان خود گفتند كه سر و روى خود نظیف و جامه‏ها را عوض كنند پس از مركبها به زیر آمدند و جامه‏هاى نفیس یمنى پوشیدند و خود را به مشك معطر ساختند و بر اسب‏هاى خود سوار شدند و نیزه‏ها به دست گرفتند و به ترتیبى حركت مى‏كردند كه در تمام عرب از همه خوشروتر و تنومندتر به نظر مى‏آمدند. (40) سید ابن‏طاووس در كتاب «سعد السعود» از كتاب ابوعبدالله محمدبن العباس‏بن على‏بن مروان معروف به حجام (41) موسوم به «ما انزل من القرآن فى النبى‏صلى الله علیه وآله وسلم [و اهل بیته‏]» واقعه مباهله را نقل مى‏كند و مى‏فرماید كه محمدبن العباس در كتاب خود حدیث مباهله را به پنجاه و یك سند مختلف نقل كرده است (42) و من یكى از آنها را نقل مى‏كنم كه جامعتر است.

منكدربن عبدالله گوید كه چون سید و عاقب دو بزرگ نصاراى نجران با هفتاد سوار از بزرگان و اشراف به سوى رسول‏خدا متوجه شدند من با ایشان همراه شدم پس روزى «كرز» كه خرج ایشان با او بود استرش سرنگون شد بر زمین خورد و كرز گفت هلاك شود آن كه ما به نزد او مى‏رویم (مراد او حضرت رسول اكرم‏صلى الله علیه وآله وسلم بود) عاقب گفت بلكه تو هلاك و سرنگون شوى. كرز گفت چرا؟ عاقب گفت براى آن كه نفرین كردى احمد را كه پیغمبر امى است. كرز گفت چه مى‏دانى كه او پیغمبر است؟ عاقب گفت مگر نخوانده‏اى مصباح چهارم انجیل را كه حق تعالى وحى نمود به سوى مسیح كه بگو بنى‏اسرائیل را كه چه بسیار جاهل و نادان هستید خود را در دنیا خوشبو مى‏كنید تا نزد اهل دنیا و اهل خود خوشبو باشید ولى درونهاى شما نزد من همچون مردار گندیده است. اى بنى‏اسرائیل ایمان آورید به رسول من آن پیغمبر امى كه در آخرالزمان خواهد آمد صاحب روى انور و شتر احمر و جبین ازهر و صاحب خلق حسن و جامه‏هاى خشن و نزد من بهترین گذشتگان و گرامى‏ترین آیندگان است. او به سنتهاى من عمل مى‏كند و از براى خوشنودى من در سختیها صبر مى‏نماید و به خاطر من با دست خود با مشركان جهاد مى‏كند. پس بنى‏اسرائیل را به آمدن او بشارت بده و ایشان را امر كن كه او را بزرگ شمارند و یارى نمایند.

آنگاه عیسى گفت اى مقدس و اى منزه. این بنده شایسته كه دل من دوستار او شد پیش از آن كه او را ببینم چه كسى است؟

حق تعالى فرمود: اى عیسى او از توست و تو از اویى. و مادر تو در بهشت همسر او خواهد بود. او فرزند كم و زنان بسیار خواهد داشت و مسكن او مكه خواهد بود كه پایه خانه‏اى كه ابراهیم بنا كرده است در آن محل است و نسل او از زن بابركتى خواهد بود. دیده‏اش به خواب مى‏رود و دلش به خواب نمى‏رود، هدیه را مى‏خورد و صدقه را نمى‏خورد. گفتار او موافق كردار اوست و پنهان او مطابق آشكار اوست پس خوشا به حال او و خوشا به حال كسانى از امت او كه بر سنت او بمیرند و از اهل بیت او جدا نشوند.

عیسى گفت: خداوندا نام او را براى من بیان كن.

حق تعالى فرمود یك نام او احمد است و یك نام او محمد است و او فرستاده و رسول من است به سوى جمیع مخلوقات من و از همه خلق منزلت او به من نزدیكتر است و شفاعت او نزد من از همه كس مقبول‏تر است. مردم را جز به آنچه من دوست دارم امر نمى‏كند و ایشان را جز از آنچه من ناپسند دارم نهى نمى‏كند.

چون عاقب از این سخنان فارغ شد كرز به او گفت هرگاه این مرد چنین كه مى‏گویى هست پس چرا ما را براى معارضه به سوى او مى‏برى؟ عاقب گفت به سوى او مى‏رویم كه سخنان او را بشنویم و اطوار و احوال او را مشاهده نماییم پس اگر همان باشد كه وصفش را خوانده‏ایم با او صلح مى‏كنیم كه دست از اهل دین ما بردارد به گونه‏اى كه نداند ما او را شناخته‏ایم و اگر دروغ گوید كفایت شر او بكنیم.

كرز گفت اگر مى‏دانى كه او بر حق است چرا ایمان بدو نمى‏آورى و پیروى او نمى‏كنى و با او صلح خواهى كرد.

عاقب گفت مگر ندیده‏اى كه این گروه نصارى با ما چه كرده‏اند. ما را گرامى داشتند و مالدار گردانیدند و كلیساهاى رفیع براى ما بنا كردند و نام ما را پرآوازه ساختند پس چگونه نفس ما راضى مى‏شود كه در دینى داخل شویم كه وضیع و شریف در آن مساوى هستند. (43)


تعداد کل صفحات: 22 1 2 3 4 5 6 7 ...