دوشنبه 8 آذر 1389

مباهله در قطعاتى از شعر عرب

   نوشته شده توسط: دل نوشته    نوع مطلب :حکیمانه ،اسلامی ،دانستنیها ،

استناد به شعر شاعران نامدار عرب كه در قرون اولیه مى‏زیسته‏اند همچون استناد به كلام مورخین بزرگ بلكه گاه قوى‏تر از آن است؛ خصوصا آن گاه كه شعر آنها بر زبانها رائج و دارج و در اذهان عامه مردم ثبت شده باشد. چرا كه برخى اشعار بازگوكننده رویدادى مهم در تاریخ اسلام و مقطعى حساس از تاریخ مسلمانان است و چه بسیار حماسه‏ها كه در قالب قصیده‏ها براى همیشه در خاطره‏ها جاودان مانده است. و ما مى‏بینیم كه شاعران تواناى شیعى مسلك كه همواره درصدد بودند هر فضیلتى و هر منقبتى از فضائل و مناقب اهل بیت را در آینه شعر منعكس سازند، چون به واقعه مباهله رسیده‏اند، به وجد آمده و از اتحاد جان پیغمبر و على سخن گفته‏اند پس باید در اینجا به نمونه‏هایى از اشعار این شاعران كه موقعیت و مكانت خاص اجتماعى‏شان پشتوانه شعر آنهاست اشاره شود.

ابوالحسین على‏بن محمدبن جعفر الكوفى الحمانى المعروف «بالأفوه» شاعر قرن سوم كه چون مناقب امیرالمؤمنین على‏علیه السلام را به نظم مى‏آورد بدینجا مى‏رسد:

وانزله منه على رغمة العدى

كهارون من موسى على قدم الدهر

فمن كان فی اصحاب موسى و قومه

كهارون لازلتم على ظلل الكفر

و آخاهم مثلا لمثل فاصبحت

اخوته كالشمس ضمت الى البدر

فآخى علیا دونكم و أصاره

لكم علما بین الهدایة و الكفر

و انزله منه النبى كنفسه

روایة ابرار تأدت الى البشر

فمن نفسه منكم كنفس محمد

الا بأبى نفس المطهر الطهر

و به گفته صاحب الغدیر دو بیت آخر به حدیثى اشاره دارد كه نسائى در كتاب خصائص خود به نقل از ابوذر آورده است كه رسول‏خداصلى الله علیه وآله وسلم فرمود «لینتهین بنو ولیعة او لأبعثن علیهم رجلا كنفسى ینفد فیهم امرى...» (177)

صاحب‏بن عباد شاعر معروف قرن چهارم در قصیده‏اى فضائل امیرالمؤمنین على‏علیه السلام را چنین برمى‏شمارد:

و كم دعوة للمصطفى فیه حققت

و آمال من عادى الوصى خوائب

فمن رمد آذاه جلاه داعیا

لساعته و الریح فی الحرب عاصب

و من سطوة للحر و البرد دوفعت

بدعوته عنه و فیها عجائب

و فى اى یوم لم یكن شمس یومه

اذا قیل هذا یوم تقضى المآرب

أفى خطبة الزهراء لما استخصه

كفاء لها و الكل من قبل طالب

أفى الطیر لما قد دعا فأجابه

و قد رده عنه غبى موارب

أفى رفعه یوم التباهل قدره

و ذلك مجد ما علمت مواظب

أفى یوم خم اذ اشاد بذكره

و قد سمع الایصاء جاء و ذاهب (178)

و نیز از اوست:

قالت فمن ذا قسیم النار یسهمها؟

فقلت من رأیه أذكى من الشعل

قالت فمن باهل الطهر النبى به؟

فقلت تالیه فی حل و مرتحل

قالت فمن شبه هارون لنعرفه؟

فقلت من لم یحل یوما و لم یزل (179)

ابوالقاسم زاهى شاعر شیعى قرن چهارم در شعر خود آورده است:

لایهتدى الى الرشاد من فحص

الا اذا والى علیا و خلص

ولایذوق شربة من حوضه

من غمس الولا علیه و غمص

ولا یشم الروح من جنانه

من قال فیه من عداه و انتقص

نفس النبى المصطفى و الصنو وال

خلیفة الوارث للعلم بنص (180)

ابوعلى تمیم شاعر شیعى قرن چهارم در ضمن قصیده‏اى كه در پاسخ عبدالله‏بن معز سرود و تفضیل عباسى‏ها بر علویین را انكار كرد، چنین آورد:

من له قال لا فتى كعلى

لا ولا منصل سوى ذو الفقار

و بمن باهل النبى أأنتم

جهلاء بواضح الأخبار؟

أبعبد الإله ام بحسین

وأخیه سلالة الأطهار

یا بنى عمنا ظلمتم و طرتم

عن سبیل الانصاف كل مطار (181)

ابومحمد عونى شاعر شیعى مسلك قرن چهارم در قصیده «مذهبه» خود چنین سروده است:

و سائل عن العلى الشأن

هل نص فیه‏الله بالقرآن

بانه الوصى دون ثان

لاحمد المطهر العدنانى؟

فاذكر لنا نصا به جلیا

اجبت یكفى خم فى النصوص

من آیة التبلیغ بالمخصوص

و جملة الاخبار و النصوص

غیر الذى انتاشت ید اللصوص

و كتمته ترتضى امیا

....................

أما سمعت خبر المباهلة؟

اما علمت انها مفاضلة؟

بین الورى فهل رأى من عادله

فى الفضل عند ربه و قابله؟

و لم یكن قربه نجیآ (182)

و نیز از اوست

و الحقه یوم البهال بنفسه

بامر اتى من رافع السموات

فمن نفسه منكم كنفس محمد

بنى الافك و البهتان و الفجرات (183)

ابن‏حماد عبدى شاعر معروف قرن چهارم در یكى از غدیریات خود چنین آغاز كرده است.

ألاقل لسلطان الهوى كیف اعمل

لقد جار من اهوى و انت المؤمل

و سپس در اثناء این قصیده آورده است:

اما قال فیه احمد و هو قائم

على منبر الأكوار و الناس نزل؟

على اخى دون الصحابة كلهم

به جاءنى جبریل ان كنت تسأل

على بامرالله بعدى خلیفة

وصیى علیكم كیف ما شاء یفعل

ألا ان عاصیه كعاصى محمد

و عاصیه عاصى‏الله و الحق اجمل

الا انه نفسى و نفسى نفسه

به النص أنبا و هو وحى منزل

.............

و در قصیده‏اى دیگر كه فضائل امیرالمؤمنین را برشمرده است به نزول آیه مباهله در حق او چنین اشاره كرده است:

و سماه فى الذكر نفس الرسول

یوم التباهل لما خشع

و یوم المواخاة نادى به

اخوك انا الیوم بى‏فارتفع

و یوم اتى الطیر لما دعا

النبى الإله و ابدى الضرع

و باز در مقام مدح آن حضرت در سروده‏اى دیگر چنین آغاز كرده است:

لعمرك یا فتى یوم الغدیر

لأنت المرء اولى بالامور

و انت اخ لخیر الخلق طرا

و نفس فى مباهلة البشیر (184)

و نیز از اوست:

الله سماه نفس احمد فى

القرآن یوم البهال اذ ندبا

فكیف شبهه بطائفة

شبهها ذو المعارج الخشبا (185)

و نیز:

و سماه رب العرش فى الذكر نفسه

فحسبك هذا القول ان كنت ذا خبر

و قال لهم هذا وصیى و وارثى

و من شد رب العالمین به أزرى

على كزرى من قمیصى اشارة

بان لیس یستغنى القمیص عن الزر (186)

و حسن ختام این مقال را سروده حكیم سنائى قرار مى‏دهیم كه فرمود:

مرتضائى كه كرد یزدانش

همره جان مصطفى جانش

هر دو یك قبله و خردشان دو

هر دو یك روح كالبدشان دو

دو رونده چو اختر گردون

دو برادر چو موسى و هارون

هر دو یك در ز یك صدف بودند

هر دو پیرایه شرف بودند

تا نبگشاد علم حیدر در

ندهد سنت پیمبر بر


دوشنبه 8 آذر 1389

جریان مباهله

   نوشته شده توسط: دل نوشته    نوع مطلب :اسلامی ،حکیمانه ،دانستنیها ،

دیدار در مدینه

هیئت نصاراى نجران متشكل از چهل یا شصت یا هفتاد نفر به مدینه رسیدند (44) ولى قبل از ورود به شهر آن چنان خود را آراسته بودند كه توده مسلمان فریفته ظاهر آنان شدند. (45) آنان بدین وسیله مى‏خواستند عظمت و شكوه مسیحیت را به رخ مسلمانان بكشند و بر آنها فخر كنند.

بزرگان این هیئت را چنین نام برده‏اند ابوحارثةبن علقمة كه اسقف اعظم اهالى نجران بود و عاقب كه اسم او عبدالمسیح بود و سید كه اسم او ایهم بود. (46)

به نقلى در بدو ورود یهودیان مدینه با آنها به سخن نشستند و هر كدام از دو گروه دیگرى را نفى مى‏كرد و آیه شریفه

«و قالت الیهود لیست النصارى على شى‏ء و قالت النصارى لیست الیهود على شى‏ء» (بقره/ 113)

در شأن آنان نازل شد. (47)

پیامبر خدا از نماز عصر فارع شده بود كه به مسجد آن حضرت وارد شدند و براى آن حضرت هدایایى نیز آورده بودند كه برخى را پذیرفت و برخى را رد كرد. (48) همین زمان وقت نماز آنان فرا رسیده بود پس ناقوس نواختند (49) و رو به سوى مشرق در مسجد پیامبر عبادت خویش را به جاى آوردند و رسول‏خدا اجازه نداد كسى مزاحم آنان شود. (50) به نقلى پیغمبر سه روز آنان را به حال خود گذاشت تا رفتار او بخوبى ببینند و با نشانه‏هایى كه در كتب مقدس به آنان رسیده بود تطبیق دهند. (51) و به نقلى دیگر چون به مسجد رسول‏خدا آمدند و به آن حضرت سلام كردند. از آنان روى گردانید و سخنى نگفت. پس به سراغ عثمان و عبدالرحمن‏بن عوف كه از سابق با آنها آشنا بودند رفتند و چاره‏جویى كردند و آن دو مسیحیان را به خدمت على‏علیه السلام آوردند چون مى‏دانستند كه تنها على است كه مى‏داند كه چرا پیامبر پاسخ آنها را نمى‏دهد. على‏علیه السلام به آنها گفت این انگشترهاى طلا و این جامه‏هاى حریر را از تن بدر آورید تا رسول‏خدا شما را بپذیرد. چون توصیه على‏علیه السلام را عمل كردند و خدمت آن حضرت آمدند جواب سلام آنها را داد و فرمود قسم به آن خدایى كه مرا به راستى فرستاده است در مرتبه اول كه نزد من آمدید شیطان با شما همراه بود و من بدین خاطر پاسخ شما را ندادم (52) در این مرتبه مسیحیان نجران با آن حضرت به بحث و مناظره نشستند و مسائلى چند از آن حضرت پرسیدند و ظاهر این است كه تنها ابوحارثه و سید و عاقب طرف سخن آن حضرت بودند. (53) از آن حضرت پرسیدند نظر شما درباره بزرگ ما حضرت مسیح چیست. پیغمبر فرمود او بنده خدا بود كه او را برگزید و به‏خود مخصوص گردانید. پرسیدند آیا براى او پدرى سراغ دارى كه از او به وجود آمده باشد؟ حضرت فرمود وجود او به سبب زناشویى نبوده تا پدرى داشته باشد . پرسیدند پس چگونه مى‏گویى كه او بنده آفریده شده خدا بود با این كه تو تاكنون بنده آفریده شده‏اى ندیده‏اى جز این كه از راه زناشوئى به وجود آمده و داراى پدر مى‏باشد . اینجا بود كه خداوند پاسخ آنها را داد و آیاتى از سوره آل‏عمران بر پیغمبر نازل شد كه «ان مثل عیسى عندالله كمثل آدم خلقه من تراب ثم قال له كن فیكون * الحق من ربك فلا تكن من الممترین * فمن حاجك... على الكاذبین» پس پیغمبر خدا آنان را به مباهله دعوت كرد و فرمود كه خداوند به من خبر داد كه پس از مباهله هر كسى كه بر باطل است عذاب بر او نازل خواهد شد و بدین وسیله حق از باطل جدا خواهد شد. (54)

برخى منابع نوشته‏اند كه قبل از هر چیز رسول‏خدا آنها را به پذیرش اسلام دعوت كرد. (55) گفتند ما پیش از تو مسلمان بودیم. آن حضرت فرمود دروغ گفتید بلكه سه چیز شما را از اسلام آوردن باز داشته است. پرستش صلیب، خوردن گوشت خوك و اعتقاد شما به این كه براى خدا فرزندى است. (56) یكى از آنان گفت مسیح فرزند خداست چون پدرى ندارد دیگرى گفت او خداست چون مرده‏ها را زنده مى‏كرد و از غیب خبر مى‏داد و مریض را شفا مى‏داد و از گل پرنده‏اى مى‏آفرید. بزرگتر آنها گفت پس چرا شما او را شتم مى‏كنید و معتقدید كه بنده خداست؟ حضرت فرمود او بنده خدا و كلمه خداست كه بر مریم فرو فرستاد. آنان خشمگین شدند و گفتند اگر او را خدا بخوانى ما راضى مى‏شویم و سپس گفتند اگر تو راست مى‏گویى بنده‏اى به ما نشان بده كه مرده‏ها را زنده مى‏كند و كور مادرزاد را بینا مى‏كند و انسان پیس را خوب مى‏كند و از گل پرنده‏اى آفریده و در او بدمد كه به پرواز آید. آن حضرت ساكت شد آنگاه وحى الهى بر او آمد كه

«لقد كفر الذین قالوا ان‏الله هو المسیح ابن مریم»

و نیز آیه

«ان مثل عیسى عند الله كمثل آدم خلقه من تراب...» (57)

ابن اسحاق گوید كه محمدبن سهل‏بن ابى‏امامه براى من حدیث كرد كه چون اهل نجران آمدند و درباره عیسى با پیغمبر سخن گفتند سوره آل‏عمران از آیه اول تا آیه هشتاد در شأن آنان نازل شد. (58)

سرانجام قرار مباهله گذاشته شد و چنان كه ظاهر آیه مباهله نشان مى‏دهد و بیشتر منابع نیز تصریح دارند دعوت به مباهله از سوى پیامبر بود نه از سوى مسیحیان (59) و در برابر این پیشنهاد آنان به مشورت نشستند و نظرشان بر آن شد كه تا صبح روز دیگر از آن حضرت مهلت بگیرند پس چون به نزد همراهان خود بازگشتند اسقف آنان گفت فردا به محمد صلى الله علیه وآله وسلم بنگرید اگر با فرزندان و خاندان خود آمد از مباهله با او بپرهیزید ولى اگر با اصحاب و یاران خود آمد با او به مباهله برخیزید كه او بر چیزى نیست. (60)

و به نقل سیدبن طاووس گفتند ملاحظه كنید كه با چه كسانى به مباهله شما خواهد آمد آیا همه اصحاب خود را خواهد آورد یا اصحاب تجمل از یاران خود را خواهد آورد و یا درویشان با خشوع را كه برگزیدگان دین و گروهى اندك هستند خواهد آورد پس اگر با جمعیت بسیار یا با اهل دنیا یا با صاحبان تجمل آمد بدانید كه همچون پادشاهان براى مباهات و فخرفروشى آمده و آنگاه شما پیروز خواهید بود نه او و اگر با معدود نفراتى از اهل خشوع آمد بدانید كه این طریقه پیامبران و خواص آنان است پس در این صورت از اقدام بر مباهله بترسید. (61)

برخى مورخین آورده‏اند كه چون با هم خلوت كردند یكى از آنها به دیگران گفت به خدا قسم كه شما مى‏دانید او پیامبرى مرسل است و هیچ قومى با پیامبر خویش ملاعنه نكردند مگر آن كه ریشه‏كن شدند. حال اگر از پذیرش دین او ابا دارید پس با او صلح كنید و او را به خدا بسپارید و به بلاد خود بازگردید و به نقلى نزد جماعتى از یهودیان بنى‏قریظه و بنى‏نظیر و بنى‏قینقاع كه باقى مانده بودند رفتند و پس از مشورت با آنان بدین نتیجه رسیدند كه مصالحه كنند و از ملاعنه دست بردارند. (62)

بنابراین نقل، آنان قبل از آن كه حادثه روز بیست و چهارم اتفاق بیافتد و نحوه خروج پیغمبر را ببینند مباهله با رسول‏خدا رد كردند در حالى كه واقعه روز بیست و چهارم متواتر است و این نشان مى‏دهد كه آنان پیشنهاد رسول‏خدا را تا قبل از ظهور حالات روحانى پیغمبر در صبح روز مباهله رد نكرده بودند و در اقدام به مباهله یا عدم اقدام بدین كار به انتظار نشسته بودند كه رسول‏خدا فردا با چه كسانى و چگونه به صحنه مباهله مى‏آید.

در تفسیر قمى به سندى كه علامه مجلسى آن را حسن شمرده، آمده است كه در برابر پیشنهاد پیغمبر گفتند با ما از در انصاف آمدى و قرار بر مباهله گذاشتند و چون به جاى خود بازگشتند سید و عاقب و اهتم گفتند اگر قوم خود را براى مباهله بیاورد با او مباهله مى‏كنیم زیرا او پیغمبر نخواهد بود و اگر خصوص اهل بیت خویش را براى مباهله با ما حاضر كند پس با او مباهله نخواهیم كرد زیرا او انسان صادقى است كه حاضر مى‏شود اهل بیت خود را در معرض خطر قرار دهد. (63)

روز موعود

آفتاب مدینه بالا آمده بود و چشمها به انتظار نشسته بود. مسلمانانى كه از قرار این روز اطلاع داشتند جمع شده بودند و مسیحیان نجران چشم دوخته بودند كه پیامبر كى و چگونه خواهد آمد به یك باره دیدند كه پیامبر از خانه بیرون شد مانند همیشه ساده و با صفا و معنویت و در پیرامون او تنها مرد و زن جوانى به همراه دو فرزند خردسال اما چهره‏هایشان جذاب و گیرا، قدمهایشان استوار و دلهایشان در برابر پروردگار خاشع و بى اعتنا به دنیا و اهل دنیا به میقات خویش مى‏روند.

هیئت خروج پیغمبر با وصى‏اش على‏علیه السلام و دخترش فاطمه زهرا س و دو فرزندش حسن و حسین علیهما السلام چندگونه نقل شده است.

دست على در دست پیامبر بود. حسن و حسین پیش روى آن حضرت مى‏رفتند و فاطمه پشت سر پدر حركت مى‏كرد. (64) على سمت راست پیامبر و حسن و حسین سمت چپ و فاطمه پشت سر پیامبر بود. (65) حسن طرف راست پیامبر و حسین در طرف چپ او و فاطمه پشت سر پیامبر و على پشت فاطمه بود . (66)

دست حسن در دست پیامبر و حسین در آغوش او و على‏علیه السلام پیش روى او و فاطمه پشت سر پیامبر حركت مى‏كرد. (67) دست حسن در دست پیامبر و حسین در آغوش او و فاطمه پشت سر آن حضرت و على پشت سر فاطمه قرار داشت (68) و رسول‏خدا بدانان فرمود كه چون من دعا كردم شما آمین بگویید. (69) و در بسیارى منابع دیگر كیفیت خروج این پنج تن به طور مطلق ذكر شده است (70) و براى هر محقق منصف كه اندكى تأملى در منابع تاریخ اسلام دارد این نكته عیان گشته كه اصل ماجراى خروج رسول‏خدا با على و فاطمه و حسنین مورد اتفاق فریقین است. بارى پیامبر خدا از مدینه بیرون شد (71) در حالى كه عباى موئین سیاه رنگى بر دوش داشت آمد تا به نزدیكى دو درخت رسید. او فرمود كه میان دو درخت را جاروب و مسطح كردند عباى خود را روى آن دو درخت پهن كرد و همراهان خود را در زیر آن جاى داد و خود در پیش ایستاد و دوش چپ خود را در زیر عبا داخل كرد و بر كمانى كه در دست داشت تكیه داد و دست راست خود را براى مباهله به سوى آسمان بلند كرد و مردم از دور نظر مى‏كردند كه چه خواهد كرد.

سید و عاقب كه این حال را دیدند رنگ رخسارهایشان زرد شد و پاهایشان لرزید و نزدیك بود كه مدهوش شوند. یكى از آنها به دیگرى گفت آیا با او مباهله مى‏كنیم؟ آن دیگرى گفت مگر نمى‏دانى كه هر گروه كه با پیغمبر خود مباهله كردند بزرگ و كوچك ایشان هلاك شدند دیگرى گفت رهبانیت برطرف شد. زود دریاب این مرد را كه اگر لب او به یك كلمه نفرین بجنبد ما به اهل و مال خود برنخواهیم گشت. پس به خدمت حضرت شتافتند و گفتند تو با این جماعت آمده‏اى كه با ما مباهله كنى؟ حضرت فرمود بلى بعد از من اینها مقرب‏ترین خلق نزد خدا هستند. پس لرزه بر بدن آنها افتاد و با آن حضرت مصالحه كردند و راضى به جزیه شدند. پس از آن حضرت فرمود سوگند یاد مى‏كنم كه اگر با من و اینهایى كه زیر عبایند مباهله مى‏كردید تمام این وادى بر شما آتش مى‏گشت و به قدر یك چشم به هم زدن آتش به قوم شما مى‏رسید و همه را هلاك مى‏كرد.

پس جبرئیل نازل شد و گفت یا محمد حق تعالى سلامت مى‏رساند و مى‏فرماید به عزت و جلال خود سوگند یاد مى‏كنم كه اگر به همراه اینها كه در زیر عبا ایستاده‏اند با همه اهل آسمان و زمین مباهله كنى هر آینه آسمانها پاره‏پاره شوند و فرو ریزند و زمینها از هم بپاشند و پاره‏پاره بر روى آب جارى شوند و دیگر قرار نگیرند. پس حضرت دستهاى مبارك خود را به سوى آسمان بلند كرد به حدى كه سفیدى زیر بغلهاى او پیدا شد و گفت بر كسى كه ستم كند بر شما و حق شما را از شما بگیرد و مزد رسالت مرا كه خدا براى شما مقرر كرده است كه آن مودت شماست كم كند لعنت و غضب خدا پیاپى تا روز قیامت نازل شود. (72)

و به نقلى سید و عاقب گفتند چرا با بزرگان اهل شأن كه ایمان به تو آورده‏اند بیرون نیامده‏اى و تنها با تو همین جوان و زن و دو كودك است؟ حضرت فرمود كه من از جانب خداوند مأمور شده‏ام كه به همراه اینها با شما مباهله كنم. پس به سوى اصحاب خود بازگشتند و منذربن علقمه برادر ابوحارثه كه پیشتر در مجلس مشورتى اهل نجران حاضر نبود و بعد از آن همراه این گروه شده بود بقیه را نصیحت كرد كه شما و هر كسى كه با كتابهاى الهى آشنا است مى‏داند كه ابوالقاسم محمد همان پیامبرى است كه همه پیامبران به او بشارت داده‏اند. (73) و همین گزارش حاكى است كه در این وقت علائم نزول عذاب ظاهر شد. آفتاب متغیر شد و كوه‏ها لرزید و با آن كه فصل تابستان بود ابر سیاهى پیدا شد درختان سر به زیر آورده بودند و مرغان بر زمین بال گسترده بودند. پس سید و عاقب به منذربن علقمه گفتند نزد محمد و پسر عمویش على را واسطه كن كه محمد خاطر او را مى‏خواهد و از گفته او بیرون نمى‏رود و پیمان‏نامه درست كن. منذر به محضر رسول‏خدا رسید و مسلمان شد و پیام آنان را رساند و رسول‏خدا على را براى مصالحه با آنان فرستاد. على‏علیه السلام پرسید كه با ایشان چگونه صلح كنم حضرت فرمود هر چه كه رأى تو باشد پس على‏علیه السلام با آنان توافق كرد كه هر سال دو هزار جامه نفیس بدهند و هر سال هزار مثقال طلا نصف آن را در محرم و نصف دیگر را در رجب. پس چون رسول‏خدا با اهل بیت خود به سوى مسجد بازگشت جبرائیل نازل شد و گفت حق تعالى به تو سلام مى‏رساند و مى‏گوید كه بنده‏ام موسى به همراه هارون و فرزندان هارون با دشمن خود قارون مباهله كرد و حق تعالى قارون را با اهل و مالش و یاورانش به زمین فرو برد . به جلالت خود قسم مى‏خورم كه اگر تو به همراه اهلت با اهل زمین و همه مردمان مباهله مى‏نمودید هر آینه آسمانها پاره‏پاره و كوهها ریز ریز مى‏شدند و زمین فرو مى‏رفت پس رسول به سجده رفت و پس از آن دستها را بلند كرد سه بار گفت شكرا للمنعم چون از وجه این كار پرسیدند فرمود خداوند جهانیان را شكر كردم به واسطه انعامى كه نسبت به اهل بیت من كرامت فرمود و سپس از آنچه جبرئیل آورده بود به ایشان خبر داد. (74) و به نقل شیخ مفید و شیخ طبرسى چون پیامبر با آن چهار تن آمد اسقف آنان پرسید اینان چه كسانى هستند كه همراهش مى‏آیند بدو گفتند این پسرعمویش و دامادش و پدر دو فرزندش و محبوبترین مردمان نزد او على‏بن ابى‏طالب است و این دو طفل دو پسر دخترش از طرف على هستند كه نزد او از همه محبوبترند و آن زن دخترش فاطمه است كه عزیزترین مردم نزد اوست و علاقه قلبى پیغمبر بدو از همه بیش‏تر است. (75) اسقف آنان گفت ببینید كه با خواص خود یعنى فرزندان و اهلش آمده است و مى‏خواهد به وسیله آنان مباهله كند چون به حقیقت كار خویش مطمئن است به خدا قسم اگر مى‏ترسید كه چیزى به ضررش تمام شود آنان را نمى‏آورد از مباهله با او بپرهیزید به خدا قسم كه اگر موقعیت قیصر نبود مسلمان مى‏شدم (76) ـ (77)

در اینجا سخنان قابل توجه دیگرى به طور جسته و گریخته در كتب تفسیر و تاریخ نقل شده است. از جمله آن كه چون حضرت براى مباهله بر دو زانوى خود نشست ابوحارثه گفت بخدا سوگند چنان نشسته است كه پیغمبران براى مباهله مى‏نشستند و برگشت و جرأت بر مباهله پیدا نكرد . سید به او گفت به كجا مى‏روى؟ گفت اگر بر حق نمى‏بود چنین جرأت بر مباهله پیدا نمى‏كرد و اگر با ما مباهله كند یك سال نخواهد گذشت كه هیچ نصرانى باقى نخواهد ماند (78) من روهایى را مى‏بینم كه اگر از خدا بخواهند كوهى را از جاى خود بركند هر آینه خواهد كند پس مباهله نكنید كه هلاك مى‏شوید (79) و از سوى دیگر رسول‏خدا فرمود اگر با من مباهله مى‏كردند هر آینه همه به صورت میمون‏ها و خوك‏هایى مسخ مى‏شدند و تمام این وادى برایشان آتش مى‏شد و مى‏سوختند و حق تعالى جمیع اهل نجران را مستأصل مى‏كرد به گونه‏اى كه حتى مرغى بر سر درختان آنان باقى نمى‏ماند . (80)

سرانجام آفتاب حقیقت ظاهر شد و هیچكس از عام و خاص، مسلمان و غیرمسلمان در آن صحنه حاضر نبود جز آن كه دید رسول‏خداصلى الله علیه وآله وسلم على و فاطمه و حسن و حسین‏علیهم السلام را در زیر عبا جمع كرد و آنگاه فرمود

«اللهم هؤلاء اهلى» (81)

و در حق آنان آیه تطهیر را قرائت فرمود

«انما یریدالله لیذهب عنكم الرجس اهل البیت و یطهرهم تطهیرا» (احزاب/ 32) (82)

و از همینجا براى برخى این باور پیدا شده است كه آیه تطهیر بار دیگر در واقعه مباهله نازل شد، چنان كه پیش از آن در خانه ام سلمه نازل شده بود ولى آنچه درست به نظر مى‏رسد آن است كه بگوییم پیامبر خدا آیه تطهیر را پس از نزول در مرتبه اول در موقعیت‏هاى مختلف تكرار و بر مصادیق واقعى آن تطبیق مى‏داد تا براى دیگران در شناخت اهل بیت پیغمبر جاى هیچگونه تردیدى باقى نماند. و شاهد این نظر آن است اهل تاریخ و سیره آورده‏اند كه بعد از نزول آیه تطهیر تا مدت شش و یا هفت و یا هشت ماه متوالى آن حضرت به هنگام رفتن به سوى مسجد براى اداى نماز صبح بر در خانه على‏علیه السلام و فاطمه س مى‏ایستاد و ندا مى‏داد كه «یا اهل البیت انما یریدالله لیذهب عنكم الرجس اهل البیت و یطهركم تطهیرا» تا دیگران بعدها جرأت پیدا نكنند كه زنان پیغمبر را در معناى كلمه «اهل البیت» داخل كنند و اینجا نیز از جمله آن موارد بود كه پیامبر اهل بیت خود را در زیر عبا جمع كرده بود و با قرائت آیه تطهیر مصادیق آن را روشن ساخت. (83) با آن كه دانشمندى سنى چون فخر رازى كه امام المشككین لقب گرفته است گوید این روایت كه رسول‏خداصلى الله علیه وآله وسلم حسنین و فاطمه و على را تحت كساء خود داخل كرد و آیه تطهیر را خواند، روایتى است كه صحت آن در میان اهل تفسیر و حدیث همچون امورى است كه مورد اتفاق مى‏باشد (84) و آنگاه كه مفسر بزرگى چون زمخشرى گوید در این آیه [یعنى آیه مباهله ]دلیلى بر فضل و برترى اصحاب كساء هست كه هیچ دلیلى قوى‏تر از آن یافت نشود (85) ، تعجب است كه معدودى از دانشمندان اهل سنت تلاش كرده‏اند واقعه مباهله را كم رنگ كنند یا ابعادى از آن را بى‏اهمیت جلوه دهند و برخى با نقل روایاتى بى‏اساس و غریب خواسته‏اند كه دیگران را نیز به همراهى رسول‏خدا در این واقعه مفتخر سازند و بدین سان اگر دلیلى بر فضیلت اهل بیت یافت شده دیگران نیز شریك آن باشند. ولى در مقابل قاطبه اهل سنت در كتب خود اعتراف دارند كه چون آیه مباهله نازل شد، پیامبر اسلام تنها على و فاطمه و حسنین (علیهم السلام) را براى مباهله همراه خود كرد و برخى دیگر تصریح دارند كه مراد از «ابنائنا» و «نسائنا» و «انفسنا» در آیه مباهله كسى جز حسنین و فاطمه و على (علیهم السلام) نبود .

در اینجا ذكر فهرستى از كتب اهل سنت و مؤلفین آنها، اعم از كتب تفسیر و تاریخ و سیره و حدیث خالى از فائده نیست. (86)

1ـ مسند احمدبن حنبل

2ـ تفسیر طبرى

3ـ احكام القرآن از ابوبكر جصاص

4ـ مستدرك حاكم نیشابورى

5ـ معرفة علوم الحدیث از حاكم نیشابورى

6ـ تفسیر ثعلبى

7ـ دلائل النبوة از ابونعیم اصفهانى

8ـ اسباب النزول از واحدى نیشابورى

9ـ معالم التنزیل از بغوى

10ـ مصابیح السنة از بغوى

11ـ تفسیر كشاف از زمخشرى

12ـ احكام القرآن از ابن عربى

13ـ تفسیر كبیر از فخر رازى

14ـ مطالب السؤول از محمدبن طلحه شامى

15ـ اسدالغابة از ابن‏اثیر

16ـ تذكرة الخواص از سبطبن جوزى

17ـ الجامع الاحكام القرآن از قرطبى

18ـ تفسیر بیضاوى

19ـ ذخائر العقبى از محب‏الدین طبرى

20ـ الریاض النضره از محب‏الدین طبرى

21ـ تفسیر القرآن از ابوبركات عبدالله نسفى

22ـ تبصیرالرحمن و تیسیر المنان از مهایمى

23ـ مشكاة المصابیح از خطیب تبریزى

24ـ تفسیر سراج المنیر از شیربینى

25ـ البحر المحیط از ابوحیان اندلسى

26ـ البدایة والنهایة از ابن‏كثیر

27ـ تفسیر ابن‏كثیر

28ـ الاصابة از ابن‏حجر عسقلانى

29ـ الكاف الشاف فى تخریج احادیث الكشاف از ابن‏حجر عسقلانى

30ـ الفصول المهمه از ابن صباغ مالكى

31ـ تفسیر المواهب از حسین كاشفى

32ـ معارج النبوة از معین‏الدین كاشفى

33ـ الدرالمنثور از جلال‏الدین سیوطى

34ـ تاریخ الخلفا از جلال‏الدین سیوطى

35ـ الاكلیل از جلال‏الدین سیوطى

36ـ تفسیر الجلالین از جلال‏الدین سیوطى

37ـ الصواعق المحرقه از ابن‏حجر هیتمى

38ـ سیره حلبى

39ـ مدارج النبوة از شاه عبدالحق دهلوى

40ـ مناقب مرتضوى از میرمحمد صالح كشفى ترمذى

41ـ الاتحاف بحب الاشراف از شبراوى

42ـ فتح القدیر از شوكانى

43ـ تفسیر روح البیان از آلوسى

44ـ تفسیر الجواهر از طنطاوى

45ـ رشفة الصادى از ابوبكر علوى حضرمى

46ـ التاج الجامع للاصول از شیخ منصور على ناصف

47ـ المناقب از ابن‏مغازلى

48ـ حسن الاسوة از سید صدیق حسن خان

49ـ السیرة النبویة از سید احمد زینى دحلان شافعى

50ـ السنن الكبرى از ابوبكر احمدبن حسین بیهقى

51ـ الشفاء بتعریف حقوق‏المصطفى از قاضى عیاض مغربى

52ـ منهاج السنة از احمدبن عبدالحلیم‏بن تیمیه

53ـ مقاصد الطالب از سید احمدبن اسماعیل برزنجى

54ـ نزول القرآن از ابونعیم احمدبن عبدالله اصفهانى

55ـ المنتقى فى سیرة المصطفى از سعیدبن محمدبن مسعود شافعى

56ـ الاختلاف فى اللفظ والرد على الجهمیة والمشبهة از ابن‏قتیبه كاتب دینورى

57ـ الصحیح المسند فى تفسیر النبوى القرآن الكریم از ابومحمد سیدبن ابراهیم ابوعمه

58ـ معارج القبول بشرح سلم الوصول الى علم الاصول از حافظبن احمد حكمى

59ـ تفسیر الاعقم از احمدعلى محمدعلى الاعقم

60ـ الانوار القدسیة از شیخ یاسین‏بن ابراهیم سنهوتى شافعى

61ـ غایة المرام فى رجال‏البخارى الى سید الانام از محمدبن داودبن محمد بازلى شافعى

62ـ عیون المسائل از سید عبدالقادربن محمد حسینى

63ـ زهر الحدیقة فى رجال الطریقة از عبدالغنى‏بن اسماعیل نابلسى شامى

64ـ فقه الملوك و مفتاح الرتاح از عبدالعزیزبن محمد رحبى حنفى

65ـ تحفةالاشراف بمعرفة الاطراف از جمال‏الدین ابوالحجاج یوسف‏بن زكى

66ـ توضیح الدلائل از شهاب‏الدین احمد شیرازى شافعى

67ـ تاریخ دمشق از ابن‏عساكر

68ـ الجامع بین الصحیحین از ابونعیم عبیدالله‏بن حسن‏بن احمد حداد اصفهانى

69ـ سیر اعلام النبلاء از شمس‏الدین محمدبن احمدبن عثمان ذهبى شافعى

70ـ مراح لبید از ابوعبدالمعطى محمدبن عمربن على نووى

71ـ البریقة المحمودیة از شیخ ابوسعید خادمى

72ـ تثبیت دلائل نبوة سیدنا محمد از شیخ عبدالجباربن محمدبن عبدالجبار

73ـ تاریخ الاحمدى از احمدحسین بهادر خان حنفى

74ـ العشرة المبشرون بالجنة از شیخ قرنى طلبة بدوى

75ـ عیون التواریخ از صلاح‏الدین محمدبن شاكر شافعى

76ـ الدرر و اللآل از محمد على انسى

77ـ الكوكب المضى‏ء از شیخ ابوالجود بترونى حنفى

78ـ الدرر المكنونة فى النسبة الشریفة المصونة از ابوعبدالله محمدبن مدنى مالكى

79ـ صحیح مسلم

80ـ سنن ترمذى

81ـ جامع الاصول از ابن‏اثیر

82ـ مناقب خوارزمى

83ـ الكامل از ابن‏اثیر

84ـ انوار التنزیل از بیضاوى

85ـ كفایة الطالب از كنجى شافعى

86ـ تفسیر قرطبى

87ـ تفسیر الخازن از علاءالدین على‏بن محمد

88ـ تفسیر غریب القرآن از نیشابورى

89ـ ینابیع المودة از شیخ سلیمان

90ـ نورالابصار از شبلنجى

91ـ تفسیر الواضح از محمد محمود حجازى

92ـ على و مناوؤه از دكتر فوزى جعفر (معاصر)

93ـ احسن القصص از على فكرى (معاصر)

94ـ خدیجة ام‏المؤمنین، نظرات فى اشراق فجرالاسلام از عبدالمنعم محمد عمر (معاصر)

95ـ تحریر المرأه فى عصرالرسالة از عبدالحلیم ابوشقه (معاصر)

96ـ ریاض الجنة فى محبة النبى‏صلى الله علیه وآله وسلم و اتباع السنة از محمد سلیمان فرج (معاصر)

97ـ عقیلة الطهر و الكرم زینب الكبرى از موسى محمد على (معاصر)

98ـ الابتهاج بتخریج احادیث المنهاج از سید عبدالله‏بن محمد صدیق (معاصر)

99ـ صفوة التفاسیر از محمد على صابونى مكى. (87)

با این حال معلوم نیست چگونه صاحب تفسیر «المنار» مى‏خواهد در آیه مباهله سند افتخارى را كه خدا و رسول‏خدا براى اهل بیت به جاى گذاشته‏اند مخدوش گرداند و سخن قاطبه علماى اهل سنت را انكار كند. او مى‏گوید حمل كلمه «نساءنا» بر فاطمه و كلمه «انفسنا» فقط بر على از نظر لغت عرب قابل توجیه نیست و تنها این كار ناشى از روایات بسیارى است كه از منابع شیعى نقل شده است و معلوم است كه مقصود شیعه از نقل این روایات چیست. آنها در ترویج این روایات بحدى كوشش كرده‏اند كه بسیارى از اهل سنت را نیز تحت تأثیر قرار دادند وگرنه ما هیچ شخص عرب زبان را نمى‏بینیم كه «نساءنا» بگوید و با وجود زنانش دخترش را قصد كند و از این دورتر آن است كه از كلمه «انفسنا» فقط على مقصود باشد. (88)

ما گوییم عجیب است كه شیعه آن قدر توفیق داشته كه تمام علماى اهل سنت را در طول قرون متأثر از افكار و آراء خود كرده و با آن كه اخبار واقعه مباهله نسل به نسل توسط محدثین و مفسرین و مورخین نقل مى‏شد و موازین جرح و تعدیل در آن اعمال مى‏شده ولى با این حال علماى اهل سنت نتوانسته‏اند از این روایاتى كه به گمان صاحب المنار ساخته و پرداخته شیعه است خود را دور كنند و همه در دام آن افتاده‏اند. (89) واقعا این چه استدلالى است و چه تعصبى است كه انسان را از درك واقعیت باز مى‏دارد. اگر این رسول‏خداست كه تنها على و فاطمه و دو فرزند آنها را همراه خود كرده پس این تفسیر منسوب به عمل رسول‏خدا است و شیعه در این جهت كافى است كه به اعتراف امثال فخر رازى و به روایت اشخاصى چون عائشه (90) استناد كند. علاوه بر این كه این مفسر ناآشنایى خود با زبان قرآن و زبان عرب را نیز ثابت كرده است. چرا كه كافى بود به آیه 176 سوره نساء (و ان كانوا اخوة رجالا و نساء فللذكر مثل حظ الانثیین) و نیز آیه 10 همین سوره (یوصیكم‏الله فی اولاد كم للذكر مثل حظ الانثیین فان كن نساء...) مراجعه كند و ببیند چگونه كلمه «نساء» بر دختران حمل مى‏شود نه بر زنان. (91)

اگر خوشبینانه بنگریم باید گفت منشأ خطاى این مفسر آن بوده كه برخى روایات مانند روایت جابر را كه گوید «نسائنا فاطمه و انفسنا على» ملاحظه كرده و چنین تصور كرده است كه از لفظ «نسائنا» مراد فاطمه و از لفظ «انفسنا» مراد على است. حال آن كه ما گوییم رسول‏خدا در مقام امتثال كسى را جز فاطمه و على و حسنین علیهم السلام نیاورد و این یعنى آن كه تنها مصداق «انفسنا» على و تنها مصداق «نسائنا» فاطمه بوده است. پس نباید مصداق را با مفهوم اشتباه گرفت. و معناى كلام رسول‏خداصلى الله علیه وآله وسلم كه فرمود «اللهم هؤلاء اهل بیتى» آن بود كه خدایا من از اهل بیت و خواص خودم جز اینها كسى را نیافتم كه براى این كار دعوت كنم.

بدین ترتیب صاحب المنار خواسته است تفسیر مذكور را برخلاف قواعد لغت عرب قلمداد كند بى‏توجه به آن كه این زمخشرى صاحب كشاف پیشواى اهل ادب و بلاغت است كه در تفسیر خود گوید: «فیه دلیل لاشى‏ء اقوى منه على فضل اصحاب الكساءعلیهم السلام.»

گذشته از این همه باید دید مراد این مفسر از این كه گوید مصادر این روایات شیعه است، چه مى‏باشد؟ آیا كسانى را كه سلسله اسناد روایات بدانها ختم مى‏شود مانند سعدبن ابى وقاص و جابربن عبدالله و عبدالله‏بن عباس و جمعى دیگر از صحابه و كلبى و شعبى و ابوصالح و جمعى دیگر از تابعین را شیعه به شمار آورده است و همه آنان را به جرم روایتى كه مورد پسند او نیست شیعه و متهم به جعل و تزویر دانسته است و یا مقصودش آن است كه شیعه این روایات را در جوامع اولیه حدیث و كتب معتبر تاریخ وارد كرده است؟ در هر دو صورت او سخن شیعه را غیرقابل قبول دانسته است ولى به قیمت آن كه اساس سنت و شریعت متزلزل گردد واز سنت مأثور چیزى باقى نماند (92) . گرچه قبل از صاحب المنار نیز كسانى بوده‏اند كه در مقابل این همه نصوص غیرقابل انكار و توجیه، روایتى شاذ یا سخنى غریب آورده‏اند ولى بحق كه او گوى سبقت را بر همه آنان ربوده است. چرا كه دیگران به جاى متهم ساختن شیعه به جعل و تزویر یا با حذف نام على از میان همراهان رسول‏خدا به سرعت از آن گذشته‏اند همچون ابن‏كثیر در البدایة و النهایة (93) و یا سعى كرده‏اند كه علاوه بر على و فاطمه و حسن و حسین علیهم السلام برخى همسران رسول‏خدا یعنى عائشه و حفصه را نیز به همراهى با رسول‏خدا مفتخر سازند همچون حلبى در سیره‏اش (94) و یا در جهت تثبیت موقعیت خلفاى ثلاثه و فضیلت‏سازى براى آنان از امام صادق نقل كرده‏اند كه چون آیه مباهله نازل شد رسول‏خدا ابوبكر را با فرزندش و عمر را با فرزندش و عثمان را با فرزندش و على را با فرزندش آورد، همچون ابن‏عساكر در تاریخ دمشق و جلال الدین سیوطى در تفسیر آیه مباهله به نقل از او. (95)

در این مورد معلوم است كه راوى حدیث مى‏خواسته ترتیب خلفاى چهارگانه حفظ شود. و گویا ترتیبى را كه حوادث بعدى شكل بخشید در زمان رسول‏خدا نیز معهود بود چراكه دست سیاست‏بازان واجب كرده بود كه عده‏اى به تلاش و تكاپو بیافتند و سخنى ساز كنند و باورى براى بى‏خبران ایجاد كنند كه خلفاى چهارگانه به اندازه فضیلت و شأن و منزلتى كه نزد رسول‏خدا داشتند به خلافت رسیدند. به راستى اگر قرار بود رسول‏خدا بزرگان اصحاب و خویشاوندان خود را جمع كند. پس چرا در میان صحابه به مانند سلمان و ابوذر و عمار و مقداد توجهى نكرد و چرا عمویش عباس شیخ هاشمیون و عمه‏اش صفیه دختر عبدالمطلب و دختر عمویش ام‏هانى كه از زنان برگزیده هاشمى بودند را همراه خود نكرد. (96) علاوه بر آن كه خلفاى چهارگانه در آن زمان همه داراى پسر نبودند (97) پرواضح است كه این گونه روایات غریب چرا و چگونه پدید آمده است.

در پایان این بحث جاى آن دارد كه به كلام شاگرد دیگر شیخ محمد عبده یعنى ابن عاشور مغربى نیز اشاره كنیم. او مى‏گوید هرگاه لفظ «نساء» به واحد یا جماعتى اضافه شود لامحاله مراد از آن همسران مرد هستند مانند نساء النبى و نساء المؤمنین، بخلاف آنجا كه لفظ «نساء» غیرمضاف باشد. پس لا محاله مراد از نساءنا ازواج النبى است و مراد از انفس در آیه شریفه انفس متكلمین و مخاطبین است یعنى ایانا و ایاكم و در مورد ابنائنا دو احتمال است یا جوانان مراد هستند و یا اطفال. آنگاه خود این مفسر از بیهقى در دلائل النبوة نقل كرده است كه رسول‏خدا براى مباهله على و فاطمه و حسن و حسین را آورد و زنان و دیگر مردان مسلمان را همراه خود نكرد (98) . پس باید از او پرسید آیا رسول‏خدا آشناتر به لسان وحى بود یا شما و چگونه است كه رسول‏خدا برخلاف امر الهى كه باید همسران خود را فراخواند. تنها دخترش را همراه خود كرد؟ در نهایت این مفسر چاره‏اى ندارد جز آن كه روایات منقول در كیفیت خروج پیامبر را كه مشهورترین آنها روایت سعدبن ابى‏وقاص است منكر شود.


دوشنبه 8 آذر 1389

مباهله

   نوشته شده توسط: دل نوشته    نوع مطلب :حکیمانه ،اسلامی ،

1 ـ در كلام امام على علیه‏السلام:

به دنبال امتناع على‏علیه السلام از بیعت با ابوبكر، میان آن حضرت و ابوبكر بحث و گفتگویى درگرفت. ابوبكر با تمسك به حدیثى از رسول‏خدا درصدد توجیه كار خویش بود و در مقابل على‏علیه السلام با او احتجاج مى‏كرد و از او در مورد شایستگیهاى خود اعتراف مى‏گرفت و شبیه همین احتجاج را آن حضرت با اصحاب شورى بعد از مرگ عمر نیز داشت. هر دو حدیث به حدیث منا شده معروف است و در هر دو جا آن حضرت به واقعه مباهله و همراهى خود و همسر و دو فرزندش با رسول‏خدا اشاره مى‏كند و آنها سخن او را تأیید مى‏كنند.

در حدیث اول آمده است:

«فانشدك بالله أبى برز رسول‏الله و بأهلى وولدى فی مباهلة المشركین ام بك و باهلك و ولدك»

قال ابوبكر: «بل بكم». (161)

و در حدیث دوم آمده است:

«نشدتكم بالله هل فیكم احد اخذ رسول‏الله‏صلى الله علیه وآله وسلم بیده وید امرأته و ابنیه حین اراد ان یباهل نصارى اهل نجران غیرى؟

قالوا: لا. (162)

حدیث منا شده در مورد دوم بدین تعبیر نیز وارد شده است:

«افتقرون أن رسول‏الله صلى‏الله علیه و آله حین دعا اهل نجران الى المباهلة انه لم یأت الا بى و بصاحبتى و إبنى؟

قالوا اللهم نعم». (163)

در روایت معروف دارقطنى كه ابن‏حجر در الصواعق المحرقه نیز آورده است، حدیث منا شده چنین نقل شده است:

«انشدكم‏الله هل فیكم احد اقرب الى رسول‏الله فی الرحم منى و من جعله نفسه و ابناءه ابناءه و نسائه نسائه غیرى؟

قالوا اللهم لا». (164)

غیر از حدیث منا شده در موارد دیگر نیز امیرالمؤمنین به واقعه مباهله اشاره كرده است و از آن موارد است كه آورده‏اند جماعتى نزد آن حضرت آمدند و گفتند از بالاترین مناقب خود براى ما بگو پس حضرتش به ترتیب از واقعه «سدالابواب»، مباهله، ابلاغ سوره برائت بر مشركین، تعبیر قرآن از او به «اذن» [در آیه

«و تعیها اذن واعیة» (الحاقة / 12)]

نزول آیه

«اجعلتم سقایة الحاج...» (توبه/ 19)

در حق او و واقعه غدیر خم یاد مى‏كند و در ضمن شرح واقعه مباهله مى‏فرماید كه رسول‏خداصلى الله علیه وآله وسلم دست من و حسن و حسین و فاطمه را گرفت و براى مباهله بیرون رفت. (165)

در روایتى دیگر كه شبیه بدین روایت است امام صادق‏علیه السلام مى‏فرماید: از امیرالمؤمنین در مورد فضائلش سؤال شد آن حضرت برخى را شمرد. بدو گفتند بیشتر بگو. حضرت فرمود دو پیشواى دینى از مسیحیان نجران به نزد رسول‏خدا آمدند و در مورد عیسى با آن حضرت سخن گفتند. آنگاه خداوند این آیه را فرستاد «ان مثل عیسى عندالله كمثل آدم...» سپس پیغمبر وارد خانه شد و دست على و حسن و حسین و فاطمه «سلام‏الله علیهم اجمعین» را گرفت و بیرون آمد و كف دستش را به سوى آسمان گرفت و انگشتانش را باز كرد. آنها را به مباهله فراخواند . (166)

در حدیث مفصلى كه آن حضرت هفتاد منقبت از مناقب خود را مى‏شمارد به عنوان سى و چهارمین منقبت خود مى‏فرماید: نصارى چیزى را ادعا كردند پس خداوند در مورد آنان این آیه را فرستاد «فمن حاجك فیه...» پس نفس من نفس رسول‏خداست و «نساء» همان فاطمه است و «ابناء» حسن و حسین مى‏باشند سپس آن قوم پشیمان شدند و از رسول‏خدا خواستند كه آنان را از مباهله معاف دارد و رسول‏خدا آنها را معاف داشت. قسم به خدایى كه تورات را بر موسى و فرقان را بر محمدصلى الله علیه وآله وسلم فرستاد اگر با ما به مباهله برمى‏خواستند هر آینه به صورت میمون‏ها و خوك‏هایى مسخ مى‏شدند. (167)

2 ـ در كلام امام حسن بن على علیه‏السلام

آن حضرت بعد از صلح با معاویه در حضور او خطبه‏اى خواند و در ضمن آن فرمود جدم در روز مباهله از میان جانها پدرم و از میان فرزندان مرا و برادرم حسین را و از میان زنان فاطمه مادرم را آورد پس ما اهل او و گوشت و خون او هستیم. ما از او هستیم و او از ماست.

عبارت آن حضرت چنین بود

«ایها الناس انا ابن البشیر و انا ابن النذیر و انا ابن السراج المنیر... فاخرج جدى یوم المباهلة من الانفس ابى و من البنین انا و اخى الحسین و من النساء فاطمة امى فنحن اهله و لحمه و دمه و نحن منه و هو منا». (168)

3 ـ در كلام امام حسین بن على علیه‏السلام

در جریان مراسم حج و در صحراى منى امام حسین‏بن على‏بنى‏هاشم و بزرگان از اصحاب رسول‏خدا را جمع كرد و در اثنا خطبه‏اى كه خواند از آنان در مورد فضائل پدرش على‏بن ابى‏طالب اقرار گرفت. در این خطبه مفصل نیز به واقعه مباهله و حضور على و همسرش فاطمه و دو فرزندش اشاره شده است و چنین آمده است:

قال انشدكم الله أ تعلمون ان رسول‏الله‏صلى الله علیه وآله وسلم حین دعا النصارى من اهل نجران الى المباهلة لم یأت إلا به و بصاحبته و إبنیه؟

قالوا اللهم نعم. (169)

4 ـ در كلام امام صادق علیه‏السلام

ابوجعفر احول از امام صادق‏علیه السلام نقل مى‏كند كه به آن حضرت برخى از امورى را كه مردم در حق آنها منكرند گفتم. حضرت فرمود بدانان بگو كه قریش مى‏گفتند ما آن «اولوالقربى» هستیم كه غنیمت براى آنهاست. (170) سپس [در پاسخ ]بدین منكرین گفته شد كه رسول‏خدا در روز بدر براى جنگ جز اهل بیت خویش را حاضر نكرد و به هنگام مباهله [كه انتظار مى‏رفت عذاب بر یكى از دو طرف نازل شود] على و حسن و حسین و فاطمه سلام‏الله علیهم اجمعین را آورد. پس آیا براى آنها [یعنى اهل بیت كه در بدر و در مباهله حاضر بودند] تلخى و براى اینها [یعنى قریش ]شیرینى باشد. (171)

نكته قابل توجه در این روایت آن است كه حضور اهل بیت در واقعه مباهله به مانند حضور خویشان رسول‏خدا در بدر دانسته شده است.

5 ـ در كلام امام موسى بن جعفر علیه‏السلام

در گفتگوى هارون الرشید با موسى‏بن جعفرعلیه السلام آمده است كه هارون پرسید چرا شیعیان شما از تعبیرشان در مورد شما به «یابن رسول‏الله» دست برنمى‏دارند در حالى كه شما فرزند على و فاطمه هستید و فاطمه ظرف تولد فرزند بود. در واقع فرزند به پدر منسوب مى‏گردد نه مادر. آن حضرت پس از استشهاد به آیه 84 سوره انعام (و وهبنا له اسحق و یعقوب كلا هدینا و نوحا...) اضافه فرمودند كه همه امت اسلام از نیكوكار و بدكار اتفاق دارند كه چون آن شخص نجرانى را پیغمبر به مباهله فراخواند در كساء او جز على و فاطمه و حسن و حسین كس دیگرى نبود و خداوند فرمود «فمن حاجك فیه من بعد...» پس تأویل «ابنائنا» حسن و حسین و تأویل «نسائنا» فاطمه و تأویل «انفسنا» على‏بن ابى‏طالب بود. (172)

6 ـ در كلام امام على‏بن موسى الرضاعلیه السلام

چون حضرت رضاعلیه السلام در مجلس مأمون عباسى حاضر شد مأمون از او سؤالاتى كرد و حضرت یكایك پاسخ مى‏داد. تا سخن بدینجا رسید كه مأمون پرسید آیا خداوند در جایى از قرآن «اصطفاء» را تفسیر كرده است؟ آن حضرت در پاسخ فرمود خداوند اصطفاء عترت را در دوازده موضع از كتاب خویش بیان فرموده است. سپس آن حضرت در بیان سومین موضع فرمودند: در واقعه مباهله كه آیه شریفه «فمن حاجك فیه من بعد...» نازل شد، پیامبر خدا، على و حسن و حسین و فاطمه (سلام‏الله علیهم اجمعین) را احضار كرد و جان آنها را قرین جان خود قرار داد. پس آیا مى‏دانید معناى «وانفسنا و انفسكم» چیست؟ علماى مجلس گفتند مراد از آن نفس پیامبر خدا است. آن حضرت فرمود به غلط افتادید. خداوند در «انفسنا» نفس على‏علیه السلام را قصد كرده است و دال بر این امر سخن پیغمبر خداست كه فرمود «لتنتهین بنو ولیعه او لأبعثن الیهم رجلا كنفسى یعنى على‏بن ابى‏طالب» و این خصوصیتى است كه پیش از این و پس از این هیچكس بدان نخواهد رسید زیرا آن حضرت نفس على را همانند نفس خود قرار داد. (173)

در روایت دیگرى آمده است كه مأمون روزى به امام رضاعلیه السلام گفت بزرگترین فضیلتى را كه براى امیرالمؤمنین است و قرآن بر آن دلالت دارد براى من بگو. حضرت فرمود فضیلت او در مباهله است كه در آیه شریفه «فمن حاجك فیه من بعد ماجاءك...» اشاره شده است. آنگاه رسول‏خدا حسن و حسین را فراخواند پس آنها دو پسر او بودند و فاطمه را خواند پس او در موضع «نساءه» است و امیرالمؤمنین را خواند پس به حكم خداوند عزوجل او نفس رسول‏خدا است و چون هیچكس از مردمان بالاتر و برتر از رسول‏خدا نیست پس به حكم الهى باید هیچكس برتر و بالاتر از نفس رسول‏خدا نباشد. مأمون گفت مگر نه این است كه خداوند «ابناء» را به لفظ جمع آورده و رسول‏خدا تنها دو پسرش را فراخواند و «نساء» را به لفظ جمع آورد، در حالى كه رسول‏خدا فقط دخترش را آورد پس چرا جایز نباشد كه آن حضرت از نفس خودش دعوت بكند نه از دیگرى بنابراین فضلى را كه براى امیرالمؤمنین مى‏گویى ثابت نیست. امام هشتم در پاسخ فرمود آنچه گفتى صحیح نیست زیرا داعى باید غیر از خودش را دعوت كند، چنان كه آمر باید به غیر خودش دستور بدهد و صحیح نیست كه رسول‏خدا در حقیقت خودش را دعوت كند چنان كه نمى‏تواند به حقیقت آمر به نفس خود باشد و هرگاه ثابت شود كه رسول‏خدا در مباهله هیچكس جز امیرالمؤمنین را نخوانده است، ثابت مى‏شود كه او نفس رسول‏خدا است كه خداوند در كتابش بدو نظر داشته و در قرآنش بدو حكم كرده است. (174)

و نیز از جمله مناظرات آن حضرت با مأمون آورده‏اند كه مأمون به آن حضرت گفت چه دلیلى بر خلافت جد شما [على‏بن ابى‏طالب‏] است؟ حضرت فرمود «انفسنا» پس مأمون گفت «لولا نسائنا» پس حضرت فرمود «لولا ابنائنا» آنگاه مأمون ساكت شد. (175) شرح مفاد این حدیث در تفسیر آیه مباهله گذشت.

استناد به واقعه مباهله در كلام سعدبن ابى وقاص

از آنجا كه گفته‏اند «الفضل ماشهدت به الاعداء »مى‏توان حدیث سعد را دلیلى قاطع و دندان‏شكن بر منكرین حضور اهل بیت در صحنه مباهله دانست چرا كه منابع متعدد شیعه و سنى نقل كرده‏اند كه معاویةبن ابى‏سفیان به سعد گفت چه چیز جلودار تو است كه ابوتراب را دشنام نمى‏گویى؟ سعد گفت هرگاه به یاد سه چیزى كه رسول‏خدا در حق او گفت مى‏افتم هرگز اجازه دشنام گویى به او را به‏خود نمى‏دهم. اگر یكى از آنها براى من بود از شتران سرخ مو برایم دوست‏داشتنى‏تر بود. [اول آن كه‏] چون در یكى از جنگها رسول‏خدا على را به جاى خویش در شهر باقى گذاشت على گفت، آیا مرا همراه زنان و كودكان در شهر مى‏گذارى؟ پس رسول‏خدا بدو گفت آیا راضى نمى‏شوى كه نسبت به من منزلتى چون منزلت هارون نسبت به موسى داشته باشى جز آن كه بعد از من نبوتى نیست و [دوم آن كه‏] از رسول‏خدا شنیدم كه در روز جنگ خیبر فرمود هر آینه پرچم را به دست مردى مى‏دهم كه خدا و رسولش را دوست دارد و خدا و رسولش نیز او را دوست دارند. پس آن حضرت فرمود على را نزد من بخوانید على را آوردند در حالى كه چشم درد داشت پس رسول‏خدا از آب دهان خود به چشم او كشید و خوب شد و آنگاه پرچم را بدو سپرد و [سوم آن كه‏] چون این آیه «فقل تعالوا ندع ابناءنا...» نازل شد رسول‏خدا على و فاطمه و حسن و حسین را فراخواند و فرمود «اللهم هولاء اهلى» و در روایتى دیگر از سعد نقل شده است كه رسول‏خدا فرمود «ان هولاء اهل بیتى». (176)


دوشنبه 24 آبان 1389

ظاهر و باطن مناسك حج

   نوشته شده توسط: دل نوشته    نوع مطلب :حکیمانه ،اسلامی ،عقیدتی ،

وَأَذِّنْ فِی النّاسِ بِالْحَجِّ یَأتُوكَ رِجالا وَعَلى كُـلِّ ضامِر یَأْتِیْـنَ مِنْ كُـلِّ فَجٍّ عَمیق ثُمَّ لْیَقْضُوا تَفَثَهُمْ وَلْیُوْفُوا نُذُورَهُمْ وَلْیَطَّوَّفُوا بِالْبَیْتِ الْعَتِیْقِ ـ ( الحجّ 29 ـ 27 ) .

«و در میان مردم انجام مناسك حج را صدازن تا از هر سو مردم پیاده و سواره، از راه دور و نزدیك به سوى تو آیند. سپس مناسك حج را به انجام رسانند و به نذرهاى خود وفا كرده و به طواف خانه عتیق بپردازند.»

حج از احكام مهمّ عبادى ـ سیاسى اسلام و یكى از فروعات آن است. این فریضه الهى در عین حال خصوصیّاتى دارد كه منحصر به خود بوده و آن را بر دیگر احكام اسلامى، برترى داده است.

حج ضمن این كه عملى است عبادى، سیاسى نیز هست و بلكه نه تنها عبادى ـ سیاسى است كه عملى است اجتماعى ـ اسلامى بگونه اى كه جهان را به خود متوجّه مى سازد.

مسلمانان، با ملیّتها و رنگها و زبانهاى مختلف از سراسر این كره خاكى در یك جا جمع شده و همگى یك شعار سر داده و یك هدف را دنبال مى كنند.

بنا بر این، مى توان حج را «رستاخیز اسلامى» نام نهاد.

حج، با توجّه به گستردگى ابعاد و ویژگى خاصّش، از اسرار باطنى فراوانى برخوردار است به طورى كه هیچ یك از اعمال دیگر، به آن گستردگى نبوده و باطن هیچیك به باطن حج نمى رسد.

حج همانگونه كه توحید، نبوّت، امامت و معاد را دارد، نماز، روزه، جهاد، تولّى و تبرّى و نیز دیگر امور؛
 همانند خلوت و جلوت، ذكر و تفكّر، سكوت و فریاد، عزلت و اجتماع و ظاهر و باطن همه را دارد. و در یك كلام مى توان گفت كه: حج بخشى از آثار فقهى، فلسفى، اخلاقى، عرفانى و... را به خود اختصاص داده است.

در این نوشته برآنیم تا گوشه هایى از اسرار معنوى و عرفانى حج را، كه محصول زحمات و ریاضتهاى بزرگان و عرفاى مسلمان در طول سالیان درازِ است، باز گوییم.

بدیهى است آنچه یك عارف گفته یا نوشته است، محصول زحمات خویش بوده و یك كشفِ فردى است كه هر عارفى مى تواند به اقتضاى حال خود بدان برسد و آن را شهود كرده، در حدّ توان بیان و قلم خود، به دیگران نیز انتقال دهد. چه بسا عارفى از مسأله اى ظاهرى، معنویتى به دست آورد؟ كه عارف دیگر به چیزى غیر از آن رسیده است یا طورى بیان كند كه متفاوت و بلكه مغایر با بیان عارف دیگر باشد.

از گفته هاى عارفان، آنچه كه عقل و دل خواننده كشش دارد، برایش قابل درك و استفاده است. و آنچه كه خارج از توان وى باشد، به عقل و انصاف و اخلاق نزدیكتر است كه از كنار آن با كمال ادب عبور كرده، صحّتش را، به قول شیخ الرئیس ابو على سینا، در بقعه امكان قرار دهد . و متوجّه این شعر حافظ باشد كه:

ما نگوییم بدو میل به نا حق نكنیم       جامه كس سیه و دلق خود ازرق نكنیم

ابن سینا با اینكه یك فیلسوف و عقلگراى محض است، در امور عرفانى بسیار محتاط بوده و دیگران را نیز به احتیاط و ادب و پرهیز از تندروى و انكار، دعوت مى كند. او در چندین جاى كتاب «اشارات» خود، این مطلب را گوشزد كرده و مى گوید:

«اگر با خبر شدى كه عارفى به قوّت خود كارى انجام داد یا حركتى كرد و یا حركتى را به وجود آورد كه از عهده دیگرى خارج است، پس چنین كارى را به كلى انكار نكن؛ زیرا راههایى بر سبب و صحّت این امور وجود دارد.»

در جایى دیگر مى گوید:

«وچه بسا اخبارى از عرفا به تو برسد كه بر خلاف عادت است و تو را به سوى تكذیب سوق مى دهد. پس در این امور  اگر نمى توانى قبول كنى توقّف كرده عجله نكن؛ زیرا كه این گونه مسائل در طبیعت اسرارى دارند و اسبابى.»

همچنین مى گوید:

«مبادا كه زیركى و ذكاوت و دورى جستن تو از مردم، به روى آوردن تو بر انكار همه این امور باشد؛ زیرا كه این حالت نشانه عجز و خفّت و سبك سرى تو است. بلكه بر تو باد كه بر طناب توقّف توسّل كنى. و اگر بعید بودن آن خبرى كه به گوش تو رسیده است تو را در انكار آن بى تاب كرده، تا زمانى كه محال بودنش برتر یقینى و مبرهن نشده، صواب این است كه اینگونه اخبار را در بقعه امكان قراردهى، مادامى كه برهانِ قاطع بر آن به دست نیاورده اى و بدان كه در طبیعت عجایب فراوانى است.»

و چه نیكو فرمود آن عارف وارسته به حق پیوسته. حضرت امام خمینى ـ ره ـ كه: «خدا توفیق دهد كه ما اینها را انكار نكنیم.»

یعنى اگر قدرت درك و تجزیه و تحلیل عمق كلام بزرگان عرفان را نداریم از خدا بخواهیم تا ما را، همچو جاهلان، در ورطه انكار این حقایق نیندازد و خداى ناكرده به تكفیر و تفسیق یا توهین نپردازیم.

آنچه از حقایق عرفانى به ما مى رسد، اگر مربوط به انبیا و اولیاى دین باشد، چه بفهمیم و چه نفهمیم باید تعبّداً قبول كرده و از خدا توفیق فهم آن را بخواهیم، بدون این كه كوچكترین شك و شبهه اى در صحّت كلام به خود راه دهیم.

ولى اگر به انبیا و اولیا منسوب نبود. بلكه به علما و عرفا مربوط باشد، اگر خارج از درك ما بوده و ما قادر به هضم آن نباشیم باید در بقعه امكان قرار دهیم تا این كه توفیق بهره بردارى از فیوضات عرفا از ما سلب نشود و ما در قضاوتهاى خود راه خلاف یا دور از انصاف را طى نكنیم. در ضمن متوجّه این نكته هم باشیم كه منبع احكام عبادى و سیاسى اسلام قرآن كریم است و خود قرآن كتاب نازل شده است.

یعنى از مقام حقیقى و عُلْوى خود تنزل كرده و پایین آمده است تا این كه براى بشر قابل درك باشد، در عین حال این قرآن، ظاهرى دارد و باطنى، غیبى دارد و شهادتى، صورتى دارد و سیرتى.

حرف قرآن را بدان كه ظاهریست       زیر ظاهر باطنى بس قاهریست

زیر آن باطن یكى بطن سِوُم       كه دَرو گردد خردها جمله گم

بطن چارم از نُبى خود كس ندید       جز خداى بى نظیر بى ندید

تو زقرآن اى پسر ظاهر مبین       دیو آدم را نبیند جز كه طین

ظاهر قرآن چو شخص آدمى است       كه نقوشش ظاهر و جانش خفى است

مرد را صد سال عم و خال او       یك سر موى نبیند حال او

با این كه ظاهر قرآن كلماتى است كه از حروف معمولى تشكیل یافته، ولى باطن آن همانند ظاهرش یكسان نبوده بلكه داراى مراتبى عظیم است همینگونه اند انسانها كه مانند قرآن ظاهرى همسان دارند ولى باطنشان مثل هم نبوده و بسیار متفاوت است.

مولوى گوید: باطن انسان همانند ظاهر فرشتگان است. چون فرشتگان ظاهراً پنهان اند ولى انسان ظاهراً آشكار و باطناً پنهان است، و این پنهان بودن به جهت پیچیدگى و عظمت بى نهایت وى است؛
 

گر به ظاهر آن پَرى پنهان بود       آدمى پنهانتر از پریان بود

نزد عاقل زآن پَرى كه مضمرست       آدمى صد بار خود پنهانتر است

آدمى نزدیك عاقل چون خفى است       چون بود آدم كه در غیب او صفى است

آدمى همچون عصاى موسى است       آدمى همچون فسون عیسى است

در كف حق بهر داد و بهر زَیْن       قلب مؤمن هست بین اصبعین

وقتى باطن قرآن داراى حقایق لایتناهى است و باطن انسان نیز همانند باطن قرآن عظیم و بى انتها است بدیهى است هنگامى كه این دو بى نهایت به هم مى رسند، استفاده ها و برداشتهاى بى حدّ و حصرى نیز حاصل خواهد شد، كه چه بسا با این فكر و اندیشه محدود و قالب گیرى شده بعضیها ناسازگار باشد.

پس بهتر است كه موارد سخت و پیچیده مسائل عرفانى به جاى این كه عرفان یا عارف را تأویل كنیم خود را تأویل نماییم.

كرده وى تأویل حرف بكر را       خویش را تأویل كن نى ذكر را

هیچ بى تأویل این را در پذیر       تا در آید در مگو چون شهد و شیر

زآنكه تأویلست واداد عطا       چونكه بیند آن حقیقت را خطا

آن خطا دیدن زضعف عقل اوست       عقل كلّ مغزاست و عقل ما چو پوست

خویش را تأویل كن نه اخبار را       مغز را بدگوى نى گلزار را

ناگفته نماند كه منظور از این حرف تبرئه كلّى عرفا از خطا و توجیه همه گفتار آنها نیست؛
 زیرا عارف هر قدر هم عظیم باشد جایز الخطا بوده و چه بسا به قدر بزرگیش اشتباهش نیز بزرگ باشد. بلكه منظور معیار قرار ندادن خود در این امور است. در امور ذوقى و كشفى كه عارف متعمّداً پوشیده سخن گفته و راز را به رمز بیان مى كند نباید معلومات عمومى و محدود خود را قاضى كرده و عارف را محك بزنیم چون:

اصطلاحاتى است مر ابدال را       كه خبر نبود از او غفال را

هندیان را اصطلاح هند مدح       سندیان را اصطلاح سند مدح

پیش او مدح است و در پیش تو ذمّ       پیش او شهداست و در پیش تو سم

هر كسى را اصطلاحى داده ایم       هر كسى را سیرتى بنهاده ایم

با توجّه به این گفتار خواننده عزیز توجّه دارد كه آنچه در خصوص اسرار و عرفان حج گفته مى شود، توجّه به باطن امور ظاهرى است؛ لذا احرام، سعى، طواف، لباس احرام، حجر الاسود، كعبه و... یك مفهوم ظاهرى داشته و یك مفهوم یا مفاهیم باطنى خاصّى هم دارد كه در اینجا غرض بیان آن مفاهیم باطنى است.

ارزش واقعى هر عملى، در نقش سازنده آن از راه شناخت اسرار باطنى و به كارگیرى آن اسرار نهفته است.

نماز، روزه، حج و هر عمل دیگرى كه تنها در حدّ قالب ظاهرى آن مورد توجّه بوده و به درونش پى برده نشده است، كارساز و مشكل گشا نبوده و نخواهد بود. حج ظاهرى همانگونه كه براى دشمنان حج زیانى ندارد براى حاجى نیز سودى ندارد و تنها جهت رفع تكلیف به جاآورده مى شود. اگر میلیونها نفر به حج روند ولى شناخت آنها از حج تنها در حدّ مناسك صورى آن و اجراى دقیق مناسك بدون توجّه به محتواى آن باشد، نه سودى دارد و نه زیانى.

اگر از میان ملیونها زائر، حتى تنها چند هزار نفرى ضمن اجراى صحیح آداب ظاهرى اعمالِ حج، آنهم تا حدودى به اسرار باطنى و نقش سازنده آن واقف شده و از نور درون آن مستضیىء شوند و نور بگیرند، دشمنان ضدّ نور براى خاموشى آن با حاجیّان به مقابله مى پردازند؛ «یُرِیدُونَ لِیُطْفِئُوا نُورَ اللهِ بِأفْواهِهِمْ وَاللهُ مُتِمُّ نُورِهِ وَلَو كَرِهَ الكافِرُون»

«مى خواهند نور خدا را با دهان خود خاموش كنندولى خداوند نور خود را به اتمام و كمال مى رساند ولو كراهت داشته باشند.»

آرى چنین حجّى به ضرر آنان است و حیات استعماریشان را تهدید مى كند. همانگونه كه نماز واقعى «تنهى عن الفحشاء و المنكر» و «معراج المؤمن» و «عمود الدّین» است، حج واقعى نیز چنین است؛ لیكن با كمال تأسّف بسیارى از مردم از این فیض عظما محروم و اسرار حج از آنان مكتوم است.

عارف بزرگ و بزرگمرد تاریخ معاصر حضرت امام خمینى ـ قدّس الله نفسه الزكیه ـ به این حقیقت پیش از همه و بیش از هر كس دیگر پى برد و مردم را بدین مهم آگاه ساخت و از این كه هنوز هم گروهى حج را فقط در اجراى احكام صورى و ظاهرى محدودى خلاصه كرده اند تأسّف خورده، مى گوید:

«بزرگترین درد جوامع اسلامى این است كه هنوز فلسفه واقعى بسیارى از احكام الهى را درك نكرده اند و حج با آن همه راز و عظمتى كه دارد هنوز به صورت یك عبادت خشك و یك حركت بى حاصل و بى ثمر باقى مانده است. یكى از وظایف بزرگ مسلمانان، پى بردن به این واقعیت است كه حج چیست و چرا براى همیشه باید بخشى از امكانات مادى و معنوى خود را براى برپایى آن صرف كنند؟ چیزى كه تا به حال از ناحیه ناآگاهان و یا تحلیل گران مغرض و یا جیره خواران، به عنوان فلسفه حج ترسیم شده است، این است كه حج یك عبادت دستجمعى و یك سفر زیارتى ـ سیاحتى است.

به حج چه كه چگونه باید زیست و چطور باید مبارزه كرد و با چه كیفیّت در مقابل جهان سرمایه دارى و كمونیسم ایستاد؟!

به حج چه كه حقوق مسلمانان و محرومان را از ظالمین باید ستاند؟! به حج چه كه باید براى فشارهاى روحى و جسمى مسلمانان چاره اندیشى نمود؟! به حج چه كه مسلمانان باید بعنوان یك نیروى بزرگ و قدرت سوّم جهان خودنمایى كنند؟!

به حج چه كه مسلمانان را علیه حكومتهاى وابسته بشوراند؟! بلكه حج همان سفر تفریحى براى دیدار از «قبله» و «مدینه» است و بس.

و حال آن كه حج براى نزدیك شدن و اتّصال انسان به صاحب خانه است و حج تنها حركات و اعمال و لفظها نیست و با كلام و لفظ و حركت خشك انسان به خدا نمى رسد. حج كانون معارف الهى است كه از آن، محتواى سیاست اسلام را در تمامى زوایاى زندگى باید جستجو نمود. حج پیام آور ایجاد و بناى جامعه اى بدور از رذائل مادّى و معنوى است.

حج تجلّى و تكرار همه صحنه هاى عشق آفرین زندگى یك انسان و یك جامعه متكامل در دنیاست و مناسك حج مناسك زندگى است و از آنجا كه جامعه است اسلامى از هر نژاد و ملّتى باید ابراهیمى شود تا به خیل امّت محمّد ـ صلى الله علیه و آله و سلم ـ پیوند خورد و یكى گردد و ید واحده شود، حج تنظیم و تمرین و تشكل این زندگى توحیدى است.

حج عرصه نمایش و آیینه سنجش استعدادها و توان مادى و معنوى مسلمانان است. حج بسان قرآن است كه همه از آن بهره مند مى شوند ولى اندیشمندان و غوّاصان و دردآشنایان امّت اسلامى اگر دل به دریاى معارف آن بزنند و از نزدیك شدن و فرو رفتن در احكام و سیاستهاى اجتماعى آن نترسند، از صدف این دریا گوهرهاى هدایت و رشد و حكمت و آزادگى را بیشتر صید خواهند نمود و از زلال حكمت و معرفت آن تا ابد سیراب خواهند گشت.

ولى چه باید كرد و این غم بزرگ را به كجا باید برد كه حج بسان قرآن مهجور گردیده است. و به همان اندازه اى كه آن كتاب زندگى و كمال و جمال در حجابهاى خود ساخته ما پنهان شده است و این گنجینه اسرار آفرینش در دل خروارها خاك كج فكریهاى ما دفن و پنهان گردیده است و زبان انس و هدایت و زندگى و فلسفه زندگى ساز او به زبان وحشت و مرگ و قبر تنزل كرده است، حج نیز به همان سرنوشت گرفتار گشته است. سرنوشتى كه میلیونها مسلمان هر سال به مكّه مى روند و پا جاى پاى پیامبر و ابراهیم و اسماعیل و هاجر مى گذارند ولى هیچ كس نیست كه از خود بپرسد ابراهیم و محمّد ـ علیهما السلام ـ كه بودند و چه كردند، هدفشان چه بود، از ما چه خواسته اند؟ گویى به تنها چیزى كه فكر نمى شود به همین است. مسلّم، حج بى روح و بى تحرّك و قیام، و حج بى برائت، حج بىوحدت و حجى كه از آن هدم كفر و شرك برنیاید، حج نیست...

پیامبر اسلام نیازى به مساجد اشرافى و مناره هاى تزییناتى ندارد. پیامبر اسلام دنبال مجد و عظمت پیروان خود بوده است كه متأسّفانه با سیاستهاى غلط حاكمان دست نشانده به خاك مذلّت نشسته اند...

إنشاء الله ما نخواهیم گذاشت از كعبه و حج، این منبر بزرگى كه بر بلنداى بام انسانیّت باید صداى مظلومان را به همه عالم منعكس سازد و آواى توحید را طنین اندازد، صداى سازش با آمریكا و شوروى و كفر و شرك نواخته شود و از خدا مى خواهیم كه این قدرت را به ما ارزانى دارد كه نه تنها از كعبه مسلمین كه از كلیساهاى جهان نیز ناقوس مرگ آمریكا و شوروى را به صدا درآوریم»


دوشنبه 24 آبان 1389

فلسفه حج ابراهیمی از منظر آیت الله جوادی آملی

   نوشته شده توسط: دل نوشته    نوع مطلب :حکیمانه ،اسلامی ،عرفانی ،عقیدتی ،

در كنار "كعبه گِل"، آن "كعبه دِل" كه اصل ولایت و رهبری است، محفوظ است و حجی كه رهبری در آن حضور و ظهور ندارد، ناقص است.

حج از آن نظر كه یك امر عبادی سیاسی است، آثار سیاسی در آن به خوبی ظاهر است چنان كه آثار عبادی نیز در این سیاست به خوبی بارز است. ذات اقدس اله كعبه مراسم حج را هم مظهر جمال خود قرار داد، هم محور جلال خویش یعنی در زیارت خانه خدا هم آثار تهذیب و تزكیه مشهود است و هم نشانه تبرّی از شرك و مشركان.

تولّیِ عبادی حج، نشانه جمال خداست و تبرّی سیاسی آن نمونه جلال حق می‌باشد. همچنین روایاتی كه از معصومین (ع) رسیده است به این دو بخش "جمال" و "جلال" (تولّی و تبری) اشاره كرده است.

در بیان نورانی امیر بیان، حضرت علیّ بن ابی طالب (ع) آمده است كه: "زیارهُٔ بیتِ الله أمنٌ من عذابِ جهنّمَ".

همچنین حضرتش فرمود: ذات اقدس اله، حج را محور تواضع و فروتنی بندگان خاصّ خود قرار داد: "جعله سبحانه علامهًٔ لتواضعهم لعظمته و إذعانهم لعزّته و اختار مِن خلقه سُمّاعاً أجابوا إلیه دعوتَه و صَدّقوا كلمتَه و وقفوا مواقفَ أنبیائه و تشبّهوا بملائكته المُطیفینَ بعرشه ... و كَتَبَ علیكم وِفادته" فقال سبحانه: "و لله علی الناس حجُ البیت مَن استطاع ‌إلیه سبیلاً"

یعنی ذات اقدس اله بار یافتن به حرم امن خود را نشانه فروتنی بندگان خود قرار داد و از بین بندگان، انسان‌های شنوا و مطیع را انتخاب كرد كه به جای انبیا می‌ایستند و همانند فرشتگان دور عرش خدا طواف می‌كنند؛ همان طوری كه فرشتگان، حافّین حول عرش‌اند، زایران بیت الله نیز طایفان حول كعبه و بیت خدا هستند و همان طوری كه انبیا منادیان حقّ‌اند و فرشتگان منادیان رحمت، زایران و مهمانان بیت‌الله نیز كاری كه انبیا و فرشتگان می‌كنند در حج انجام می‌دهند.

برای اینكه این سنّت ابراهیمی در میان انبیای ابراهیمی (ع) زنده بماند از ساده‌ترین قرارها تا مهم‌ترین قراردادها را در موقع حج به نام حج تنظیم می‌كردند به طور مثلال وقتی جریان اجاره و استیجار موسی و شعیب (ع) مطرح است، می‌بینیم سخن از نامگذاری "حج" طرح می‌شود.

شعیب به موسی (ع) می‌فرماید: "علی أَن تَأجُرَنی ثَمانِیَ حِجَجٍ". هشت "سال" را به صورت هشت "حج" یاد كردند. نفرمود: تو اجیر من باشی، مدّت اجاره هشت سال است، بلكه فرمود: "مدّت اجاره هشت حج است چون سالی یك بار گزارده می‌شود و هر حجّتی نشانه یك سال است از این رو هشت حج یعنی هشت سال. این ساده‌ترین قراردادی است كه با نام حجّ و زیارت همراه است.

وقتی موسای كلیم (ع) به مقام والای نبوّت بار یافت، خداوند سبحان می‌خواست بهترین و مهم‌ترین قرارها را با پیامبر خود تنظیم كند زیرا انتخاب مدّت قرار به عهده متكلّم است نه بر عهده كلیم خدا. ذات اقدس اله به موسای كلیم (ع) فرمود: تو مهمان چهل شبه من می‌باشی امّا در مراسم حجّ: "و واعَدنا موسی ثلاثین لیلهًٔ و أتمّمناها بعشرٍ فَتَمَّ میقاتُ رَبّه أربعین لیلهًٔ". این قرار اربعین از آغاز ذیقعده شروع شد و تا دهم ذیحجه به طول انجامید كه مهم‌ترین مراسم حج و زیارت در این اربعین است و بهترین فرصت برای چلّه‌گیری همین چهل روز می‌باشد.

در تعبیرات دینی آمده است كه موسای كلیم (ع) در آن اربعین نه غذایی میل كرد و نه آبی نوشید بلكه شوق لقای حق در این اربعین او را تغذیه كرد و محصول این چلّه‌گیری او نیز دریافت تورات در عشر ذیحجّه یعنی پایان این اربعین بود. این عبارت از برجسته‌ترین قرارهایی است كه بین خلق (موسی) و خالق است و آن نیز ساده‌ترین قرادادهایی كه بین دو مخلوق (شعیب و موسی) است.

آنچه در تورات درباره مأموریّت موسای كلیم (ع) در نورانی كردن مردم آمده در قرآن كریم نیز وارد شده است و مسئله حج و ساختن كعبه و همچنین مسئله بلد امین و سایر مسایل كه به فقه سیاسی حج برمی‌گردد در همین بخش از قرآن كریم مطرح شده است.

خداوند سبحان درباره رسالت موسی (ع) می‌فرماید: "و لقد ارسلنا موسی بایاتنا أن أخرج قومَك من الظّلمات إلی النّور و ذَكّرهُم بأیّام الله إنّ فی ذلك لایاتٍ لكلّ صبّارٍ شكورٍ". ما به موسی كلیم (ع) پیام فرستادیم كه مردم خود را نورانی كن و برای این كار، امت خود را به ایام خدا متذكر كن. وظیفه مردمی كه بخواهند نورانی شوند، صبار و شكور بودن است. در بعضی از مسایل، صبر و شكر كافی است ولی برای تأسیس یك حكومت نور، صابر و شكیبا بودن كافی نیست بلكه باید صبار و شكور بود: "إنّ فی ذلك لایات لكلّ صبارٍ شكورٍ" پس این موهبت یعنی "تورات" در مراسم حج، نصیب كلیم حق (ع) شد.

دو روایت از حضرت نبی اكرم (ص) رسیده است كه فرمود: "ما من أیامٍ أزكی عندالله سبحانه و تعالی و لاأعظم أجراً من خیر فی عشر الأضحی". هیچ زمانی به عظمت دهه اول ذیحجه و ازكی از آن نمی‌باشد. در حدیث دوم كه بالاتر از حدیث اول است، چنین آمده است: "ما من أیام العمل الصالح فیها أحب الی الله عزوجل من أیام العشر". كلمه "احب" در اینجا پربارتر از "ازكی" و "اعظم" است.

سرّ اینكه عارف بزرگوار، مرحوم میرزا جواد ملكی تبریزی (قدس‌سره) این حدیث را مهم‌تر از حدیث اول می‌داند این است كه در حدیث دوم سخن از "محبت" است نه "عظمت". در هر دو روایت از حضرت نبی اكرم (ص) پرسیدند كه حتی جهاد در راه خدا نیز به اندازه اعمال دهه اول ذیحجه محبوب خدا نیست؟
فرمود: نه، حتی جهاد در راه خدا به اندازه اعمال دهه اول نیست. لیكن برای اینكه مسئله را روشن كند تا شنونده بین "جهاد" و "شهادت" فرق بگذارد، فرمود: جهاد یك عمل است، شهادت و ایثار مال، عملی دیگر. هر كه به جبهه رفت، فضیلت ایام عشر ذی‌الحجه را ندارد، مگر آن مجاهدی كه با نثار جان و ایثار مال برود و برنگردد كه او حساب دیگری دارد: "إلا رجل خرج بنفسه و ماله فلم یرجع بشیءٍ من ذلك".

چنین مجاهدی در هر زمان به شهادت برسد به آن زمان و تاریخ فخر می‌دهد و در هر زمین بیارَمَد به آن سرزمین شرف می‌بخشد. اینكه در فرهنگ ما گفته‌اند: زیارت وارث و عاشورا به طور مكرر تلاوت كنید، برای آن است كه در مضمون آنها آمده است كه سرزمین شهادت، سرزمین طیب است: "طبتُم و طابَت الارضُ التی فیها دُفتُم". حساب شهید و شهادت چیز دیگری است اما جهاد، عملی است كه ممكن است مجاهد در آن به شهادت برسد و ممكن است شهید نشود، لیكن اگر جهاد او به شهادت منتهی شد، چیزی همتای آن نخواهد بود: "لایعدلها و لایُعادلها شیء". شهید، هم روزگار و زمان و زمانه خود و هم سرزمین خویش را مرهون خون خود می‌كند.

صغرای قیاس (چنانچه گذشت) در زیارت وارث و كبرای قیاس در قرآن كریم آمده است كه: "والبلدُ الطّیّبُ یخرُجُ نباتُه بإذن ربّه". سرزمینی كه طیب باشد، میوه آن به نام ذات اقدس اله شكوفا می‌شود و آثار میوه آن به دیگران می‌رسد.

حال این سئوال مطرح است كه: آیا تنها مسئله عبادی حج است كه حتی از جهاد منهای شهادت بالاتر است یا آن بار سیاسی كه در حج تعبیه شده، او را این گونه گرانبار كرده است؟ برای رسیدن به پاسخ این سئوال بنگرید و ببینید در ماه ذیقعده و ذیحجه چه حادثه‌ای رخ داده است.

۱) مهم‌ترین حادثه‌ای كه در ذیقعده رخ داد، ساختار و بنای كعبه است. در روز ۲۵ ذیقعده سخن از "دَحوُالارض" و پیدایش سرزمینی كه زیربنای حرم خداست.

۲) در دهه ذیحجه مهم‌ترین حادثه تاریخی كه رخ دارد، نزول سوره برائت و ابلاغ تبری به دست امیر تبری، حضرت علی بن ابی طالب (ع) است. در مراسم حج بود كه سوره مباركه تبری با دستور برائت از شرك و مشركین آمد: "و أذانٌ من الله و رسوله إلی الناس یوم الحج الاكبر أنّ الله بریءٌ من المشركین و رسوله" و اعلانی است از خدا و رسولش به سوی مردم در روز حج اكبر، كه خدا و نیز رسولش از مشركان بیزار است.

دیگران فكر می‌كردند كه این سوره می‌تواند به وسیله صاحبان سقیفه قرائت شود، ولی همان وحیی كه تبری را آورد، دستور ابلاغ آن را نیز چنین صادر كرد كه: "لا یؤدیها إلا أنت أو رجلٌ منك". این تبری را باید یك انسانی كه مظهر تولی و تبری است، ابلاغ كند و ای پیامبر! آن شخص باید خود تو و یا كسی كه جای تو و همتای تو است، باشد از این رو وجود مبارك امیرمؤمنان علی بن ابی طالب (ع) كه نفس رسول اكرم است: "و انفسنا و انفسكم"، عهده‌دار تبلیغ سوره تبری از مشركین شد.

این حوادث نشان می‌دهد كه زمان حج از جهات یاد شده فضیلت دارد؛ چون هر زمانی را متضمن آن "شرف" می‌دهد و هر مكانی را متكن آن "فخر" می‌بخشد؛ و گرنه در گوهره زمان، فرقی بین اجزایش و در جوهره زمین فرقی بین ابعاضش نیست.
اكنون روشن شد كه چرا حج چنین پایگاه عمیقی دارد و چرا همه انبیا سعی می‌كردند كه پیام خود را از كنار كعبه به گوش جهانیان برسانند. اگر حج فقط جنبه عبادی و تقرب محض داشت و در گشتن صرف در اطراف احجار خلاصه می‌شد، این عمل در جاهلیت نیز بود كه با یك تفاوت كوتاهی در اسلام ظهور كرد.

بنابراین اساس و روح حج چیز دیگری است. حضرت امام باقر (ع) كه مظهر علم ذات اقدس اله و باقر علوم‌الاولین و الاخرین است، وقتی به مكه مشرف شد، دید مردمی كنار كعبه طواف می‌كنند، فرمود: "هكذا كانوا یطوفون فی الجاهلیهٔ". در جاهلیت نیز این چنین اشواط سبعه داشتند و دور این كعبه می‌گشتند و اسلام نیامده است تا همان سنت جاهلی را ادامه دهد: "إنما أمروا أن یطفوا بها ثم ینفروا الینا فیعلمونا بولایتهم و مودتهم و یعرضوا علینا نصرتهم"، ثم قرأ قوله سبحانه و تعالی: "فاجعل أفئدهٔ من الناس تهوی الیهم". فرمود: دور این سنگ های بی اثر گشتن در جاهلیت نیز رایج بود.

این تعبیر كه: "احجاز كعبه سود و زیانی نمی‌رساند" به طور مكرر در بیانات اهل بیت (ع) آمده است تا زایران كعبه بدانند كه در كنار "كعبهٔ گِل"، آن "كعبهٔ دِل" كه اصل ولایت و رهبری است، محفوظ است.

در كتاب قیم نهج‌البلاغه آمده است كه: "ألا ترون ان الله سبحانه و تعالی اختبر الاولین من لدن آدم الی الاخرین من هذا العالم باحجار لا تضر و لا تنفع و لا تبصر و لا تسمع فجعلها بیته الحرام الذی جعله للناس قیاماً".

خداوند با این سنگ ها، كه تقرب و تبعّد آن ها را سود و زیانی نیست، مردم را امتحان كرده است. بوسیدن احجار كعبه برای آن نیست كه این حجر سود و زیانی دارد. حضرت امام باقر (ع) فرمود: مردم موظف‌اند كه اطراف این سنگ ها بگردند اما بعد از طواف، به بارگاه ولای ما بار یابند و مودت و نصرت و آمادگی خود و "حضور الحاضر و قیام الحجهٔ بوجود الناصر" را بر ما عرضه كنند، آنگاه حضرت این آیه كریمه را قرائت فرمود: "فاجعل أفئدهًٔ من الناس تهوی الیهم". یعنی پروردگارا! دل های گروهی از مردم را به فرزندان من مشتاق كن.

این آیه در قبال سوره كریمه حج، دو پیام دارد یعنی مردم كه از نقاط دور و نزدیك به حرم خدا مشرف می‌شوند، موظف‌‌اند دو كار را انجام دهند: اول اینكه با بدن، دور آن سنگ هایی كه "لاتضر و لاتنفع" است، بگردند و دوم اینكه با جان، گردِ حرم وِلای اهل بیت و رهبری علی و اولاد او (ع) طواف كنند. خدای سبحان پیام اول را كه بدان مردم كار دارد به عهده ابراهیم خلیل (ع) گذاشته و فرمود: تو اعلان كن، مردم می‌آیند: "و أذّن فی الناس بالحج یأتوك رجالاً و علی كل ضامر یأتین من كل فج عمیق".

اما وقتی مردم با جان بیایند تا وِلای خود را با اهل بیت (ع) عرضه كنند و آمادگی خود را برای فداكاری و نثار جان و ایثار مال ارائه دهند، "حضور الحاضر و قیام الحجه بوجود الناصر" محقق می‌شود كه ابراهیم خلیل (ع) آن كار را از خدای سبحان چنین درخواست نمود، فرمود: پروردگارا! تسخیر دل های مردم كه به اطراف كعبه دل بگردند، به عهده تو است.
حضرت امام باقر (ع) فرمود: این طواف صوری بی‌روح در جاهلیت نیز بود، اشواط سبعه و قربانی سابقه داشت: "هكذا كانوا یطوفون فی‌الجاهلیهٔ"، و اسلام آمد تا به مردم بگوید كه گذشته از طواف كنار كعبه سنگ و گلی كه "لاتضر و لاتنفع"، آمدن به حضور امام و عرض نصرت كردن، متمم حج است.

طبق بیان نورانی حضرت امام باقر (ع) حجی كه رهبری در آن حضور و ظهور ندارد، ناقص است: "مِن تمام الحج لقاء الامام". البته این شامل همه عبادات بوده و اختصاصی به حج ندارد و به عنوان تمثیل است، نه تعیین؛ یعنی نه تنها "من تمام الحج لقاء الامام"، بلكه "من تمام الصلاه لقاء الامام"، همچنین "من تمام الصیام لقاء الامام"، چه اینكه "من تمام الزكاه لقاء الامام" و در پایان حدیث "بنی الاسلام علی خمسه أشیاء: علی الصلاه و الزكاه و الحج و الصوم والولایه"، سخن از "ولایت" است كه با كلمه "والی" از آن تعبیر شده: "و الوالی هو الدلیل علیهن".

این سخن حضرت امام باقر (ع) كه: "من تمام الحج لقاء الامام"، از آیه كریمه "الیوم أكملت لكم دینكم و أتممت علیكم نعمتی و رضیت لكم الاسلام دینا" كه در حجه‌الوداع نازل شده، الهام و مدد گرفته است.

خداوند سبحان، اسلام همراه با ولایت و رهبری را برای ما پسندیده است. دین خداپسند، دینی است كه با "كمال نعمت" و "تمام ولایت" آمیخته باشد پس نه تنها "من تمام الحج لقاء الامام"، بلكه "مَن تمام الاسلام لقاء الامام


شنبه 22 آبان 1389

عصر ظهور در كلام امام باقر علیه ‏السلام

   نوشته شده توسط: دل نوشته    نوع مطلب :اسلامی ،دانستنیها ،حکیمانه ،عرفانی ،عقیدتی ،

منتظران مژده باد

یاران وفادار

چشم به راه ظهور

جهان در آستانه ظهور

اقتدار حضرت مهدى علیه‏السلام

بانوان در دولت مهدوى

مخالفین دولت مهدوى

بشارتهایی در مورد ظهور

------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

 با کلید زدن در سایت شهید آوینی بخوانید


شنبه 22 آبان 1389

اعتدال در زندگی امام باقر علیه السلام

   نوشته شده توسط: دل نوشته    نوع مطلب :حکیمانه ،اسلامی ،دانستنیها ،اهل بیت(ع) ،عرفانی ،

اعتدال به معنی میانه روی و میانه است و در مقابل، انحراف از اعتدال گرایش به فزون‌تر است كه افراط یا اسراف گفته می‌شود و گرایش به كمتر كه تفریط خوانده می‌شود.(1)

گر همی خواهی كه گیرد كار نور                                   معتدل می باش در خیرالامور(2)

در قرآن كریم این اصل، وجه تمایز مسلمانان با سایر فرق و ادیان و سبب برتری آنها دانسته شده است؛

«همان گونه كه قبله شما قبله‌ای میانه است، شما را نیز امتی میانه قرار دادیم. (در حد اعتدال میان افراط و تفریط.) تا بر مردم گواه باشید و پیامبر نیز بر شما گواه باشد.»(3)

اعتدال همان صراط مستقیم در سوره حمد است و با مزاج انسان سازگار است.

در مكتب انسان‌ساز اسلام میانه‌روی همواره در رأس امور قرار دارد. از حرام بودن طلا بر مرد و استفاده نكردن زیاد زنان از طلا «در حد اعتدال» و نهی از استفاده ظروف طلا و نقره و به كار نبردن ابریشم خالص و یا طلابافت برای كفن مرده ملاحظه می‌شود كه اسلام بر شخصیت الهی انسان تأكید دارد و سفارش می‌كند حتی جسم انسان را با احترام باید غسل داد و كفن كرد و دفن نمود، ولی بر خلاف برخی مكاتب با دفن اشیاء گران قیمت همراه میت مخالف است.(4)

اعتدال همان صراط مستقیم در سوره حمد است و با مزاج انسان سازگار است.

«تبذیر مكن. زیرا تبذیر كنندگان برادران شیطانند و شیطان به پروردگارش بسیار كفر ورزیده است.»(5)

 

 

اعتدال در مكتب تشیع

در عقاید اسلامی، غلو، شرك، جبر، تفویض، تشبیه و سایر عقاید افراطی جایی ندارد و این در حالی است كه مسلمانان از زمان امام باقر علیه السلام از میدان جنگ و لشگركشی با دشمنان متوجه فتح دروازه‌های علم و فرهنگ شدند. افكار جبریه كه به اشاعره نسبت داده می‌شود و جبرگرایی و ارجاء كه به وسیله بنی‌امیه برای توجیه حكومت خود به وجود آمده بود از جمله افكار افراطی آن زمان بود. در این میان برخی شیعیان كه در عشق اهل‌بیت افكار افراطی داشتند، نیز با برخورد شدید امامان معصوم علیهم‌السلام مواجه می‌شدند.

«گروهی از بنی‌هاشم و سایر شیعیان خدمت امام باقر علیه السلام رسیدند. امام به آنها فرمودند: بپرهیزید از شیعیان غالی آل محمد و میانه روی پیشه كنید كه زیاده‌روها و غلات به شما برگردند و عقب مانده و تالی نیز به شما برسد. عرض كردند: غالی كیست؟ فرمود: كسی است كه درباره ما مقامی معتقد است كه ما خود آن مقام را برای خویش قائل نیستیم. گفتند: عقب مانده و تالی كیست؟ فرمود: كسی است كه به دنبال خیر و نیكی است و این پیگیری او موجب افزایش خیر برایش می‌شود. قسم به خدا بین ما و خداوند قرابتی نیست و نه ما به خدا حجتی داریم و نمی‌توان به خدا نزدیك شد مگر با اطاعت. هر كس از شما مطیع خدا باشد و عمل به دستور او نماید ولایت ما برایش سودمند است و هر كس معصیت خدا را نماید ولایت ما او را سودی نخواهد بخشید.(6)

 

 

اعتدال در علم آموزی

امام باقر و امام صادق علیهماالسلام بنیان‌گذاران دانشگاه اهل البیت هستند كه حدود شش هزار رساله علمی از فارغ التحصیلان آن به ثبت رسیده است.

ایشان در علم آموزی مردم را به طریق صحیح رهنمون می‌كردند و می‌فرمودند: «علم سلاحی است علیه دشمنان.» در عین حال به ممنوعیت سوء استفاده از دانش اذعان داشتند و می‌فرمودند: كسی كه با انگیزه‌ای نادرست به دانش دست یافته باشد هر چند از عهده‌كاری برآید، از نظر روحی شایستگی تصدی امور و ریاست را ندارد.

امام باقر علیه السلام با آن كه همواره مومنین را به كسب علم دعوت می‌نمودند، ولی همواره سفارش می‌كردند كه: خداوند متعال از قیل و قال و تباه نمودن مال و زیاد سوال كردن نهی می‌نماید، زیرا هر انسانی ظرفیت تحمل پاسخ برخی سوالات را ندارد. (7)

امام باقر علیه السلام نه فقط در علوم اسلامی شهره آفاق بود، بلكه دارای شخصیتی عظیم در سایر علوم بودند.

 

 

معیار اعتدال قرب الهی است

در زمان امام باقر علیه السلام رومیان بر سكه‌های خود نقش صلیب را حك كرده بودند و به سبب رواج این سكه‌ها میان مسلمانان عقاید مسیحیت و تثلیث رواج یافته بود(8) هنگامی كه عبدالملك خلیفه اموی كوشید تا علامات مسیحیان را از روی سكه‌ها محو كند، امپراطور رم تهدید كرد كه در این صورت دستور خواهد داد، رومیان بر روی سكه‌ها دشنام بر پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله را حك نمایند. عبدالملك از امام باقر علیه السلام یاری خواست. امام با آشنا كردن مسلمانان به صنعت ضرب سكه و روش تهیه آن جامعه اسلامی را از سكه‌های رمی بی‌نیاز كرد.(9)

ملاحظه می‌كنید كه ایشان حتی در برخورد با غاصبان، در حق امامت نیز رعایت میانه‌روی را می‌نمودند و مصلحت جامعه اسلامی را بر حق مسلم خویش مقدم می‌داشتند.

ایشان می‌فرمودند: «اگر بر تو ظلم كردند، تو ظلم نكن. اگر به تو خیانت كردند، تو خیانت نكن. و اگر از تو تعریف كردند، خوشحال نشو. اگر از تو بدگویی كردند، ناراحت نشو. دقت كن در مورد حرفی كه درباره‌ات گفته‌اند. اگر آنچه گفته‌اند، در خود می‌یابی خشم تو بر یك واقعیت موجب افتادنت از نظر خدا می‌شود كه این بزرگتر است از ترسی كه از افتادن از چشم مردم داری. و اگر خلاف گفته آنها هستی ثوابی به دست آورده‌ای، بدون آن كه در كسب این ثواب بدن خود را به رنج بیاندازی.

امام علیه السلام می‌فرمودند: «مومن نسبت به خداوند نه وصل است و نه قطع است.»

نه وصل است كه خدا باشد و نه از او قطع است كه غیر خدا و از او جدا باشد. و هر چه قضای الهی باشد خیر مومن در آن است.

ایشان همواره مومنان را سفارش می‌نمودند كه تمام امور را با ملاك الهی بسنجند و در هر مورد رضای الهی را در نظر بگیرد. چرا كه اگر انسان هر مسئله‌ای را با عقل خویش بر اساس خوبی و بدی آن بسنجد به خطا رفته و از دامنه اعتدال خارج می‌گردد.

ایشان می‌فرمودند: «اگر بر تو ظلم كردند، تو ظلم نكن. اگر به تو خیانت كردند، تو خیانت نكن. و اگر از تو تعریف كردند، خوشحال نشو. اگر از تو بدگویی كردند، ناراحت نشو. دقت كن در مورد حرفی كه درباره‌ات گفته‌اند. اگر آنچه گفته‌اند، در خود می‌یابی خشم تو بر یك واقعیت موجب افتادنت از نظر خدا می‌شود كه این بزرگتر است از ترسی كه از افتادن از چشم مردم داری. و اگر خلاف گفته آنها هستی ثوابی به دست آورده‌ای، بدون آن كه در كسب این ثواب بدن خود را به رنج بیاندازی. كسانی كه وقتی خشمگین می‌شوند ستم نمی‌كنند و وقتی خوشحالند، اسراف و زیاده‌روی ندارند باعث بركت برای اطرافیانند.

و نیز فرموده‌اند: «سه چیز است كه در هر شخصی باشد، ایمان به خدا در او كامل است:

1- كسی كه وقتی خشنود است این خشنودی او را داخل كار باطل نكند.

2- وقتی خشم گرفت، خشمش او را از حق خارج ننماید.

3- وقتی قدرت یافت، بیشتر از حق خود برندارد.» (10)

 

 

اعتدال در خانواده

گروهی از مردم آنچنان دلبسته به فرزند و زندگی هستند كه همه قوانین و ارزش‌های دینی و اجتماعی را فدای آنان می‌كنند و دسته‌ای چنان دچار جهالت گشته‌اند كه محبت به خدا را مستلزم بی‌مهری به غیر خدا می‌دانند.

یكی از اموری كه در عواطف انسانی ممكن است به سهولت جنبه افراطی به خود بگیرد، محبت است. محبت اگر چه كاملاً پاك و بی آلایش باشد، سبب اشتغال فكری می‌شود و فراغت دل را كه لازمه ذكر خداست، از بین می‌برد. محبت‌های پاك و بی آلایش گاه با دخالت‌های شیطانی رو به تزاید می‌نهد و روح انسان را تسخیر می‌كند.

انسان باید در همه احوال مراقب باشد، تا از هرگونه افراط و یا تفریط در محبت و علاقه جلوگیری به عمل آورد. به طور كلی در ارزیابی محبت می‌توان به یك ملاك كلی توجه داشت و آن این كه آیا محبت موجب تقویت توجه انسان به خدا شده و محبت الهی را در دل تقویت می‌نماید و یا با ایجاد حواس‌پرتی و یا هر اثر دیگری انسان را از توجه به خدا و انجام وظایف الهی باز می‌دارد. (11)

نكته‌ای كه در محبت به اطرافیان مخصوصاً فرزندان باید در نظر داشت رعایت اعتدال است. محبت بیش از حد به فرزندان می‌تواند به گستاخی و سوء استفاده كودكان و تباهی آنها بیانجامد و از سوی دیگر خرده‌گیری بیش از حد می‌تواند زمینه سرپیچی و سركشی را فراهم آورد.

امام باقر علیه السلام در این باره فرموده‌اند: «بدترین پدران كسانی هستند كه در نیكی به فرزندان خود افراط می‌كنند و بیش از حد به آنان مهر می‌ورزند.» (12)

سعدی نیز با الهام از آموزه‌های اسلام به میانه‌روی تأكید می‌ورزد:

«درشتی نگیرد خردمند پیش                        نه سستی كه ناقص كند قدر خویش»

«نه مر خویشتن را فزونی نهد                       نه یكباره تن در مذلت نهد» (13)

عده‌ای خدمت امام باقر علیه السلام مشرف شدند. فرزند آن حضرت در بستر بیماری بود. جماعت آثار غم و اندوه را در چهره امام مشاهده می‌كردند. لحظاتی بعد آن كودك بیمار مُرد ولی با تعجب بسیار دیدند كه از شدت اندوه، در صورت حضرت كاسته شده است. مردم عرض كردند: فدای تو شویم، از آن حالی كه در شما مشاهده كردیم، ترسیدیم، كه اگر اتفاقی روی دهد حال شما دگرگون شود و موجب ناراحتی ما شود. حضرت فرمودند: به درستی ما دوست می‌داریم كه عاقبت آن چیزی نصیب ما شود كه ما دوست داریم اما زمانی كه مشیت الهی بر چیزی قرار گیرد ما راضی به رضای او هستیم.(14)

قرآن مجید هم در این باره می‌فرماید:

«هرگز به آنچه از دست شما می‌رود دلتنگ نگردید و به آنچه به شما می‌رسد دلشاد نشوید.»(15)

امام باقر علیه السلام همواره به رعایت حقوق و نیازهای روحی همسر توجه خاص داشتند. حتی خود را برای همسرشان می‌آراستند. آن حضرت حتی به القای ایده‌های خویش و تحمیل آن به همسرانشان به شخصیت انسانی آنها توجه داشتند و نهایت میانه روی و تساهل را به كار می‌بستند. از حسن زیات بصری روایت شده است كه:

«روزی به نزد امام باقر علیه السلام كه در منزل همسرشان بودند برای در میان گذاشتن مسائلی رفتیم و ایشان را در اتاقی زیبا با لباس‌های مرتب و رنگین یافتیم. فردای آن روز كه به دیدار ایشان در خانه خودشان رفتیم، امام را با لباس‌های خشن و اتاقی مفروش به حصیر دیدیم. علت را جویا شدیم. امام فرمودند:

«اتاقی كه دیشب دیدید، اتاق همسرم بود كه همراه آن وسایل و امكانات به او تعلق داشت و با خود جهیزیه آورده و من هم به احترام او خود را آراسته بودم.»(16)

آنچه از این حدیث استفاده می‌شود این كه امام باقر علیه السلام در قلمرو اعمال فردی خود از تجمل پرهیز دارد ولی در زندگی خانوادگی نهایت اعتدال را به كار می‌گیرد.

همچنین:

«ترس از خدا در پنهان و آشكار و میانه روی در فقر و ثروت نجات بخش انسان است.»(17)

 

 

پی‌نوشت‌ها:

1- فرهنگ فارسی- عمید.

2- مصیبت نامه- عطار نیشابوری.

3- قرآن مجید- سوره بقره- آیه 43.

4- اسراف- محمد محمدی اشتهاردی.

5- قرآن مجید- سوره اسراء- آیه 27 و 28.

6- بحارالانوار- علامه مجلسی.

7- شیفتگان مكتب اهل بیت- محمد فوزی.

8- بحارالانوار- علامه مجلسی.

9- شیفتگان مكتب اهل بیت- محمد فوزی.

10- بحارالانوار- علامه مجلسی.

11- اخلاق اسلامی- محمدعلی سادات.

12- الحدیث- مرتضی فرید.

13- گلستان سعدی.

14- منتهی الامال- حاج شیخ عباس قمی.

15- قرآن مجید- سوره حدید- آیه23.

16- بحارالانوار- علامه مجلسی.

17- همان .

منبع:

روزنامه کیهان- 16/5/84 ، زهره نظیفی .

www.Tebyan.net


شنبه 22 آبان 1389

وصیت امام محمد باقر(علیه سلام)

   نوشته شده توسط: دل نوشته    نوع مطلب :حکیمانه ،اسلامی ،دانستنیها ،اهل بیت(ع) ،عرفانی ،

شیخ كلینى در كتاب كافى به سند خود از امام رضا (ع) روایت كرده است كه امام باقر (ع) به هنگام احتضار فرمود: هنگامى كه به‏درود حیات گفتم زمین را برایم بشكافید و قبرى مهیا كنید پس اگر به شما گفتند براى رسول خدا (ص) لحد بوده است، تصدیق كنید.

نگارنده: این فرمایش بدان دلیل بوده است كه امام باقر (ع) شكافتن زمین را از برخى جهات بهتر مى‏دانسته اگر چه فضیلت لحد بالاتر بوده است.

كلینى به سند خود از امام صادق (ع) نقل كرده است كه فرمود:

پدرم هر آنچه از كتب و سلاح و آثار و امانات انبیاء در نزد خود داشت، به من به ودیعت ‏سپرد. پس چون لحظه وفاتش فرارسید به من گفت: چهار شاهد فرابخوان. من چهار تن از قریش را دعوت كردم كه یكى از آنان نافع مولاى عبد الله بن عمر بود. پس به من فرمود:

«بنویس این چیزى است كه یعقوب فرزندانش را بدان وصیت كرد كه اى فرزندانم خداوند دین را براى شما برگزید، پس نمیرید مگر آنكه تسلیم رضاى خداوند باشید. »و وصیت كرد محمد بن على به جعفر بن محمد و به وى فرمان مى‏دهد كه او را به جامه بردى كه هر جمعه در آن نماز مى‏خواند كفن كند و عمامه‏اش را بر سرش بندد و قبر او را چهار گوش و با فاصله چهار انگشت از زمین بلندتر قرار دهد و در موقع دفن بندهاى كفن او را باز كند. سپس به شهود فرمود: بازگردید خداوند شما را رحمت كند!امام صادق (ع) گفت: به پدرم گفتم: اى پدر!در این وصیت چه بود كه بر آن شاهد طلب كردى؟فرمود: پسرم!خوش نداشتم پس از من با تو به نزاع برخیزند به این بهانه كه به تو وصیت نكرده‏ام و مى‏خواستم بدین وسیله حجت و دلیلى براى تو قرار داده باشم. در حقیقت امام (ع) مى‏خواست به این وسیله همگان بدانند كه جعفر بن محمد (ع) ، وصى و جانشین و امام بعد از اوست.

كلینى در كافى به سند خود از امام صادق (ع) روایت كرده است كه فرمود: پدرم روزى در ایام بیماریش به من گفت: پسرم گروهى از قریشیان ساكن مدینه را بدینجا فراخوان تا آنها را گواه بگیرم. من نیز چنین كردم. پس امام در حضور آنان به من فرمود: اى جعفر هنگامى كه من دنیا را وداع گفتم مرا بشوى و كفن كن و قبرم را چهار انگشت‏بالاتر از زمین قرار ده و بر آن آب بپاش. چون گواهان رفتند به پدرم عرض كردم: اگر مرا (در خلوت هم) به این كارها امر مى‏كردى، انجام مى‏دادم. چرا درخواستى تا عده‏اى را به عنوان شاهد به نزدت بیاورم؟ فرمود: پسرم مى‏خواستم با تو نزاع نكنند. (یعنى در امامت و خلافت از پس من با تو نزاع نكنند و بدانند كه تو وصى منى) .

كلینى در كافى به سند خود از امام صادق (ع) نقل كرده است كه فرمود: پدرم در وصیتش نوشته بود كه وى را در سه جامه كفن كنم. یكى رداى جمره‏اى او بود كه در روز جمعه با آن نماز مى‏خواند و دو پیراهن دیگر. پس به وى عرض كردم: چرا اینها را مى‏نویسى؟فرمود: مى‏ترسم مردم با تو از در نزاع وارد شوند و بگویند او را در چهار یا پنج جامه كفن كن اما تو به گفتار آنان راه مرو. عمامه خودم را بر سرم بند و البته عمامه را جزو كفن محسوب مكن بلكه عمامه از چیزهایى است كه بدن را به آن مى‏پوشانند.

شیخ كلینى در كافى به سند خود نقل كرده است كه امام باقر (ع) وصیت كرد كه هشتصد درهم براى برگزارى مراسم سوگوارى او اختصاص دهند و این كار را از سنت مى‏دانست. زیرا پیامبر مى‏فرمود: براى خاندان جعفر طعامى فراهم آرید، آنان نیز به وصیتش عمل كردند.

كتاب: سیره معصومان، ج 5، ص 45
نویسنده: سید محسن امین
ترجمه: على حجتى كرمانى

 


تلاش دانشمندان اسلامى همواره این بوده است که جامعه به سوى اجراى درست و کامل عبادات اسلامى رهنمون شود. از جمله این عبادات اعلام برائت از مشرکان در موسم حج است این موضع گیرى معنوى جهان اسلام در برابر نظام سلطه و شیاطین شرق و غرب، اساسى ترین اصل سیاست خارجى امت اسلامى را در برابر کفار و مشرکان و منافقان تشکیل مى دهد که نمایندگان واقعى امت اسلامى یعنى همان حجاج و زائران خانه خدا در سراسر جهان اسلام آن را به گوش سران مستکبر خصوصاً آمریکا مى رسانند، گرچه مسلمین همواره با کارشکنى دشمنان خصوصاً حکومتهاى به ظاهر اسلامى اما در باطن ستیزه جو با اسلام روبرو بوده اند و حج بیش از سایر عبادات در معرض توطئه ها و دسیسه هاى عوامل سلطه جو قرار گرفته است. از جمله این توطئه ها فاجعه جمعه 6 ذى الحجه 1407 ق است که ضمن آن حضرت امام خمینى (ره) پیامى در خصوص شهداى بیت الله الحرام بیان فرموده اند که به فرازهایى از آن اشار مى کنیم:

« زائران شریف ایرانى امسال پیام انقلاب و برائت خود را به جهان و به امت اسلام ابلاغ نمودند و با تقدیم شهداى بزرگ به پیشگاه مقدس حق از سازندگان و بانیان سیاست "نه شرقى و نه غربى" کعبه خداوند گشتند...

ملت بزرگ ایران نیز با تجلیل گسترده خود از شهدا و شرکت میلیونى خود در راهپیمایى و اعلان برائت از کفر به وظیفه انقلابى و الهى خود عمل نموده اند که در اینجا لازم است از حضور گسترده آنان و همه اقشار و خواهران و برادران تشکر کنم....

اکنون نوبت زائران دیگر کشورها و خصوصا علما و روشنفکران و گویندگان است که پیام مظلومیت ما را به جهان ابلاغ کنند. انشاء الله زائران محترم ایرانى با گامهاى محکم و دلى آرام و قلبى سرشار از رضا و لبى خندان، شادى پیروزى خون بر شمشیر و شهادت در کنار خانه خدا را جشن بگیرند و افرادى که به مدینه منوره مشرف مى شوند سلام شهیدان به خون خفته کعبه و مجروحین خانه امن را به رسول خدا و ائمه هدى علیهم السلام ابلاغ کنند و این توفیق بزرگ را به محضرشان تبریک بگویند و به راه خود با صلابت و اطمینان ادامه بدهند……

از اینکه خداوند هدیه ها و قربانیان هاجر وار و اسماعیل گونه این ملت بزرگ را در کنار خانه خود پذیرفته است سپاسگزار و شاکر باشند که انشاء الله خداوند شهداى بزرگ ما را با شهداى صدر اسلام محشور و به بازماندگان آنان صبر و اجر و به مصدومین و مجروحان شفا عنایت فرماید و شر متجاوزان را به خودشان بازگرداند و آنان را به عقوبت خود کیفر دهد.
از خداوند مسئلت مى کنم که در این زمان که همه کفر و همه شرک دست به دست هم داده اند و تصمیم و عزم خود را براى شکست امت اسلام جزم کرده اند و همه ضربه ها را علیه ما به کار گرفته اند ما را در حصار محکم خود و در لواى مرحمت و لطف خود حفاظت فرماید. »


در ادامه مطلب رجوع کنید


ادامه مطلب

شنبه 15 آبان 1389

سیره ابن الرضا (علیه السلام)

   نوشته شده توسط: دل نوشته    نوع مطلب :حکیمانه ،اسلامی ،دانستنیها ،اهل بیت(ع) ،عقیدتی ،

در تاریخ ولادت حضرت امام محمّد تقى، ملقّب به جواد، اختلاف است.

قول مشهور این است كه آن حضرت در دهم رجب سال 195 قمرى در مدینه چشم به جهان گشوده است.

كنیه آن حضرت ابوجعفر و پدر گرامىاش حضرت على بن موسى الرّضا و مادر بزرگوارش سبیكه، معروف به خیزران است.

دوران زندگى جوادالأئمّه(علیه السلام)مصادف با دوران حكومت مأمون و معتصم عبّاسى بود و معتصم در بغداد تصمیم به قتل آن حضرت گرفت و سرانجام به وسیله أُمّ الفضل ، همسر امام و دختر مأمون، آن پیشواى معصوم را در 25 سالگى، مسموم كرد و به شهادت رساند.

زندگانى امام محمّد تقى، جوادالأَئِمّة(علیه السلام)، ادامه راه خطّ و روش پدرش حضرت امام رضا(علیه السلام) بود.

مأمون كوشش مىكرد كه دل امام را به دست آورد و او را به دارالخلافه نزدیك كند.
او توطئه خود را براى از میان بردن جنبش و حركت تشیّع در چهارچوب خلافت عبّاسیان همچنان ادامه مىداد و هدفش این بود كه بین امام و پایگاه مردمى او فاصله اندازد و آن حضرت را از مردم دور سازد، ولى مىخواست به طریقى این نقشه را اجرا كند كه مردم تحریك نشوند.

مأمون، بر اساس همان نقشه قدیمى، در جامه دوستدار امام ظاهر شد و «امّ الفضل» دختر خود را به ازدواج او درآورد تا از تأیید امام(علیه السلام)برخوردار باشد و اصرار كرد كه با كمال عزّت در كاخ مجلّل او زندگى كند.

امّا امام پافشارى مىورزید كه به مدینه بازگردد تا نقشه مأمون را در كسب تأیید امام براى پایدارى خلافتى كه غصب كرده بود، نقش بر آب سازد و مشروعیّت حكومت او را در دل مردم خدشه دار نماید.

امام جواد(علیه السلام) خطّ پدر بزرگوارش را ادامه داد و به آگاهى فكرى و عقیدتى دست یازید، فقیهان را از بغداد و شهرهاى دیگر، پیرامون خود، در مدینه فراهم آورد تا با او مناظره كنند و از او بپرسند و از راهنمایىهاى او بهره برگیرند.

شیخ مفید - رضوان اللّه علیه - گوید: «مأمون، امام جواد را دوست مىداشت، زیرا با وجود كمىِ سنّ، شخصى فاضل بود و به درجه والا از علم و دانش رسیده بود و در ادب و حكمت و كمال عقل، مقامى داشت كه هیچ یك از مشایخ زمان، با او برابرى نمىتوانست كرد.»صغر سنّ امام(علیه السلام) از پدیده هاى اعجازآمیز اوست كه در روحیه حاكمان آن زمان اثرى فوق العاده گذاشته بود.

وقتى پدر بزرگوارش درگذشت، از عمر امام جواد حدود هشت سال بیش نگذشته بود و در همان سنّ، عهده دار منصب امامت گردید.
امام(علیه السلام) با پایگاههاى مردمى طرفدار و مؤمن به رهبرى و امامتش به طور مستقیم در مسائل دینى و قضایاى اجتماعى و اخلاقى در تماس بود.

وقتى مأمون، امام(علیه السلام) را به بغداد یا مركز خلافت آورد، امام(علیه السلام)اصرار ورزید تا به مدینه بازگردد، مأمون با این درخواست موافقت كرد و آن حضرت بیشتر عمر شریف خود را در مدینه گذراند.
معتصم از فعّالیّت و كوشش هاى او برآشفته بود، از این رو، آن حضرت را به بغداد فراخواند و هنگامى كه امام(علیه السلام) وارد عراق گردید، معتصم و جعفر، پسر مأمون، پیوسته، توطئه مىچیدند و براى قتل آن بزرگوار حیله مىاندیشیدند، تا این كه آن حضرت در سال 220 هجرى در آخر ماه ذیقعده، به شهادت رسید.
از بیشتر روایات چنین برمىآید كه وقتى امام رضا(علیه السلام) به درخواست مأمون به خراسان رفت، فرزندش ابوجعفر(امام جواد(علیه السلام)) را در مدینه به جاى گذاشت و مأمون پس از بازگشت به بغداد در سال 204 هجرى امام جواد را به حضور خود فراخواند تا دخترش امّ الفضل را به ازدواج او درآورد، در آن هنگام، امام آن چنان كه در روایت شیخ مفید و دیگران آمده است، در آغاز ده سالگى بود.

نویسنده متتبّع و معروف، هاشم معروف الحسنى، در كتاب «زندگى دوازه امام» در این باره چنین اظهار نظر مىكند:«البته من با وجود اینكه از روایات چیزى در دست ندارم كه حكایت از همراه بردن خانواده و فرزند از سوى امام رضا(علیه السلام) به خراسان، داشته باشد بعید مىدانم كه ایشان را در حجاز جا گذاشته و به تنهایى عازم سفر گردیده باشد، بویژه كه خود نسبت به این سفر بدبین بود و وداعش با قبر پیامبر در مدینه و با كعبه در مكّه، وداع كسى بود كه امید زیارت مجدّد، نداشت.

فرزند ایشان حضرت جواد(علیه السلام)، با وجود خردسالى، بیم و نگرانى پدر را به هنگام طواف وداع كاملاً درك و احساس مىكرد.
همچنانكه من ازدواج ایشان را در این سنِّ اندك با دختر مأمون، پس از گفتگویى كه میان مأمون و بنى عبّاس از یك سو و امام جواد و قاضىالقضات از سوى دیگر به همین مناسبت جریان یافت بعید مىدانم.
ترجیح مىدهم كه ایشان در خراسان نیز همراه پدر بودند و جز مرگ امام رضا(علیه السلام)، چیزى ایشان را جدا نكرد.

آن حضرت پس از وفات پدر با خانواده پدرى به مدینه بازگشتند و بعد از بازگشت مأمون به بغداد و محكم شدن جاى پاى او، ایشان را به بغداد فراخواند و به خود نزدیك ساخت و اظهار ارادت و دوستى نمود و دخترش را به ازدواج وى درآورد تا از تهمت ترور پدر ایشان، رهایى یابد كه ناگزیر در چنین هنگامى، در سنّى باشند كه بتوانند ازدواج كنند.»راویان روایت كرده اند كه امام جواد(علیه السلام) پس از ازدواج با دختر مأمون، به اتّفاق همسرش «امّ الفضل» با بدرقه مردم، راهى مدینه گردید و هنگامى كه به دروازه كوفه رسید با استقبال پرشور مردم روبه رو گردید، و آن چنان كه در روایت شیخ مفید آمده است به دارالمسیّب وارد شدند و در آنجا به مسجد رفتند.

در محوّطه این مسجد، درخت سدرى بود كه هنوز به بار ننشسته بود، حضرت كوزه اى آب خواستند و پاى این درخت به وضو پرداختند و سپس برخاسته، نماز مغرب را به جاى آوردند و پس از پایان نماز، اندك زمانى به دعا پرداختند و سپس نمازهاى مستحبّى خواندند و تعقیبات آن را به جاى آوردند و در این هنگام وقتى به سوى درخت سدر بازگشتند، مردم دیدند كه این درخت به بار نشسته، در شگفت ماندند و از میوه اش خوردند، میوه شیرین و بدون هسته اى بود، آن گاه امام را وداع گفته و در همان زمان، امام(علیه السلام)راهىِ مدینه شدند و تا هنگامى كه معتصم در آغاز سال 225 ایشان را به بغداد فراخواند، در آنجا اقامت داشتند؛ از این پس در بغداد بودند تا این كه در پایان ذىالقعده همان سال، وفات یافتند.

راویان، سالى را كه امام، همراه همسرش امّ الفضل از بغداد عازم مدینه شدند و نیز تاریخ سال ازدواجشان را معیّن نكرده اند.
هرچند كه روایت شیخ مفید گویاى این است كه آن حضرت بعد از پیروزىاش بر یحیى بن اكثم در آن مناظره معروف در سنّ نُه سالگى، موفّق به ازدواج با دختر مأمون شد، ولى عبارت مسعودى در كتاب «اثبات الوصیّة» القاگر آن است كه امام پس از آن كه به سنّ مناسب ازدواج رسید، تن به این كار داد.

در «اعیان الشّیعه» آمده است: آن گاه امام جواد(علیه السلام) از مأمون اجازه رفتن به حجّ خواست و به اتّفاق همسرش از بغداد، قصد مدینه كرد.
پس از عزیمتِ امام جواد(علیه السلام) به مدینه، مأمون در طوس وفات یافت و با برادرش معتصم بیعت شد، سپس معتصم، امام جواد(علیه السلام) را فراخواند و ایشان را به بغداد آورد.

بدین گونه مىتوان گفت در مورد مدّت اقامت ایشان در مدینه و بغداد و تاریخ ازدواج و وفات ایشان در روایات، مطلب اطمینان بخش و قابل اعتمادى كه به طور قطع بتوان برداشت شخصى از آن كرد، وجود ندارد.
آنچه مسلّم است این كه ایشان بیشترین دوره زندگى خود را در زمان مأمون طى كرد و در این فاصله در تنگنا قرار نداشت و كنترلى بر او صورت نمىگرفت.

امام، چه در بغداد و چه در مدینه، از این فرصت براى انجام رسالت خود بهره بردارى كرد؛ شیعیان نیز در مورد امامت او اتّفاق نظر داشته و راویان، دهها روایت را در موضوع هاى مختلف از وى نقل كردهاند.

حضرت جوادالأَئِمّه(علیه السلام) فرموده: هر بنده اى آن گاه حقیقت ایمان خود را كامل مىكند كه دین خود را بر شهوت هاى خویش ترجیح دهد، و هلاك نمىشود مگر آن كه هواى نفس و شهوتش را بر دینش ترجیح دهد.


‏از ‏جانب مادرم فاطمه (س) طواف كنید

1- موسى بن قاسم گوید: به أبى جعفر ثانى (امام جواد) (ع) گفتم: خواستم به عوض شما و پدرتان طواف كنم، ولى مى‏گویند از طرف اوصیاء، طواف صحیح نیست؛ فرمود: نه، هر قدر بتوانى طواف كن، این كار جایز است.
بعد از سه سال، به آن حضرت گفتم: من از شما اجازه خواستم كه از جانب شما و پدرتان طواف كنم، اجازه فرمودى، آنچه خدا خواست از طرف شما طواف كردم، بعد چیز دیگرى به نظرم آمد و به آن عمل كردم؟ امام فرمود: آن چیست ؟

گفتم: یك روز از طرف رسول الله (ص) سه بار طواف كردم، در روز دوم از طرف امیرالمؤمنین (ع) طواف به جاى آوردم، در روز سوم از جانب امام حسن و در روز چهارم از طرف امام حسین، روز پنجم بعوض على بن الحسین، روز ششم از أبى جعفر محمد بن على، روز هفتم از جعفر محمد، روز هشتم از جانب پدرت موسى بن جعفر روز نهم از جانب پدرت على بن موسى، روز دهم از جانب شما اى آقاى من!. اینها آنان هستند كه به ولایتشان عقیده دارم.

فرمود: آن وقت به خدا قسم به دینى اعتقاد دارى كه خداوند از بندگان غیر آن را قبول ندارد، گفتم: گاهى هم از جانب مادرت فاطمه (س) طواف كردم وگاهى نكردم، فرمود: این كار را زیاد كن، این انشاء الله أفضل اعمالى است كه مى‏كنى. 1

 * * *

نامه امام رضا (ع)به پسرش امام جواد(ع)‏

2- أبى نصر بزنطى فرموده: نامه امام رضا (ع) را خواندم كه به پسرش امام جواد نوشته بود: به من خبر رسید كه چون سوار شدى غلامان تو را از در كوچك بیرون مى‏كنند، این كار از بخل آنهاست، تا كسى از تو خیرى نبیند، تو را به حق خودم قسم مى‏دهم دخول و خروجت فقط از در بزرگ باشد و چون سوار شدى مقدارى پول طلا و نقره همراهت بردار تا هر كه سؤال كند چیزى به او بدهى.

هر كه از عموهایت از تو احسانى خواست كمتر از پنجاه دینار نده، بیشتر از آن به اختیار توست، هر كه از عمه‏ هایت چیزى از تو خواست كمتر از بیست و پنج دینار نده، زیادى به اختیار توست، من مى‏خواهم خدا تو را رفعت بخشد، انفاق كن، از جانب خدا از تنگدستى نترس. 2


* * *

نامه امام جواد (ع)به حاكم سجستان‏

3- مردى از بنى حنیفه گوید: در اولین سال خلافت معتصم عباسى كه امام جواد (ع) به حج رفته بود، با وى رفیق راه بودم روزى در سر سفره طعام كه عده‏اى از رجال خلیفه نیز بودند، گفتم: فدایت شوم، والى ما مردى است كه شما اهل بیت را دوست دارد و من به دفتر او مالیات بدهكارم، اگر صلاح بدانید نامه‏اى بنویسید كه به من ارفاق كند.

امام فرمود: من او را نمى‏شناسم،گفتم: فدایت شوم، او همانطور است كه گفتم: از دوستان شماست، نامه شما به حال من مفید است، امام (ع) كاغذ به دست گرفت و نوشت:

بسم الله الرحمن الرحیم آورنده نامه من از تو مذهب خوبى نقل كرد، از حكومت فقط كار نیك براى تو مى‏ماند، به برادرانت نیكى كن، بدان خداى تعالى ازاندازه ذره و خردل از تو سؤال خواهد كرد.

آن مرد گوید: چون وارد سجستان شدم، به حسین بن خالد كه والى آن جا بود خبر داده بودند كه از جانب امام صلوات الله علیه نامه‏اى براى او مى ‏آورم، والى در دو فرسخى شهر خودش را به من رسانید نامه را به او دادم، گرفت و بوسید و آن را بر دو چشم خویش گذاشت.

گفت: حاجتت چیست؟ گفتم: در دفتر تو مالیات بدهكارم، آن را از دیوان محو كرد و گفت: تا بر سر كار هستم دیگر مالیات مده، بعد گفت: خانواده‏ات چند نفر است؟ گفتم: فلان قدر، فرمود به من و آنها احسان كردند، تا او زنده بود دیگر مالیات ندادم، و تا زنده بود مرتب به من احسان مى‏كرد. 3


* * *

نامه امام جواد (ع)به على بن مهزیار اهوازى‏

4- امام جواد (ع) به ثقه جلیل القدر على بن مهزیار اهوازى چنین نوشتند: بسم الله الرحمن الرحیم یا على! خداوند پاداش تو را نیكو گرداند و در بهشت خودش جاى دهد، و از خوارى دنیا و آخرت بدورت دارد، و با ما اهل بیت محشور فرماید.
یا على! تو را امتحان كردم و در نصیحت و اطاعت و خدمت و توقیر و احترام به امام و قیام به آنچه بر تو واجب است، صاحب اختیارت گردانیدم، اگر بگویم نظیر تو را ندیده‏ام امیدوارم راست گفته باشم.

خداوند پاداشت را جنات فردوس قرار بدهد، نه مقامت بر من پوشیده است و نه خدمتت در گرم و سرد و شب و روز، از خدا مى‏خواهم چون اولین و آخرین را براى قیامت جمع كند، رحمتى بر تو عنایت فرماید كه بوسیله آن مورد غطبه دیگران باشى كه او شنونده دعاست.4

ناگفته نماند: على بن مهزیار اهوازى از امام رضا (ع) حدیث نقل كرده و از خواص امام جواد (ع) بود و از جانب آن حضرت وكالت داشت و نیز از جانب امام هادى (ع)، درباره وى توقیعاتى از آن حضرت صادر شد كه مقام و عظمت او را در نزد شیعه روشن كرد، او در روایت، موثق بود و كتابهاى مشهور نوشت. (رجال نجاشى).


* * *

دستوربه مدارا با پدرناصبى ‏

5- بكربن صالح گوید: به امام ابى جعفر ثانى (ع) نوشت: پدرم ناصبى و خبیث الرأى است، از او بسیار سختى دیده ‏ام، فدایت شوم براى من دعا كن و بفرما: چه كنم، آیا افشاء و رسوایش كنم یا با او مدارا نمایم؟

امام (ع) در جواب نوشت: مضمون نامه‏ات در باره پدرت فهمیدم، پیوسته انشاء الله براى تو دعا مى‏كنم، مدارا براى تو بهتر از افشاگرى است، با سختى آسانى هست، صبر كن «ان العاقبة للمتقین» خدا تو را در ولایت كسى كه در ولایتش هستى ثابت فرماید. ما و شما در امانت خدا هستیم خدایى كه امانتهاى خویش را ضایع نمى‏كند.

بكربن صالح گوید: خدا قلب پدرم را به من برگردانید بطورى كه در كارى با من مخالفت نمى‏كرد. 5.


* * *

معجزه ‏اى از جواد الائمه صلوات الله علیه

6- شیخ مفید رحمةالله از محمد بن حسان از على بن خالد نقل كرده: گوید: در سامراء بودم، گفتند: مردى را از شام آورده و زندان انداخته ‏اند چون ادعا كرده كه من پیغمبرم، این سخن بر من گران آمد، خواستم او را ببینم، با زندانبانان آشتى برقرار كردم تا اجازه دادند پیش او بروم.

بر خلاف شایعه ‏اى كه راه انداخته بودند، دیدم آدم وارسته و عاقلى است، گفتم: فلانى درباره تو مى‏گویند كه ادعاى نبوت كرده‏ اى و علت زندان رفتنت همین است؟
گفت: حاشا كه من چنین ادعایى كرده باشم، جریان من از این قرار است:

من در شام در محلى كه گویند: رأس مبارك امام حسین را در آن گذاشته بودند مشغول عبادت بودم، ناگاه دیدم شخصى نزد من آمد و به من گفت: برخیز برویم، من برخاسته و با او براه افتادم، چند قدم نرفته بودیم كه دیدم در مسجد كوفه هستم، فرمود: این جا را مى‏شناسى؟

گفتم: آرى، مسجد كوفه است، او در آن جا نماز خواند، من هم نماز خواندم، بعد با هم از آن جا بیرون آمدیم، مقدارى با او راه رفتم ناگاه دیدم كه در مسجد مدینه هستیم .

به رسول خدا (ص) سلام كرد و نماز خواند، من هم با او نماز خواندم، بعد از آن جا خارج شدم، مقدارى راه رفتیم ناگاه دیدم كه در مكه هستیم، كعبه را طواف كرد، من هم طواف كردم. 6
بعد ازآن جا خارج شدم چند قدم نرفته بودیم كه دیدم در جاى خودم كه در شام مشغول عبادت بودم، هستم. آن مرد رفت، من غرق تعجب بودم كه خدایا او كى بود و این چه كار؟! یك سال از این جریان گذشت كه دیدم باز همان شخص آمد، من از دیدن او شاد شدم، مرا دعوت كرد كه با او بروم، من با او رفتم، و مانند سال گذشته مرا به كوفه و مدینه و مكه برد و به شام برگردانید.

و چون خواست برود گفتم: تو را قسم مى‏دهم به آن خدایى كه بر این كار قدرت داده بگو تو كیستى؟! فرمود: من محمد بن على بن موسى بن جعفر هستم:

«قلت سألتك بالحق الذى أَقدرك على ما رایتُ منك إلاّ أَخْبر تَنى من انت قال: أنا محمد بن على بن موسى بن جعفر (ع)».

من این جریان را به دوستان و آشنایان خبر دادم، قضیه منتشر گردید تا به گوش محمد بن عبدالملك زیات 7 رسید، او فرمان داد مرا به زنجیر كشیده به این جا آوردند و این ادعاى محال را به من نسبت دادند، گفتم: جریان تو را به محمد بن عبدالملك زیات برسانم؟ گفت: برسان .

من نامه‏ اى به محمد بن عبدالملك وزیر اعظم معتصم عباسى نوشته، جریان او را باز گفتم، وزیر در زیر نامه من نوشته بود: احتیاج به خلاص كردن ما نیست، به آن كس كه تو را از شام به كوفه و از كوفه به مدینه و از مدینه به مكه برد و باز به شام برگردانید و همه را در یك شب انجام داد، بگو تا تو را از زندان آزاد كند.

على بن خالد گوید: من از دیدن جواب نامه، از نجات او مأیوس شدم، گفتم: بروم و به او تسلى بدهم و چون به زندان آمدم دیدم مأموران زندان همه غرق در حیرتند و بى خود به این طرف و آن طرف مى‏دوند، گفتم: جریان چیست؟!

گفتند: آن زندانى در زنجیر و مدعى نبوت، از دیشب مفقود شده، درها بسته قفلها مهر و موم است، ولى معلوم نیست به آسمان و یا به زیر زمین رفته و یا مرغان هوا او را ربوده‏ اند؛ على بن خالد، زیدى مذهب بود، از دیدن این ماجرا معتقد به امامت گردید و اعتقادش خوب شد. 8

* * *

معجزه ای دیگر

7- کلینی رحمةالله در کتاب «کافی» بابی تحت عنوان « آنچه به سبب آن ادعای حقّ و باطل از یکدیگر جدا می گردد» تشکیل داده و در آنجا از محمّد بن ابی العلاء نقل کرده است که گفت:

از یحیی بن اکثم قاضی سامراء – بعد از آن که او را بسیار امتحان نمودم و با او مناظره و گفتگو و مراسله داشتم و از علوم آل محمّد علیهم السلام سؤال کردم – شنیدم که گفت: روزی وارد مسجد رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم شدم تا قبر مبارک او را طواف کنم، حضرت جواد علیه السلام را دیدم که در آنجا طواف می کند، درباره  مسایلی که در نظر داشتم با آن حضرت گفتگو کردم و او همه را جواب فرمود.

به ایشان عرض کردم: می خواهم سؤالی از شما بپرسم ولی بخدا قسم خجالت می کشم. امام علیه السلام فرمود:

من از آن سؤال به تو خبر می دهم قبل از آن که بپرسی، می خواهی سؤال کنی که امام  کیست؟

عرض کردم: بخدا قسم سؤال مورد نظرم همان است.

فرمود: من امام هستم، عرض کردم نشانه ای می خواهم تا یقین کنم.

آن حضرت در دست خود عصایی داشت، وقتی من چنین گفتم فوراً آن عصا شروع به صحبت کرد و گفت:

"إنّ مولای امام هذا الزمان و هو الحجّة."

به راستی مولا و صاحب من امام این زمان است و او حجت پروردگار است.9


پى‏نوشتها:

1- كافى: ج 4 ص 314 كتاب الحج باب الطواف والحج عن الائمه (ع).
2- عیون اخبار الرضا: ج 2 ص 8.
3- كافى: ج 5 ص 111 كتاب المعیشة باب عمل السلطان و جوائزهم.
4- بحار: ج 50 ص 105 از غیبت شیخ.
5- بحارالانوار : ج 50 ص 55.
6- در نقل كافى آمده كه گوید: اعمال حج را با او به جاى آورد.
7- محمد بن عبدالملك زیات مردى ناكس و توانائى بود و در تنور میخ دارى كه براى شكنجه مجرمین به وجود آورده بود كشته شد، ماجراى عبرت انگیزى دارد.
8- ارشاد مفید: ص 305، مرحوم كلینى آنرا در كافى: ج 1 ص 492 باب مولد أبى جعفر محمد بن على الثانى (ع) نقل كرده است، مجلسى رضوان الله علیه آنرا در بحار: ج 50 ص 38 - 40 از بصائرالدرجات نقل مى‏كند و مى‏گوید: آنرا شیخ مفید در ارشاد و طبرسى در اعلام الورى از ابن قولویه از كلینى نقل كرده ‏اند.
9. اصول کافی،  ج 1، ص 353.


(خاندان وحى، سید على اكبر قریشى، ص 632 - 657)


تعداد کل صفحات: 11 1 2 3 4 5 6 7 ...